سریالسریال خارجی

خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال ترکی کلاغ kuzgun + ماجرای کامل هر قسمت

داستان کامل قسمت اول تا آخر سریال ترکی کلاغ سیاه kuzgun در این مطلب بخوانید به همراه معرفی بازیگران و داستان هر قسمت از سریال به صورت تفکیک شده سریال کلاغ (کلاغ سیاه) سیاه را بهادر اینجه پخشش کارگردانی کرده است. “کلاغ سیاه” یکی از سریال های پر طرفدار در ترکیه است و در دو فصل ساخته شده است. تمام بازیگران اصلی فصل اول سریال، در فصل دوم نیز حضور دارند و البته به تازگی بازیگران دیگری به این سریال پیوسته اند که البته نقش هایشان نیز مشخص شده است. شبکه اصلی پخش کننده این سریال شبکه STAR TV ترکیه است.

در سریال kuzgun خدیجه اصلان نقش مریم ، مادر کوزگون ( باریش اردوچ ) را ایفا می کند. جانر شاهین نقش کارتال برادر کوزگون و آهسن اروغلو نقش کومرو خواهر کوزگون را دارند. همچنین بازیگر لونت اولگن نقش رفات بیلگین پدر دیلا ( بورجو بریجیک ) را بازی می کند و بازیگر ایپک اردم نیز در نقش نامادری دیلا در این مجموعه حضور دارد. در آخر بازیگر بوراک اویانیک نقش کسیک دوست صمیمی کوزگون را در این سریال دارد.

بازیگران و نقش هایشان در سریال ترکی کلاغ

Burcu Biricik در نقش Dila Bilgin
Hatice Aslan در نقش Meryem Cebeci 
Caner Sahin در نقش Kartal Cebeci 
Ahsen Eroglu در نقش Kumru Cebeci 
Aytek Sayan در نقش Ali 
Ipek Erdem در نقش Sermin 
Derya Beserler در نقش Seda
قسمت اول تا آخر سریال ترکی کلاغ سیاه
قسمت اول تا آخر سریال ترکی کلاغ سیاه

 

 

« داستان تمام قسمت های این سریال را می توانید از طریق لینک های زیر دنبال کنید ⇓ »

 


داستان قسمت ۸۳ سریال ترکی کلاغ

 

داستان قسمت ۸۲ سریال ترکی کلاغ

 

داستان قسمت ۸۱ سریال ترکی کلاغ

 

داستان قسمت ۸۰ سریال ترکی کلاغ

 

داستان قسمت ۷۹ سریال ترکی کلاغ

 

داستان قسمت ۷۸ سریال ترکی کلاغ

 

داستان قسمت ۷۷ سریال ترکی کلاغ

 

داستان قسمت ۷۶ سریال ترکی کلاغ

 

داستان قسمت ۷۵ سریال ترکی کلاغ

 

داستان قسمت ۷۴ سریال ترکی کلاغ

 

داستان قسمت ۷۳ سریال ترکی کلاغ

 

داستان قسمت ۷۲ سریال ترکی کلاغ

 

قسمت اول تا آخر سریال ترکی کلاغ سیاه
قسمت اول تا آخر سریال ترکی کلاغ سیاه

داستان قسمت ۷۱ سریال ترکی کلاغ

 

داستان قسمت ۷۰ سریال ترکی کلاغ

 

داستان قسمت ۶۹ سریال ترکی کلاغ

 

داستان قسمت ۶۸ سریال ترکی کلاغ

 

داستان قسمت ۶۷ سریال ترکی کلاغ

 

داستان قسمت ۶۶ سریال ترکی کلاغ

 

داستان قسمت ۶۵ سریال ترکی کلاغ

 

داستان قسمت ۶۴ سریال ترکی کلاغ

 

داستان قسمت ۶۳ سریال ترکی کلاغ

 

داستان قسمت ۶۲ سریال ترکی کلاغ

 

داستان قسمت ۶۱ سریال ترکی کلاغ

 

داستان قسمت ۶۰ سریال ترکی کلاغ

 

داستان قسمت ۵۹ سریال ترکی کلاغ

 

داستان قسمت ۵۸ سریال ترکی کلاغ

 

داستان قسمت ۵۷ سریال ترکی کلاغ

 

داستان قسمت ۵۶ سریال ترکی کلاغ

 

داستان قسمت ۵۵ سریال ترکی کلاغ

 

داستان قسمت ۵۴ سریال ترکی کلاغ

 

داستان قسمت ۵۳ سریال ترکی کلاغ

 

داستان قسمت ۵۲ سریال ترکی کلاغ

 

داستان قسمت ۵۱ سریال ترکی کلاغ

 

داستان قسمت ۵۰ سریال ترکی کلاغ

 

داستان قسمت ۴۹ سریال ترکی کلاغ

داستان قسمت ۴۸ سریال ترکی کلاغ

 

داستان قسمت ۴۷ سریال ترکی کلاغ

 

داستان قسمت ۴۶ سریال ترکی کلاغ

 

داستان قسمت ۴۵ سریال ترکی کلاغ

 

داستان قسمت ۴۴ سریال ترکی کلاغ

 

داستان قسمت ۴۳ سریال ترکی کلاغ

 

داستان قسمت ۴۲ سریال ترکی کلاغ

 

داستان قسمت ۲۸ سریال ترکی کلاغ

 

داستان قسمت ۲۷ سریال ترکی کلاغ

 

داستان قسمت ۲۶ سریال ترکی کلاغ

 

داستان قسمت ۲۵ سریال ترکی کلاغ

 

داستان قسمت ۲۴ سریال ترکی کلاغ

 

داستان قسمت ۲۳ سریال ترکی کلاغ

 

داستان قسمت ۲۲ سریال ترکی کلاغ

 

داستان قسمت ۲۱ سریال ترکی کلاغ

 

داستان قسمت ۲۰ سریال ترکی کلاغ

 

داستان قسمت ۱۹ سریال ترکی کلاغ

 

داستان قسمت ۱۸ سریال ترکی کلاغ

 

داستان قسمت ۱۷ سریال ترکی کلاغ

 

داستان قسمت ۱۶ سریال ترکی کلاغ

 

قسمت اول تا آخر سریال ترکی کلاغ + جزئیات
قسمت اول تا آخر سریال ترکی کلاغ + جزئیات

داستان قسمت ۱۵ سریال ترکی کلاغ

 

قسمت اول تا آخر سریال ترکی کلاغ + عکس
قسمت اول تا آخر سریال ترکی کلاغ + عکس

داستان قسمت ۱۴ سریال ترکی کلاغ

 

قسمت اول تا آخر سریال ترکی کلاغ + عکس
قسمت اول تا آخر سریال ترکی کلاغ + عکس

داستان قسمت ۱۳ سریال ترکی کلاغ

 

داستان قسمت اول تا آخر سریال ترکی کلاغ + عکس
داستان قسمت اول تا آخر سریال ترکی کلاغ + عکس

داستان قسمت ۱۲ سریال ترکی کلاغ

 

خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال ترکی کلاغ + عکس
خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال ترکی کلاغ + عکس

داستان قسمت ۱۱ سریال ترکی کلاغ

 

داستان قسمت ۱۰ سریال ترکی کلاغ

سریال ترکی کلاغ سیاه

عکسی از کسیک در حالی که دست و پایش را به صندلی بسته اند برای کوزگون ارسال می شود. سپس شخص ناشناسی با کوزگون تماس می گیرد و آدرسی را به او می دهد. کوزگون بدون این که به دیلا توضیحی دهد با عجله راه می افتد و به انباری می رسد و به راحتی کسیک را آزاد می کند. ناگهان دیلا که به طور کنایه آمیز آنها را تشویق می کند وارد انبار می شود. دیلا که به تلافی نقشه ای که قبلا کوزگون برایش کشیده بود با دزدیدن کسیک او را به چالش کشیده می گوید: «تا لحظه ی آخر وقتی روی تراس بودیم امیدوار بودم که اعتراف کنی. دیگه می دونم جایگاهم پیش تو چیه. من شکارم تو شکارچی. » کوزگون با خونسردی می گوید: «چیزی نفهمیدی. »

دیلا ادامه می دهد: «برگشتی کوزگون، برای انتقام گرفتن. اما نمیذازم بگیری. می خوای خانوادمو از هم بپاشونی؟ نمیذارم بپاشونی. می خوای به بابام آسیب بزنی؟ اجازه نمیدم. چون هرچیزی که دشمنش شدی منم. فامیلی بیلگین هم منم دشمنت هم منم. مقابلتم. اگه می خوای حساب پس بگیری، اینجام. حسابتو با من تسویه کن. » کوزگون می گوید: «من با کسی حسابی ندارم. » دیلا هم آنجا را ترک می کند و قبل از رفتن از کوزگون می خواهد که به عنوان راننده اش صبح زود دنبالش بیاید. کوزگون هم از این که دستش برای دیلا رو شده به هم ریخته و آشفته می شود. او همان شب کسیک را با اتوبوس راهی شهر دیگری می کند.علی که به خاطر آزاد کردن کسیک عصبی است برای پیدا کردن او قصد دارد نیمه شب از خانه بیرون برود. همسرش صدا که طبق معمول از او بی توجهی می بیند می پرسد: «کسی تو زندگیته؟ » علی کمی جا می خورد اما رو به صدا می گوید: «فرض کنیم که هست. چیکار میخوای بکنی؟ ترکم میکنی؟ این حلقه هارو تو به زور کردی تو گلومون. ادای زنای معصوم رو در نیار. »
زکی با یک نفر دیگر از آدم های علی جلوی اتوبوس را می گیرند و با خشونت کسیک را همراه خود می برند.از سویی مریم با ذوق و شوق برای کوزگون سوپ درست می کند و تمام شب را لب پنجره منتظر او می ماند. قبل از رسیدن کوزگون، کارتال به خانه می رسد و مادرش را در آغوش می گیرد. کوزگون هم که تازه وارد کوچه شده از پنجره آنها را در آغوش هم می بیند و اشکی می ریزد و کمی با ناراحتی نگاهشان می کند. او جلوی در قابلمه ی سوپ را می بیند و نگاه سرزنش آمیزی به خانه ی مادرش می اندازد و با بی تفاوتی وارد خانه می شود.علی در یک انبار رو باز و خلوت کسیک را تهدید می کند و از او می خواهد که کوزگون را لو دهد. کسیک چیزی نمی گوید و فقط نگاه می کند. از سویی آیهان که از آدم های شرف است از پشت بام خانه ای در همان اطراف، آنها را زیرنظر دارد و کنار او مردی با تفنگ دوربیندار به سمت کسیک نشانه گرفته است و مرد دیگری فیلمبرداری می کند. درست زمانی که علی با تفنگش کسیک را تهدید به مرگ می کند، تیری از اسلحه ی دوربین دار به قلب کسیک شلیک می شود. علی و زکی که نمی دانند چه اتفاقی افتاده پا به فرار می گذارند. علی با عصبانیت از زکی می خواهد که از این ماجرا سر در بیاورد.کوزگون که نگران کسیک شده برای او وویس می فرستد تا خبری از او بگیرد. قمری لب پنجره منتظر است تا برادرش را ببیند. وقتی کوزگون پایش را از در بیرون می گذارد قمری با شوق و هیجان فریادی می زند و به طرف او می دود. کوزگون نگاه سردی به او می اندازد و قمری او را در آغوش می گیرد و سپس با لبخند به صورت او نگاه می کند. اما کوزگون می پرسد: «تموم شد؟ فیلم بازی کردن و خواهر برادر بازی تموم شد؟ » خنده از صورت قمری محو می شود. او با چشمان پر از اشک می گوید: «واسه همین برگشتی؟! اصلا واسه خودت تمومه… باشه… تموم شد. این اولی و آخری بود. تموم شد. » قمری با گریه به خانه برمی گردد.کوزگون دنبال دیلا می رود. دیلا به او توجهی نمی کند و فقط سوار ماشین می شود و با پرونده ای خود را سرگرم نشان می دهد. در راه، کارتال جلوی ماشین انها را می گیرد و از دیلا می پرسد که در شب آتش سوزی مورد مشکوکی در اطراف مغازه دیده است؟ دیلا کوزگون را لو نمی دهد. کارتال می گوید: «می خواستم ببینم کی نونمو آجر کرده. اگه چیزی یادت اومد مغازه رو که میشناسی. » کوزگون که حرف های آنها را می شنود از شرمندگی مدام سرش را این طرف و آن طرف را می چرخاند.

آیهان با کوزگون قرار می گذارد و به او می گوید فردا باید کار رفعت را تمام کند. او آدرس و اسلحه ای را هم به کوزگون می دهد. از طرفی قمری در نبود کوزگون از پنجره وارد خانه ی او می شود و آنجا را زیر و رو می کند و عکسی از پدرشان که قبلا در قاب عکس مغازه کارتال بود را پیدا می کند.

داستان قسمت ۹ سریال ترکی کلاغ

 

سریال ترکی کلاغ سیاه

کوزگون در حال رانندگی و دیلا کنار او نشسته است که ناگهان صدای جابجا شدن چیزی از صندوق عقب می آید. کوزگون ماشین را نگه می دارد و وقتی صندوق عقب را باز می کند با جنازه ی دوست صمیمی اش کسیک روبرو می شود. او و دیلا ناباورانه کسیک را نگاه می کنند…یک روز قبل از این اتفاق: کوزگون و کسیک بعد از این که دیلا آنها را در حال گفت و گو دید، به مسافرخانه ای می روند و کوزگون که به علی اعتماد ندارد تصمیم می گیرد پس از مدتی کسیک را به جای امن تری بفرستد. کسیک که احساس می کند دیلا به کوزگون علاقه دارد و درست و حسابی از گذشته کوزگون خبر ندارد مدام در این باره با او شوخی می کند.رفعت وقتی ماجرای آزاد شدن کسیک را می فهمد به علی می گوید: «وقتی دیلا میگه ولش کن، باید ولش می کردی. کاریش نمیشه کرد. هیچ کاری برخلاف میل دیلا انجام نمیدی. » علی ناراحت و عصبی می شود و از پدرش می پرسد: «اگر من جای اون بودم هم همین کارو میکردی؟ » رفعت سکوت می کند و علی بعد از خارج شدن از اتاق، با ذکی تماس می گیرد و با عصبانیت از او می خواهد که هرطور شده کسیک را پیدا کند.شرف با رفعت تماس می گیرد و باز هم حرف قاچاق بذر را پیش می کشد. اما رفعت می گوید که تصمیمش را گرفته و در این کار همکاری نخواهد کرد. شرف هم در رستوران خودش با او قرار می گذارد تا بتواند راضی اش کند سپس به نوچه اش می گوید: «از این به بعد این بازی اونجوری که ما می خوایم پیش میره. کوزگون رفعت رو میکشه، من دشمن شریکم که شریکم رو کشت، میکشم. علی رو هم جایگزین باباش میکنیم. » آیهان می پرسد: «اگه کوزگون رفعت رو نکشت چی؟ » شرف می گوید: «برای این که مطمئن بشیم، تحریکش می کنیم. »پلیس در مغازه ی کارتال گزارش آتش سوزی را می نویسد و کارتال درمورد آدم هایی که شب آتش سوزی او را کتک زده و در تعمیرگاه رها کرده اند، چیزی نمی گوید. قمری متوجه دروغ او می شود و سعی دارد در این باره بیشتر بداند اما کارتال به سوالات او جواب نمی دهد. قمری قاب عکس خالی ای که عکس پدرشان در آن بود را پیدا می کند و به فکر فرو می رود.مریم که متوجه شده کوزگون برای رفعت کار می کند به شرکت رفعت می رود و به او می گوید دست از سر پسرش بردارد. رفعت در چشمان او نگاه نمی کند و در حالی که سرش را پایین نگه داشته یاد روزی می افتد که مریم کاست را به او داده بود و کوزگون را می خواست. رفعت در آن روز هم با خجالت به مریم نگاه می کرد. او بعد از گرفتن کاست با آدم های شرف تماس گرفت تا کوزگون را برگردانند اما پشت تلفن خبر بدی به او رسید و مریم که شاهد آن صحنه بود با خشم و عصبانیت اسلحه را از کمر رفعت برداشت و سمت او نشانه گرفت اما گلوله را به سمت شکم رفعت شلیک کرد. مریم می خواست خودش را هم بکشد اما صدای گریه کارتال و قمری او را منصرف کرد.

رفعت در جواب مریم می گوید: «کوزگون رو من پیدا نکردم. اون منو پیدا کرد. دیلا رو نجات داد و من هم بهش کار دادم. » مریم فریاد می زند که نباید این کار را بکند. اما رفعت ادامه می دهد: «اینو به پسرت بگو. کسی رو اینجا به زور نگه نداشتم. کوزگون اگه برای پول و قدرت اومده باشه موفق میشه. اما اگه برای انتقام اومده باشه تاوانشو پس میده. » او همچنین به خاطر خیانتی که سالها پیش به یوسف کرده بود از خود دفاع می کند و می گوید هرکاری کرده به خاطر خانواده اش بوده است. مریم با حرص به او نگاه می کند و پیش از رفتن می گوید: «نمیدونم سرنوشت من چیه ولی میدونم سرنوشت تو چیه. مرگ تو به دست من خواهد بود. »

مریم هنگام خازج شدن از آنجا با کوزگون روبرو می شود. کوزگون او را به گوشه ای می برد و باز هم رفتار سردی از خودش نشان می دهد و از او می خواهد که ادای مادرهای دلسوز و قهرمان را درنیاورد. مریم با مهربانی به او می گوید: «بیست سال منتظرت موندم… وقتی تو اومدی از همه چی بیشتر قلبم آروم شد. نمی تونی با حرفات قلبمو زخمی کنی. هرچی بگی رو سرم جا داره. همین که برگشتی، از طرف تو همه چی قبوله. قهرمانت نیستم، سرپرستتم نیستم اما تا زمان مرگ مادرتم. اینو یه روز به یاد میاری… » کوزگون با شنیدن این حرف ها متاثر می شود اما باز هم جلوی گریه کردنش را می گیرد و سکوت می کند.

کارتال وقتی می فهمد که هزینه های خسارت مغازه را خودش باید پرداخت کند بسیار ناراحت و آشفته می شود. قمری هم تصمیم می گیرد شخصی که مغازه را آتش زده بود را پیدا کند.دیلا که از دست کوزگون ناراحت است روی خوشی به او نشان نمی دهد و از پدرش می خواهد که کوزگون دیگر راننده ی او باشد.از طرفی افرادی، کسیک را در مسافرخانه پیدا می کنند و او را همراه خود می برند.

کوزگون دیلا را به یک کلوپ می رساند. دیلا از او می خواهد که جلوی در منتظر بماند و خودش پیش دوستانش می رود. کمی بعد کوزگون هم وارد آنجا می شود و دیلا را به عنوان یک دی جی می بیند. دیلا وقتی چشمش به کوزگون می افتد بعد از کمی رقصیدن با یکی از دوستانش به تنهایی به پشت بام می رود. کوزگون هم دنبالش کرده و بابت رفتار شب گذشته، از او معذرت خواهی می کند.

دیلا با دلخوری از او می پرسد که چرا می خواسته کارتال را بکشد؟ کوزگون بحث را عوض می کند و دیلا می گوید: «اگه یه روز بهم آسیب بزنی چی؟ بعد برگشتنت من خیلی فرق کردم. نمی تونم توصیف کنم. بعد از تو، بعد از مامانم، من همیشه دوست داشتم برم. اول می خواستم جایی برم که تو رفتی بعد می خواستم جایی برم که مامانم رفته. قبل اومدن تو من از هر طرف بسته بودم.

جایی برای نفس کشیدن نبود. الان حس میکنم بدون دیوارم، بدون مرز. کوزگون برای من روشنایی آورد. پنجره ی بدون مرز آورد… اما اشتباه کردم. چون تو اون پسری که من بهش اعتماد داشتم نیستی. البته خب، کسی که می خواد برادرش رو بکشه… » کوزگون می گوید در شب آتش سوزی نمی دانسته کارتال داخل مغازه است. دیلا می گوید: «علی فکر میکنه تو برای انتقام برگشتی، درسته؟ » کوزگون توضیح می دهد: «نه. چطوری بگم. من دیگه می خوام یه آدم قدرتمند باشم، همین. درسته دیگه اون بچه سابق نیستم. انکار نمی کنم. اما تو همیشه می تونی بهم اعتماد کنی. » دیلا به لبه پشت بام می رود و برای این که خودش را به دست کوزگون بسپرد، به سمت عقب قدم برمی دارد. کوزگون در لحظه آخر او را می گیرد. دیلا با چشمان پر از اشک می گوید: «یه کاری کن باورت کنم. لطفا. »

داستان قسمت ۸ سریال ترکی کلاغ

 

سریال ترکی کلاغ سیاه

علی مطمئن است که دزدیدن دیلا و نجات دادنش هردو نقشه ی کوزگون بوده است. رفعت از او می خواهد که در این باره از دوست کوزگون یعنی کسیک حتما اعتراف بگیرد. دیلا حرف های پدر و برادرش را می شنود و نگران کوزگون می شود. او آدرس تمام انبارهای نزدیک اسکله را از شخصی می گیرد تا دنبال کسیک بگردد.مریم بعد از رفتن کوزگون از حال می رود و کارتال و قمری او را به خانه می برند و بسیار نگران می شوند. مریم به محض باز کردن چشمانش می گوید که کوزگون برگشته است. کارتال و قمری فکر می کنند مادرشان باز هم خیالاتی شده است اما او با اطمینان در حالی که گریه می کند و از خداوند تشکر می کند، توضیح می دهد که مردی که به خانه ی روبرویی اسباب کشی کرده کوزگون است.کوزگون هنگام رانندگی کردن برای رفعت، به خاطر بلایی که او می خواست سر کارتال بیاورد با خشم و نفرت نگاهش می کند اما رفتار خود را کنترل می کند.کوزگون در وقت آزادش پیش خیاط می رود و ابتدا با حرص درباره ی بلایی که رفعت می خواست سر او و کارتال بیاورد حرف می زند. خیاط با کنایه می گوید: «خب مگه تو نوچه ی اون نیستی؟ مگه وقتی وارد این کار شدی اینارو نمی دونستی بچه؟ تازه وایسا! اول راهی! اذیت نشدی. قربانی ندادی. » کوزگون می گوید: «من برنگشتم قربانی بدم. من برای قربانی کردن اونا برگشتم. هرچی سر بابام اومد باید سر رفعت بیاد. پسرشو با خونهایی که رو دستشه میکشم. اون شرف بی شرف رو با دستای خودم می کشم! »خیاط می پرسد که با دیلا چه خواهد کرد و کوزگون بعد از مکث کوتاهی می گوید: «اونو نمی کشم. کاری میکنم آرزوی مرگ کنه. اونو بی کس و کار می کنم. همون کاری که با من کردن. اونا میرن تو گور و من به اوج! » خیاط با تمسخر به او می گوید که رویای خوبی در سر دارد. کوزگون اسمی که جمال به او داده بود را به خیاط نشان می دهد تا به کمک او آن شخص را پیدا کند اما خیاط می گوید که آن اسم به دردش نمی خورد چون آن مرد دیگر کشته شده است. سپس آدرس شرف را به کوزگون می دهد و به او می فهماند که آتش زدن انبار رفعت کار شرف بوده است. کوزگون تعجب می کند و خیاط او را نصیحت می کند و می گوید که اگر بخواهد با شرف وارد جنگ شود می سوزد و می سوزاند و قربانی می دهد.علی، کسیک را به شدت کتک می زند تا از او اعتراف بگیرد که طبق نقشه ی کوزگون، دیلا را دزدیده است. ناگهان دیلا از راه می رسد و با اقتدار از برادرش می خواهد که کسیک را آزاد کند و می گوید: «بسه دیگه! سر به سر کوزگون نمیذاری. بلاهایی که سرش اومد کافی نبود؟ » او دست های کسیک را باز می کند و رو به علی ادامه می دهد: «سر تار موی این آدم بلایی نمیاد وگرنه قسم میخورم دیگه هیچ وقت منو نمیبینی! فهمیدی؟! باشه؟ » کسیک از انبار خارج می شود و علی با عصبانیت به دیلا می گوید: «تو احمقی! واقعا احمقی! طرف اومده همه ی مارو نابود کنه و به لطف تو ما نشستیم که این کارو بکنه. کوزگون اومده از همه ما انتقام بگیره. »

از طرفی کوزگون به باغ شرف می رود و از میان نگهبان ها عبور می کند. چند نفری را کتک می زند، نوچه ی شرف را هم گروگان می گیرد و وارد اتاق می شود. کوزگون اسلحه اش را زمین می گذارد تا با شرف حرف بزند. نگهبانها هم به دستور شرف اسلحه ها را پایین می آورند. کوزگون خود را معرفی می کند و می گوید که می داند آتش زدن انبار کار او بوده است. شرف جا می خورد و کوزگون می گوید که حاضر است برای نابودی رفعت با او همکاری کند. شرف لبخندی می زند و قبول می کند اما بعد از بیرون رفتن کوزگون به نوچه اش می گوید که بعد از پایان همکاری، او را خواهد کشت.

کسیک بعد از خارج شدن از انبار با کوزگون قرار ملاقات می گذارد و ماجرای گرفتار شدنش و کمک کردن دیلا را توضیح می دهد. دیلا هم که به کمک دوستش کسیک را تعقیب کرده، آنها را با هم می بیند و متوجه می شود که حرف های علی درباره ی کوزگون درست بوده است.

داستان قسمت ۷ سریال ترکی کلاغ

 

سریال ترکی کلاغ سیاه

شب، کوزگون وقتی به خانه می رسد دیلا را ناراحت و غمگین جلوی در می بیند. دیلا دلش گرفته و ‌می خواهد کمی با کوزگون صحبت کند. بنابراین باهم وارد خانه می شوند. کوزگون سکه ای دارد که همیشه آن را بین انگشتانش می چرخاند. دیلا دلیل این کارش را می پرسد و کوزگون می گوید:” وقتی که راهم تله دار باشه از این سکه می پرسم. اگه شیر باشه، آره و اگه خط باشه، نه. تا امروز اشتباه نکرده.” دیلا سکه را از او می گیرد، چشمانش را می بندد و در دلش چیزی می پرسد و سکه خط می آید. کوزگون می خواهد بداند که سوال او چه بوده و دیلا بعد از کمی مکث می گوید:” یه سوالی پرسیدم که اگه ازت می پرسیدم اصلا بله نمی گرفتم، کوزگون هنوز هم دوستم داره؟ سوالم این بود.” کوزگون مودبانه به او می فهماند که دیگر به خانه اش برگردد. دیلا موقع رفتن با بغض و چشمانی پر از اشک دستش را به سمت کلیه ی کوزگون می برد و می گوید:” چه بلایی سرت آوردن؟” کوزگون کمی عصبی می شود اما چون کار دارد مجبور می شود زودتر از دیلا از خانه خارج شود.آدم های رفعت با نقشه ای کارتال را از خانه بیرون می کشند و جلوی تعمیرگاهش او را بیهوش می کنند‌. رفعت با کوزگون تماس می گیرد و به او می گوید:” مردی رو که انبار رو آتیش زد پیدا کردم. تو مجازاتش میکنی.” چهره ی کارتال جلوی چشم کوزگون نقش می بندد. او از خواسته ی رفعت عصبی می شود اما به تعمیرگاه می رود تا دستورش را اجرا کند. کوزگون با شرمندگی به عکس پدرش که روی دیوار است نگاه می کند، آن را از قاب خارج می کند و توی جیبش می گذارد. بعد هم مغازه را آتش می زند و بیرون می رود. دیلا که او را تعقیب کرده بود پس از رفتن کوزگون متوجه می شود که مغازه آتش گرفته است. او تعجب می کند و با اضطراب به آتش نشانی زنگ می زند.کارتال در گوشه ای از مغازه بیهوش افتاده است و شعله های آتش بیشتر و بیشتر می شود. گوشی کارتال زنگ می خورد و دیلا متوجه می شود که او درمغازه گیر افتاده است. کارتال به هوش می آید اما نفس نفس می زند و کمک می خواهد.خبر آتش سوزی تعمیرگاه در محله می پیچد و مریم و قمری هم باخبر می شوند و به سمت مغازه ی در حال سوختن می روند. آنها گریه می کنند و فریاد می زنند. اما مردم اجازه نمی دهند که کسی وارد مغازه شود.کوزگون در راه رفتن به خانه از زبان دو نفر از اهالی محل می شنود که کارتال هم در مغازه بوده است. او با عجله و دوان دوان خود را به محل آتش سوزی می رساند و مات و مبهوت ضجه زدن های مریم و قمری را تماشا می کند. در همین حال دیلا به همراه کارتال از مغازه بیرون می آید. کوزگون نفس راحتی می کشد و مریم و قمری کارتال را در آغوش می گیرند. کارتال در حالی که نفس کشیدن هنوز کمی برایش سخت است از دیلا بابت نجات زندگی اش تشکر می کند.کوزگون همان شب در خانه با ناراحتی به عکس پدرش نگاه می کند و می گوید:”بابا اونجوری نگاه نکن!” سپس عکس را پشت و رو می کند.

دیلا هم با عصبانیت به خانه ی او‌می آید و می خواهد دلیل این کارهایش را بداند. کوزگون به سوالات او جواب های کوتاه می دهد و توضیح یا واکنش زیادی ندارد. دیلا بیشتر عصبی می شود و فریاد می زند:” داشتی داداشتو میکشتی احمق! سنگی؟ چی هستی؟! من نمیشناسمت. تو کی هستی؟” کوزگون هم از کوره درمی رود و سر او فریاد می زند و می گوید که دیگر سمتش نیاید. دیلا از خانه بیرون می رود و پشت در گریه اش می گیرد.

صبح روز بعد کوزگون جلوی خانه با مریم روبرو می شود. او بی تفاوت از کنار مادرش عبور می کند اما مریم با دیدن او میخکوب می شود و دقیقتر نگاهش می کند. سپس زیرلب ناباورانه می گوید:”پسرم!” مریم اسم کوزگون را صدا می کند و با خوشحالی به طرف او می دود. چشمان کوزگون پر از اشک می شود اما با حرص به طرف مادرش برمی گردد و نگاه بی مهری به صورت مریم می اندازد و نمی گذارد که او را در آغوش بگیرد. مریم کمی جا می خورد اما با بغض و لبخند می گوید:” همین که زنده و سلامت هستی خوبه!” کوزگون می گوید:”مریم خانم سرت رو بالا نگهدار! پشت انتخاب هات واسا! تو یکی از بچه هات رو به خاطر اون دوتای دیگه کشتی. سرتو بالا بگیر و برو پیش اونا.” سپس راهش را می گیرد و می رود. مریم با غصه نگاهش می کند.

داستان قسمت ۶ سریال ترکی کلاغ

 

سریال ترکی کلاغ سیاه

رفعت بخاطر دشمنی که می خواسته انبارش را آتش بزند ناراحت است و این نگرانی اش را پیش شرف بیان می کند و نمی داند که این جریان ها کار چه کسی ممکن است باشد. شرف از بابت کوزگون شکی به دل رفعت می اندازد.کوزگون بدون اینکه چهره اش در دوربین های امنیتی مشخص شود به کلوب جمال می رود و به زور تهدید ماجرای پشت آتش زدن انبار را از زیر زبان او بیرون می کشد.از طرفی یکی از آدمهای شرف به او اطلاع می دهد که شخصی درباره ی ماجرای انبار پرس و جو می کند و جمال را تحت فشار گذاشته و چیزهایی فهمیده است. شرف می گوید:« رفعت نمی تونه باشه چون خودش امروز از من پرسید کار کیه. تو اون کسی که دنبالمونه رو پیدا کن. ردی از خودت به جا نذار.»دیلا به کوزگون پیشنهاد می دهد که با هم ناهار بخورند. بعد از مدتی قدم زدن، کوزگون از دست فروش غذا می خرد و می گوید که خرید این گونه غذاها تخصص خودش است. دیلا که نگران کوزگون است مدام از گذشته ها حرف می زند و می خواهد بفهمد که چه بلاهایی سر کوزگون آمده. کوزگون از یادآوری گذشته اصلا خوشش نمی آید و به دیلا پیشنهاد می دهد که به جای این دلسوزی ها به باغ وحش برود و حیوانات را نوازش کند و به آنها غذا بدهد تا خودش را آرام کند. دیلا می گوید که نگرانی اش از سر دوست داشتن است، نه بخاطر دلسوزی. کوزگون خداحافظی می کند و می رود. دیلا که جواب درست و حسابی از او نشنیده به سالچوک زنگ می زند و از او می خواهد پرونده ی یکی از موکلهای سابقش یعنی آکچا کورگون را برایش پیدا کند.کوزگون مردی را می بیند که به سگها غذا می دهد و به یاد خاطره ای از گذشته اش می افتد. او در کودکی با درماندگی در خرابه ای نشسته بود و به پیرمردی که به سگها غذا می داد نگاه می کرد. پیر مرد وقتی دید که کوزگون یک لنگه کفش بیشتر ندارد و پایش زخمی شده، از او خواست که همراهش برود و یکی از کفشهای پسر او را بگیرد. کوزگون لبخندی زد و قبول کرد.مردی که از شرف دستور گرفته بود به کلوب می رود و دوربین ها را چک می کند اما نمی تواند چهره ی کوزگون را شناسایی کند. او همانجا جمال و همکارش را می کشد.

آدمهای رفعت بعد از تحقیق به او می گویند که کارتال قصد داشته انبار را آتش بزند. رفعت می گوید:« واسطه ها رو نمی خوام. می خوام بدونم دشمن واقعیم کیه.» مردی که این خبر را به او داد در ادامه می گوید که کوزگون کارتال را موقع فرار دیده و حتی اسم جمال را از او پرسیده اما چیزهایی که می داند را مخفی می کند. رفعت کمی به فکر فرو می رود و می گوید که برای تنبیه کارتال نقشه ای در سر دارد.

دیلا پرونده ی زمان کودکی کوزگون را باز می کند وعکس هایی از زخم های روی بدن او را می بیند. او درحالی که دستانش می لرزد و چشمانش پر از اشک شده گزارش داخل پرونده را می خواند. پلیس در گزارش اینطور نوشته است:” اکیپ ما بچه ی ۸ الی ۱۰ ساله ای رو پیدا کردن که کلیه ی سمت چپش دزدیده شده. پسر بچه ای که به بیمارستان منتقل شد از وقتی به دنیا اومده تو کوچه و خیابون زندگی کرده و پدر و مادرش رو نمی شناسه و گفته اسمم آکچاست.”  کوزگون زمانی که بخاطر کلیه اش در بیمارستان بستری شد در جواب به سوالات پلیس گفته بود:« یه عمویی منو دزدید. بهم گفت یکی از کفش هامو بدم بهت؟ همون مردی که به سگها غذا می داد. فکر کردم چون سگها رو دوست داره آدم خوبیه.» دیلا بعد از خواندن گزارش به شدت گریه می کند.

رفعت متوجه می شود که جمال کشته شده است بنابراین بیشتر ذهنش درگیر می شود. او به کوزگون می گوید که به زودی وارد همان مسیری که دوست داشت خواهد شد. سپس فندکی به او می دهد و می گوید:« امشب باید ثابت کنی که پسر بابات نیستی.»

مرد خیاط بالای تپه و به طور مخفیانه با کوزگون دیدار می کند و از آنجایی که اطلاعات کاملی درباره ی ماجراهای اخیر دارد از او می پرسد:« طرفتو انتخاب کردی؟» کوزگون جواب می دهد:« طرف مرف نداریم.» خیاط می گوید:« می خوای برادرت رو قربانی کنی؟» کوزگون می گوید:« من خانواده ای ندارم. بیست سال پیش همشون رو از دست دادم.» خیاط بعد از کمی سکوت می رود.

از سویی علی که برای تحقیق به شهر کوزگون رفته بود موفق می شود دوست کوزگون که یکی از تعقیب کنندگان دیلا بود را دستگیر کند.

داستان قسمت ۵ سریال ترکی کلاغ

وقتی مریم دیلا را در محله می بیند به هم می ریزد و با تندی از او می خواهد هرچه زودتر آنجا را ترک کند. او به یاد دارد که دیلا در کودکی بسته مواد مخدر را در خانه شان انداخته بود. به همین دلیل مدام می گوید که چیزی را فراموش نکرده است. دیلا چشمانش پر از اشک می شود و بدون اینکه چیز زیادی بگوید از آنجا می رود. مریم و دخترش متوجه می شوند که کسی در خانه ی رو به رویی شان زندگی می کند و با این فکر که یکی از آدم های رفعت در آنجاست ناراحتند. کوزگون از پنجره چشمش را به خانه ی مادرش دوخته و وقتی آنها را در حال شام خوردن و محبت کردن به هم می بیند با بغض پیش خودش می گوید:« من دیگه باور نمی کنم، گولت رو نمی خورم.»
رفعت برای اینکه سر از کار کوزگون دربیاورد پسرش را برای تحقیق به شهری که او در آنجا زندگی می کرد می فرستد. شرف وقتی متوجه می شود که رفعت واقعا تمایلی برای قاچاق بذر ندارد و خیال می کند شرکت های دیگر در آن کار قوی تر هستند، به یکی از افرادش می گوید: «علی رو برای این کار جایگزین رفعت می کنیم. اون هم دیگه از اینکه زیردست باباش باشه خسته شده.»دیلا سر میز شام مدام به خاطر بلاهایی که سر کوزگون آمده به پدرش متلک می گوید. رفعت عصبانی می شود و دیلا با گریه توضیح می دهد: «من به خاطر خانواده ی خودم خانواده ی کوزگون رو نابود کردم. بچگی من بچگی اون رو نابود کرد. می ترسم دیگه نتونم حالش رو خوب کنم.»دیلا باز هم اطراف خانه ی قدیمی خود می رود و کوزگون را در حال هواخوری می بیند. او در کنار پله ای که برایشان پر از خاطره است با خنده خاطره ای را برای کوزگون تعریف می کند. اما کوزگون با اینکه همه چیز را به یاد آورده، با لحن سردی می گوید: «یادم نمیاد! من گم شدم دختر. مثل تو خارج از کشور تو پر قو بزرگ نشدم. من بچه خیابونم. همه چیز رو فراموش کردم چون اگه به یاد می آوردم می مردم؛ از شدت ناراحتی و دلتنگی می مردم. از بی محبتی و از گرسنگی می مردم. از تنهایی، از عصبانیت، از خیانت می مردم.» دیلا با شنیدن این حرف ها گریه اش می گیرد و کوزگون اشک او را پاک می کند و می گوید: «جلوی گریه ات رو بگیر. حداقل یکیمون مثل قبل باشه.» او به تنهایی به قدم زدن ادامه می دهد و جلوی یکی از انبارهای رفعت در همان محله متوجه شخصی می شود که قصد آتش زدن انبار را دارد. او به آدم های رفعت خبر می دهد تا مانع آتش سوزی شوند و خودش هم آن مرد را دنبال می کند و او را گیر می اندازد اما وقتی متوجه می شود که او برادرش کارتال است به او فرصت فرار می دهد.روز بعد کوزگون جلوی مغازه کارتال از او می پرسد که چه کسی دستور این کارها را به او داده است. کارتال حرفی نمی زند اما کوزگون می گوید که او به عنوان پسر یک پلیس نباید قاطی کارهای خلاف بشود و خانواده اش را نادیده بگیرد. به همین ترتیب لا به لای حرف هایش کارتال را تهدید می کند که اگر جواب سوالش را ندهد همه چیز را فاش خواهد کرد و آبرویش را خواهد برد. کارتال به ناچار اسم جمال را به او می دهد و می گوید که در جایی به اسم تارا می توان جمال را پیدا کرد.

کوزگون در اولین روز کاری اش متوجه می شود که رفعت قصد دارد به عنوان راننده از او استفاده کند. بنابراین عصبانی می شود اما خودش را کنترل می کند و بعد از کمی رانندگی برای رفعت، به او می گوید: «من اگه از شما کار خواستم منظورم حقوق ماهانه و عیدی و اینها نبود. من از اتفاقاتی مثل دیشب نمی ترسم. اینکه دستم کثیف می شه و سرم می شکنه و جیگرم سوراخ میشه و از این حرفا برام مهم نیست. تو می دونی باید منو وارد چه راهی بکنی.» رفعت به شرط اینکه کوزگون از دیلا فاصله بگیرد قبول می کند که او را وارد مسیری که دلش می خواهد بکند. کوزگون به راحتی شرط را می پذیرد.

 

خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال ترکی کلاغ + عکس
خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال ترکی کلاغ + عکس

 

قسمت اول تا آخر سریال ترکی کلاغ


بیوگرافی بازیگران در سریال ترکی کلاغ سیاه


⇐ برای دیدن مطالب بیشتر به لینک های: سریال ترکیه ای، سریال های در حال پخش ترکیه ، سریال ترکی عاشقانه و سریال ترکی جدید مراجعه کنید.

[تعداد: ۰   میانگین: ۰/۵]
برچسب ها

وبگردی

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن