مطالب جذاب از سراسر وب :

دانلود سریال ممنوعه

رمان عاشقانه عشق پروانه قسمت پنجم

مجله اینترنتی کولاک: کاربران گرامی قصد داریم روزانه یک قسمت از داستان عاشقانه و خواندنی عشق پروانه به نویسندگی خانم ناهید گلگار را منتشر کنیم امیدواریم از این داستان نهایت لذت را ببرید.

لینک قسمت های قبلی در پایان داستان قرار دارد.

عشق پروانه

 

فردا بعد از ظهر پیمان زنگ زد و گفت : امیر تنهام شقایق رفته خونه ی مادرش بیا اینجا یکم حرف بزنیم …
فورا قبول کردم و رفتم …درو که باز کرد دیدم پیش بند بسته ..
گفتم : چیکار می کنی ؟ظرف می شوری ؟
گفت : می خوام برات چایی درست کنم ..خندم گرفت و رفتم تو ی خونه …؛؛ اونو می شناختم می خواست یک چیزی به من بگه و این روش شوخی کردنش بود؛؛ ..
گفتم دلقک برای چایی درست کردن پیشبند بستی ؟
گفت : نه داداشم برای مجسم کردن وضعیتت بعداز ازدواج ؛؛می خواستم ببینی به چه حال و روزی در میای …
گفتم: مگه تو ظرف می شوری ؟
گفت : نه هرگز تن به این کار نمیدم ..چون ماشین داریم …
گفتم کار خونه می کنی ؟
گفت: بفرما بشین … نه شقایق نمی زاره خودش کارا رو می کنه …
یکم نگاهش کردم گفتم: پس دیوونه منظورت چیه بگو برای چی بستی ؟
گفت : خوب من کار نمی کنم ولی شقایق سر کوفت شو می زنه؛؛ همش میگه تو شلخته ای ؛؛ کمک نمی کنی ..
خوب تو که پسر بهتری از من هستی حتما به حرف زنت گوش می کنی ؛؛ پیشبند لازمت میشه دلم برات می سوزه ..امیر میشه زن نگیری ؟ …
گفتم: از دست تو پیمان خودت زن گرفتی ؛ می خوای رای منو بزنی ؟ …..
رفت آشپز خونه و پیش بند رو باز کرد و دوتا چایی ریخت و در همون حال گفت : شب جمعه تولد شقایقه ..من می خوام غافلگیرش کنم ..
یک مهمونی براش می گیریم و این ارمغان خانم تو رو هم دعوت می کنیم ..ببیینم این دختر شاه پریون کیه که دل و دین داداش ما رو برده …

گفتم : من دعوت کنم ؟ بد نیست ؟
گفت : نه چه بدی داره بگو جریان چیه ..اصلا یک تست روانشناسیه اگر قبول کرد و اومد که می فهمیم ..بی کلاسه و آداب معاشرت سرش نمیشه ..
پس بهتره ولش کنی و اونو نگیری ..اگر نیومد که بازم ولش کن چون عاطفه و محبت سرش نمیشه ….
اینطوری از شر زن گرفتن خلاص میشی …
خندیدم و گفتم : عجب تستی ..خوبه تو روانشناس نشدی ….باشه بهش میگم …
گفت : اصلا چطوره نیکی و بابا و مامانت رو هم دعوت کنم ..کار یکسره بشه …
یا خوششون نمیاد و همون جا می زنن به تیپ و تاپ هم یا خوششون میاد و کار تموم میشه …
گفتم پیمان تو هنوز ارمغان رو ندیدی چرا باهاش لجبازی می کنی ..مثل اینکه دلت نمی خواد من زن بگیرم …..
خودشو لوس کرد و گفت : حسودیم شد داداش ..حسودیم میشه …
نمی تونم تو رو با یکی دیگه قسمت کنم …
گفتم : من چطوری تو رو در بست دادم به شقایق توام همین کارو بکن ….
سرشو کج کرد و به شوخی اومد طرف من و صداشو نازک کرد و گفت : اوه نه ..این حرف رو نزن …من هنوز به تو وفا دارم …
زدم تو سینه اش و گفتم گمشو کنار مرتیکه بی غیرت …قیافه ی جدی به خودش گرفت و گفت : به خدا داداش راست میگم …دلم نمی خواد زن بگیری و به درد من مبتلا بشی ..
گفتم خفه شو اگر به گوش شقایق برسه قیامت می کنه ..
گفت : آره می دونم منو می کشه و با گوشتم خورش قیمه درست می کنه ….آخه همیشه میگه قیمه؛ قیمه ات می کنم ….
گفتم : حالا یکم جدی بگو برنامه ات چیه ؟
گفت تا الانم جدی بودم به خدا شوخی نمی کنم ؛؛ شب جمعه همه رو میگم بیان اینجا با یک تیر دو نشون هم تولد شقایق هم این ارمغان خانم تو رو ببینیم ؛؛ کار تموم بشه دیگه توام خیالت راحت ..فقط بیارش …

تصمیم گرفتم ارمغان رو ببینم و رو در رو بهش بگم ترسیدم پشت تلفن جواب مثبت نده ..
این بود که فردا بعد از کار رفتم سر ساختمون ..ولی جز چند تا کارگر کسی اونجا نبود ..
زنگ زدم ..گوشی رو بر داشت و قبل از اینکه من حرفی بزنم ..
گفت : سلام خوبین ؟
گفتم : سلام به شما ..کجایی ؟
گفت : باید کجا باشم خونه ..
گفتم : ارمغان یک کاری باهات دارم میشه ببینمت ؟
گفت : برای چی ؟
گفتم: میشه خودت رو به اون راه نزنی …اگر اشکال نداره بیام دنبالت واقعا کارت دارم …
سکوت کرد ..گفتم: ارمغان چی شد ؟ نمی تونی بیای ؟ مانعی داری به من بگو …
گفت : موضوع این نیست ….آخه می دونی چیه ؟ ..باشه میام بگو کجایی خودم میام …
گفتم : حالت خوبه ؟ اگر اشکالی نداره من بیام دنبالت ..اگرم حالت خوب نیست اصرار نمی کنم چون حس کردم صدات می لرزه …
گفت : نه بابا چه مشکلی …باشه آدرس رو برات می فرستم ….
فورا راه افتادم ولی دلم شور می زد یک طوری ناراحت بود که به منم منتقل شد …
به هر حال من عاشقش شده بودم و نمی فهمیدم چیکار دارم می کنم ..
فقط می خواستم اونو ببینم و شایدم دلتنگش بودم ….

انداختم تو اتوبان و رفتیم بطرف خیابون تاج توی یک کوچه ی باریک رسیدم به یک ساختمون دو طبقه ی قدیمی با دری رنگ و رو رفته که نمای بدی داشت روبرو شدم …
تلفن کردم و گفتم من دم درم ….
گفت : چشم الان میام …از ماشین پیاده شدم و نگاهی انداختم ..
تنها فکری که می کردم این بود که اون نمی خواست من خونه ی اونو ببینم …با چیزایی که از خودم گفته بودم این طبیعی بود ….
من اشتباه کردم قبل از اینکه اونو درست بشناسم اون حرفا رو بهش زدم … شایدم خجالت کشیده باشه …
اصلا به تیپ و لباس پوشیدن و شغلی که داشت نمی اومد توی همچین خونه ای زندگی کنه..خوب حقم هم داشتم ؛ پروژه ی یک برج ؛؛؛نه کار ساده ای بود نه کم در آمد …
تازه به من گفته بود کارای دیگه ای هم کرده …پس چرا تو این خونه زندگی می کنه …..
با این حال اصلا برام مهم نبود من دوستش داشتم و به این چیزا فکر نمی کردم فقط نگران خودش بودم ..
که در باز شد اومد بیرون ..خیلی شیک تر و جذاب تر شده بود …
مانتوی شیکی پوشیده بود که بهش خیلی میومد …یک لبخند روی لب داشت و چشم هاشو تنگ کرد و گفت : اینجا رو راحت پیدا کردین ؟ ..
گفتم : سلام بله خیلی سر راست بود . ..
درِ ماشین رو باز کردم و سوار شد . اعتماد به نفس خوبی داشت و آدم رو وادار می کرد جلوش کم بیاره ..
راه که افتادم پرسیدم کجا برم ؟
گفت : قرار نبود جایی بریم می خواستیم حرف بزنیم …
گفتم : حرف بزنیم یک چیزی هم می خوریم ؛؛خوب میشه ها …
گفت : من زیاد وقت ندارم صبح خیلی زود باید بیدار بشم و امشبم باید روی نقشه کار کنم …
گفتم چرا مگه آماده نیست ؟

گفت : معلومه که هست ولی باید دقت داشته باشم و مرور کنم تا اشتباهی پیش نیاد ..
خوب حالا با من چیکار داشتین که نمیشد تلفنی بگین ؟
گفتم : پیمان یک مهمونی تولد برای شقایق گرفته و تو رو هم دعوت کرده ..می خواستم خواهش کنم بیای ؟
گفت : باور کن اگر قصدت جدی نبود میومدم خیلی هم دوست داشتم .. بزار بهت بگم ..من مشکلاتی دارم که نمی خوام خودمو در گیر ازدواج کنم …
گفتم : ببین سر بسته بهت میگم من با مشکلات تو کنار میام گفتی با برادر و مادرت زندگی می کنی ….
برادرت مشکل ساز میشه ؟..
خندید و گفت : نه اون امسال سال آخر دبیرستانه داره برای کنکور آماده میشه ..پسر خیلی خوبیه و ما خیلی همدیگر رو دوست داریم و کلا رفیقیم ..
اون ناشنواست ..خوب می دونی که اونایی که نمی شنون حرفم نمی تونن بزنن …ولی فوق العاده با هوش و با استعداده ……
گفتم : واقعا چه جالب دلم می خواد ببینمش …خوب فهمیدم …
مشکلت اینه که خونه تون زیاد خوب نیست ؟
بلند تر خندید و گفت :خونه ی ما خوب نیست ؟ نپسندیدی ؟ ولی ما توش خیلی راحتیم …
ببین امیر اگر تو فکر می کنی که من برای خونه ای که دارم یا از مادرم و یا برادرم خجالت بکشم و از کسی رودر وایسی داشته باشم سخت در اشتباهی … من اینم ؛؛ و برای چیزی هستم خجالت نمی کشم ….
پدرم بازاری بود و ور شکست شد و مجبور شد کلی بیراهه بره و طلبکاراش بیشتر بشن …
و از بس بهش فشار اومد با یک حادثه ی کوچیک سکته کرد ..و من شدم نون آور خونه …
تازه اون زمان دوباره شروع کردم به درس خوندن و خودمو بالا کشیدم قرض های بابا رو تا اونجایی که می شد دادم …و همین خونه رو تونستم بخرم ..
خدا رو شکر می کنم الان وضع مون بد نیست ..سه تایی با هم خوشحالیم ..به هر حال زندگی دیگه ..

گفتم : اگر مشکلت این نیست پس چیه ؟
گفت : من به حرفات گوش دادم از خودت گفتی از خواهرت از پدر و مادرت ….ببین بزرگترین ناراحتی تو اینه که خواهرت می خواد بره کانادا …..
ولی مال من همش درد سر و گرفتاری بوده … هیچ نقطه ی مشترکی بین و خودمو تو پیدا نکردم …
تو توی رفاه بزرگ شدی هیچوقت مجبور نبودی کار کنی و درس بخونی ..طلبکار در خونه ات نیومده ….و یک چیزایی هست که نمی تونم بگم …..
من زندگی سختی رو پشت سر گذاشتم درست زمانی که تو راحت زندگی می کردی من تو بدترین شرایط با زندگی دست و پنجه نرم می کردم …
شاید یک روز همشو براتون تعریف کردم …ولی ببین از هیچی خجالت نمی کشم در واقع خیلی هم سر بلندم که تونستم خودمو از اون همه درد سر خلاص کنم ….
گفتم : واقعا تحسینت می کنم …خوب حالا بیشتر بهم حق میدی که از همچین زن مقاومی نگذرم و ازش بخوام زنم بشه …
خندید و گفت : آی آقا کریمی گوش کن چی میگم …..چرا خودت رو می زنی به اون راه ؟
گفتم : برای اینکه عاشقتم خانم ..بد جوریم عاشقم ….همینو می خواستی بشنوی ؟…
هر جا میرم تو رو می ببینم ..هر کاری می کنم دلم می خواد برای تو تعریف کنم و نظرت رو بپرسم ..در حالیکه درست تو رو نمی شناسم بهت اعتماد دارم …. خلاصه ول کن تو نیستم ..
یعنی اگرم بخوام نمی تونم ….حالا بگو شب جمعه میای یا به زور ببرمت ….

خندید و گفت :نه لزومی نداره …امیر لج نکن به حرفم گوش کن ..شب جمعه که حتما میام ولی نه به نیتی که تو می خوای .. میام چون خودم دوست دارم با آدم های جدید آشنا بشم و از مهمونی هم خیلی خوشم میاد ….
اصلا خوش گذرونی رو دوست دارم …
گفتم : عالی شد فکر می کردم چقدر طول میشه تا راضیت کنم تو واقعا قابل پیش بینی نیستی …
گفت : برای اینکه واقعا نیستم گاهی خودمم از تصمیم های خودم تعجب می کنم ..یک وقتا کارایی می کنم که قبلا به نظرم محال میومد …..
اونشب خیلی زود منو مجبور کرد برسونمش در خونه و در حالیکه من هر لحظه که بیشتر اونو میشناختم تحت تاثیر شخصیتش قرار می گرفتم ..
برگشتم خونه و به پیمان زنگ زدم و گفتم که ارمغان میاد ..و این تنها چیزی بود که بهش فکر می کردم
شب جمعه رفتم دنبالش یک بسته ی بزرگ دستش بود و بازم زیبا تر و برازنده از همیشه با یک لبخند شیرین اومد و نشست تو ماشین ..
دلم داشت براش ضعف می رفت ..هرگز تصور نمی کردم یک روز این طور واله و شیوای کسی بشم ..و این حس برام تازگی داشت …..

در حالیکه اون شب من می خواستم ارمغان رو به عنوان همسر آینده ام معرفی کنم من و پیمان نگران نظر مامان بودیم وبر خوردی که ممکن بود با ارمغان بکنه …..
تا اون زمان هیچ کس رو برای من نسپندیده بود و همیشه یک ایرادی روی کسانی که من بهش معرفی می کردم میذاشت.
حتی چند بار خودش برام دختر دیده بود ولی خودش قبولشون نکرد ..و پیمان با شوخی می گفت : خانم کریمی به خودشم نارو می زنه ….
قرارمون با پیمان این بود همه که جمع شدن خواهر شقایق اونو بیاره خونه …
ارمغان کنارم نشسته بود و داشت در مورد کارش حرف می زد و همون طور دستش بالا بود و انگشت هاشو تکون می داد ….
نگاهی بهش کردم و فهمیدم این عادت از کجا اومده …اون با برادرش اینطوری حرف می زد ..
خوب که بهش نگاه کردم دیدم اصلا استرس نداره و انگار جایی میرفتیم که بارها رفته بود …
راستش اگر من بودم نمی تونستم جلوی اضطرابم رو بگیرم ..ولی اون راحت داشت حرف می زد ….و حتی از من نپرسید کی توی اون مهمونی شرکت می کنه …
و برنامه چیه در حالیکه من دل تو دلم نبود که ببینم برخورد مامان و نیکی با اون چطوریه ؛؛؛ ….

ادامه دارد…

بیشتر بخوانید

قسمت اول رمان عشق پروانه

قسمت دوم رمان عشق پروانه

قسمت سوم رمان عشق پروانه

قسمت چهارم رمان عشق پروانه

مطالب مرتبط

 

 

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

طراحی سایت
طراحی سایتسئوسرویس و تعمیر کولر گازیاجاره ویلا - فروش ویلا - ویلا شمال