سریالسریال خارجی

داستان قسمت اول تا آخر سریال ترکی دختر سفیر Sefirin Kizi+معرفی بازیگران و نقش ها

داستان قسمت اول تا آخر سریال ترکی دختر سفیر Sefirin Kizi در همین مطلب منتشر می شود. این سریال از شبکه استار تی وی ترکیه پخش می شود و در زمان پخش به لحاظ محبوبیت همیشه در ریتینگ بین ۱ تا ۳ در بین سریال های ترکیه قرار گرفته است. استقبال از این سریال بسیار چشمگیر بوده است.

سریال دختر سفیر را شرکت NGM Media و O3 Turkey Medya تولید کرده است. این مجموعه در سال ۲۰۱۹ و در ژانر درام ساخته شده و نام انگلیسی آن The Ambassador’s Daughter است. بازیگران مشهور این سریال Neslihan Atagül و Engin Akyürek هستند. دختر سفیر اقتباسی از یک مجموعه تلویزیونی کره ای ست که از شبکه Star TV پخش می شود.

نویسندگان دختر سفیر عایشه فردا اریلماز و نهیر اردهم هستند. این دو در کارنامه خود نویسندگی فیلم Sen Anlat Karadeniz را دارند. کارگردان این مجموعه Gullerin Savasi است و در استانبول و موگلا فیلم برداری شده است.

قسمت اول تا آخر سریال ترکی دختر سفیر
قسمت اول تا آخر سریال ترکی دختر سفیر

داستان سریال

سری جدید سفیرین کزی (دختر سفیر) از شانزدهم دسامبر در تلویزیون استار آغاز شد. این سریال یک داستان بسیار احساسی ، قوی و بی نظیر است. موسیقی کاملاً زیباست. البته بازیگری بازیگران برجسته است.

Neslihan Atagül شخصیت اصلی  با عنوان Nare را بازی می کند، او دختر سفیر است. او یک دختر زیبا و جوان به نام ملک (فرشته) دارد. پس از یک حادثه وحشتناک که نار فکر می کند به زندان بیوفتد به فکر دخترش است. او به ملک می گوید که او را نزد پدرش (شوهر سابق نار) که سالها از او این کار را خواسته بود می برد. نار او را به سانکار معرفی می کند. چون زندگی دخترش برایش خیلی مهم است. سانکار پدر ملک و شوهر سابق نار می باشد.

Engin Akyürek نقش اصلی مرد Sancar را بازی می کند. سانکار برادری به نام یحیی (با بازی Doğukan Polat) و خواهری به نام Zehra (با بازی Cemre emktem) دارد. آنها پیوند خواهر و برادری زیبایی دارند. آنها زندگی خوبی دارند. سانکار در حال ازدواج با یک دختر روستایی ست. در این حال هرچند مشتاق این کار نیست ولی به حرف دوستش گوش نمی دهد. دوستش اصرار دارد که به او بفهماند هنوز عاشق نار است.

داستان دختر سفیر بیشتر از آن که یک مجموعه درام معمولی باشد یک درام سیاسی و عاشقانه است. نگاهی به زندگی دیپلماتیک افراد دارد. از طرفی این نگاه تمام بخش های زندگی سخت و روابط خانوادگی اشخاص دیپلماتیک را برعهده دارد. شاید بتوان گفت مجموعه دختر سفیر در شناساندن سیاست عشق و امید توانا بوده است.

آنچه مورد انتظار بیننده است، یک سریال قوی با صحنه های خاص ترکیه ای، بازیگری خاص و پایانی زیباست. چیزی که می توان گفت با بازی نسلیهان تقریبا هم خوانی دارد.

قسمت اول تا آخر سریال ترکی دختر سفیر + جزئیات
قسمت اول تا آخر سریال ترکی دختر سفیر + جزئیات

معرفی بازیگران و نقش ها

 

نام اصلی بازیگرنقش بازیگر
Engin AkyürekSancar Efeoglu
Neslihan AtagülNare Çelebi
Uraz KaygilarogluGediz Isikli
Erdal KüçükkömürcüGüven Çelebi
Erhan AlpayAkin Vardarli
Konca CilasunHalise Efeoglu
Dogukan PolatYahya Efeoglu

برای مطالعه داستان کامل تمام قسمت های سریال ترکی دختر سفیر به صورت تفکیک شده در هر قسمت به لینک زیر مراجعه کنید:

سریال ترکی دختر سفیر


داستان قسمت ۴۵

زهرا و الوان با سنجر تماس می گیرند و جریان را برای او تعریف می کنند. سنجر که نمی تواند کار یحیا را باور کند به دنبال یحیا به شرکت می رود. از آن طرف ناره به شرکت می رسد و پدرش را آنجا منتظر می بیند. او تلفن همراه پدرش را می دهد و می گوید: «ویدیوی خودم و آکین را پاک کردم. » سفیر که برای به دام انداختن آکین و سنجر به ان ویدیو احتیاج داشت با درماندگی به دخترش نگاه می کند. یحیا در شرکت است و با مدیر شرکت یونانی صحبت می کند تا او را از تصمیمش منصرف کند ولی درگیری لفظی پیدا می کنند.

ناره وارد اتاق می شود و یحیا را بیرون می فرستد و با ملایمت با مدیر شرکت یونانی صحبت می کند و او را آرام می کند. گیدیز هم به همراه موگه به شرکت می آید و به سراغ مدیر یونانی می رود. ناره هم در اتاق کار گیدیز با موگه روبرو می شود. موگه می گوید: «تو به آکین افترا زدی و حالا من به او مشکوک شده ام و حتی نمیتوانم با او تماس بگیرم. » ناره به آرامی می گوید: «چون میترسی که حق با من باشد.. » موگه می گوید: « شاید تو عاشق آکین بوده ای و او تو را نخواسته و حالا این حرف ها را درمورد او میزنی. » ناره می گوید: « الان ویدیویی را نشان تو میدهم که بدانی حق با کیست. »

موگه با ترس از او می خواهد که این کار را نکند. گیدیز که با مدیر شرکت یونانی به توافق رسیده به سمت اتاقش می رود و از پشت در حرف های ناره را می شنود و به سرعت وارد اتاق می شود و رو به ناره داد می زند: « از جان خواهر من چه می خواهید؟! موگه هیچ وقت با آکین رابطه نداشته. » موگه با ترس به برادرش خیره می شود و سکوت می کند. ناره او را به تراس اتاق می برد و گیدیز باز می گوید: «به خواهرم افترا زدید در حالی که وقتی تو پول ها را دزدیدی هم من تو را مقصر ندانستم. » ناره که تحملش تمام شده می گوید: «بس کن! من به خاطر این که تو ناراحت نشوی نگفتم که موگه و آکین رابطه دارند.

من آکین را به خاطر موگه از اینجا دور کردم که آسیب نبیند. » موگه به تراس می آید و از ناره می خواهد ویدیو را نشانش دهد. ناره هم ویدیو را نشان آنها می دهد و می گوید که سنجر نباید چیزی از ویدیو بداند. سنجر که تازه به شرکت رسیده از پایین پله ها گیدیز و موگه و ناره را می بیند و با عجله به طبقه بالا می رود. ناره که از نشان دادن ویدیو خجالت کشیده چشمانش پر از اشک می شود و موگه هم زیر گریه می زند و گیدیز هم کنترل خود را از دست می دهد و با درماندگی روی زمین می نشیند. موگه می گوید: «این دروغ است. آکین عاشق من است. »

گیدیز با تعجب به خواهرش نگاه می کند و می فهمد که تمام این نه سال موگه وسیله ارتباطی آکین بوده است. سنجر از راه می رسد و گیدیز به او می گوید که حق با سنجر بوده است و موگه عاشق اکین است. موگه با درماندگی به سنجر چشم می دوزد. سنجر به سمت گیدیز می رود و او را در آغوش می گیرد و هردو گریه می کنند. کمی بعد ناره و سنجر گوشه ای می روند و سنجر به خاطر کمک هایش از او تشکر می کند ولی در یک فرصت مناسب گوشی را از دست او می گیرد تا نگاهی به آن بیندازد و ناره با وحشت به او خیره می شود.

داستان قسمت ۴۴

سنجر که دلش نیامده ناره و ملک را در خانه روستایی تنها بگذارد، تا صبح جلوی خانه توی ماشین می نشیند. ناره صبح آماده می شود که به شرکت برود. با دودو تماس می گیرد و او به ناره می گوید شرکت یونانی که با آنها قرار دارند به خاطر مشکلات مالی می خواهد قرارشان را فسخ کند و به وجود ناره در شرکت احتیاج دارند. ناره دم در با سنجر روبرو می شود و وقتی سنجر می فهمد که او برخلاف خواسته سنجر که گفته بود دیگر با گیدیز کار نکند به شرکت می رود ناراحت می شود و ناره می گوید: «به خاطر حرف هایی که تو درمورد موگه گفتی گیدیز چند روز است به شرکت نرفته. »

سنجر می گوید: «تو از کجا میدانی؟ نکند با او پنهانی دیدار میکنی؟ » ناره از کوره درمی رود و می گوید: «اگر دوباره با این حرف ها اذیتم کنی رفتار بدتری با تو خواهم کرد. در ضمن اگر میخواهی کمکی کنی مواظب دخترمان باش تا من برگردم. » سنجر به او نزدیک می شود و می پرسد: «چرا از مونته نگرو به اینجا برگشتی؟ » ناره از جواب دادن طفره می رود و سوار ماشین شده و می رود. سنجر به خاطر حرف هایی که از پشت گوشی موگه درمورد آکین شنیده بود مشکوک شده و می خواهد هرچه زودتر از جریان سر در بیاورد. منکشه به زندان برای دیدن لوکی می رود و با گریه و زاری به او می گوید: « من نمی خواستم با سنجر ازدواج کنم و منتظر تو بودم ولی نجرت به خاطر پول و با زور من را به سنجر داد! اگر من را بکشی از این زندگی زجرآور راحتم میکنی. »

