سریالسریال خارجی

خلاصه داستان قسمت آخر سریال ترکی تردید / هرجایی + عکس و جزئیات

خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال ترکی تردید / هرجایی به همراه عکس و جزئیات سریال ترکی هرجایی Hercai و معرفی نقش ها در همین مطلب. بی وفا (هرجایی) یک سریال عاطفی و درام محصول کشور ترکیه‌ می باشد که در دو فصل ۲۵ قسمتی (هر قسمت در حدود ۱۵۰ دقیقه) تهیه و تولید شده است و هم اکنون در حال پخش است.

قسمت اول تا آخر سریال ترکی تردید
قسمت اول تا آخر سریال ترکی هرجایی

این سریال از تیم بازیگران بسیار خوب، دیالوگ‌ های شگفت انگیز، موسیقی خوب و همچنین کاراکتر سازی لایه‌ ای و طراحی لباس خوبی بهره برده است. ” آکین آکینوزو ” و ” ابرو ساهین ” بازیگران اصلی این سریال هستند. این سریال به همگان ثابت کرد که برای موفقیت، داستان مهم تر از نام‌ های بزرگ برای ساخت یک فیلم یا سریال است!

بازیگران و نقش ها

Akin Akinözü در نقش Miran Aslanbey
Ebru Sahin در نقش Reyyan Aslanbey
Gülçin Santircioglu در نقش Sultan Aslanbey
Serhat Tutumluer در نقش Hazar Sadoglu
Ayda Aksel در نقش Azize Aslanbey
Ahmet Tansu Tasanlar در نقش Azat Sadoglu
Serdar Özer در نقش Cihan Sadoglu
Gülçin Hatihan در نقش Handan Sadoglu
Ilay Erkök در نقش Yaren Sadoglu
Cahit Gök در نقش Firat Demiralp
Günes Hayat در نقش Esma Demiralp
Aydan Burhan در نقش Hanife Derben
Asli Samat در نقش Melike Astutan
Ebrar Alya Demirbilek در نقش Gül Sadoglu0
Macit Sonkan در نقش Nasuh Sadoglu
Oya Unustasi در نقش Gönül Aslanbey
Duygu Yetis در نقش Elif Aslanbey

 

قسمت اول تا آخر سریال ترکی هرجایی (تردید)

داستان این سریال در مورد پسر جوانی به نام ” میران ” است که پدر و مادر او به خاطر اشتباه یک مرد مرده‌ اند و حالا آن مرد برای ” میران ” یک دشمن خونی به شمار می آید که در پی انتقام جویی از او می‌ باشد! ” میران ” بسبار جدی درصد انتقام گرفتن به خاطر مرگ پدر و مادر خود است.

” میران ” همانند یک سرباز پیاده است که از کودکی از سوی مادربزرگ خود یعنی عزیزه، به لحاظ روحی و روانی آسیب دیده است! او هم چون یک یاغی متمرد می باشد که در زندان مادربزرگ خود گیر کرده است. او کورکورانه به حرف های مادربزرگ (مادر پدر) اطمینان کرده است و بی خبر از چهره حقیقی او، زیر بال و پر وی زندگی کرده است.

او روح سوخته ای دارد که هر آنچه را که لمس می کند، می سوزاند! او زندگی می کند تا به خاطر چیزهایی که او و خانواده‌ ی او به خاطر خانواده ” شاداغلو ” از دست داده اند، انتقام بگیرد. او ۲۷ سال است که فقط و فقط عزاداری کرده است و هیچ حسی جز تنفر را نمی شناسد، اما یک کورسوی کوچکی از عشق در گوشه ای از قلب او، ممکن است روند ماجرا را تغییر دهد.

” میران ” با نقشه و برنامه ی قبلی به دختر آن مرد که ” ریان ” نام دارد، نزدیک می شود و می خواهد از طریق آسیب رساندن به دختر وی، از آن مرد انتقام بگیرد؛ ترس برای ” میران ” واژه‌ ای ناشناخته است.” ریان ” تنها دارایی و عزیزترین آدم زندگی پدر خود است.

” ریان شاداغلو ” دختری بی گناه، سرکش هم چون یک اسب ماده، جسور و البته کمی وحشت زده و ترسیده است که همانند یک پرنده ی آزاد و رها در آسمان عشق اوج گرفته است! اما متاسفانه پدرخوانده‌ ی وی بال‌ و پرش را بسته ست. پسرعموی وی نیز بسیار دوست دارد شاهد آسیب دیدن و ضربه خوردن او باشد! عمه‌ وی از غم و اندوه او خوشحال می‌ شود…

تنها حامی او مادر زخم خورده و درمانده او می باشد که در نهایت در آتش انتقام می‌ سوزد و قربانی سرنوشت می شود!

اما در این بین، ” ریان ” عاشق ” میران ” می شود اما پس از گذشت مدتی، متوجه هدف اصلی ” میران ” می شود و به حقیقت پی می برد! او دو بار به خاطر اینکه احساس کرده است به وی خیانت شده است، دست به خودکشی می زند که عزیز او را از مرگ نجات می دهد و به او می گوید که جهنم برای او تازه شروع کار خواهد بود! نه رهایی از غم و اندوه.

در ادامه، ” میران ” هم عاشق ” ریان ” می شود اما حس انتقام در اعماق روح وی رخنه کرده است! و حس انتقام جویی، بر احساس علاقه‌ ی او به ” ریان ” غلبه می کند! دختری که به شکلی غم انگیز می‌ میرد.

بعد از این اتفاق، حس پشیمانی و عذاب وجدان ” میران ” را رها نمی کند و او تا آخر عمر خود با این احساس عذاب و درد زندگی می کند!

شاید جالب باشد که بدانید در این سریال تلویزیونی، ” میران  “سمبل و نماد مردی است که به عشق خود خیانت می کند. در واقع این سریال تلویزیونی، یک داستان عاشقانه است که برای انتقام جویی شکل گرفته است! و مردی که با هدف انتقام جویی، قدم در جاده‌ ی عشق می گذارد و میان عشق و خیانت، گیر می کند!

داستان بالا، روایتی است که نویسنده ی فیلمنامه، به طور کلی آن را روایت کرده است؛ اما از آنجایی که این سریال در حال پخش است، هنوز به درستی نمی توان گفت پایان سریال چه خواهد شد…

سریال ترکی هرجایی (تردید)

زمان پخش و تکرار سریال

پخش سریال ترکی بی وفا از ۱۵ ماه مارس سال ۲۰۱۹ میلادی آغاز شده است؛ و از همان ابتدا نیز موج محبوبیت بی نظیر و خاصی را به خود اختصاص داده است! لازم به بیان است سریال بی وفا در روزهای جمعه و در ساعت ۸ شب از شبکه ATV کشور ترکیه پخش می شود.

سریال تردید/هرجایی چند قسمت است؟

همان گونه که در ابتدا نیز اشاره شد، سریال ” بی وفا ” ، به عنوان یک سریال عاطفی و درام در دو فصل ۲۵ قسمتی (هر قسمت در حدود ۱۵۰ دقیقه) تهیه و تولید شده است.

بیوگرافی بازیگران

آکین آکینوزو با نام اصلی Akın Akınözü در نقش ” میران عاصلان بی ” یا Miran Aslanbey

آکین آکینوزو یا Akın Akınözü متولد ۲۲ ماه سپتامبر سال ۱۹۹۰ میلادی در شهر آنکارا کشور ترکیه می باشد. او فارغ التحصیل رشته ی مطالعات عمومی ریاضی از دانشگاه برکلی می باشد؛ وی سپس به فعالیت در عرصه ی بازیگری پرداخته است. او برای اولین بار، در سریال تلویزیونی ” حریم سلطان ” با نام اصلی ” Muhteşem Yüzyıl ” به ایفای نقش پرداخته است.

ابرو شاهین با نام اصلی ” Ebru Şahin ” در نقش ” ریان شاداغلو ” یا Reyyan Şadoğlu

ابرو شاهین یا ” Ebru Şahin ” متولد ۱۸ ماه می سال ۱۹۹۴ میلادی در شهر استانبول کشور ترکیه می باشد. او فارغ التحصیل رشته ی تربیت بدنی از دانشگاه دولتی استانبول می باشد. وی سپس به حضور در دوره های حرفه ای بازیگری پرداخته است. ابرو شاهین برای اولین بار در سال ۲۰۱۶ میلادی و در فیلم سینمایی ” بهای خون ” با نام اصلی ” Kan Parası ” به ایفای نقش پرداخته است.

آیدا آکسل با نام اصلی ” Ayda Aksel ” در نقش ” عزیزه عاصلان بی ” یا Azize Aslanbey

آیدا آکسل یا ” Ayda Aksel ” متولد ۳۱ ماه اکتبر سال ۱۹۶۲ میلادی در شهر استانبول کشور ترکیه می باشد. او فارغ التحصیل رشته بازیگری تئاتر از دانشگاه Mimar Sinan می باشد. آیدا اولین تجربه ی بازیگری خود را در سینما، در سال ۱۹۸۳ میلادی به دست آورده است!

سریال ترکی هرجایی

مجید سونکان با نام اصلی ” Macit Sonkan ” در نقش ” ناصوح شاداغلو ” یا Nasuh Şadoğlu

مجید سونکان یا ” Macit Sonkan ” متولد سال ۱۹۵۳ میلادی در شهر ازمیر کشور ترکیه می باشد. او فارغ التحصیل رشته تئاتر و هنرهای زیبا است! وی در سال ۱۹۷۸ میلادی وارد فعالیت در عرصه ی تئاتر دولتی شد. وی پس از فعالیت های گوناگون در عرصه ی تئاتر به ویژه تئاتر کودک، شروع به ایفای نقش در سریال های تلویزیون و فیلم های سینمایی کرد.

گلچین سانتیرچی اوغلو با نام اصلی ” Gülçin Santırcıoğlu ” در نقش ” سولطان عاصلان بی ” یا Sultan Aslanbey

گلچین سانتیرچی اوغلو یا ” Gülçin Santırcıoğlu ” متولد سال ۱۹۷۷ میلادی در شهر ازمیر کشور ترکیه می باشد. او در رشته ی آواز و در اپرای هنرهای نمایشی دانشگاه Dokuz Eylül به تحصیل پرداخته است.

سرهات توتوملووعر با نام اصلی ” Serhat Tutumluer ” در نقش خزر شاداغلو ” یا Hazar Şadoğlu

سرهات توتوملووعر یا ” Serhat Tutumluer ” متولد ۲۹ ماه جون سال ۱۹۷۲ میلادی می باشد. او در ابتدا دانشجوی رشته ی جامعه شناسی در دانشگاه دولتی استانبول بود که پس از مدتی از این رشته انصراف داد و به حضور در دوره های بازیگری حرفه ای پرداخت. او برای اولین بار در سال ۱۹۹۶ میلادی و در سریال تلویزیونی ” Tersine Akan Nehir ” به ایفای نقش پرداخت.

اویا اونوستاسی با نام اصلی ” Oya Unustası ” در نقش ” گونول عاصلان بی ” یا Gönül Aslanbey

اویا اونوستاسی یا ” Oya Unustası ” متولد سال ۱۹۸۸ میلادی در شهر استانبول کشور ترکیه می باشد. او فارغ التحصیل رشته ی نوازندگی فلوت از دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه Mimar Sinan می باشد.

احمد تانسو تاشانلار با نام اصلی ” Ahmet Tansu Taşanlar ” در نقش ” عازت شاداغلو ” یا Azat Şadoğlu

احمد تانسو تاشانلار یا ” Ahmet Tansu Taşanlar ” متولد ۳۱ ماه می سال ۱۹۸۴ میلادی در شهر آنکارا کشور ترکیه می باشد. او فارغ التحصیل رشته تئاتر از هنرستان دولتی دانشگاه Selçuk می باشد. احمد تانسو تاشانلار فعالیت خود در عرصه ی بازیگری را از سال ۲۰۰۸ میلادی آغاز کرده است!

قسمت اول تا آخر سریال ترکی تردید
قسمت اول تا آخر سریال ترکی هرجایی

سردار اوزر با نام اصلی ” Serdar Özer ” در نقش ” جهان شاداغلو ” یا Cihan Şadoğlu

سردار اوزر یا ” Serdar Özer ” متولد ۲۱ ماه ژانویه سال ۱۹۸۰ میلادی در شهر استانبول کشور ترکیه می باشد. او فارغ التحصیل رشته هتلداری و گردشگری از دانشگاه آمریکایی Girne می باشد. سردار اوزر فعالیت خود عرصه ی بازیگری را با حضور در سریال تلویزیونی ” Hekimoğlu ” در سال ۲۰۰۳ میلادی آغاز کرد.

گلچین هاتیهان با نام اصلی ” Gülçin Hatıhan ” در نقش ” حندان شاداغلو ” یا Handan Şadoğlu

گلچین هاتیهان یا ” Gülçin Hatıhan ” متولد ۲۱ ماه دسامبر سال ۱۹۷۲ میلادی در شهر استانبول کشور ترکیه می باشد. او فارغ التحصیل رشته ی بازیگری تئاتر مرکز هنری Müjdat Gezen در شهر استانبول است! وی در سال ۱۹۹۴ میلادی و برای اولین بار در سریال تلویزیونی ” Kaygısızlar ” به ایفای نقش پرداخت.

ایلای ارکوک با نام اصلی ” İlay Erkök ” در نقش “یارن شاداغلو ” یا Yaren Şadoğlu

ایلای ارکوک یا ” İlay Erkök ” متولد ۱ ماه اکتبر سال ۱۹۹۳ میلادی در شهر استانبول کشور ترکیه می باشد. او در هنرستان دولتی شهر استانبول مشغول به تحصیل می باشد. وی برای اولین بار و در سال ۲۰۱۳ میلادی حضور در عرصه ی بازیگری حرفه ای را تجربه کرد.

اینستاگرام سریال

instagram.com/hercaidizi

طرفداران سریال ترکی هرجایی (بی وفا یا تردید) می توانند خلاصه داستان های این سریال جذاب را در این پست دنبال کنند.

قسمت ۳۳ سریال ترکی هرجایی

عزیزه با عصبانیت به الیف هشدار می دهد که بدون اجازه بیرون  نرود و بین مردم نگردد. الیف می گوید: «با آن وضعی که تو ریان را در میدان شهر رها کردی خجالت میکشم بین مردم بگردم. » الیف کمی بعد گونول را هنگام خارج شدن از خانه می بیند و می گوید: «آن روز تو را با آزاد شاداغلو دیدم. تو با انها چه کار داری؟ » گونول جواب می دهد: «هرکاری می کنم برای خوبی خانواده ام است. تو هم به کسی چیزی نگو. » از طرفی یارن وقتی از عمارت خارج می شود جهان او را می بیند و تعقیبش می کند. فیرات از مادرش اسما درمورد چگونگی کشته شدن پدر و مادر میران سوال می کند و اسما از جواب دادن طفره می رود. میران با سرعت خودش را به روستایی که ملیکه و ریان در آن هستند می رساند و خوشحال است از این که انتخاب آزاد ریان نبوده. ریان هم در خیالاتش به میران و روزهایی که با هم گذراندند فکر می کند. در عمارت اصلان بی، فیرات نزد عزیزه می رود و از او می خواهد پای قراردادی را امضا کند و عزیزه می گوید که به او اعتماد دارد پس خودش امضا کند. بعد از رفتن فیرات، سلطان می آید و می گوید: «همه اموال را به نام میران کردی؟ »

عزیزه می گوید: «اموال به اسم فیرات است و به نام او هم خواهد ماند. » سلطان اعتراض می کند و می گوید: «او پسر خدمتکار است! اگر بالا بکشد ما چه خاکی بر سرمان کنیم! » عزیزه می گوید: «همه را مثل خودت میبینی! او معتمد من است. » سلطان هم از جایش بلند می شود و می گوید: «حالا که من را غریبه به جا میاوری من هم چیزهایی را که می دانم یکی یکی برملا خواهم کرد. » یارن و گونول در کوچه پشتی قرار گذاشته اند. فیرات یارن را می بیند و یارن از او رو برمی گرداند. فیرات متوجه می شود که او باز دنبال جنجال درست کردن است. یارن به گونول می گوید: «ریان از ازدواج با آزاد منصرف شد و به روستا رفت. » گونول که می فهمد دلیل غیب شدن میران چیست سریع به عمارت برمی گردد. وقتی ریان از او جدا می شود پدرش را می بیند و جهان موهای او را چنگ می زند و کشان کشان با خود به عمارت می برد. گونول فورا به خانه برمی گردد و به مادرش می گوید که میران به دنبال ریان رفته است و اگر ریان از کارهای او به میران حرفی بزند بدبخت خواهد شد. سلطان هم به طرف عزیزه می رود از او می خواهد کاری کند تا میران سر به راه شود وگرنه هرچه می داند را می گوید و دنیا را به هم خواهد ریخت. عزیزه به ایوان می رود و اسما بعد از کمی حرف زدن می گوید: «بهتر نیست این انتقام را تمام کنید؟ »

عزیزه می گوید: «انتقام من تازه شروع شده است. سالها در آغوشم مار پرورش دادم. میران هیچ وقت نباید بفهمد هازار بی گناه است. هیچ وقت نباید بفهمد هازار پدر او است… هروقت شاداغلوها به وسیله میران با خاک یکسان شدند آن وقت میران هم از همه چیز باخبر می شود و مردم هم می گویند که میران شاداغلو باعث پایان خانواده اش شد. » میران به دم در خانه پدربزرگ ملیکه می رسد و ملیکه در را باز می کند و وقتی او را می بیند تعجب می کند. ریان از صدای میران دم در می آید و وقتی پدربزرگ می پرسد این مرد کیست؟ میران خوشحال و مطمئن به چشم های ریان نگاه می کند و می گوید: «من شوهر این دختر هستم. آمدم زنم را ببرم. »

قسمت ۳۲ سریال ترکی هرجایی

در عمارت اصلان بی عزیزه سر میز صبحانه اعلام می کندف تصمیم گرفته الیف را به لندن بفرستد. الیف با ناراحتی می گوید: «به خاطر بدی ای که در حق دیگران کردی چرا من تقاص پس بدم؟ من نمی روم. » میران هم می گوید که الیف جایی نخواهد رفت. عزیزه رو به میران می گوید: «پس می خواهی بلایی که سر دختر شاداغلوها آوردی سر الیف بیاورند؟ » میران با خشم به عزیزه می گوید: «من آن کار را نکردم. بلکه تو ۲۷ سال توی گوشم حرف از انتقام زدی و باعث آن کار شدی. من هرطور شده انتقام می گرفتم ولی نه از یک دختر معصوم. » سلطان می گوید: «شاید مادر تو هم موقع مرگش التماس کرده ولی کسی به او بچه کوچکش رحم نکرده است. » الیف کیفش را برمی دارد و از عمارت خارج می شود و با خودش می گوید: «کسی نمی تواند به زور مرا مجبور به کاری کند. »

نگهبان ها رفتن الیف را به میران خبر می دهند. او و فیرات دنبال الیف می روند. در عمارت شاداغلو، آزاد نامه ی ریان را می خواند که نوشته است: من را ببخش. نمی توانم با تو ازدواج کنم.نمی خواهم به خاطر من با پدر و مادرت درگیر شوی.به خاطر تمام فداکاری ها از تو ممنونم.آزاد نزد خانواده اش می آید و با صدای لرزان می گوید: «ریان من را رها کرده و رفته است. »و وقتی می بیند کسی از حرف او متعجب نشد فریاد می زند: «باز هم کار خودتان را کردید. » و میز صبحانه را به هم می ریزد و هاندان را مقصر می داند.بعد سمت نصوخ می رود و می گوید: «همانطور که خرابش کردی، همانطور هم درستش کن. » ولی نصوخ از چیزی خبر ندارد. آزاد اسلحه اش را برمی دارد و می گوید: «کار آن میران بی شرف است. » زهرا دست او را می گیرد و با گریه می گوید: «می دانم که قلبت آتش گرفته. هیچکس مقصر نیست. ریان با میل خودش رفت. من و عمویت او را با ملیکه فرستادیم. »

آزاد با شنیدن این حرف ها دل شکسته شده و از عمارت خارج می شود.جهان به هاندان می گوید: «من از برادرم خواستم تا ریان را بفرستد. به زودی برادرم را هم از این خانه بیرون خواهم کرد. »یارن صحبت های او را می شنود و می گوید: «همه ی کارها را برای جلب توجه پدربزرگ میکنی ولی پدربزرگ همیشه عمو هازار را به تو ترجیح می دهد. »آزاد در کوچه ای، حلقه ازدواجش را دور می اندازد و الیف به طور اتفاقی آن را برمی دارد و به آزاد می گوید: «بعدا از این کارت پشیمان می شوی. »و می خواهد حلقه را پس بدهد که در همان لحظه میران و فیرات از راه می رسند. میران مشتی به صورت آزاد می زند و می گوید: «ریان را هم که مال خودت کردی. دیگر چه می خواهی! » آزاد نیشخندی می زند و می گوید: «فکر می کردم عصبانی تر از این حرفا باشی! فکر کردی دستت را می گیرد؟ خیال خام کردی. » میران می گوید: «تو هم بدان که یک بازنده ای. این را خودت بهتر میدانی. » میران به الیف می گوید: «او آزادِ شاداغلو است. از او فاصله بگیر. »الیف یاد ملاقات گونول با آزاد و یارن می افتد و تصمیم می گیرد همه چیز را به میران بگوید. در حالی که ریان و ملیکه در اتوبوس عازم روستای پدربزرگ ملیکه هستند، گل از رضا می خواهد که او را به دیدن میران ببرد. رضای که ملیکه را دوست دارد و می خواهد او را برگرداند، گل را پیش میران می برد. گل به میران می گوید: «خواهرم نامه نوشته که نمی خواهد با آزاد ازدواج کند و با ملیکه به روستای آنها رفته است. » میران از شنیدن این خبر خوشحال می شود و به دنبال ریان می رود. یارن نگران است که میران دوباره به سراغ ریان برود برای همین به گونول زنگ می زند تا همدیگر را ببینند و صحبت کنند.

سریال ترکی هرجایی قسمت ۳۱
سریال ترکی هرجایی قسمت ۳۱

قسمت ۳۱ سریال ترکی هرجایی

در عمارت اصلان بی، گونول به میران می گوید: «حالا که ریان را با خودت نیاورده ای معلوم شد که خبرهایی که شنیده ایم حقیقت دارد. آزاد و ریان به زودی ازدواج می کنند. » میران با ناراحتی به اتاقش می رود و عزیزه نزد او می رود و علت ناراحتی اش را می پرسد. میران در جواب او سوال می کند که پدر و مادرش چگونه ازدواج کردند؟ آیا همدیگر را دوست داشته اند؟ عزیزه با دودلی می گوید: «آنها عاشق هم بوده اند. هازار به ناموس مادرت چشم دوخت و باعث مرگ آنها شد. » میران با خشم می گوید: «امروز او را بر سر مزار مادرم دیدم. گفت به غیر از دوست داشتن مادرم گناهی ندارد. » عزیزه به خشم می آید و می گوید: «شاداغلوها بدذات هستند. پدر و دختر فریبت دادند. تو عشق ریان را در قلبت جا دادی و او را به اینجا آوردی ولی او از پشت به تو خنجر زد! حالا نمی توانی نفس بکشی. انتقامت را فراموش کرده ای؟ » میران فریاد می کشد: «من کسی را نمی بخشم و از انتقامم دست نمی کشم.

توام ساکت شو! » در عمارت شاداغلو، هازار به زهرا می گوید: «ما نباید اجازه دهیم این وصلت صورت بگیرد. ریان علاقه ای به آزاد ندارد. جهان و زنش هم راضی نیستند. » زهرا می گوید: «ریان را از عمارت خارج می کنیم و بعد فکری به حال زندگی مان خواهیم کرد. » هازار پیش ریان می رود و می گوید: «امروز میران را دیدم و کینه ی عمیقی را که به ما دارد را درک کردم. مغزش را با دروغ پر کرده اند. باید تو را از میران دور کنیم. » ریان می گوید: «من فردا ازدواج می کنم. » هازار می گوید: «اگر می دانستم ذره ای آزاد را دوست داری موافقت می کردم ولی تو باید از اینجا بروی. » آزاد به اتاق ریان می آید و می خواهد دست او را بگیرد ولی ریان امتناع می کند. آزاد با ناراحتی می گوید: «هنوز به آن بیشرف فکر میکنی؟ » و ملتمسانه به ریان می گوید: «شاید روزی برسد که تو هم بتوانی من را دوست داشته باشی. » و وقتی سکوت ریان را می بیند، می گوید: «بدان در هر حالی در کنارت خواهم بود. » میران به عمارت شاداغلو می رود و در اصطبل منتظر می ماند و وقتی ریان به دیدن اسبش می رود با میران روبرو می شود. میران می گوید: «نمی دانم چرا آمده ام. می خواهم کنارم باشی. »

ریان با خشم می گوید: «فردا با آزاد ازدواج می کنم! » میران به آرامی می گوید: «تو او را دوست نداری. » و به ریان نزدیک می شود. ریان سیلی ای به صورت او می زند و می گوید که از او متنفر است. هازار به دنبال دخترش به اصطبل می آید و با هم به خانه برمی گردند. درمانده تر از قبل می شود اما فکر ریان لحظه ای رهایش نمی کند. او خواب می بیند ریان به او می گوید: «قلبم مثل آتش می سوزد. هرگز نمی بخشمت. » و دست آزاد را می گیرد و با هم می روند. و میران از خواب می پرد. در عمارت شاداغلو هم ریان در حالی که اسم میران را صدا می زند از خواب می پرد. اشک هایش جاری می شود و می گوید: «قلبم درد گرفته. احساس می کنم هیچ وقت خانه ای نخواهم داشت و همیشه آواره خواهم بود. »

سریال ترکی هرجایی قسمت ۳۰
سریال ترکی هرجایی قسمت ۳۰

قسمت ۳۰ سریال ترکی هرجایی

میران هنوز در کنار تابی که برای ریان ساخته بود نشسته است و به خود می گوید: «چطور میتوانم دوباره اعتماد ریان را جلب کنم. » فیرات با عجله به او می رسد. میران می گوید: «دست آزاد را گرفت و رفت. » فیرات می گوید: «تو را به خدا کار احمقانه ای نکن. » میران می گوید: «من مجبورش کردم این کار را بکند. دیوانه خواهم شد. » و نفسش بند می آید. در عمارت شاداغلو، هاندان با فکر این که ریان با میران رفته است با خیال راحت قهوه می نوشد. حنیفه می گوید: «ریان و آزاد برای کارهای عقد بیرون رفته اند. » آزاد و ریان از راه می رسند و آزاد می گوید: «آماده شوید برای فردا وقت عقد گرفته ایم. » جهان دخالت می کند. آزاد می گوید: «بعد از کاری که دیشب با ریان کردید حق دخالت ندارید. ریان به اتاقش می رود. زهرا می گوید: «اگر می خواهی فردا ازدواج کنی چرا ناراحتی؟ » ریان می گوید: «من تصمیمم را گرفته ام فردا با داداش آزاد ازدواج میکنم. »

در عمارت اصلان بی، گونول با خوشحالی به مادربزرگش صبح بخیر می گوید و ادامه می دهد: «نوه ات زرنگ از آب درآمد. کاری که تو نتوانستی من انجام دادم. آزاد و ریان فردا عقد می کنند و میران هم پیش من برخواهد گشت. » عزیزه می گوید:: «امیدوارم این حرف ها برایت دردسر نشود. » میران هنوز با فیرات در آن بلندی نشسته و فریادهایش به زمزمه تبدیل شده: «برای ریان جایی برای رفتن نگذاشته اند. اگر پیش من باشد نمی شود، اگر به خانه پدرش هم برگردد نمی شود. از روی بیچارگی دارد با آزاد ازدواج می کند. این ازدواج را برای زندگی خودش که نه، برای زندگی و راحتی خانواده اش انجام می دهد و من را هم مجازات می کند. ولی می دانم که آزاد را دوست ندارد. من را دوست دارد. » از جایش بلند می شود و برای بهتر شدن حالش سر مزار مادرش می رود. هازار هم بر سر مزار دلشاه، مادر میران نشسته و اشک می ریزد و از او طلب بخشش می کند و می گوید: «ای کاش من هم با تو مرده بودم. نمی دانستم تاوان عشق ما را تو با خون خودت خواهی داد. » میران با دیدن هازار اسلحه اش را به طرف هازار می گیرد و فریاد می زند: «به چه حقی بر سر خاک مادر من امده ای؟ » هازار می گوید: «از اول هم باید از من انتقام میگرفتی نه از دخترم. »

میران فریاد می زند: «کاری را که تو با مادرم کردی من با دختر تو کردم. » هازار با فریاد می گوید: «تنها گناه من دوست داشتن مادرت بود. فقط عاشق بودم. وقتی آنها مردند من هم زخمی و بیهوش بودم. » میران دستانش شل می شود و فریاد می کشد: «تو دروغگوی بزرگی هستی. » هازار می گوید: «تو به دختر معصومی ظلم کردی و تاوان گناهت را خواهی داد. اگر انتقامت اینجا تمام می شود من را بکش ولی از دختر و خانواده ی من فاصله بگیر. » میران اسلحه را رو به بالا شلیک می کند و بر سر قبر مادرش به تلخی گریه می کند. یارن لباس عروسی ای را که برای ریان خریده اند را روی تخت او می گذارد و با نیشخند عکس های عروسی او و میران را جلویش می اندازد و دور می شود. ریان نگاهی به عکس ها می اندازد و آنها را پاره می کند. ولی دلش طاقت نمی آورد و تصویر میران را نوازش می کند و عکس پاره شده را به هم می چسباند. میران به فیرات می گوید: «هازار ذهنم را به هم ریخته. سر مزار مادرم گریه می کرد و به من گفت عاشق مادرم بوده است. » فیرات می گوید: «می خواهد از عذاب وژدانش رهایی پیدا کند. » هازار به پدرش می گوید: «داستان کشته شدن دلشاه و شوهرش را یا تو ناقص تعریف می کنی یا عزیزه درد دیگری دارد. »

جهان می گوید: «هیچ کدام از ما راضی به ازدواج آزاد و ریان نیستیم. پسر من دیوانه شده. تو دخترت را از این خانه بفرست برود. » هازار از حرف های برادرش دلگیر می شود و می گوید:: «این ازدواج صورت نخواهد گرفت. » ریان حرف های هاندان را می شنود که به پسرش می گوید: «اگر این ازدواج صورت بگیرد در واقع من را کشته ای. » آزاد می گوید: «با این که می دانی چقدر عاشق ریان هستم ولی او را پیش میران فرستادید. » هاندان می گوید: «هرکاری می کنم به خاطر تو است. » و گریه کنان می رود. ریان با ناامیدی به اتاقش برمی گردد.

قسمت ۲۹ سریال ترکی هرجایی
قسمت ۲۹ سریال ترکی هرجایی

قسمت ۲۹ سریال ترکی هرجایی

در عمارت شاداغلوها، هازار به اتاق پدرش وارد می شود و می گوید: «آمده ام تصمیمم را به اطلاعت برسانم. من و خانواده ام از اینجا می رویم. » نصوخ فریاد می زند: «به خاطر دختری که اسم ما را لکه دار کرد می خواهی خانواده ات را رها کنی؟» هازار می گوید: «تو تا حالا نفهمیدی اگر ریان از خون من نباشد، جان من است؟ خودت برای کسی که از خون تو بود پدری نکردی. من اجازه نمی دهم خانواده ام از هم بپاشد. » بعد از رفتن هازار، نصوخ به اتاق زهرا می رود و می گوید: «حالا که پسرم را گول زدی و داری از من جدا می کنی من هم دروغی را که سالها ریان را با آن بزرگ کرده ای برملا می کنم. تو هم دخترت را از دست خواهی داد. » ریان به ایوان می رود و به ستاره ها چشم می دوزد. یارن با نیشخندی کنارش می آید و می گوید: «گفته بودم خون گریه خواهی کرد. حالا با کسی که دوستش نداری ازدواج میکنی و این برای تو مثل مرگ است. من فقط حقم را می خواهم. »

میران در کنار تابی که برای ریان ساخته بود در انتظار ریان است و امیدوار است هاندان به قولش عمل کند. فیرات به او می گوید: «برو و عشقت را اعتراف کن. » میران می گوید: «من عاشق نیستم. فقط نمی خواهم داستان من را کس دیگری تمام کند. » فیرات لبخند معناداری می زند و می رود. میران یاد اولین روزی که ریان را دیده بود و همان دم عاشقش شده بود می افتد و حتی گلسر او را که از سرش افتاده بود را یادگاری پیش خودش نگه داشته بود. ولی همان موقع فیرات به او گفته بود این همان دختر شاداغلوها است که باید انتقامت را از او بگیری. خدمتکار نصوخ به دستور جهان نصفه شب به اتاق ریان می رود و او را می دزدد و به محلی که میران در آنجا است می برد. آزاد از راه می رسد و با خوشحالی به طرف اتاق ریان می رود و می خواهد حلقه ازدواجشان را نشانش دهد. اما خبری از ریان نیست. او با نگرانی به دنبالش می گردد اما صدای پدر و مادرش را می شنود که از سپردن ریان به میران می گویند.

آزاد با عجله راه می افتد تا به ریان برسد. میران با دیدن ریان لبخندی می زند و می گوید که دیگر نگران نباشد چون باهم می روند. ریان با خشم به او نگاه می کند و می گوید: «تو کی هستی که من بخواهم با او به جایی بروم؟ » سپس با بی رحمی ادامه می دهد: «من به خواست خودم با آزاد ازدواج می کنم و با او خوشبخت خواهم شد.» میران با چشمانی ملتمس به ریان خیره می شود. همین لحظه آزاد از راه می رسد و ریان را صدا می زند. ریان انگشتانش را به معنای سکوت روی لب های میران قرار می دهد و می گوید: «همه چیز همین جا دفن خواهد شد. داستان ما همینجا به پایان رسید. » سپس به سمت آزاد می رود و دست او را می گیرد و با هم به راه می افتند. میران اسم او را پشت سر هم فریاد می زند و چنان بلند که حتی کوه زیر پایش می لرزد ولی انگار ریان قلب او را با خود کند و برد.

قسمت ۲۸ سریال ترکی هرجایی

قسمت ۲۸ سریال ترکی هرجایی

هازار و زهرا به ریان می گویند که از ازدواج با آزاد منصرف شود و مجبور نیست با کسی که علاقه ندارد ازدواج کند. اما ریان می گوید که قول داده است و دیگر تصمیمش را گرفته. او با گریه ادامه می دهد: «من دیگر سوختم و نابود شدم. میران زن داشته است. » و وقتی از قیافه پدرو  مادرش می فهمد که آنها خبر داشته اند بیشتردلش می شکند. هازار کنار او می نشیند و می گوید که از ترس نصوخ او را مجبور شد به میران بسپرد. ریان پدرش را در آغوش می گیرد و می گوید که می داند بعد ادمه می دهد: «دل میران از کینه و نفرت نسبت به تو پر است و می گوید که پدر و مادرش را تو کشته ای. من نگران خودم نیستم، نگران تو هستم. » هازار قسم می خورد که به کسی آسیبی نرسانده است. ریان به روی او لبخندی می زند و می گوید که می داند.

در اتاقی خانواده ی جهان جمع شده اند و هاندان می گوید که نباید این ازدواج سر بگیرد ولی جهان همه را به آرامش دعوت می کند و رو به آزاد می گوید: «حق داری که دنبال عشقت بروی. بدان من همیشه حمایتت خواهم کرد. » آزاد پدرش را با خوشحالی در آغوش می گیرد و می رود. هاندان با خشم به شوهرش نگاه می کند اما جهان می گوید: «فقط اعتمادش را جلب کردم. امشب ریان را می فرستیم برود. » هاندان به میران زنگ می زند و می گوید که امشب ریان را پیش او خواهند فرستاد. یارن به خواست فیرات به دیدن او می رود و فیرات از او می پرسد که آیا جای میران و ریان را او به گونول گفته است؟ یارن با قیافه ای حق به جانب به او می توپد و می رود. فیرات با بی تفاوتی نگاهش می کند و در دل می گوید: «ولی چشم هایت دروغ می گویند یارن. » الیف به اتاق گونول می رود و می گوید که او را با چند نفر دیده است و می خواهد بداند آنها کی هستند.

گونول جا می خورد و با خشم می گوید به او مربوط نیست. در همین حال میران وارد اتاق می شود و می گوید: «تو از کجا از جای ما خبر داشتی؟ » گونول باز حرف های قبلش را می زند و می گوید که از روی حدس خانه را پیدا کرده است. میران باور نمی کند و می گوید: «می دانم از پشت این قضیه هم اسم تو به میان می آید ولی آن روزی که بفهمم مطمئن باش طلاقت می دهم. »سلطان این حرف ها را می شنود و فورا پیش عزیزه می رود و می گوید: «تو زن عاقلی هستی. میران می خواهد گونول را طلاق بدهد بیا با هم مانع شان بشویم. » عزیزه با تکبر می گوید: «شیرها با شغال ها مشورت نمی کنند. » این حرف سلطان را به خشم می آورد و می گوید: «کاری نکن به میران بگویم که مادرش را در طویله زندانی می کردی و شکنجه اش میدادی. » عزیزه دچار تنگی نفس می شود و به اسما می گوید: «حالا میفهمم تصمیمی که در گذشته گرفته ام چقدر درست بوده است. آن روزها دلم به حال سلطان می سوخت ولی او الان من را تهدید می کند. خبر ندارد که اگر دهان باز کنم تمام عمرش تبدیل به خاکستر می شود. »

قسمت ۲۷ سریال ترکی هرجایی

قسمت ۲۷ سریال ترکی هرجایی

میران که مطمئن است ریان بالای بلندی منتظر اوست به آنجا می رسد. اما ریانی در کار نیست. ولی چشمش به پارچه ای می افتد که ریان موهایش را با آن بسته بود. امید تازه ای پیدا می کند و می گوید: «پیدایت میکنم. » و با عجله به دنبال ریاان می رود.در عمارت شاداغلو هاندان بالاخره یارن را آزاد می کند. فیرات با یارن تماس می گیرد و جای آزاد را از او می پرسد. یارن می گوید خبر ندارد ولی به محض این که بفهمد به او خواهد گفت. در این بین هاندان با شهریار که به عنوان خبرچین به خانه ی اصلان بی فرستاده تماس می گیرد و او می گوید: «آنها دختری به نام الیف دارند که او را به عنوان دختر اسما جا زده اند. » هاندان از او می خواهد که اتاق عزیزه را بگردد و چیز ارزشمندی برایش پیدا کند. ریان و آزاد به خانه می رسند. ریان از برگشتن به خانه نگران است. آزاد می گوید که نگران هیچ چیز نباش.

تو تحت حمایت من به خانه می روی. آزاد با صدای بلند همه را در حیاط جمع می کند و می گوید: «از این به بعد خانه ی ریان اینجاست. هرکسی قصد جان او را بکند با من طرف است. او زن من خواهد شد. » نصوخ فریاد می کشد: «دختری را که دامنش لکه دار شده زن خودت میکنی؟ » آزاد می گوید: «من تصمیمم را گرفتم. ریان تقصیری ندارد. او قربانی شد. از نظر من او پاک و تمیز است. » میران با شنیدن حرف های آزاد تحملش تمام می شود و سعی می کند داخل عمارت شود. ولی فیرات به موقع مانع او می شود و می گوید: «با این کارت ریان را به خطر می اندازی. » میران مثل دیوانه ها می گوید: «آن آزاد عوضی دستش را گرفت. » فیرات او را آرام می کند و به او قول می دهد راهی برای بیرون آوردن ریان پیدا می کند و بالاخره میران را با خود میبرد. میران می گوید: «مجبورش کرده اند وگرنه این کار را با من نمی کند. » نصوخ اسلحه را به طرف ریان می گیرد و می گوید: «من راضی به این ازدواج نیستم. »

هازار جلوی او می ایستد و می گوید: «من هم راضی نیستم. خانواده ام را برمی دارم و می روم. » زهرا کنار شوهرش می ایستد. گل خانم به پدربزرگ می گوید: «اگر خواهرم را اذیت کنی دیگر پدربزرگ من نیستی. » نصوخ تسلیم می شود. در عمارت اصلان بی، عزیزه به دیدن گونول که هنوز زخمش خوب نشده می رود. گونول گله می کند و عزیزه می گوید: «می دانستم چیز مهمی نیست. چون چاقو را خودت زدی! اگر میران این موضوع را بفهمد من هم نمی توانم کاری برایت بکنم! » و می رود. سلطان که باورش نمی شود گونول خودش این کار را کرده است، با تردید به دخترش نگاه می کند. گونول سعی می کند مادرش را قانع کند ولی چشم هایش دروغ می گویند.

قسمت 26 سریال ترکی هرجایی
قسمت ۲۶ سریال ترکی هرجایی

قسمت ۲۶ سریال ترکی هرجایی

در بیمارستان گونول به هوش می آید و با ناله و زاری به سلطان می گوید: «ریان با آزاد فرار کرد. خواستم مانعشان شوم ولی ریان چاقویی را در پهلویم فرو کرد. » سلطان با عصبانیت می گوید: «هرکس که این کار را کرده جگرش را درمی آورم! » گونول لبخند شیطنت آمیزی می زند و خودش هم خوب می داند ریان کسی نیست که بتواند به کسی آسیبی بزند. در همان بیمارستان، در گوشه ای دیگر حال ریان بهتر شده و هنوز صدای گونول در سرش می چرخد. و به آزاد می گوید: «باید واقعیت را از زبان خود میران بشنوم. » آزاد دوباره عکس عروسی میران و گونول را نشانش می دهد و می گوید: «بفهم! با آن همه بلا که سرت آورد هنوز هم دنبالشی. » ریان به شدت گریه می کند. آزاد او را در آغوش گرفته و می گوید: «آن مرد یک دروغگو است. دیگر فکرش را نکن. » ریان که همه ی آرزوهایش را باز هم برباد رفته می بیند برای هوا خوردن به بیرون می رود. او در آن بیمارستان فقط چند قدم با میران بی قرار فاصله دارد. هاندان به جهان خبر می دهد که آزاد رفته و ریان را فراری داده و یارن هم به آزاد کمک کرده است. جهان می گوید: «می دانم که یارن میدانسته قرار است خانواده ی اصلان بی این بلاها را بیاورند و سکوت کرده. یارن باعث این مصیبت است. » آزاد صبح به ریان می گوید: «بیا از اینجا با هم برویم و از همه دور بشویم. » اما ریان می گوید: «من جایی جز خانه مان ندارم و به آنجا برمی گردیم. »

سپس عکس عروسی گونول و میران را با خشم در مشتش می فشارد و باخود می گوید: «باید این را همیشه پیش خودم نگه دارم تا یادم نرود. » میران پیش گونول می رود و او را سوال پیچ می کند. گونول می گوید: «تو دو روزه عاشق شدی ولی آخرش هم او تو را ترک کرد و رفت و حالا  حال من را درک میکنی. » میران می گوید: «من به تو امیدی ندادم. تو انتخاب خودت را کردی و من هم می خواهم زندگی خودم را بکنم. » میران باز هم می خواهد از همه چیز سر دربیاورد اما سلطان مانع او می شود و او را از اتاق بیرون می کند. ریان و آزاد با هم به طرف خانه می روند و در راه ریان به جایی که میران برایش تابی ساخته بود و به او امید داده بود می رود و شال خود را به تاب می بندد و به پیشنهاد ازدواج آزاد جواب مثبت می دهد و می گوید: «به شرطی که در عمارت کنارخا نواده ام زندگی کنیم و این که دیگر هرگز به من دست نزنی. » آزاد با خوشحالی شرط او را می پذیرد و می گوید: «آینده ات من خواهم بود و فقط کنارت باشم برایت کافی است. » میران که به ندای قلبش گوش می دهد مطمئن است که ریان در کنار آن تاب منتظر اوست.

سریال ترکی هرجایی
سریال ترکی هرجایی (تردید)

قسمت ۲۵ سریال ترکی هرجایی

جهان، الیف را به خانه شان می رساند و متوجه می شود که او وارد خانه اصلان بی شد. او از ترس مادربزرگش به اتاقش پناه می برد. میران با وسایل خریداری شده به خانه باغ می رسد و از فکر این که ریان در خانه منتظر است احساس خوبی دارد. اما به محض ورود متوجه اوضاع وخیم آنجا می شود. داخل می رود و گونول را زخمی و افتاده روی زمین می بیند. میران از گونول، ریان را می پرسد و او با حال نزار می گوید: «سعی کردم مانعشان شوم ولی آزاد ریان را برد و ریان موقع فرار چاقو را در پهلوی من فرو کرد. » میران او را به بیمارستان می برد. آزاد به ریان می گوید: «نترس. تا من هستم کسی به تو آسیب نمی رساند. » ریان می گوید که باید با میران صحبت کند تا از زبان خودش بشنود ولی آزاد قبول نمی کند. ریان فرمان ماشین را می چسبد و کنترل از دست آزاد خارج می شود و ماشین به کنار جاده برخورد می کند و هردو بیهوش می شوند. میران در فکر ریان است و با خود می گوید: «ریان من را رها نمی کند. » فورا با میران تماس می گیرد و ماجرا را توضیح می دهد. میران به فیرات  با پریشان حالی می گوید که هرطور شده ریان را پیدا کند او ادامه می دهد: «نمی دانم چطور از جای ما باخبر شدند. کسی نمی دانست ما به خانه باغ رفتیم. » فیرات کمی فکر می کند و می فهمد که همه چیز زیر سر یارن است. عزیزه از الیف در مورد غیبتش می پرسد و الیف می گوید که او را مردی مهربان به اسم جهان به خانه رساند.

عزیزه از شنیدن اسم جهان وحشت می کند. سپس با دیدن سلطان به او می گوید: «دخترت باز دردسر درست کرده است. ریان را فراری داده و خودش در بیمارستان زخمی افتاده است. » سلطان ناله کنان به سمت بیمارستان به راه می افتد. آمبولانس می آید و ریان را را که بیهوش است و هذیان می گوید و اسم میران را صدا می زند با خود می برد. آزاد از شنیدن نام میران از زبان ریان دلش می گیرد. کمی بعد هاندان به پسرش زنگ می زند و آزاد به او می گوید که با ریان است و از آنها می خواهد دنبالشان نگردند و گوشی را قطع می کند. هاندان که می داند همه چیز زیر سر یارن است به اتاق او می رود و شروع به کتک زدنش می کند یارن گریه می کند و می گوید که چیزی نمی داند و فقط کمکشان کرده است. هاندان دوباره او را در اتاق زندانی می کند و می رود. سلطان به بیمارستان می رسد و سر میران فریاد می زند و می گوید: «این انتقام بیشتر از همه من و دخترم را سوزاند. »

قسمت ۲۴ سریال ترکی هرجایی

هاندان که از پشت در اتاق یارن حرف های او و گونول را شنیده است مثل عجل معلق به داخل می رود و از موهای یارن می گیرد و فریاد می زند: «باز داری چه غلطی میکنی؟! » یارن از درد می نالد و می گوید: «برادرم عاشق ریان است و با او ازدواج خواهد کرد. من هم کمکش می کنم. » هاندان می گوید: «تو می خواهی مرد متاهل را برای خودت نگه داری و کهنه ی او را هم به پسر ارباب زاده ی من قالب کنی.» و شروع به کتک زدن دخترش می کند. یارن میان مشت و لگد می گوید: «بفهم مامان! دارم درد میکشم. ولی تو فقط به فکر پسرت هستی. » هاندان تلفن یارن را از او می گیرد و می رود و در را قفل می کند و از پشت در می گوید: «از اتاق خارج شوی تو را میکشم. » الیف که از خانه فرار کرده، جایی را نمی شناسد و راهش را گم می کند.

جهان جلوی او سبز می شود و می گوید: «دخترم این وقت شب کجا می روی؟ » و وقتی وحشت او را از چشم هایش می خواند می گوید: «من به تو آزاری نمی رسانم. تو مثل دختر من هستی. » و اسم و رسم او را می پرسد ولی الیف سکوت می کند. عزیزه که هرچه زنگ زده و الیف جواب نداده به ایوان می آید و فریاد می زند: «دخترم را بردند. او را دزدیدند. شاداغلوها الیف را دزدیدند. » و رو به فیرات می گوید: «باید به عمارت شاداغلوها بروی. » زهرا مشغول جمع کردن وسایلشان است. گل از او می پرسد که کجا می روند و زهرا می گوید: «همه با هم همراه خواهرت به تعطیلات می رویم. » نصوخ به زهرا مشکوک است. او از زیر زبان گل حرف می کشد و گل می گوید: «بابام می خواهد همه ما را به تعطیلات ببرد. » نصوخ به اتاق زهرا رفته و لباس های او را به هم می ریزد.

زهرا می گوید: «توی عمارت به این بزرگی جایی برای دختر ما پیدا نشد. جایی می رویم که برای دخترمان هم جایی باشد. » نصوخ می گوید: «تو دخترت را بردار و برو ولی حق نداری گل و هازار را از من جدا کنی. » هازار اسلحه به دست به خانه اصلان بی می رسد و عزیزه و افرادش به عمارت شاداغلو وارد می شوند. هازار فریاد می زند: «دخترم را پس بدهید و اسلحه را به طرف خانواده ی اصلان بی نشانه می رود. » سلطان جلو می آید و می گوید: «دخترت اینجا نیست. میران او را با خود برده و ما از آنها خبری نداریم. » گوشی هازار زنگ می خورد و خدمتکارشان به او خبر می دهد که عزیزه و افرادش وارد عمارت شده و آنها را تهدید کرده اند. هازار که مطمئن می شود ریان آنجا نیست سریع برمی گردد. عزیزه به نصوخ می گوید: «همین الان الیف را به ما بدهید وگرنه عمارت را روی سرتان خراب می کنم. » نصوخ متعجب می پرسد که الیف کیست؟

عزیزه که متوجه اشتباهش می شود نگاهی به حنیفه می اندازد و افرادش را از عمارت خارج می کند. گونول همراه آزاد به سوی خانه باغی که میران و ریان آنجا هستند در حرکت است. در خانه باغ، میران به ریان می گوید: «اینجا جایی است که به من شلیک کردی و دوباره برگشتی و نجاتم دادی. » ریان با خشم می گوید: «نجاتت دادم که بیشتر از من درد بکشی. » میران چراغ نفتی را روشن می کند و هیزم می آورد و آتش روشن می کند. میران می گوید: « مدتی اینجا بمانیم. باید با هم حرف بزنیم. » این خانه احساس خوبی به ریان می دهد و وقتی میران از او می پرسد که دیگر از پیش من نمی روی؟ ریان می گوید: «امروز کنار آن تاب آسمانی پشیمانی را در چشمان تو دیدم. اگرچه تو چیزی به زبان نیاوردی. » میران از حرف او امیدوار می شود ولی همه چیز آن طور که می خواهند نیست.

گونول و آزاد در خانه باغ پنهان شده اند و منتظر هستند میران از خانه خارج بشود و ریان تنها بماند. میران برای خرید از خانه بیرون می رود ولی به محض خروج از خانه گونول داخل ساختمان می شود. ریان صدای او را میشناسد و در را باز می کند. گونول داخل اتاق می شود و می گوید: «میران رفته. تو آزادی میتوانی بروی. » ریان می گوید که من جایی جز در کنار میران ندارم. گونول با خشم می گوید: «مگر تو کی هستی؟ اصلا میدانی من کی هستم؟ من زن میران هستم. زن عقدی میران! » و عکس عروسی خودش و میران را به دست ریان می دهد. ریان با ناباوری به عکس خیره می شود. گونول او را به خود می آورد و می گوید که آزاد بیرون منتظر اوست. در همین هنگام آزاد جلوی در ظاهر می شود و با چشمانی که عشق از آن می بارد به ریان خیره می شود.

سریال ترکی هرجایی (تردید)

قسمت ۲۳ سریال ترکی هرجایی

شاداغلوها و اصلان بی ها  به هم می رسند و با خشم به یکدیگر خیره می شوند. هرکس کینه خود را وسط می ریزد. عزیزه هم وارد جمع می شود. هازار می گوید که به خاطر آنها مجبور شده اند وام زیادی از بانک بگیرند. عزیزه می گوید ما وام را پرداخت می کنیم به شرطی که عمارت را به ما بدهید.فیرات در گوش میران می گوید که پول این خانه یک صدم از وام آنها هم نمی شوند.نصوخ با عصبانیت می گوید که هرگز این کار را نخواهد کرد. عزیزه سر حرفش است و ختم جلسه را اعلام می کند و می رود.هنگام رفتن  به میران می گوید که باید همه چیز شاداغلوها را به دست بیاوریم و میران با تعجب به او نگاه می کند. هازار بعد از رفتن آنها به فکر فرو می رود و می گوید: «این زن درد دیگری دارد. » یارن به آزاد پیام می دهد که نیم ساعت دیگر به آدرسی که می فرستم بیا. و از آن طرف گونول هم بنا به خواست یارن به آدرسی که گفته شده می رود.ریان با گریه و التماس از اهالی خانه می خواهد که بگذارند تا او برود. اسما سریع به میران زنگ می زند و ناراحتی ریان را به او اطلاع می دهد. میران فورا خود را به عمارت می رساند و به سلطان می گوید که در حدی نیست که بخواهد ریان را زندانی کند و ادامه می دهد: «فقط من حق دارم برای ریان تصمیم بگیرم. » و ریان را سوار ماشین می کند و با خود می برد.

این وسط الیف که تحمل فضای متشنج خانه را ندارد از فرصت استفاده کرده و از عمارت بیرون می زند و آنقدر فکرش درگیر حوادث اخیر می شود که کم مانده با ماشین آزاد تصادف کند. آزاد سعی می کند کمکش کند ولی الیف می گوید که نیازی ندارد کسی کمکش کند. آزاد به محل قراری که گونول و یارن آنجا هستند می رسد و با میلی کنار گونول می نشیند. یارن می گوید: «ما می توانیم به همه کمک کنیم. تو ریان را می خواهی و گونول هم شوهرش را. تو باید از ریان در مقابل پدربزرگ حفاظت کنی. » آزاد می گوید البته که این کار را خواهد کرد. در همین هنگام الیف آنها را از پشت شیشه رستوران می بیند و کنجکاو می شود که بداند گونول با چه کسانی ملاقات می کند. ریان در ماشین میران دلش خون است و مدام گریه می کندو میران ماشین را نگه می دارد تا او کمی حالش بهتر شود. ریان رو به میران  می گوید: «من همیشه می خواستم از خانه مان فرار کنم. باورم نمی شود که تا یک ماه قبل من خوشبخت بوده ام. پدر و مادرم را کنارم داشتم و الان زندگی من خراب شده است. کاش این کابوس تمام شود. »

صدایش می لرزد و ادامه می دهد: «حالا در حسرت دیدار پدر و مادر و خواهرم مانده ام. » میران که حرف های او قلبش را به درد آورده تلفنش را ریان می دهد تا با مادرش صحبت کند. ریان بعد از صحبت با زهرا حالش کمی بهتر شده است. عزیزه وقتی به عمارت برمی گردد و ماجرای ریان را می فهمد رو به سلطان می گوید: «از جمع کردن گندکاری های شما خسته شده ام. » گونول هم به خانه برمی گردد و مادرش به او می گوید: «شوهرت دختره را برداشت و برد. » گونول که تاب شنیدن این خبر را ندارد به یارن زنگ می زند و یارن به او اطمینان می دهد که محلشان را پیدا خواهد کرد.

قسمت ۲۲ سریال ترکی هرجایی

در عمارت اصلان بی وقتی شهریار، خدمتکار جدید چشمش به الیف می افتد، در مورد او سوال می کند کریمان می گوید که او دختر اسما است.الیف می گوید: «تا آنجا که یادم می آید اسما فقط یک پسر داشت! » الیف از صحبت آنها ناراحت می شود و به اتاق مادربزرگش می رود و با خشم به او می گوید: «در عرض یک روز دیدم که توی شهر میدیات هستم. یک دختر ناشناس زندانی در خانه داریم و الان هم که همه من را به نام دمیر آلپ، دختر اسما میشناسند. این چه کاری است که با من میکنید؟ » عزیزه می گوید: «این کارها برای محافظت از خودت است. » الیف می گوید: «آن وقت چه کسی از ما در مقابل تو محافظت کند؟! » عزیزه عصبی می گوید: «چه بدی ای به شماها کردم؟ » الیف می گوید: «برای شوهر گونول زن گرفتی، میران که اهل کینه و انتقام نبود مغزش را پر کردی، اسم من را از من گرفتی. »

از جایش بلند می شود و ادامه می دهد: «الان هم به اتاقم می روم تا مامان اسما برایم صبحانه بیاورد! » ریان پیش میران می رود تا درمورد حرف های دیشبش با او صحبت کند. ولی سر از اتاق گونول درمی آورد. گونول با خشم دست او را می کشد تا با هم صحبتی بکنند. ریان می گوید: «برایت متاسفم. من تو را آدم خوبی می داسنتم. » گونول می گوید: «اگر می دانستی من چه چیزهایی را تحمل کردم دستم را می بوسیدی. » و به طرف صندوقچه ی گوشه ی اتاق می رود و جهازش را نشان می دهد و می گوید: «میدانی چرا دروغ گفتم؟ چون مجبورم کردند و قلبم را شکستند و من را به این اتاق تبعید کردند. تو نمیفهمی وقتی شب و روز در انتظار یک نفر هستی و او اهمیتی به تو نمیدهد یعنی چه. » ریان می گوید: «چرا اینها را به من میگویی؟ »

گونول به طرف عکس عروسی خودش و میران می رود که میران سر میرسد و به ریان می گوید: «از اتاق خارج شو و دیگر به اینجا نیا. » ریان می گوید: «نکند این دختر بیچاره را هم در حقش ظلم کرده اید؟ » میران او را از اتاق بیرون می برد. ریان به او می گوید: «حرف هایی که دیشب گفتی همش دروغ بود! » میران به او می گوید: «لازم نیست توضیح بدهی من واقعیت را میدانم. » ریان با خشم از او می پرسد: «سلطان را به عنوان مادر و گونول را خواهرت معرفی کردی. آنها چه نسبتی با تو دارند؟ » میران با خشم به گونول نگاه می کند و می گوید: «زن عمو و دخترعمویم هستند. » ریان فریاد می زند: «قرار است دیگر چه دروغ هایی از تو دربیاید؟! » و می رود. میران و فیرات با اتومبیل به طرف محل کار حرکت می کنند. میران حالش بد می شود، از اتومبیل پیاده می شود و فریادی از ته دل می کشد و رو به فیرات می گوید: «من به عاقبت کارهایم فکر نکرده بودم. به ریان این همه دروغ گفتم. درد مقابل نگاه های معصوم او چون نیشی در قلبم فرو می رود نمی دانم چه کنم. او هیچ وقت من را نخواهد بخشید و مثل قبل دوستم نخواهد داشت. و هنوز دروغ های بزرگترم را نمی داند. »

یارن با گونول تماس می گیرد و می گوید باید حرف بزنیم و گونول جواب می دهد که آنها حرفی ندارند که بزنند. یارن می گوید: «می خواهی با ریان زیر یک سقف زندگی کنی؟ » و وقتی می بیند گونول گوشی را هنوز قطع نکرده جرئت پیدا می کند و می گوید:: «آزاد عاشق ریان است تو هم که شوهرت را می خواهی. اگر همکاری کنی هردو به خواسته های خود خواهید رسید. » گونول قبول می کند که با یارن صحبت کند. گل خانم سر میز صبحانه با اشتها غذا می خورد و وقتی از او می پرسند میگفتی تا ریان نیاید غذا نمی خوری؟ گل می گوید: «دیشب پدربزرگ ریان و میران را پیش من آورده بود و من آنها را دیدم. » همه به نصوخ خیره می شوند و نصوخ می گوید: «نصفه شب مثل دزد آمده بودند. » زهرا می گوید: «دختر من آمده بود و من خبر ندارم؟ پس چرا از میران حساب پس نگرفتی؟! » نصوخ می گوید: «عوض این که دعایم کنی حساب میپرسی؟ به خاطر گل کاری نکردم وگرنه هردو را میکشتم. »

زهرا به هازار می گوید: «من دیگر در این خانه نمی توانم بمانم. به خاطر خدا ما را از این خانه ببر. » جهان پیش هازار می آید و می گوید که اصلان بی ها برایشان اخطاریه فرستاده اند.پدر گفته است باید همگی برویم و صحبت کنیم.و وقتی امتناع هازار از رفتن را می بیند می گوید: «تمام قراردادهای ما به نام و امضای تو است. مجبوری بروی. »نصوخ به همراه پسران و آزاد برای صحبت با اصلان بی ها می رود. میران و فیرات هم برای مذاکره می آیند.ریان که حرف های میران درمورد پدرش را نمی تواند تحمل کند می گوید: «به پدرم افترا زده اند من دیگر طاقت ندارم. »و به طرف در خروجی می رود ولی نگهبان ها جلویش را می گیرند.سلطان پیش او می رود و می گوید: «تا ما اجازه ندهیم هیچ کاری نمی توانی بکنی. »

ریان می گوید: «برای تو متاسفم. تو که اصلا راضی نیستی من اینجا باشم. تو که با میران در اجرای نقشه اش همکاری کردی. در حالی که خودت دختری مثل من داری و به بی آبرو شدن یک دختر جوان کمک کردی. »سلطان می گوید: «هرکاری کردم برای دخترم کردم. » او می خواهد به ریان بفهماند که گونول زن میران است.ولی گونول با عجله می آید و مانع می شود. سلطان دستور می دهد نگهبان ها ریان را زندانی کنند. گونول به مادرش می گوید: «چرا نمیگذاری برود گم شود؟ » سلطان می گوید: «اگر او برود میران هم خواهد رفت و وضع بدتر خواهد شد. صبر کن او دیر یا زود از اینجا خواهد رفت. »یارن به گونول زنگ می زند و قرار می گذارد در رستورانی همدیگر را ببینند و تصمیم بگیرند.

سریال ترکی هرجایی

قسمت ۲۱ سریال ترکی هرجایی

نصوخ به زور ریان را با خود به طبقه ی پایین می برد. میران متوجه گیر افتادن ریان می شود اما اسلحه ای که روی سرش گذاشته اند مانع از عکس العمل او می شود. او به پشت سرش نگاه می کند و مادربزرگش و افرادش او را می بیند. عزیزه می گوید: «از همانجا که آمده ای برگرد. » میران اصرار می کند که باید ریان را هم با خود بیاورد. عزیزه که می بیند حریف میران نمی شود می گوید: «برو ولی بدان اگر تیراندازی شود افراد من به ریان هم رحم نخواهند کرد. » میران با عجله به طرف طبقه ی پایین می رود. نصوخ اسلحه را به طرف ریان گرفته. ریان با زاری می گوید: «می دانم دلت می خواهد بمیرم. هیچ وقت من را دوست نداشتی. خیلی تلاش کردم محبتت را جلب کنم ولی نتوانستم. »

و خاطراتی از بدرفتاری های پدربزرگش را یادآوری می کند و می گوید: «همیشه پر و پالم را شکستی و تحقیرم کردی. » در حالی که دست های نصوخ می لرزد اسلحه را پایین می آورد. اما ریان دست او را گرفته اسلحه را دوباره روی پیشانی اش می گذارد و از پدربزرگش می خواهد شلیک کند. میران سریع وارد اتاق می شود و اسلحه اش را به طرف نصوخ می گیرد و می گوید: «به ریان صدمه ای بزنی، مردی.» نصوخ اسلحه را به طرف میران می گیرد و می گوید: «با اسلحه وارد عمارت من میشوی و از دختره دفاع میکنی؟ پس چرا دامنش را لکه دار کردی؟ چرا انتقامت را از مردها نگرفتی مردک بی غیرت؟! » ریان بلند می شود و روبروی نصوخ می ایستد و می گوید: «بزن و راحتم کن. ناموس لکه دار شده ات را تمیز کن. »

در همین هنگام، گل که از شوق دیدار خواهرش نتوانسته بخوابد به اتاق می آید و به طرف میران می رود و او را بغل می کند. نصوخ با دیدن او اسلحه اش را پنهان می کند. گل که از دیدن میران خوشحال است شروع به شیرین زبانی می کند. میران می گوید: «ما برویم. بعدا تو برای مهمانی به خانه ی ما بیا. » گل قبول می کند و آنها را بدرقه می کند. میران و ریان در کنار هم از در خارج می شوند و نصوخ که در حضور گل کاری نمی تواند بکند با خشم آنها را نگاه می کند. آزاد مست و پاتیل وارد عمارت می شود. یارن فکر تازه ای به سرش می زند، دست او را می گیرد، توی تختخواب می خواباند و می گوید: «به حرف هایم گوش کن. ببین خودت را به چه روزی انداخته ای! به خودت بیا. » آزاد از او می خواهد برود و او را با بدبختی هایش تنها بگذارد. اما یارن آخرین تیرش را هم رها می کند و می گوید: «من تو را باور می کنم. عشقت به ریان را باور می کنم و کمکت می کنم تا او را به دست آوری. »

آزاد با پوزخند می گوید: «من خودم فهمیدم که ریان من را نمی خواهد ولی تو نفهمیدی. » یارن می گوید: «او الان به حمایت تو نیاز دارد. مجبور شده با مرد متاهل زندگی کند. باید نجاتش بدهی و بدان زن ها عاشق مردهای قدرتمند هستند.» میران و ریان به عمارت اصلان بی وارد می شوند. ریان از میران می خواهد توضیح بدهد که انتقام چه را از آنها گرفته است. میران که نمی داند از کجا شروع کند با صدای لرزان و چشم های اشک آلود می گوید: «پدر تو، پدر و مادر من را کشت و ناموس مادرم را گرفت. او من را نابود کرد. » ریان با تعجب نگاهش می کند و می گوید: «پدر من هرگز این کار را نمی کند. پدر من آن آدمی که می گویی نیست. او آدم خیرخواهی است. اهل کمک و دادن خیرات به مردم است. مغز تو را سال ها با حرف های پوچ پر کرده اند. »

میران روی صندلی می نشیند و طاقت ایستادن ندارد بعد می گوید: «یادم می آید کوچک بودم. با صدای شیون مادربزرگم که پسرش را صدا میزد بیدار شدم. ترسیده بودم. جسد پدر و مادرم را آوردند… » میران بلند می شود و در حالی که تمام بدنش به لرزه افتاده می گوید: «هازار شاداغلو به ناموس مادرم چشم دوخته بود. او را فراری داد. پدرم  برای نجات مادرم به دنبالشان رفته ولی پدر تو هردوی آنها را کشت. پدر تو صدا و بوی مادرم را از من گرفت. همان موقع تصمیم گرفتم از پدرت انتقام بگیرم. با این فکر بزرگ شده ام و زندگی کرده ام. ما خانه و زندگی مان را به خاطر پدر تو ترک کردیم. » ریان که باورش نمی شود می گوید: «چطور توانستی با این نفرت زنده بمانی؟ » میران رو به او می گوید: «من عشق ورزیدن را نمیدانم، عفو کردن را نمیدانم، کل زندگی من نفرت بوده. » هردو به هم خیره می شوند و اشک می ریزند. ولی حتی نمی توانند همدیگر را در آغوش بگیرند. میران از اتاق خارج می شود و حرف هایش مدام در ذهن ریان تکرار می شود.ریان از اتاق خارج شده و به ستاره ها چشم می دوزد و اشک می ریزد.

سریال ترکی هرجایی

قسمت ۲۰ سریال ترکی هرجایی

ریان صبح لباس می پوشد و با کمی نگرانی از اتاق خارج می شود و کمی عمارت اصلان بی را تماشا می کند و پایین پله ها به آشپزخانه می رسد. اسما و کریمان با خوشرویی از او استقبال می کنند. گونول نیز برای خوردن صبحانه می آید. ولی با دیدن ریان خشمگین شده و برمی گردد. عزیزه وارد آشپزخانه شده و رو به اسما می گوید: «به این دختر غذا بدهید که نرود و بگوید گرسنه ام گذاشته اند. » و رو به ریان می گوید: «خیلی بیچاره هستی که کسی سراغت را نمی گیرد. آخر دختری را که دامنش لکه دار شده را می خواهند چه کنند.» ریان ناراحت می شود و به اتاق برمی گردد.

در دفتر میران، فیرات می گوید: «ما با شاداغلوها کلی قرارداد داریم و تو دخترشان را نگه داشتی. من نمی فهمم چطور می خواهی با آنها ملاقات کنی. » میران می گوید: «به زودی خودشان درخواست ملاقات خواهند کرد و ما آنقدر سر و کله می زنیم تا نابودشان کنیم. » یارن داخل می آید و می گوید: «آمدم بگویم که گل از بیمارستان مرخص شده و گلوله توی سرش است و نه غذا می خورد و نه چیز دیگر. فقط می خواهد ریان را ببیند. » میران می گوید: «پدربزرگت ریان را خواهد کشت. من نمی توانم این کار را انجام دهم. » یارن می گوید که لطفا به آن طفل مریض رحم کند و با گریه می رود.

نوه ی خاله ی اسما که شهریار نام دارد در آشپزخانه با اسما درد و دل می کند و دنبال کار می گردد. کریمان می گوید: «ما می توانیم تو را به عزیزه خانم که به دنبال کارگر می گردد معرفی کنیم. » بالاخره عزیزه با استخدام شهریار موافقت می کند. از حرف های شهریار معلوم است که به عنوان جاسوس از طرف کسی وارد عمارت شده است. میران به اتاق ریان می آید و او را گریان می بیند. ریان می گوید: «چقدر می خواهید تحقیرم کنید؟ عقد صوری، انداختن با لباس عروسی در میدان شهر، دیگر لازم نیست به من رحم کنی تو از روی دلسوزی من را نگه داشتی. » میران بدون این که حرفی بزند از اتاق بیرون می آید و به همه می گوید: «بعد از این هیچ کس یک کلمه هم با ریان حرفی نزند. »

عزیزه به سلطان می گوید: «هیچ وقت نمی توانی جای من را بگیری. چون تو پسر به دنیا نیاوردی. » سلطان می گوید: «ولی من پسر داشتم و پسر تو او را کشت. اگر سر سفره ات نوه های پسر می خواهی مانع رفتن میران شو. »

الیف در ایوان به گونول می گوید: «اینجا مثل تیمارستان شده. » گونول می گوید: «چرا به مادربزرگ اعتراض نمیکنی؟ » الیف می گوید: «به من ربطی ندارد. تو به خواستگاری میران رفتی. می توانستی قبول نکنی. » گونول می گوید: «حالا نوبت توست. تو را به اسم دمیر آلپ، دختر اسما معرفی کرده اند. » الیف ناراحت می شود و به اتاق عزیزه می رود. عزیزه می گوید که برای مراقبت از او این کار را کرده اند. الیف می گوید: «من اجازه نمی دهم از من سواستفاده شود. » و می رود.

هازار پیش زهرا می آید و می گوید: «همه چیز تقصیر من است. من زمانی عاشق دختری به نام دلشاه شدم. او بعد از رفتن من به سربازی عروس اصلان بی ها شد. اذیتش می کردند. طاقت نیاوردم و فراری اش دادم. عزیزه و پدرم افرادشان را دنبال ما فرستادند و درگیری شد و بعد از آن دیگر من چیزی نفهمیدم. » میران به گل فکر می کند و یاد حرف های ریان می افتد که گفته بود اگر کمی وجدان داری من را به دیدن خواهرم ببر. پیش ریان می رود و به او می گوید: «آماده شود. نصف شب تو را به دیدن گل خواهم برد. » ریان او را در آغوش می گیرد و تشکر می کند. نصف شب آنها از پشت بام وارد عمارت شاداغلوها می شوند. یارن از پنجره آنها را می پاید. میران می گوید: «فقط بیست دقیقه وقت داری برو و برگرد. » و ادامه می دهد: «برمی گردی مرگ نه؟ » ریان جواب می دهد که جایی غیر از او ندارد.

ریان پیش گل می رود و او را در آغوش می گیرد. او را نوازش می کند و با چشمان اشک آلود درمورد خوشبختی خودش و میران می گوید و برای گل لالایی می خواند. ریان به آرامی از اتاق خارج می شود ولی کسی از پشت موهای او را می گیرد و با خود می کشد. یارن کار خودش را کرده است. میران از پله ها بالا می رود ولی با صدای اسلحه در پشت سرش متوقف می شود.

سریال ترکی هرجایی (تردید)

قسمت ۱۹ سریال ترکی هرجایی

هاندان از یارن می پرسد که از کجا اطلاعاتی در مورد ریان را فهمیده است. سپس او را سرزنش می کند و می گوید: «همه این بلاها به خاطر تو است. اگر از همان اول چیزهایی را که شنیده بودی میگفتی الان به این بلاها دچار نمیشدیم. » یارن می گوید: «نه متاهل بودن میران و نه همخوابه شدن با ریان هیچکدام برایم مهم نیست. من بالاخره میران را شوهر خودم میکنم. » هاندان با خشم می گوید: «برای آخرین بار می گویم سر عقل بیا. کاری نکن رو در روی هم بایستیم. » کمی بعد یارن به فیرات زنگ می زند و از او می خواهد ترتیبی بهد تا بتواند با میران درمورد ریان صحبت کند. فیرات می پذیرد.

حنیفه به هاندان می گوید: «ما باهم قراری گذاشته بودیم. پس چه شد؟ » هاندان می گوید: «الان موقعیت مناسبی نیست کمی صبر کن. » حنیفه ادامه می دهد: «من اگر دهانم را باز کنم این عمارت را سر تو و دختر خراب خواهم کرد. » فیرات به میران می گوید که یارن می خواهد با تو رو در رو صحبت کند و میران قبول می کند. سلطان به عزیزه می گوید: «تو دیگر نمی توانی حرفت را به میران بقبولانی. نصوخ و عروسش هردو ما را تهدید کردند و انتقام خواهند گرفت. به خصوص از الیف که نقطه ضعف تو است. عزیزه می گوید: «هنوز نمرده ام و کسی نمی تواند کاری بکند. الیف را جای کس دیگری جا می زنیم تا کسی به کارش نداشته باشد. »

در عمارت شاداغلو زهرا با گریه به هازار می گوید: «ما را از این خانه ببر. دخترمان را از ترس خانواده تو به دشمن سپردیم. ما را به جای دوری ببر که کسی نمیشناسدمان. » هاندان به آرامی می گوید که حق دارد.

در عمارت اصلان بی، گونول به اتاقی که ریان در آن خواب است می رود و بالش را روی صورت او فشار می دهد و می گوید: «تا وقتی تو زنده ای من رنگ آرامش را نخواهم دید. » ریان دست و پا می زند ولی صدایش به جایی نمی رسد. بالاخره هرطوری شده ریان خودش را نجات می دهد و گونول فرار می کند. ریان با صدای بلند گریه می کند و کمک می خواهد. میران با صدای او از خواب می پرد و به اتاقش می آید. ریان وحشت زده خودش را در آغوش میران انداخته و همه چیز را توضیح می دهد. همه جمع می شوند. سلطان که می داند کار دخترش بوده کلید را به آرامی از او می گیرد و در جیب میران می گذارد. عزیزه متوجه این رفتار آنها می شود. سلطان می گوید که حتما کار شاداغلوها بوده اما میران می گوید: «همه می دانیم کارچه کسی بوده است. دیگر کسی به اتاق ریان نزدیک نشود وگرنه با من طرف است. » میران به ریان می گوید که برود بخوابد و او هم حواسش به او است. ریان قبول نمی کند با او در یک اتاق باشد پس میران می رود دم در و آنجا می نشیند. ریان به او می گوید که چرا این کارها را می کند و میران جواب می دهد: «می خواهم مراقب تو باشم. » تا صبح هردو دم در می نشینند.

صبح زود عزیزه آن دو را در آن حالت می بیند و با خودش می گوید: «پس میران عاشق دختره شده است. »

ریان به آرامی در را باز می کند و به میران می گوید که برود و بخوابد. میران کلید را به ریان می دهد و می گوید که کلید دست او باشد. ریان بعد از مدت ها لبخند می زند و میران عاشقانه نگاهش می کند.

نصوخ و جهان در زمینی که قرار بود هتل بشود ایستاده اند. وکیل می گوید که نمی توانند اصلان بی ها را محکوم کنند چون قراردادها به اسم فیرات امضا شده است. نصوخ با عصبانیت می گوید: «اگر وکیل هستی چاره ای کن. » عزیزه در زمین نصوخ قدم می گذارد و می گوید: «نه تو و نه عروست هیچ کدام نتوانستید دختره را از ما پس بگیرید. تا من نخواهم آن دختر جایی نخواهد رفت. » نصوخ جواب می دهد:: « من مثل تو ۲۷سال منتظر انتقام نمی شینم. » بعد با خودش می گوید: «این زن درد دیگری دارد. » هازار به دوستش زنگ می زند و می گوید که برای او و خانواده اش خانه ای در استانبول  دست و پا کند و تاکید می کند که نصوخ چیزی نفهمد.

 


⇐ برای دیدن مطالب بیشتر به لینک های: سریال ترکیه ای، سریال های در حال پخش ترکیه و سریال ترکی جدید مراجعه کنید.

[تعداد: ۱   میانگین: ۵/۵]
برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن