تبلیغات

یلدا و سفره های خالی از عشق!

شاید تنها دلخوشی من در این روزهای دلگیر همین باشد که زمستان فردا می آید و روزی هم می رود و روسیاهی بر زغال می ماند...

در این پست از مجله اینترنتی کولاک مطلبی در مورد

یلدا و سفره های خالی از عشق!

ارائه شده است ، در صورتی که محتوای این پست مورد توجه تان واقع شده است، می توانید برای مشاهده مطالب بیشتر در این موضوع به دسته بندی

سوژه روز

مجله اینترنتی کولاک مراجعه کنید .

سید امید صادقی
پاییز که به انتهای راه می رسد آدم دلش می خواهد قلم بردارد و هر چه را که درون سینه اش تلمبار شده روی دیوارهای شهر بنویسد.
هوای این روزها عجیب دلگیر است.
وقتی یادم می آید که در دوران کودکی، همین یلدا چقدر برایم زیبا بود به گذشته خودم حسادت می کنم!
انگار که وجود امروز من متعلق به خودم نیست.گویی به نسل بی عاطفه ای تعلق دارم که تمام دلخوشی هایش در گورستانهای بزرگ مدفون شده است… و من نیز جزیی از همان گورستانم که در دنیای امروز خودم به دنبال نفسی تازه سگ دو میزنم!
حالا دیگر صادق هدایت هم زنده نیست تا از سیاهی های این زمانه شعر و قصه بسازد.تازه او متعلق به روزگاری بود که ایران هنوز هم بوی ایران قدیم را می داد.امروز اما هیچ چیزی رنگ و بوی خودش را ندارد.


حتی همین یلدا که می توانست چیزی شبیه نوروز باشد انگار که تمام حواسش پیش آن دل نگران و پریشان پدری است که امشب برای خریدن هندوانه و شیرینی و آجیل پول ندارد!
پدری که روزی صد بار ذهن خسته اش را مثل صفحات آگهی های همشهری ورق می زند تا بلکه روزنه ای برای نجات از شر شرمساری پیش خانواده اش پیدا کند.اما تمام خیابانها و کوچه های شهر انگار که بن بست است!
روزگار با بی رحمی تمام بر گلوی آدمهای ضعیف فشار می آورد.هر کسی را که میبینی فروشنده است و هیچکس هم خریدار نیست!
آگهی های زیادی بر روی دیوارهای شهر خودنمایی می کند.فروش کلیه و کبد شاید آخرین حربه یک پدر مهربان باشد که از مدتها پیش وجودش را به حراج گذاشته تا جیبش اندکی از پول پر شود و دست خالی به خانه نرود. اما خریدار کم پیدا می شود و فروشنده تا دلت بخواهد زیاد!
هوای غروب که می شود حتی خود یلدا هم دلش می گیرد…یلدا حالا دیگر فهمیده است که فقط یک شب دراز نیست.او کم کم به افسانه ای تبدیل می شود که برای بسیاری از ما لمس کردنش خارج از تصور خواهد بود.شاید هم تو بپرسی مگر چند کیلو هندوانه و میوه و شیرینی، پولش چقدر می شود؟! اما یلدا هم خوب می داند که درد این مردم فقط درد پاس داشتن امشب نیست.یلدا حتی می پرسد:راستی عشق چیست؟ قشنگی چیست؟دوست داشتن چند بخش است؟…و من در میان این همه آدم یواشکی در گوش یلدا می گویم:اینجا همه چیز زیباست.ملالی نیست جز شمردن جوجه های آخر پاییز و نشستن سر سفره خالی از عشق!
و این پایان یک قصه کوتاه و تلخ است که در ایام قدیم بسیار شیرین بود!
شاید تنها دلخوشی من در این روزهای دلگیر همین باشد که زمستان فردا می آید و روزی هم می رود و روسیاهی بر زغال می ماند…و من با دستان لرزانم دعا می کنم همانطور که شمردن جوجه های آخر پاییز قسمت آدم های ضعیف روزگار شد، روزی هم آنها زنده باشند و روسیاهی زغال را با چشمانشان ببینند و جای کاخ نشینان و کوخ نشینان با هم عوض شود! به گمانم آن روز خیلی هم دور نباشد.یک جایی است همین حوالی!
یلدا به کامتان…?
تهران.پاییز۱۳۹۶

این پست توسط بخش سوژه روز مجله کولاک گردآوری شده است , امیدواریم از مطالعه مطلب

یلدا و سفره های خالی از عشق!

استفاده کافی برده باشید، از شما دعوت می شود از مطالب مرتبط با این پست دیدن فرمایید .

مطالب مرتبط

مطالب جذاب از سراسر وب :

loading…


loading…


نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

طراحی سایت