لوکی حرف های منکشه باورش می شود و می گوید: «با تو کاری ندارم ولی نجرت را به خاطر خیانتش خواهم کشت. ولی اگر سنجر بفهمد که یحیا به دزدها پول داده که بگویند نجرت بی گناه است و در دزدیدن ناره نقش نداشته است و نجرت آزاد شود دیوانه خواهد شد! » منکشه از شدت ترس زبانش بند می آید. گاوروک وقتی سنجر را بی حوصله و عصبی می بیند از او می پرسد: «اگر ناره به تو بگوید دخترت مال تو و پی زندگی اش برود تو بیخیال او خواهی شد؟ » سنجر غمگین و درمانده به گاوروک خیره می شود و گاوروک می گوید: «تو هنوز او را دوست داری. برو و با او صحبت کن. »

سنجر می گوید: «ما پدر و مادر خوبی برای ملک نیستیم. من هیچ وقت ناره را درک نکردم. من نمی توانم حالا که با زن دیگری ازدواج کرده ام این کار را بکنم و باعث عذاب منکشه بشوم. » منکشه به عمارت افه اغلو برمی گردد و با الوان روبرو می شود و الوان می پرسد: «دوباره با مادرشوهرم چه نقشه ای کشیده اید؟ ولی بدانید که به زودی آه ناره دامن تو و خالصه را خواهد گرفت. » منکشه طاقتش تمام می شود و می گوید: «من شنیده ام یحیا به کسانی که ناره را دزدیده بودند پول داده تا به بی گناهی برادرم شهادت بدهند و به زودی نجرت آزاد خواهد شد. در آن صورت این یحیا است که گرفتار خشم سنجر خواهد شد. »

زهرا که تازه وارد خانه شده حرف های منکشه را می شنود ولی نه او و نه الوان حرف های منکشه را باور نمی کنند. الوان با دیدن یحیا و خالصه جلو می رود و می گوید: «سنجر از کارهای شما خبر دارد؟ » یحیا می گوید: «خودم تصمیم گرفته ام و به کسی مربوط نیست. » الوان می گوید: «به خاطر مادرت حق مادر دیگری را پایمال نکن. » و رو به خالصه می گوید: «من به خاطر خوبی و شعور تو زن یحیا شدم و فکر کردم عروس بهترین مادرشوهر دنیا شده ام. ولی حالا میخواهی نجرت را آزاد کنی که راست راست راه برود. » و رو به یحیا می گوید: «همین الان همه چیز را درست کن وگرنه سنجر ما را نمی بخشد. » یحیا هم می گوید: «حالا که به جای من با مادرم ازدواج کرده ای حرف هایت برایم ارزشی ندارد! » زهرا هم رو به مادرش می گوید: «واقعا برایت متاسفم. » و خالصه از زور ناراحتی و عذاب وژدان گریه اش می گیرد.

قسمت اول تا آخر سریال ترکی دختر سفیر
قسمت اول تا آخر سریال ترکی دختر سفیر

داستان قسمت ۴۳

ناره در نهایت به موگه اعتراف می کند که کسی که به او تجاوز کرده است آکین بوده. موگه ناگهان مثل دیوانه ها روی میز می کوبد و داد می زند: «دروغ میگویی! آکین هرگز چنین کاری نمی کند! » ناره جواب می دهد: «او بازیگر ماهری است و تو را هم گول زده. » موگه از اتاق بیرون می رود و ناباورانه به تلخی گریه می کند و دوباره به ناره می گوید: «هیچ مدرکی علیه آکین نداری و من حرف تو را باور نمی کنم. » ناره می گوید: «اگر به او زنگ میزنی و جوابت را نمی دهد به خاطر این است که به دنبال من به بارسلونا رفته است. وقتی جواب تلفنت را داد از او بپرس که کجاست.»

.

موقع خداحافظی به موگه هشدار می دهد که مبادا در مورد صحبت های بینشان به آکین چیزی بروز دهد وگرنه درمورد دوستی او و اکین و همچنین نشان دادن جای پول در خانه ی اشه به اکین به گیدیز خواهد گفت. و در آخر به خاطر همه چیز عذرخواهی می کند و می گوید: «آکین آدم پست فطرتی است و وقتی این ثابت شود من کنار تو خواهم بود و تو را تنها نخواهم گذاشت. » از آن طرف سنجر هم به بیمارستان می آید تا قبل از این که موگه صد هزار دلار را به دست اکین برساند برای او ماشین بخرد. موگه به محض دیدن سنجر خودش را به آغوش او می اندازد و گریه می کند و در مقابل نگاه متعجب سنجر می گوید: «به خاطر یکی از بیمارانم گریه می کنم. »

.

ناره بعد از خارج شدن از بیمارستان سعی می کند با گیدیز تماس بگیرد ولی موفق نمی شود. برای همین به ساحل تنهایی گیدیز می رود. سفیر که تلاش می کند هرچه زودتر فیلم چاقو خوردن اکین را به سنجر نشان دهد در به در دنبال گیدیز است که تلفنش را پس بگیرد. برای همین پشت سر هم با گیدیز تماس می گیرد. ناره در ساحل سوار ماشین گیدیز می شود و وقتی نگرانی و ناراحتی او را می بیند می گوید: «میدانم به خاطر موگه ناراحتی و خواستم کنارت باشم. » گیدیز که کمی به موگه مشکوک شده است تلاش می کند از زیر زبان ناره حرف بکشد ولی ناره سکوت می کند.

.

گیدیز از او می پرسد که چرا نامه دروغی به او نوشته است؟ ناره می گوید: «هم می خواستم آکین را از این کشور دور کنم هم سنجر را کمی ادب کنم ولی به خاطر آن نامه از تو عذر می خواهم. غیر از نامه دفترم را هم برایت گذاشته بودم. » گیدیز آن را پس می دهد و می گوید: «من آن را نخواندم چون نمی خواهم من را تسلی بدهی. » و به چشم های ناره خیره می شود. در آخر می گوید: «این رفاقت نیست که بعضی چیز ها را بگویی و بعضی چیزها را از من پنهان کنی. بهتر است با من روراست باشی. » در همین حال سفیر چلبی با او تماس می گیرد و می خواهد که تلفنش را پس بدهد.

.

گیدیز قول می دهد فردا گوشی اش را برایش بفرستد. ولی ناره گوشی پدرش را از دست او می گیرد و می گوید: «خودم آن را به دست پدرم می رسانم. » و خداحافظی می کند اما بین راه متوجه می شود که ویدیوی چاقو زدن او به آکین هنوز توی گوشی پدرش هست. سنجر به همراه موگه به نمایشگاه اتومبیل می رود. اما موگه که قول داده پول را به دست آکین برساند سعی می کند سنجر را از خرید ماشین منصرف کند ولی سنجر اصرار می کند و بالاخره اتومبیلی را انتخاب کرده و می خرد.

.

وقتی هردو سوار آن شده و به عمارت ایشیقلی میرسند ناره با موگه تماس می گیرد و می گوید: «مدرکی را که می خواستی دستم امد. فردا به دیدنت خواهم آمد. به تو اطمینان می دهم که من و ملک از دست اکین از مونته نگرو فرار کردیم و به اینجا پناه اوردیم. » سنجر نگران و متعجب همه حرف های ناره را می شنود

داستان قسمت ۴۲

الوان که حرف های منکشه با نجرت را شنیده از او می پرسد: «چرا سنجر فکر می کند که تو بی گناهی؟ » منکشه که از فضولی او ناراحت شده است جواب می دهد: «اگر مزاحم من شوی کاری می کنم سنجر تو را از خانه بیرون بیندازد. » الوان با خنده می گوید: «تو چنین قدرتی نداری و در نهایت زنی هستی که سنجر به خاطر عشقش به تو حق آرزو کردن داده. خودت را جدی نگیر. » خالصه که حرف های آنها را شنیده است رو به الوان فریاد می زند: «اگر یک بار دیگر منکشه را تهدید کنی به خاطر نازا بودنت کاری می کنم که یحیا سرت هوو بیاورد. »

.

الوان با ناراحتی می رود و خالصه رو به منکشه می گوید: «چطور شد از دختر سفیر حمایت کردی؟ » منکشه با ترس و لرز جواب می دهد: «من در واقع از شما حمایت کردم. ترسیدم به خاطر آسیب زدن به ناره سنجر با شما بد رفتاری کند. » خالصه با خشم می گوید: «تا وقتی که زنده هستم خانم این عمارت منم و تو عددی نیستی که بخواهی از من حمایت کنی! » یحیا به دیدن نجرت در زندان می رود و به او می گوید:« کاری میکنم که از زندان آزاد بشوی ولی تو هم باید همکاری کنی. به دوستانت که به ناره حمله کرده بودند کمی پول دادم آنها هم قبول کردند که حرف های قبلی شان را انکار کنند و اینطور بگویند که زیر فشار اعتراف کرده اند در حالی که بدون اطلاع تو سرخود به ناره آسیب زدند. » نجرت از خوشحالی دست یحیا را می بوسد.

.

یحیا می گوید: «من به خاطر مادرم این کارها را می کنم. » سنجر به همراه زهرا به عمارت برمی گردد و به مادرش می گوید که باید به هتل برگردد. در ضمن می گوید: «ناره پول ها را ندزدیده و به بارسلونا هم نرفته است. قرار شده برایش خانه ای بگیرم و آخر هفته ها هم به دیدن دخترم بروم. » خالصه با شنیدن این حرف داد می زند: «پس تو می خواهی ما را رسوا کنی و گاهی به دیدن آن زن بروی و برای خودت حال کنی. » سنجر با خشم فریاد می زند: «اول کاری کردی کتکش بزنند و حالا هم اسمش را فاحشه میگذاری. او مادر دختر من است. من به او دست هم نمی زنم. ولی به خاطر او دنیا را به آتش می کشم. » منکشه با نگرانی به این حرف ها گوش میدهد. سنجر دوباره به مادرش می گوید که باید به هتل برگردد.

.

گاوروک به ناره خبر می دهد که سنجر به خاطر او مادرش را از خانه بیرون انداخته. ناره می گوید: «به خاطر من این کار را نکرده. چون خود من هم پدرم را از خودم دور کردم. بعضی ها می توانند پدر و مادر شوند ولی انسانیت سرشان نمی شود. » بعد هم به بیمارستان و به دیدن موگه می رود. ایزابل دوست ناره از بارسلونا با او تماس می گیرد و می گوید: «با آکین قرار گذاشتم و گوشی تو را به او رساندم. آدم محترمی به نظر می رسد ولی چشمان شیطانی دارد. » آکین هم پیغام سفیر را دریافت می کند که او را تهدید کرده است که به زودی فیلم چاقو خوردن او از ناره را به سنجر نشان خواهد داد و به این ترتیب هم از او و هم از سنجر انتقام خواهد گرفت چون سنجر با دیدن آن فیلم آکین را زنده نخواهد گذاشت.

.

اکین با نیشخند به این پیغام گوش می دهد. ناره به بیمارستان می رسد و به اتاق موگه می رود. موگه به دیدن او متعجب می گوید: «فکر می کردم در بارسلونا باشی! » ناره بدون توجه به حرف های او می گوید: «آن روز صحبت من با تو نا تمام ماند. آمده ام تا تمامش کنم. » آنها روبروی هم می نشینند و ناره مثل کسی که سخت ترین کار دنیا را بخواهد انجام دهد دست دست می کند و می گوید: «من هرگز به تو دروغ نخواهم گفت. » موگه می گوید: «من هم به تو اعتماد دارم. »

داستان قسمت ۴۱

گیدیز وقتی از دور می بیند که ناره به صورت سنجر سیلی زد به سمت آنها می رود تا مانع دعوای آنها شود. ولی در این بین می شنود که سنجر موگه را دوست دختر اکین خطاب می کند. کنترل خودش را از دست می دهد و چند مشت به صورت سنجر حواله می کند. سنجر جواب مشت های او را نمی دهد و می گوید: «بهتر است این موضوع را در باغ زیتون حل کنیم. » گیدیز می رود و ناره از سنجر می پرسد:« چرا وقتی گیدیز تو را می زد جوابش را ندادی؟ » سنجر می گوید: «اگر کسی به خواهر من از این حرف ها می زد من رفتار بدتری با او میکردم. ولی ما هردو میدانیم که موگه شریک جرم آکین است. » سفیر چلبی که پول هایش ته کشیده پشت سر هم به آکین زنگ می زند ولی او پاسخگو نیست.

.

سفیر پپغام می گذارد که فیلم هایی را که در آنها آکین به ناره حمله کرده و ناره او را زخمی کرده است را به سنجر نشان خواهد داد و سنجر او را به زودی خواهد کشت. از آن طرف موگه هم که خیال می کند اکین هنوز در موغلا به سر می برد، با او تماس می گیرد. ولی اکین جواب او را هم نمی دهد. گیدیز و سنجر برای صحبت به باغ زیتون می روند. سفیر به محض دیدن گیدیز سراغ تلفنش را می گیرد و گیدیز می گوید که در خانه جا گذاتشه است و همراه سنجر به کارگاه روغن کشی می روند. گیدیز می گوید: «چطور می توانی اسم خواهر من را کنار اسم ان مردک بیاوری؟ » سنجر می گوید: «دیروز از تو صد هزار دلار پول خواست و من هم به او شک کردم چون پول های آکین در بانک ها بلوکه شده و به شدت محتاج پول است. »

.

گیدیز برای نشان دادن بی گناهی خواهرش صد هزار دلار پول برایش می فرستد و با خشم رو به سنجر می گوید: «حالا او ماشین می خرد و تو هم جوابت را خواهی گرفت. » بعد با ناراحتی می گوید: «من این دختر را به زور به بیرون از خانه می فرستم و تو میگویی که او جاسوس است؟! » یحیا که برای گرفتن تلفن سفیر از گیدیز به کارگاه امده از گیدیز می شنود که می گوید: «چرا جاسوس برادر تو نباشد؟ او هشت سال همکار ما بوده. » سنجر می گوید: «ولی او از دزدی شهرداری خبر ندارد. » یحیا از شنیدن این حرف ها ناراحت شده و برمی گردد. سنجر پیش سفیر می رود و چکی را به دست او می دهد و می گوید: «امیدوارم دیگر چشمم به تو نیفتد. »

.

سفیر همانجا می فهمد که عزل او از پستش کار آکین بوده و به خود می گوید: «کاری می کنم که سنجر آکین را بکشد و خودش هم تا اخر عمر در زندان بماند. » یحیا به سراغ سنجر می رود و می گوید: «لیاقت من همان است که راننده تاکسی کسی مثل چلبی باشم. شما حتی من را لایق جاسوس بودن هم نمی دانید. سهام من را بخشیدی و به من نگفتی که هشت سال پیش از شهرداری پول دزدیده اید. من را ادم حساب نکردید. » و با ناراحتی می رود. وقتی وارد عمارتشان می رود با دیدن مادرش از او می پرسد که مگر سنجر اجازه داده که او به خانه برگشته است؟ خالصه می گوید: «وقتی سنجر به خارج رفته یکی باید از خانه مراقبت کند. » یحیا با دلخوری می گوید: «من هم جزو ادم محسوب نمی شوم و شما باید مراقب خانه باشید! » و ادامه می دهد: «سنجر به خارج نرفته. بلکه در باغ زیتون است. » خالصه نگران میشود و به یحیا می گوید: «اگر نجرت در محکمه حرفی نزند پیش همه خار خواهم شد.

.

اگر به سنجر هم باشد من را زندانی هم خواهد کرد. » زهرا در کارگاه روغن کفش سنجر را می بیند و به او می گوید: «میترسم نجرت در دادگاه علیه مادرمان بزند و او به زندان بیفتد. » سنجر می گوید: «نجرت برای حرف هایش شاهدی ندارد. پس نگران نباش. » زهرا به سنجر خبر می دهد که خالصه به هتل نرفته و در عمارت مانده است. سنجر حسابی عصبی می شود. خالصه دست یحیا را در دست می گیرد و می گوید: «در این خانه تنها امیدم تو هستی. و به تو اعتماد دارم. چون تو خانواده ات را فدای زنت نمیکنی. » یحیا که برای اولین بار کسی به او اعتماد کرده خوشحال می شود. نجرت از زندان با منکشه تماس می گیرد و منکشه به او می گوید: «به سختی توانستم اعتماد شوهرم را جلب کنم. دیگر به من زنگ نزن. » نجرت می گوید: «کسی که باعث شده شوهرت به تو اعتماد کند من بودم. او خبر ندارد که تو هم می خواستی ناره سر به نیست شود. » نجرت به او می گوید که باید به دیدنش برود وگرنه بد خواهد دید.

داستان قسمت ۴۰

گیدیز وقتی متوجه می شود که سنجر می خواهد به دنبال ملک و ناره برود فورا پاسپورتش را برمی دارد تا او هم با سنجر همراه شود. گاوروک خودش را به خانه روستایی می رساند و خبر این که سنجر می خواهد به اسپانیا برود را به ناره می دهد. ناره با درماندگی می گوید: «من چه کردم…. ؟ آکین و سنجر را با هم به یک مکان فرستادم. »

آکین هم سوار هواپیما می شود. سنجر هم قبل از سوار شدن رو به سفیر می گوید: «اگر پاسپورت تو باطل شده پس مال ناره و ملک هم باطل شده چون تو سرپرست آنها هستی. » و با خوشحالی می فهمد که ناره جایی نرفته است. گیدیز هم خودش را به فرودگاه می رساند که ناره به او زنگ میزند و می گوید: «من جایی نرفته ام. در خانه ی پدری گاوروک هستم. هدفم از این کارها دور کردن آکین از اینجا بود. » گیدیز با عجله به سمت خانه روستایی می رود و سنجر هم که گیدیز را دیده او را تعقیب می کند.

گیدیز با دیدن ناره می گوید: «دلم می خواهد بغلت کنم… ولی نمی شود! » و کنار هم می نشینند تا صحبت کنند. سنجر از پشت درخت ها آنها را می پاید. گاوروک هم مراقب ملک است. ناره به گیدیز توضیح می دهد: «وقتی دو روز پیش خانه شما بودم آکین با چرب زبانی مادر و خواهرت را گول زده و بود وارد اتاق من شده بود. او به مادرت گفته بود که می خواهد بدی هایی را که پدرم در حق تو کرده را جبران کند.

من از آکین خیلی می ترسم برای همین او را گول زدم و به اسپانیا فرستادم. » گیدیز که باورش نمی شود آکین تا اتاق ناره رفته باشد با عصبانیت می گوید: «چرا ما را در جریان نمیگذاری؟ چرا سرخود هرکاری میکنی؟ چرا پول ها را از خانه اشه برداشتی؟ » ناره که از حرف های گیدیز تعجب کرده بعد از کمی فکر می فهمد که آکین به خاطر پاپوشی که هشت سال پیش سنجر برای او دوخته به عنوان دزد شهرداری تحت تعقیب است و ناره هم برای این که از موگه حمایت کند و گیدیز نفهمد دزدیدن پول ها کار آکین بوده به او می گوید که هم دزدیدن پول ها و هم یادداشت کار خودش بوده است.

سنجر از پشت درخت ها بیرون می آید و اول به سراغ ملک می رود و او را در آغوش می گیرد. سپس ملک را دست گاوروک می سپارد و با ناره وسط باغ می روند تا صحبت کنند. سنجر از ناره می پرسد: «چرا به من نامه ننوشتی و برای گیدیز نوشتی؟! » ناره می گوید: «من همیشه نامه های عاشقانه برایت نوشته ام و نخواستم ناراحتت کنم. »

سنجر می گوید: «ولی تو نقشه میکشی و دخترم را فراری میدهی و دروغ میگویی! چرا این کارها را انجام میدهی؟ » ناره می گوید: «من نمی توانم زن خانه دار باشم و توی خانه بشینم. » سنجر قبول می کند که ناره کار کند و با ملک با هم در خانه جداگانه زندگی کنند. و درمورد یادداشتی که در خانه اشه پیدا شده می گوید: « این یادداشت تو نیست و پول ها را هم تو ندزدیدی.

تو داری از آکین که عاشقش هستی حمایت میکنی! » ناره سیلی محکمی به صورت او می زند. سنجر می گوید: «پس واقعیت را بگو! داری از موگه که دوست دختر آکین است حمایت میکنی؟ » ناره با تردید و تعجب به صورت سنجر خیره می شود. ناگهان گیدیز از پشت درخت ها بیرون می آید و به سمت سنجر حمله می کند و او را زیر مشت و لگد می گیرد.

داستان قسمت ۳۹

خالصه وقتی از مهمانی افه اغلوها برمی گردد و به گیدیز می گوید به خانه اشه برود و پول های امانتی را از او بگیرد، گیدیز بهانه می اورد که خسته است و در مقابل درخواست صد هزار دلار موگه به می گوید که فردا پول را واریز خواهد کرد. رفیقه دست بردار نیست و می گوید: «اجازه نمی دهم پول های ما قسمت خالصه شود! » و گیدیز و موگه را مجبور می کند به خانه اشه بروند.

اشه و دودو که از مهمانی برگشته اند به همراه گیدیز و موگه سر وقت پول ها می روند ولی صندوق خالی است و یاداشت ناره را پیدا می کنند.

سنجر از این که ناره ملک را با خود برده و به جای این که برای او نامه بنویسد برای گیدیز نامه ای نوشته دلخور و غمگین و عصبی است. او به اصطبل می رود و قصد دارد نامه های ناره را که از کودکی برای هم می نوشتند را آتش بزند ولی گاوروک مانع او می شود. سنجر می گوید: «چند ساعت دیگر همراه سفیر چلبی برای برگرداندن دخترم به بارسلونا خواهم رفت. » گاوروک با شنیدن این خبر خودش را به خانه روستایی می رساند تا به ناره هم خبر دهد. سنجر نامه ها را جمع می کند و درونش کیفش می گذارد تا در بارسلونا و جلوی ناره آنها را اتش بزند.

منکشه وقتی متوجه می شود که سنجر قصد دارد دنبال دخترش برود، دست او را در دستش می گیرد و می گوید: «شاید ناره دلش نمی خواهد به اینجا برگردد. چرا می خواهی دنبال کسی بروی که بدون خبر دادن به تو به گیدیز نامه می نویسد و دخترت را هم با خودش می برد. او دیگر برای تو غریبه شده اما من دوستت دارم و تو را خوب می فهمم. » سنجر می گوید: «عشق خودت را با مال من مقایسه نکن چون مرتکب اشتباه بزرگی می شوی. » و با عجله از خانه خارج می شود.

گیدیز و موگه به خیال این که پول ها را ناره برده به سراغ سنجر می روند و یادداشت ناره را به او می دهند. خالصه هم که اماده شده تا به خواست سنجر به هتل برگردد با موگه و گیدیز مواجه می شود و موگه می گوید: «ناره به همراه ملک به خارج رفته و پول هایی که در خانه اشه و دودو به امانت گذاشته بودیم را با خود برده است. » سنجر نامه را می خواند و گیدیز به او می گوید: «می توانی دست خط ناره را تشخیص بدهی؟ » سنجر لبخندی می زند و می گوید: « من دست خط ناره را از حفظ هستم. بالاخره یک کار را درست انجام داد. دیگر خیالم راحت است دخترم گرسنه و بی پناه نیست. » و به طرف فرودگاه می رود. خالصه هم وقتی می بیند سنجر به فرودگاه رفت با خیال راحت به خانه برمی گردد.

داستان قسمت ۳۸

ناره با گاوروک تماس می گیرد و همه چیز را درمورد نقشه اش برای منحرف کردن ذهن آکین و رفتن به بارسلونا به او توضیح می دهد. گاوروک او و ملک را به خانه ی پدری خود در باغی بزرگ می برد. در این بین موگه تصمیم دارد هرطور شده به آکین کمک کند و به او پول بدهد. و وقتی از گیدیز ناامید می شود به همراه آکین به خانه ی ایشه و دودو می رود و پولی که به امانت پیش آنها گذاشته اند را دریافت کند.

ولی ایشه و دودو به خانه ی خالصه خانم رفته اند. در همان حال کسی که بارسلونا به آکین زنگ می زند و طبق نقشه ناره به اکین می فهماند که ناره به اسپانیا رفته. آکین موگه را به خانه شان می رساند و خودش به همراه جاعل اسناد به خانه ایشه برمیگردد و وارد خانه شده پول ها را می دزدد و یادداشتی از طرف ناره در محل پول قرار می دهد که نوشته: من نیاز به پول دارم و مجبور شدم پول ها را بردارم.

از آن طرف ناره که از سکوت خانه روستایی پدر گاوروک احساس آرامش می کند، به ملک می گوید: «کاش دوتایی همیشه همینجا می ماندیم. » اما ملک دلش برای پدرش تنگ شده. گاوروک کنار ان دو می اید و به ملک درمورد عشق سنجر و ناره از زمان کودکی تا جوانی شان را تعریف می کند و ملک را سر وجد می آورد. ناره به او می گوید: «خودت را خسته نکن. دیگر پرنده مهاجر قدرت پریدن ندارد و من و سنجر خیلی از هم دور شدیم. »

سنجر دلش برای ناره و ملک تنگ شده و مدام از خود می پرسد که چرا ناره به جای گیدیز به او نامه ننوشته و گریه اش می گیرد. سپس به دیدن گوون چلبی، پدر ناره که در خانه ای در باغ زیتون زیر نظر یحیا قرار دارد می رود و می گوید: «تو و ناره در هر کشوری آشنا دارید. حتما در اسپانیا هم دوستان نزدیکی دارید. فردا هردوی ما باید برای برگرداندن دختر من به بارسلونا برویم. » بعد از رفتن سنجر سفیر تلاش می کند که یحیا را گول بزند و به او می گوید: «سنجر عقل درست و حسابی ندارد بهتر است اجازه بدهی که از اینجا بروم. » ولی یحیا می گوید: «اگر وقتش برسد من از سنجر دیوانه ترم. »

در عمارت افه اغلو، مردم روستا و آشناها جمع شده اند و به مناسبت آزاد شدن سنجر جشن گرفته اند. رفیقه هم برای این که رفتار خالصه را کنترل کند و مانع آن شود که او درمورد میراث خوری ایشکلی ها حرفی نزند، در مجلس حضور دارد. در همین حال عاتکه مادر منکشه از راه می رسد و به خالصه می گوید: «تو جشن گرفته ای و خوشحالی. حالا بگو پسر من چرا زندانی شده؟ » سنجر از راه می رسد و به عاتکه می گوید: «تو حق نداری از مادر من حساب پس بگیری در حالی که پسرت باعث شده مادر دختر من کتک بخورد و به خطر بیفتد.

به خاطر منکشه چیزی به او نمی گویم. حالا از اینجا برو. » بعد از رفتن عاتکه، خالصه که ترس این را داشت نکند سنجر بین آشناها او را تحقیر کند و از خانه بیرون بیندازد با خیال راحت به سنجر نزدیک می شود و از او به خاطر چشم پوشی اش تشکر می کند. سنجر می گوید: «باید بعد از مهمانی به هتل برگردی چون تو با سفیر چلبی فرق زیادی نداری. هردوی شما فقط به منفعت خودتان فکر می کنید. »

قسمت اول تا آخر سریال ترکی دختر سفیر


⇐ برای دیدن مطالب بیشتر به لینک های: سریال ترکی عاشقانه ، سریال ترکی جدید، سریال ترکیه ای و سریال های در حال پخش ترکیه مراجعه کنید.

برچسب ها

وبگردی

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن