سریالسریال ترکیه ای

خلاصه داستان قسمت اول تا آخر فصل دوم سریال ترکی هرجایی (بی وفا)

سریال ترکی هرجایی دوازدهم روز جمعه ۳۱ ماه می ( ۱۰ خرداد ) در فصل یک به پایان می رسد و فصل بعدی این سریال در روز جمعه تاریخ ۲۰ سپتامبر ( ۲۹شهریور ) آغاز شد.

قسمت اول تا آخر فصل دوم سریال ترکی هرجایی

در سریال هرجایی بازیگرانی همچون اکین ( میران)، ابرو(ریان)، ایدا (عزیزه)،اویا (گونول)،سرهات (هازار) و احمت تانسو ( آزاد ) به ایفای نقش پرداختند.

پس از پخش هر قسمت از سریال ترکی هرجایی( بی وفا) خلاصه داستان هر قسمت در این پست قرار می گیرد.

داستان کامل قسمت اول تا آخر فصل دوم سریال ترکی هرجایی

قسمت سیزدهم سریال هرجایی: میران هر زحمتی که شده ریان را از زیر آب بیرون می کشد و به خشکی می آورد. ریان بیهوش است. میران پشت سر هم اسم او را فریاد می زند. بالاخره ریان را به هوش می آورد. ریان به محض باز کردن چشمش از دست میران فرار می کند و می گوید: «دست به من نزن! تو از من چه می خواهی؟ چرا نمی گذاری بمیرم؟ » ولی میران در سکوت دست او را می گیرد و ریان که نمی داند کجا فرار کند ناچار همراه او می شود. میران می گوید: «بگذار کولنت کنم. » ریان با نفرت می گوید: «کمرت تحمل باری که روی دوش من گذاشتی را تاب نیاورد. » ممیران با درماندگی نگاهش می کند. ریان با گریه می گوید: «به تو چه بدی ای کرده بودم که وارد زندگی ام شدی و رهایم کردی؟ » کنار جاده اتومبیلی به طرف او می آید. خودش را به زحمت کنار آن می رساند و سوار می شود و با تعجب متوجه می شود که راننده فیرات است. میران هم سوار می شود و در مقابل تقلای ریان می گوید: «به خاطر خدا کمی بفهم! » و به فیرات می گوید: «برای ما جایی پیدا کن تا خودمان را پنهان کنیم.

میران هر زحمتی که شده ریان را از زیر آب بیرون می کشد و به خشکی می آورد. ریان بیهوش است. میران پشت سر هم اسم او را فریاد می زند. بالاخره ریان را به هوش می آورد. ریان به محض باز کردن چشمش از دست میران فرار می کند و می گوید: «دست به من نزن! تو از من چه می خواهی؟ چرا نمی گذاری بمیرم؟ » ولی میران در سکوت دست او را می گیرد و ریان که نمی داند کجا فرار کند ناچار همراه او می شود. میران می گوید: «بگذار کولنت کنم. » ریان با نفرت می گوید: «کمرت تحمل باری که روی دوش من گذاشتی را تاب نیاورد. » ممیران با درماندگی نگاهش می کند. ریان با گریه می گوید: «به تو چه بدی ای کرده بودم که وارد زندگی ام شدی و رهایم کردی؟ » کنار جاده اتومبیلی به طرف او می آید. خودش را به زحمت کنار آن می رساند و سوار می شود و با تعجب متوجه می شود که راننده فیرات است. میران هم سوار می شود و در مقابل تقلای ریان می گوید: «به خاطر خدا کمی بفهم! » و به فیرات می گوید: «برای ما جایی پیدا کن تا خودمان را پنهان کنیم. »

زهرا هنوز در انباری است و کمک می خواهد. بالاخره ملیکه طاقتش تمام می شود و با کمک حنیفه درِ انبار را باز می کند. زهرا سراغ هاندان می رود و فریاد می زند: «به پسرت زنگ بزن دختر معصوم من را برگرداند. » و او را تهدید می کند. یارن به آزاد زنگ می زند. زهرا گوشی را می گیرد و آزاد با گریه می گوید: « ریان به رودخانه پرید و میران هم پشت سرش. هیچکدام از آب بیرون نیامدند. »قسمت اول تا آخر فصل دوم سریال ترکی هرجایینصوخ و هازار از ملاقات با عزیزه برگشته اند. هازار به داخل عمارت می رود. زهرا گلوی نصوخ را می گیرد و می گوید: «بدون این که دختر من تقصیری داشته باشد باعث مرگش شدی. » هازار به زهرا می گوید: «من خودم ریان را به آزاد که عاشقش است سپردم. آزاد افتادن ریان در آب را از خودش درآورده. تا پدرم را ساکت کند. » زهرا می گوید: «دخترم را پیدا کن و بیاور. » نصوخ در جمع می گوید: «ما را فریب دادند و آبرویمان را بردند. ۲۷سال دندان تیز کردند… » نصوخ ادامه می دهد: «اصلان بی ها برگشته اند. از این به بعد همگی مواظب خودتان باشید. آن پسر بی ناموس، میران اصلان بی بوده است. » یارن یاد حرف های گونول و سلطان می افتد. نصوخ زن ها را از اتاق بیرون می کند. زهرا موقع رفتن می گوید که ریان فرزند من است نه اولاد تو این یادت باشد! نصوخ به جاهن می گوید: «ریان و میران را پیدا کن. و اگر زنده بودند هردو را بکش. » بعد ادامه می دهد: «دیگر ناموس شاداغلوها لکه دار شده و باید پاک شود. » جهان می گوید:: «ریان جگرگوشه  ماست نباید کشته شود. » نصوخ با غضب تکرار می کند: «برو و پیدایشان کن. »عزیزه با خود می گوید: «شاید صدای فرزندانم را نشنوم ولی صدای نوه هایم این خانه را پر خواهد کرد. » بعد صندوقچه ی قدیمی را مرور می کند و به عکس الیف و خواهرش چشم می دوزد و می گوید که انتقام آنها را گرفته است… الیف نوه ی عزیزه که در میدان شهر، عزیزه و نصوخ را دیده است به مادربزرگش می گوید: «یعنی چه که ناموستان را گرفتیم؟ آن چه حرفی بود که زدی؟ » عزیزه بدون توجه به حرف های او می گوید: «حق نداری دیگر بدون اطلاع من از خانه خارج شوی. »سلطان مانع رفتن گونول می شود و به او می گوید: «سر جایت بشین و بگذار این خانواده همدیگر را بخورند. به ما ربطی ندارند. »جهان و هاندان بحث می کنند. هاندان به او می گوید: «تو رفتارت را بلد نیستی چرا به جای پدرت از ریان حمایت می کنی؟ آنها از همان ابتدا فقط ریان را می خواستند.» جهان که انگار تازه متوجه شده است می گوید: «پس اینجا موضوع زمین نیست و مسئله هازار است. » هاندان تاکید می کند: «تو چیزی نمی دانی! اول ماجرا را بدان و بعد نقشه ات را عملی کن. »

جزئیات کامل قسمت اول تا آخر فصل دوم سریال ترکی هرجایی

خلاصه قسمت چهاردهم سریال هرجایی:  زهرا به هازار می گوید: «چرا دختر من باید تقاص انتقام اصلان بی ها را پس بدهد؟» هازار می گوید که واقعیت را به او خواهد گفت. در همین موقع خدمتکارشان از بیمارستان زنگ می زن و خبر به هوش آمدن گونول را می دهد. بعد از چند روز نفس گیر این اولین خبر خوشی است که شنیده اند و آنها هم دیگر را در آغوش می گیرند.

زهرا به هازار می گوید: «چرا دختر من باید تقاص انتقام اصلان بی ها را پس بدهد؟» هازار می گوید که واقعیت را به او خواهد گفت. در همین موقع خدمتکارشان از بیمارستان زنگ می زن و خبر به هوش آمدن گونول را می دهد. بعد از چند روز نفس گیر این اولین خبر خوشی است که شنیده اند و آنها هم دیگر را در آغوش می گیرند.یارن اتاق ریان را صاحب شده است و زهرا با نفرت به او خیره می شود و باعث ترس یارن می شود و زهرا هم در اتاق را قفل می کند.فیرات جلوی ساختمانی نگه می دارد و میران به زور ریان را وارد اتاقی کرده و او را زندانی می کند. ریان اعتراض می کند و می گوید: «بمیرم بهتر از این است که با تو در یک جا باشم. من خودم را خواهم کشت.» میران می گوید: «نمی توانی. من فقط می خواهم زنده بمانی. ما جایی برای رفتن نداریم.» فیرات به اتاق آمده و به میران می گوید: «به خاطر این دختر خودت را به دردسر انداختی. بالاخره پیدایت می کنند. » سپس اسلحه ای را به میران می دهد و به او می سپارد هرچه شد او را در جریان بگذارد.نصوخ با عصبانیت به خانه ی عزیزه می رود. عزیزه با نفرت به او می گوید که چطور به خودش جرات داده و تا اینجا آمده است؟ نصوخ می گوید: «نوه ات میران به دنبال ریان داخل رودخانه پریده و مرده است. » گونول با شنیدن این خبر اشکش سرازیر می شود. عزیزه جواب می دهد: «نوه ی من به خاطر چرک دست خودش را غرق نمی کند. » نصوخ تهدید می کند: «قول می دهم این شال مشکی را دوباره بر سر خواهی کرد. » او حرف آخرش را می زند و می رود. گونول به دنبال نصوخ می رود تا از حقیقت مطمئن شود. نصوخ به او می گوید منتظر بماند تا جنازه برادرش را به در خانه بفرستد. گونول با قلبی شکسته به مادرش می گوید: «اگر میران مرده باشد من را هم مرده فرض کنید. » سلطان به فیرات زنگ می زند و از لحن او از زنده بودن میران باخبر می شود هرچند که فیرات اظهار بی خبری می کند. سلطان با خود می گوید که بالاخره از کار میران سر در خواهد آورد. سپس رو به دخترش می کند و می گوید: «من به زودی میران را پیدا می کنم و صحیح و سالم به تو تحویل می دهم.»قسمت اول تا آخر فصل دوم سریال ترکی هرجاییریان میران را تهدید می کند و می گوید: «به زودی پدرم تو را پیدا می کند و می کشد. بگذار من بروم.» میران می گوید: «تا آخر باهمیم. رفتن را فراموش کن.» ریان سعی می کند فرار کند ولی میران دست های او را با طناب می بندد.آزاد هنوز هم روی پل رودخانه نشسته است. او همه جا را گشته و حالا ناامید به آرزوهای برباد رفته اش فکر می کند. هازار و جهان می رسند و هازار که فکر می کرد ماجرای به آب افتاد ریان ساختگی است از او توضیح می خواهد. آزاد با گریه می گوید: «نتوانستم نجاتش دهم. او خودش را داخل رودخانه انداخت. » هازار فریادی می زند و توی سرش می کوبد. جهان می گوید: «جسد پیدا نشده من مطمئنم ریان منتظر است تا بروی و پیدایش کنی. » هازار که دوباره امیدش را به دست آورده بلند می شود و همه جا را می گردد و بالاخره لنگه کفش ریان و کت میران را پیدا می کند.ریان با دستان طناب پیچ شده خوابش برده است. میران برایش سوپ درست کرده و موهایش را نوازش می کند و طناب را از دور دستش باز می کند. ریان چشمانش را باز می کند و می گوید: «من از دست تو آب هم نمی خورم. » و کاسه سوپ را برمی گرداند. میران عصبی می شود ولی می گوید: «من تو را اینجا نگه داشته ام که که نگذارم بمیری ولی تو نمی فهمی. »

خلاصه قسمت پانزدهم سریال هرجایی: اسما به فیرات زنگ می زند و با گریه از حال میران خبر می گیرد. فیرات می گوید که خیالش راحت باشد چون کسی نمرده است. سلطان حرف های اسما را از پشت در می شنود. از اسما می خواهد جای میران را به او بگوید و وقتی اسما می گوید که از چیزی خبر ندارد سلطان او را تهدید می کند و می گوید: «اگر تا فردا به من خبر ندهی، پنهان کاری فیرات را به عزیزه خواهم گفت.» اسما سریعا تهدید سلطان را به عزیزه می گوید و عزیزه هم که سلطان را خوب شناخته به اسما می گوید اینطور وانمود کند که فیرات، میران را به خانه باغی که به تو بخشیده بودم برده است.

در کلبه، میران مشغول جمع آوری هیزم است که ریان از فرصت استفاده می کند و از گوشی میران با مادرش تماس می گیرد و می گوید که حالش خوب است. ولی میران سر می رسد و با عصبانیت گوشی را از او می گیرد و می گوید: «هردوی مان را لو خواهی داد.» میران اسلحه ای به دست ریان می دهد و می گوید: «اگر مرگ من باعث راضی شدن او می شود پس بکش.» ریان اسلحه را می گیرد و به طرف او شلیک می کند. میران با ناباوری به زمین می افتد و ریان می گوید: «امیدوارم در آتش جهنم بسوزی.» و می رود. اما لحظاتی بعد با به یاد آرودن این که میران او را از رودخانه نجات داد برمی گردد. زخم میران خونریزی می کند. ریان می رود تا کمک بیاورد که میران چشمانش را باز می کند و دست او را می گیرد و می گوید: «مگر نگفتی از من نفرت داری؟» ریان جواب می دهد: «من از تو متنفرم ولی نمی خواهم بمیری. باید عذاب بکشی.» ریان می فهمد که خودش باید گلوله را دربیاورد. این کار را می کند و بعد تا صبح از میران پرستاری می کند و در آخر خوابش می برد. میران صبح، وقتی ریان را  در نزدیکی خود می بیند احساس آرامش می کند.

جهان و آزاد بعد از این که چیزی جز لنگه کفش ریان پیدا نمی کنند به عمارت برمی گردند اما هازار به دیدن آن پیرمردی که از ریان مواظبت کرده بود می رود و می گوید: «من گناهی جز عاشق شدن ندارم. حالا همراه من ریان که او هم گناهی ندارد مجازات می شود.» پیرمرد کمی او را دلداری می دهد.

نصوخ وقتی از جهان می شنود که ریان و میران زنده اند و فقط خود را پنهان کرده اند عصبانی می شود و می گوید: «مگر نگفتم انها را بکشید؟» آزاد که خسته و پریشان است جلوی پدربزرگش می ایستد و می گوید: «به خاطر یک تکه زمین گناه ریان این وسط چیست.» نصوخ می گوید: «این دختر اسم شاداغلو را لکه دار کرده است باید کشته شود.»

نصوخ و جهان و آزاد به دیدن گل به بیمارستان می روند. هازار از فرد ناشناسی پیامی دریافت می کند و از اتاق خارج می شود و جهان هم به دنبال او. سلطان به دیدن هازار آمده و می گوید: «با هم قراری می گذاریم. من جای ریان ومیران را به شما می گویم شما هم داماد من را صحیح و سالم تحویلم بدهید.» هازار که تازه متوجه شده گونول همسر میران بوده است متحیر می شود. سلطان اضافه می کند: «ولی اگر عزیزه قبل از تو آنها را پیدا کند دخترت را از دست خواهی داد.»

قسمت اول تا آخر فصل دوم سریال ترکی هرجایی

خلاصه قسمت شانزدهم سریال هرجایی: هازار پیشنهاد سلطان را به شرط سالم بودن دخترش قبول می کند. او آدرس را به هازار می دهد.  جهان که از دور نظاره گر آن دو است جریان را از هازار می پرسد و هازار هم آدرس را نشانش می دهد ماجرا را می گوید. جهان به او اطمینان می دهد که هوایش را دارد. اما کمی بعد جهان آدرس را به پدرش می دهد و نصوخ و افرادش هم با عجله به سمت آدرس موردنظر حرکت می کنند. آزاد ار حرف های پدربزرگ و عمویش جریان را می فهمد و او هم راه می افتد.

میران حالش کمی بهتر شده و چشمانش را باز می کند ولی ریان را نمیبیند و با نگرانی او را صدا می زند. ریان مشغول تهیه غذا استو میران با اشتیاق به او خیره می شود و با کمک ریان سوپش را می خورد و از دستپخت او تعریف می کند. ریان به او گوشزد: «می کند حالت که بهتر شود من هم می روم. »

سلطان به عمارت برمی گردد و عزیزه با دیدن او سیلی ای به صورتش می زند و از خبرچینی او گله می کند. سلطان می گوید: «من هرکاری برای دخترم و دامادم انجام می دهم. » عزیزه می گوید: «می دانم که می خواهی جای من را بگیری ولی من هنوز زنده ام. » بعد به فیرات زنگ می زند و می گوید: «من تو را بزرگ کرده ام و تو به من دروغ می گویی! زود برو و میران را بیاور. »

در عمارت شاداغلو، یارن به مادرش می گوید: «اگر آزاد، ریان را به خانه بیاورد چه میکنی؟ » هاندان با نفرت جواب می دهد: «مگر این که از روی جنازه ی من رد بشود. » در همین لحظه خدمتکارشان، حنیفه با قهوه در دست به اتاق می آید و روبروی آنها می نشنید و با بی خیالی قهوه می نوشد. هاندان از این رفتار او تعجب می کند و دلیل بی ادبی اش را می پرسد و او را تهدید به اخراج می کند. حنیفه جواب می دهد: «اگر بخواهی من را اخراج کنی، شما هم با من می سوزید. من می دانستم که یارن از قضیه انتقام اصلان بی ها خبر دارد و چیزی نگفته است. » سپس ادامه می دهد: «به شرطی سکوت می کنم که من را عروس نصوخ و خانم این عمارت بکنید. »

هازار میران و ریان را پیدا می کند و اسلحه را به سمت میران می گیرد و می گوید: «ای بیشرف! من دخترم را به تو سپردم و تو با آبروی همه ی ما بازی کردی! » ریان دست پدرش را می گیرد و می گوید که نمی خواهد دستش به خون میران آلوده بشود. در همین لحظه جهان به هازار زنگ می زند و می گوید که پدر و افرادش از قضیه خبردار شده اند و به دنبال تو هستند. هازار با درماندگی دوباره دخترش را میران میسپارد و می گوید: «اگر یک مو از سرش کم شود دودمانت را به باد خواهم داد. » آنها هردو از در پشتی فرار می کنند ولی زخمی هستند و راه رفتن برایشان مشکل است. هازار به پیش پدرش می رود و می گوید که آنها فرار کردند. نصوخ با عصبانیت به صورت او مشت می کوبد و می گوید: «تو آنها را فراری دادی! » هازار می گوید که از دست تو برای نجات جان دخترم مجبورم کردی. آن طرفتر جاهن به همراهانش دستور می دهد که هردو را پیدا کنند و بکشند و هازار به چهره ی او خیره می شود و متاسفمی نثارش می کند.

میران و ریان به جاده می رسند که رضا، خدمتکار نصوخ جلوی آنها را می گیرد و اسلحه را به طرف میران نشانه می رود ولی وفتی نگرانی را در چشمان ریان می بیند دلش به رحم می آید و به آنها می گوید که هرچه سریعتر فرار کنند. کمی بعد فیرات می رسد و آنها را سوار اتومبیلش می کند. آزاد آنها را می بیند و راهشان را سد می کند ریان از فیرات می خواهد که ماشین را نگه دارد اما فیرات که زخم میران حسابی او را نگران کرده است با سرعت از کنار آزاد رد می شود. ریان می گوید بهتر است که هرچه زودتر به بیمارستان بروند اما میران با بی حالی مخالفت می کند و می گوید که به طرف عمارت اصلان بی ها برود. آنها بالاخره به عمارت می رسند و ریان از همه چیز بی خبر است و نای راه رفتن ندارد. میران باوجود زخم روی شانه اش او را روی دستش بلند می کند و داخل عمارت می شود. شادی از روی صورت اهل خانه با دیدن این صحنه محو می شود. میران ریان را روی زمین می گذارد ودستانش را می گیرد و با صدای بلندی می گوید: «از این به بعد ریان اینجا می ماند.»

خلاصه قسمت هفدهم سریال هرجایی: گونول که میران و ریان را کنار هم نمی تواند تحمل کند سعی می کند ریان را بیرون بیندازد اما میران بین آنها قرار می گیرد. عزیزه با اطمینان می گوید: «نوه ی من خوب می داند چه می کند. دخالت نکنید.» ریان که متوجه عزیزه شده است و حرف های گزنده و صورت پر نفرت عزیزه را هنگامی که در میدان شهر او را به نمایش و نحقیر گذاشته بود به یاد می آورد. ریان فریاد می زند: «شماها که هستید؟ از جان من چه می خواهید؟» سپس به بیرون عمارت می رود و آنقدر فریاد می زند که از حال می رود. میران و فیرات او را به عمارت و اتاق میران برمی گردانند. گونول از میران خواهش می کند او را بیرون بیندازد اما برای میران، گونول اهمیتی ندارد. میران به سمت عزیزه می رود و می گوید: «ما که انتقاممان را گرفته بودیم لازم نبود بیشتر از این تحقیرش کنی. » عزیزه می گوید: «من به تو حساب پس نمی دهم.» ناگهان گونول با چاقویی در دست به سمت اتاقی که ریان را در آنجا است می رود اما میران مانع او می شود گونول هم چاقو را روی گلوی خودش می گذارد و میران سعی می کند آرامش کند. گونول حرص این مدت را سر میران می ریزد و میران فقط او را در آغوش می گیرد و می گذارد زار زار گریه کند.

ریان قصد رفتن می کند اما میران می گوید: «پدرت تو را به من سپرده است. » ریان می گوید: «آن زن، عزیزه از همه خطرناکتر است.» و به سمت در می رود اما میران در را قفل می کند.

از آن طرف عزیزه ه گونول می گوید: «با این کارهایت شوهرت را از دست خواهی داد. » گونول می گوید: «من خیلی وقت است که شوهرم را از دست داده ام. او دیگر چشم هایش فقط آن دختر را می بیند. » عزیزه می گوید: «من هم از همین نقطه ضعف میران استفاده می کنم و همه چیز را درست خواهم کرد. » الیف که دم در اتاق منتظر عزیزه است به او می گوید: «این چه انتقامی است؟ آن دختر را بی آبرو کردید و ناموسش را گرفتید. گونول می خواست خودکشی کند این دیگر چه ظلمی است؟ » عزیزه می گوید: «پدر این دختر پسر من را کشت و عروسم را بی ناموس کرد. تا ریشه شان را نخشکانم دست برنمی دارم. »

در عمارت شاداغلو حنیفه خبر مرخص شدن گل را می دهد و نصوخ خوشحال از همه می خواهد به کارشان برسند. جهان از رضا می پرسد که چرا ریان و میران را نکشته و رضا می گوید که آنها فرار کردند و او همه سعی اش را کرده است.

هاندان به پسرش می گوید: «اگر گلوله به تو برخورد می کرد یا در رودخانه می افتادی من چه خاکی بر سرم می ریختم؟ » آزاد غمگین جواب می دهد: «من جرات این کارها را ندارم. من حتی نتواسنم با شرافت بمیرم. »

یارن به اتاقش می رود و از این که میران و ریان دوباره باهم هستند خون، خونش را می خورد و با خود زمزمه می کند: «من باید از کاری که شروعش کرده ام نتیجه بگیرم. » و به فیرا ت زنگ می زند و با او قرار ملاقات می گذارد.

هازار برای آوردن گل و زهرا به بیمارستان می رود و به زهرا می گوید: «مجبور شدم ریان را به میران بسپارم چون چند بار جان دخترمان را نجات داده بود دیدم بهتر است پیش او بماند تا هرجای دیگری. »

میران با چند دست لباس خریده شده پیش ریان می رود و ریان می گوید: «درد من لباس نیست. خواهر کوچکم در بیمارستان است لااقل بگذار بروم و او را ببینم. » میران از دهانش در می رود و می گوید: «اگر بروی تو را از من می گیرند. » و ریان به چشمان ریان خیره می شود. میران حرفش را عوض می کند و می گوید که پدرت تو را به من سپرد.

الیف دور از چشم همه به دم پنجره اتاق ریان می رود و می گوید: «هیچکس مستحق این ظلم نیست و انتقام آنها هم برایم مهم نیست. » ریان که تازه متوجه شده است از او درباره انتقام می پرسد و الیف که می بیند دختر بیچاره از هیچ چیز خبر ندارد پیش میران می رود و با ناراحتی می گوید: «آه آن دختر دامن همه را خواهد گرفت… »

خلاصه قسمت هجدهم سریال هرجایی: هازار، زهرا و گل را به عمارت می آورد. گل می گوید: «اگر آبجی ریان بیاید من خوشحالتر می شوم. » زهرا با غضب می گوید: «آبجی ات را هم می آوریم. »

جهان رو به هازار می گوید: «من به همه افراد سپرده بودم که به ریان شلیک نکنند. » هازار می گوید: «تو حرف و عملت با هم یکی نیست. » و می رود. آزاد رو به پدرش می گوید: «من خودم شنیدم که آردس محل ریان را به پدربزرگ دادی و حکم مرگش را صادر کردی. » جهان یقه ی پسرش را می گیرد و می گوید: «از ریان دست بکش وگرنه میکشمت. او برای مرده است. فراموشش کن. » آزاد گریه کنان می گوید که نمی تواند. و ادامه می دهد: «تو برای این که نظر پدربزرگ را جلب کنی هرکاری می کنی. ولی بدان پسر عزیز پدربزرگ، عمو هازار است. »

جهان به هاندان می گوید: «مواظب بچه هایت باش. » هاندان می گوید: «تو از آنجا ناراحتی که نفهمیدی دلیل انتقام اصلان بی ها چه بوده است. » جهان از حرف زنش ناراحت می شود و زنش را تهدید می کند.

یارن با فیرات ملاقات می کند و با گریه ی دروغین حال ریان را می پرسد. فیرات می گوید که نگران نباشد. جای او امن است. فیرات با شک از او می پرسد: «من فکر می کنم تو عاشق میران باشی. » یارن در جواب می گوید: «چون تحقیر شده ام ناراحت هستم. وگرنه من علاقه ای به میران ندارم و فقط نگران ریان هستم. »

در عمارت اصلان بی، ریان می خواهد درمورد موضوع انتقام از اسما بپرسد. اسما می گوید: «چیزهایی را که با چشم میبینی واقعیت ندارند. صبر کن و بدان که میران را من بزرگ کرده ام و تا به حال ندیده ام خودش را برای کسی اینطور به آب و آتش بزند. »

در عمارت شاداغلو، یارن با عجله به اتاق وارد می شود و می گوید: «ما را احمق فرض کرده اند. میران و گونول زن و شوهرند. » آزاد عصبانی می شود و می خواهد به عمارت اصلان بی برود ولی هاندان و جهان مانعش می شوند. نصوخ حالش بد می شود.

آزاد در حیاط با زن عمویش، زهرا روبرو می شود. هاندان با غضب به زهرا می گوید: «ناموست را خودت تمیز کن و پسر من را به کشتن نده. » زهرا با شنیدن این حرف ها به لرزه می افتد و به طرف عمارت اصلان بی ها می رود. هاندان با ناله و نفرین جلوی آزاد را می گیرد.

ریان در خواب صدای مادرش را می شنود و گریه اش می گیرد و از پنجره فریاد می زند و می خواهد که مادرش او را تنها نگذارد. زهرا با دیدن میران سیلی ای به صورتش می زند و می گوید: «دختر من را گرفتی و هر بلایی خواستی سرش آوردی. شما چجور موجوداتی هستید! » ناگهان اسلحه ی فیرات را از جیب او برمی دارد و به طرف میران نشانه می رود. میران می گوید: «می توانی شلیک کنی ولی ریان را نصوخ خواهد کشت. هیچکس بهتر از من نمی تواند مراقب او باشد. » زهرا اسلحه را پایین می آورد و او را نفرین می کند و می رود. ریان گریان به میران می گوید: «پدر و مادرم من را رها نمی کنند و داداش آزادم دنبالم خواهد آمد. »

هازار از دور زهرا را می بیند که به طرف عمارت شاداغلو می رود. او را در آغوش می گیرد. زهرا مثل خواب زده ها می گوید: «دخترم را از دست پدرت کجا ببرم؟ » هازار با غم بسیار می گوید: «من دخترمان را به خاطر حفظ جانش به میران سپردم. » زهرا می گوید: «اول باید جایی برای ماندن دخترمان پیدا کنیم و بعد می رویم دنبالش. »

خلاصه قسمت نوزدهم سریال هرجایی: هاندان از یارن می پرسد که از کجا اطلاعاتی در مورد ریان را فهمیده است. سپس او را سرزنش می کند و می گوید: «همه این بلاها به خاطر تو است. اگر از همان اول چیزهایی را که شنیده بودی میگفتی الان به این بلاها دچار نمیشدیم. » یارن می گوید: «نه متاهل بودن میران و نه همخوابه شدن با ریان هیچکدام برایم مهم نیست. من بالاخره میران را شوهر خودم میکنم. » هاندان با خشم می گوید: «برای آخرین بار می گویم سر عقل بیا. کاری نکن رو در روی هم بایستیم. » کمی بعد یارن به فیرات زنگ می زند و از او می خواهد ترتیبی بهد تا بتواند با میران درمورد ریان صحبت کند. فیرات می پذیرد.

هاندان از یارن می پرسد که از کجا اطلاعاتی در مورد ریان را فهمیده است. سپس او را سرزنش می کند و می گوید: «همه این بلاها به خاطر تو است. اگر از همان اول چیزهایی را که شنیده بودی میگفتی الان به این بلاها دچار نمیشدیم. » یارن می گوید: «نه متاهل بودن میران و نه همخوابه شدن با ریان هیچکدام برایم مهم نیست. من بالاخره میران را شوهر خودم میکنم. » هاندان با خشم می گوید: «برای آخرین بار می گویم سر عقل بیا. کاری نکن رو در روی هم بایستیم. » کمی بعد یارن به فیرات زنگ می زند و از او می خواهد ترتیبی بهد تا بتواند با میران درمورد ریان صحبت کند. فیرات می پذیرد.حنیفه به هاندان می گوید: «ما باهم قراری گذاشته بودیم. پس چه شد؟ » هاندان می گوید: «الان موقعیت مناسبی نیست کمی صبر کن. » حنیفه ادامه می دهد: «من اگر دهانم را باز کنم این عمارت را سر تو و دختر خراب خواهم کرد. »فیرات به میران می گوید که یارن می خواهد با تو رو در رو صحبت کند و میران قبول می کند.سلطان به عزیزه می گوید: «تو دیگر نمی توانی حرفت را به میران بقبولانی. نصوخ و عروسش هردو ما را تهدید کردند و انتقام خواهند گرفت. به خصوص از الیف که نقطه ضعف تو است. عزیزه می گوید: «هنوز نمرده ام و کسی نمی تواند کاری بکند. الیف را جای کس دیگری جا می زنیم تا کسی به کارش نداشته باشد. »در عمارت شاداغلو زهرا با گریه به هازار می گوید: «ما را از این خانه ببر. دخترمان را از ترس خانواده تو به دشمن سپردیم. ما را به جای دوری ببر که کسی نمیشناسدمان. » هاندان به آرامی می گوید که حق دارد.در عمارت اصلان بی، گونول به اتاقی که ریان در آن خواب است می رود و بالش را روی صورت او فشار می دهد و می گوید: «تا وقتی تو زنده ای من رنگ آرامش را نخواهم دید. » ریان دست و پا می زند ولی صدایش به جایی نمی رسد. بالاخره هرطوری شده ریان خودش را نجات می دهد و گونول فرار می کند. ریان با صدای بلند گریه می کند و کمک می خواهد. میران با صدای او از خواب می پرد و به اتاقش می آید. ریان وحشت زده خودش را در آغوش میران انداخته و همه چیز را توضیح می دهد. همه جمع می شوند. سلطان که می داند کار دخترش بوده کلید را به آرامی از او می گیرد و در جیب میران می گذارد. عزیزه متوجه این رفتار آنها می شود. سلطان می گوید که حتما کار شاداغلوها بوده اما میران می گوید: «همه می دانیم کارچه کسی بوده است. دیگر کسی به اتاق ریان نزدیک نشود وگرنه با من طرف است. » میران به ریان می گوید که برود بخوابد و او هم حواسش به او است. ریان قبول نمی کند با او در یک اتاق باشد پس میران می رود دم در و آنجا می نشیند. ریان به او می گوید که چرا این کارها را می کند و میران جواب می دهد: «می خواهم مراقب تو باشم. » تا صبح هردو دم در می نشینند.

صبح زود عزیزه آن دو را در آن حالت می بیند و با خودش می گوید: «پس میران عاشق دختره شده است. »

ریان به آرامی در را باز می کند و به میران می گوید که برود و بخوابد. میران کلید را به ریان می دهد و می گوید که کلید دست او باشد. ریان بعد از مدت ها لبخند می زند و میران عاشقانه نگاهش می کند.

نصوخ و جهان در زمینی که قرار بود هتل بشود ایستاده اند. وکیل می گوید که نمی توانند اصلان بی ها را محکوم کنند چون قراردادها به اسم فیرات امضا شده است. نصوخ با عصبانیت می گوید: «اگر وکیل هستی چاره ای کن. » عزیزه در زمین نصوخ قدم می گذارد و می گوید: «نه تو و نه عروست هیچ کدام نتوانستید دختره را از ما پس بگیرید. تا من نخواهم آن دختر جایی نخواهد رفت. » نصوخ جواب می دهد:: « من مثل تو ۲۷سال منتظر انتقام نمی شینم. » بعد با خودش می گوید: «این زن درد دیگری دارد. »

هازار به دوستش زنگ می زند و می گوید که برای او و خانواده اش خانه ای در استانبول  دست و پا کند و تاکید می کند که نصوخ چیزی نفهمد.

خلاصه قسمت بیستم سریال هرجایی: ریان صبح لباس می پوشد و با کمی نگرانی از اتاق خارج می شود و کمی عمارت اصلان بی را تماشا می کند و پایین پله ها به آشپزخانه می رسد. اسما و کریمان با خوشرویی از او استقبال می کنند. گونول نیز برای خوردن صبحانه می آید. ولی با دیدن ریان خشمگین شده و برمی گردد. عزیزه وارد آشپزخانه شده و رو به اسما می گوید: «به این دختر غذا بدهید که نرود و بگوید گرسنه ام گذاشته اند. » و رو به ریان می گوید: «خیلی بیچاره هستی که کسی سراغت را نمی گیرد. آخر دختری را که دامنش لکه دار شده را می خواهند چه کنند.» ریان ناراحت می شود و به اتاق برمی گردد.

در دفتر میران، فیرات می گوید: «ما با شاداغلوها کلی قرارداد داریم و تو دخترشان را نگه داشتی. من نمی فهمم چطور می خواهی با آنها ملاقات کنی. » میران می گوید: «به زودی خودشان درخواست ملاقات خواهند کرد و ما آنقدر سر و کله می زنیم تا نابودشان کنیم. » یارن داخل می آید و می گوید: «آمدم بگویم که گل از بیمارستان مرخص شده و گلوله توی سرش است و نه غذا می خورد و نه چیز دیگر. فقط می خواهد ریان را ببیند. » میران می گوید: «پدربزرگت ریان را خواهد کشت. من نمی توانم این کار را انجام دهم. » یارن می گوید که لطفا به آن طفل مریض رحم کند و با گریه می رود.

نوه ی خاله ی اسما که شهریار نام دارد در آشپزخانه با اسما درد و دل می کند و دنبال کار می گردد. کریمان می گوید: «ما می توانیم تو را به عزیزه خانم که به دنبال کارگر می گردد معرفی کنیم. » بالاخره عزیزه با استخدام شهریار موافقت می کند. از حرف های شهریار معلوم است که به عنوان جاسوس از طرف کسی وارد عمارت شده است.

میران به اتاق ریان می آید و او را گریان می بیند. ریان می گوید: «چقدر می خواهید تحقیرم کنید؟ عقد صوری، انداختن با لباس عروسی در میدان شهر، دیگر لازم نیست به من رحم کنی تو از روی دلسوزی من را نگه داشتی. » میران بدون این که حرفی بزند از اتاق بیرون می آید و به همه می گوید: «بعد از این هیچ کس یک کلمه هم با ریان حرفی نزند. »

عزیزه به سلطان می گوید: «هیچ وقت نمی توانی جای من را بگیری. چون تو پسر به دنیا نیاوردی. » سلطان می گوید: «ولی من پسر داشتم و پسر تو او را کشت. اگر سر سفره ات نوه های پسر می خواهی مانع رفتن میران شو. »

الیف در ایوان به گونول می گوید: «اینجا مثل تیمارستان شده. » گونول می گوید: «چرا به مادربزرگ اعتراض نمیکنی؟ » الیف می گوید: «به من ربطی ندارد. تو به خواستگاری میران رفتی. می توانستی قبول نکنی. » گونول می گوید: «حالا نوبت توست. تو را به اسم دمیر آلپ، دختر اسما معرفی کرده اند. » الیف ناراحت می شود و به اتاق عزیزه می رود. عزیزه می گوید که برای مراقبت از او این کار را کرده اند. الیف می گوید: «من اجازه نمی دهم از من سواستفاده شود. » و می رود.

هازار پیش زهرا می آید و می گوید: «همه چیز تقصیر من است. من زمانی عاشق دختری به نام دلشاه شدم. او بعد از رفتن من به سربازی عروس اصلان بی ها شد. اذیتش می کردند. طاقت نیاوردم و فراری اش دادم. عزیزه و پدرم افرادشان را دنبال ما فرستادند و درگیری شد و بعد از آن دیگر من چیزی نفهمیدم. »

میران به گل فکر می کند و یاد حرف های ریان می افتد که گفته بود اگر کمی وجدان داری من را به دیدن خواهرم ببر. پیش ریان می رود و به او می گوید: «آماده شود. نصف شب تو را به دیدن گل خواهم برد. » ریان او را در آغوش می گیرد و تشکر می کند. نصف شب آنها از پشت بام وارد عمارت شاداغلوها می شوند. یارن از پنجره آنها را می پاید. میران می گوید: «فقط بیست دقیقه وقت داری برو و برگرد. » و ادامه می دهد: «برمی گردی مرگ نه؟ » ریان جواب می دهد که جایی غیر از او ندارد.

ریان پیش گل می رود و او را در آغوش می گیرد. او را نوازش می کند و با چشمان اشک آلود درمورد خوشبختی خودش و میران می گوید و برای گل لالایی می خواند. ریان به آرامی از اتاق خارج می شود ولی کسی از پشت موهای او را می گیرد و با خود می کشد. یارن کار خودش را کرده است.

میران از پله ها بالا می رود ولی با صدای اسلحه در پشت سرش متوقف می شود.

خلاصه قسمت بیست و یکم سریال هرجایی: میران متوجه گیر افتادن ریان می شود اما اسلحه ای که روی سرش گذاشته اند مانع از عکس العمل او می شود. او به پشت سرش نگاه می کند و مادربزرگش و افرادش او را می بیند. عزیزه می گوید: «از همانجا که آمده ای برگرد. » میران اصرار می کند که باید ریان را هم با خود بیاورد. عزیزه که می بیند حریف میران نمی شود می گوید: «برو ولی بدان اگر تیراندازی شود افراد من به ریان هم رحم نخواهند کرد. » میران با عجله به طرف طبقه ی پایین می رود.

نصوخ اسلحه را به طرف ریان گرفته. ریان با زاری می گوید: «می دانم دلت می خواهد بمیرم. هیچ وقت من را دوست نداشتی. خیلی تلاش کردم محبتت را جلب کنم ولی نتوانستم. » و خاطراتی از بدرفتاری های پدربزرگش را یادآوری می کند و می گوید: «همیشه پر و پالم را شکستی و تحقیرم کردی. » در حالی که دست های نصوخ می لرزد اسلحه را پایین می آورد. اما ریان دست او را گرفته اسلحه را دوباره روی پیشانی اش می گذارد و از پدربزرگش می خواهد شلیک کند. میران سریع وارد اتاق می شود و اسلحه اش را به طرف نصوخ می گیرد و می گوید: «به ریان صدمه ای بزنی، مردی. » نصوخ اسلحه را به طرف میران می گیرد و می گوید: «با اسلحه وارد عمارت من میشوی و از دختره دفاع میکنی؟ پس چرا دامنش را لکه دار کردی؟ چرا انتقامت را از مردها نگرفتی مردک بی غیرت؟! » ریان بلند می شود و روبروی نصوخ می ایستد و می گوید: «بزن و راحتم کن. ناموس لکه دار شده ات را تمیز کن. » در همین هنگام، گل که از شوق دیدار خواهرش نتوانسته بخوابد به اتاق می آید و به طرف میران می رود و او را بغل می کند. نصوخ با دیدن او اسلحه اش را پنهان می کند. گل که از دیدن میران خوشحال است شروع به شیرین زبانی می کند. میران می گوید: «ما برویم. بعدا تو برای مهمانی به خانه ی ما بیا. » گل قبول می کند و آنها را بدرقه می کند. میران و ریان در کنار هم از در خارج می شوند و نصوخ که در حضور گل کاری نمی تواند بکند با خشم آنها را نگاه می کند.آزاد مست و پاتیل وارد عمارت می شود. یارن فکر تازه ای به سرش می زند، دست او را می گیرد، توی تختخواب می خواباند و می گوید: «به حرف هایم گوش کن. ببین خودت را به چه روزی انداخته ای! به خودت بیا. » آزاد از او می خواهد برود و او را با بدبختی هایش تنها بگذارد. اما یارن آخرین تیرش را هم رها می کند و می گوید: «من تو را باور می کنم. عشقت به ریان را باور می کنم و کمکت می کنم تا او را به دست آوری. » آزاد با پوزخند می گوید: «من خودم فهمیدم که ریان من را نمی خواهد ولی تو نفهمیدی. » یارن می گوید: «او الان به حمایت تو نیاز دارد. مجبور شده با مرد متاهل زندگی کند. باید نجاتش بدهی و بدان زن ها عاشق مردهای قدرتمند هستند. »میران و ریان به عمارت اصلان بی وارد می شوند. ریان از میران می خواهد توضیح بدهد که انتقام چه را از آنها گرفته است. میران که نمی داند از کجا شروع کند با صدای لرزان و چشم های اشک آلود می گوید: «پدر تو، پدر و مادر من را کشت و ناموس مادرم را گرفت. او من را نابود کرد. » ریان با تعجب نگاهش می کند و می گوید: «پدر من هرگز این کار را نمی کند. پدر من آن آدمی که می گویی نیست. او آدم خیرخواهی است. اهل کمک و دادن خیرات به مردم است. مغز تو را سال ها با حرف های پوچ پر کرده اند. » میران روی صندلی می نشیند و طاقت ایستادن ندارد بعد می گوید: «یادم می آید کوچک بودم. با صدای شیون مادربزرگم که پسرش را صدا میزد بیدار شدم. ترسیده بودم. جسد پدر و مادرم را آوردند… » میران بلند می شود و در حالی که تمام بدنش به لرزه افتاده می گوید: «هازار شاداغلو به ناموس مادرم چشم دوخته بود. او را فراری داد. پدرم  برای نجات مادرم به دنبالشان رفته ولی پدر تو هردوی آنها را کشت. پدر تو صدا و بوی مادرم را از من گرفت. همان موقع تصمیم گرفتم از پدرت انتقام بگیرم. با این فکر بزرگ شده ام و زندگی کرده ام. ما خانه و زندگی مان را به خاطر پدر تو ترک کردیم. » ریان که باورش نمی شود می گوید: «چطور توانستی با این نفرت زنده بمانی؟ » میران رو به او می گوید: «من عشق ورزیدن را نمیدانم، عفو کردن را نمیدانم، کل زندگی من نفرت بوده. » هردو به هم خیره می شوند و اشک می ریزند. ولی حتی نمی توانند همدیگر را در آغوش بگیرند. میران از اتاق خارج می شود و حرف هایش مدام در ذهن ریان تکرار می شود. ریان از اتاق خارج شده و به ستاره ها چشم می دوزد و اشک می ریزد.خلاصه قسمت بیست و دوم سریال هرجایی: در عمارت اصلان بی وقتی شهریار، خدمتکار جدید چشمش به الیف می افتد، در مورد او سوال می کند کریمان می گوید که او دختر اسما است. الیف می گوید: «تا آنجا که یادم می آید اسما فقط یک پسر داشت! » الیف از صحبت آنها ناراحت می شود و به اتاق مادربزرگش می رود و با خشم به او می گوید: «در عرض یک روز دیدم که توی شهر میدیات هستم. یک دختر ناشناس زندانی در خانه داریم و الان هم که همه من را به نام دمیر آلپ، دختر اسما میشناسند. این چه کاری است که با من میکنید؟ » عزیزه می گوید: «این کارها برای محافظت از خودت است. » الیف می گوید: «آن وقت چه کسی از ما در مقابل تو محافظت کند؟! » عزیزه عصبی می گوید: «چه بدی ای به شماها کردم؟ » الیف می گوید: «برای شوهر گونول زن گرفتی، میران که اهل کینه و انتقام نبود مغزش را پر کردی، اسم من را از من گرفتی. » از جایش بلند می شود و ادامه می دهد: «الان هم به اتاقم می روم تا مامان اسما برایم صبحانه بیاورد! »ریان پیش میران می رود تا درمورد حرف های دیشبش با او صحبت کند. ولی سر از اتاق گونول درمی آورد. گونول با خشم دست او را می کشد تا با هم صحبتی بکنند. ریان می گوید: «برایت متاسفم. من تو را آدم خوبی می داسنتم. » گونول می گوید: «اگر می دانستی من چه چیزهایی را تمل کردم دستم را می بوسیدی. » و به طرف صندوقچه ی گوشه ی اتاق می رود و جهازش را نشان می دهد و می گوید: «میدانی چرا دروغ گفتم؟ چون مجبورم کردند و قلبم را شکستند و من را به این اتاق تبعید کردند. تو نمیفهمی وقتی شب و روز در انتظار یک نفر هستی و او اهمیتی به تو نمیدهد یعنی چه. » ریان می گوید: «چرا اینها را به من میگویی؟ » گونول به طرف عکس عروسی خودش و میران می رود که میران سر میرسد و به ریان می گوید: «از اتاق خارج شو و دیگر به اینجا نیا. » ریان می گوید: «نکند این دختر بیچاره را هم در حقش ظلم کرده اید؟ » میران او را از اتاق بیرون می برد. ریان به او می گوید: «حرف هایی که دیشب گفتی همش دروغ بود! » میران به او می گوید: «لازم نیست توضیح بدهی من واقعیت را میدانم. » ریان با خشم از او می پرسد: «سلطان را به عنوان مادر و گونول را خواهرت معرفی کردی. آنها چه نسبتی با تو دارند؟ » میران با خشم به گونول نگاه می کند و می گوید: «زن عمو و دخترعمویم هستند. » ریان فریاد می زند: «قرار است دیگر چه دروغ هایی از تو دربیاید؟! » و می رود.میران و فیرات با اتومبیل به طرف محل کار حرکت می کنند. میران حالش بد می شود، از اتومبیل پیاده می شود و فریادی از ته دل می کشد و رو به فیرات می گوید: «من به عاقبت کارهایم فکر نکرده بودم. به ریان این همه دروغ گفتم. درد مقابل نگاه های معصوم او چون نیشی در قلبم فرو می رود نمی دانم چه کنم. او هیچ وقت من را نخواهد بخشید و مثل قبل دوستم نخواهد داشت. و هنوز دروغ های بزرگترم را نمی داند. »

یارن با گونول تماس می گیرد و می گوید باید حرف بزنیم و گونول جواب می دهد که آنها حرفی ندارند که بزنند. یارن می گوید: «می خواهی با ریان زیر یک سقف زندگی کنی؟ » و وقتی می بیند گونول گوشی را هنوز قطع نکرده جرئت پیدا می کند و می گوید:: «آزاد عاشق ریان است تو هم که شوهرت را می خواهی. اگر همکاری کنی هردو به خواسته های خود خواهید رسید. » گونول قبول می کند که با یارن صحبت کند.

گل خانم سر میز صبحانه با اشتها غذا می خورد و وقتی از او می پرسند میگفتی تا ریان نیاید غذا نمی خوری؟ گل می گوید: «دیشب پدربزرگ ریان و میران را پیش من آورده بود و من آنها را دیدم. » همه به نصوخ خیره می شوند و نصوخ می گوید: «نصفه شب مثل دزد آمده بودند. » زهرا می گوید: «دختر من آمده بود و من خبر ندارم؟ پس چرا از میران حساب پس نگرفتی؟! » نصوخ می گوید: «عوض این که دعایم کنی حساب میپرسی؟ به خاطر گل کاری نکردم وگرنه هردو را میکشتم. »

زهرا به هازار می گوید: «من دیگر در این خانه نمی توانم بمانم. به خاطر خدا ما را از این خانه ببر. » جهان پیش هازار می آید و می گوید که اصلان بی ها برایشان اخطاریه فرستاده اند. پدر گفته است باید همگی برویم و صحبت کنیم. و وقتی امتناع هازار از رفتن را می بیند می گوید: «تمام قراردادهای ما به نام و امضای تو است. مجبوری بروی. »

نصوخ به همراه پسران و آزاد برای صحبت با اصلان بی ها می رود. میران و فیرات هم برای مذاکره می آیند.

ریان که حرف های میران درمورد پدرش را نمی تواند تحمل کند می گوید: «به پدرم افترا زده اند من دیگر طاقت ندارم. » و به طرف در خروجی می رود ولی نگهبان ها جلویش را می گیرند. سلطان پیش او می رود و می گوید: «تا ما اجازه ندهیم هیچ کاری نمی توانی بکنی. » ریان می گوید: «برای تو متاسفم. تو که اصلا راضی نیستی من اینجا باشم. تو که با میران در اجرای نقشه اش همکاری کردی. در حالی که خودت دختری مثل من داری و به بی آبرو شدن یک دختر جوان کمک کردی. » سلطان می گوید: «هرکاری کردم برای دخترم کردم. » او می خواهد به ریان بفهماند که گونول زن میران است. ولی گونول با عجله می آید و مانع می شود. سلطان دستور می دهد نگهبان ها ریان را زندانی کنند. گونول به مادرش می گوید: «چرا نمیگذاری برود گم شود؟ » سلطان می گوید: «اگر او برود میران هم خواهد رفت و وضع بدتر خواهد شد. صبر کن او دیر یا زود از اینجا خواهد رفت. »

یارن به گونول زنگ می زند و قرار می گذارد در رستورانی همدیگر را ببینند و تصمیم بگیرند.

خلاصه قسمت بیست و سوم سریال هرجایی: شاداغلوها و اصلان بی ها به هم می رسند و با خشم به یکدیگر خیره می شوند. هرکس کینه خود را وسط می ریزد. عزیزه هم وارد جمع می شود. هازار می گوید که به خاطر آنها مجبور شده اند وام زیادی از بانک بگیرند. عزیزه می گوید ما وام را پرداخت می کنیم به شرطی که عمارت را به ما بدهید. فیرات در گوش میران می گوید که پول این خانه یک صدم از وام آنها هم نمی شوند. نصوخ با عصبانیت می گوید که هرگز این کار را نخواهد کرد. عزیزه سر حرفش است و ختم جلسه را اعلام می کند و می رود. هنگام رفتن به میران می گوید که باید همه چیز شاداغلوها را به دست بیاوریم و میران با تعجب به او نگاه می کند. هازار بعد از رفتن آنها به فکر فرو می رود و می گوید: «این زن درد دیگری دارد. »

شاداغلوها و اصلان بی ها  به هم می رسند و با خشم به یکدیگر خیره می شوند. هرکس کینه خود را وسط می ریزد. عزیزه هم وارد جمع می شود. هازار می گوید که به خاطر آنها مجبور شده اند وام زیادی از بانک بگیرند. عزیزه می گوید ما وام را پرداخت می کنیم به شرطی که عمارت را به ما بدهید. فیرات در گوش میران می گوید که پول این خانه یک صدم از وام آنها هم نمی شوند. نصوخ با عصبانیت می گوید که هرگز این کار را نخواهد کرد. عزیزه سر حرفش است و ختم جلسه را اعلام می کند و می رود. هنگام رفتن  به میران می گوید که باید همه چیز شاداغلوها را به دست بیاوریم و میران با تعجب به او نگاه می کند. هازار بعد از رفتن آنها به فکر فرو می رود و می گوید: «این زن درد دیگری دارد. »

یارن به آزاد پیام می دهد که نیم ساعت دیگر به آدرسی که می فرستم بیا. و از آن طرف گونول هم بنا به خواست یارن به آدرسی که گفته شده می رود.ریان با گریه و التماس از اهالی خانه می خواهد که بگذارند تا او برود. اسما سریع به میران زنگ می زند و ناراحتی ریان را به او اطلاع می دهد. میران فورا خود را به عمارت می رساند و به سلطان می گوید که در حدی نیست که بخواهد ریان را زندانی کند و ادامه می دهد: «فقط من حق دارم برای ریان تصمیم بگیرم. » و ریان را سوار ماشین می کند و با خود می برد.این وسط الیف که تحمل فضای متشنج خانه را ندارد از فرصت استفاده کرده و از عمارت بیرون می زند و آنقدر فکرش درگیر حوادث اخیر می شود که کم مانده با ماشین آزاد تصادف کند. آزاد سعی می کند کمکش کند ولی الیف می گوید که نیازی ندارد کسی کمکش کند.آزاد به محل قراری که گونول و یارن آنجا هستند می رسد و با میلی کنار گونول می نشیند. یارن می گوید: «ما می توانیم به همه کمک کنیم. تو ریان را می خواهی و گونول هم شوهرش را. تو باید از ریان در مقابل پدربزرگ حفاظت کنی. » آزاد می گوید البته که این کار را خواهد کرد. در همین هنگام الیف آنها را از پشت شیشه رستوران می بیند و کنجکاو می شود که بداند گونول با چه کسانی ملاقات می کند.ریان در ماشین میران دلش خون است و مدام گریه می کندو میران ماشین را نگه می دارد تا او کمی حالش بهتر شود. ریان رو به میران  می گوید: «من همیشه می خواستم از خانه مان فرار کنم. باورم نمی شود که تا یک ماه قبل من خوشبخت بوده ام. پدر و مادرم را کنارم داشتم و الان زندگی من خراب شده است. کاش این کابوس تمام شود. » صدایش می لرزد و ادامه می دهد: «حالا در حسرت دیدار پدر و مادر و خواهرم مانده ام. » میران که حرف های او قلبش را به درد آورده تلفنش را ریان می دهد تا با مادرش صحبت کند. ریان بعد از صحبت با زهرا حالش کمی بهتر شده است.عزیزه وقتی به عمارت برمی گردد و ماجرای ریان را می فهمد رو به سلطان می گوید: «از جمع کردن گندکاری های شما خسته شده ام. » گونول هم به خانه برمی گردد و مادرش به او می گوید: «شوهرت دختره را برداشت و برد. » گونول که تاب شنیدن این خبر را ندارد به یارن زنگ می زند و یارن به او اطمینان می دهد که محلشان را پیدا خواهد کرد.

خلاصه قسمت بیست و چهارم سریال هرجایی: هاندان که از پشت در اتاق یارن حرف های او و گونول را شنیده است مثل عجل معلق به داخل می رود و از موهای یارن می گیرد و فریاد می زند: «باز داری چه غلطی میکنی؟! » یارن از درد می نالد و می گوید: «برادرم عاشق ریان است و با او ازدواج خواهد کرد. من هم کمکش می کنم. » هاندان می گوید: «تو می خواهی مرد متاهل را برای خودت نگه داری و کهنه ی او را هم به پسر ارباب زاده ی من قالب کنی. » و شروع به کتک زدن دخترش می کند. یارن میان مشت و لگد می گوید: «بفهم مامان! دارم درد میکشم. ولی تو فقط به فکر پسرت هستی. » هاندان تلفن یارن را از او می گیرد و می رود و در را قفل می کند و از پشت در می گوید: «از اتاق خارج شوی تو را میکشم. »

الیف که از خانه فرار کرده، جایی را نمی شناسد و راهش را گم می کند. جهان جلوی او سبز می شود و می گوید: «دخترم این وقت شب کجا می روی؟ » و وقتی وحشت او را از چشم هایش می خواند می گوید: «من به تو آزاری نمی رسانم. تو مثل دختر من هستی. » و اسم و رسم او را می پرسد ولی الیف سکوت می کند.

عزیزه که هرچه زنگ زده و الیف جواب نداده به ایوان می آید و فریاد می زند: «دخترم را بردند. او را دزدیدند. شاداغلوها الیف را دزدیدند. » و رو به فیرات می گوید: «باید به عمارت شاداغلوها بروی. »

زهرا مشغول جمع کردن وسایلشان است. گل از او می پرسد که کجا می روند و زهرا می گوید: «همه با هم همراه خواهرت به تعطیلات می رویم. »

نصوخ به زهرا مشکوک است. او از زیر زبان گل حرف می کشد و گل می گوید: «بابام می خواهد همه ما را به تعطیلات ببرد. » نصوخ به اتاق زهرا رفته و لباس های او را به هم می ریزد. زهرا می گوید: «توی عمارت به این بزرگی جایی برای دختر ما پیدا نشد. جایی می رویم که برای دخترمان هم جایی باشد. » نصوخ می گوید: «تو دخترت را بردار و برو ولی حق نداری گل و هازار را از من جدا کنی. »

هازار اسلحه به دست به خانه اصلان بی می رسد و عزیزه و افرادش به عمارت شاداغلو وارد می شوند. هازار فریاد می زند: «دخترم را پس بدهید و اسلحه را به طرف خانواده ی اصلان بی نشانه می رود. » سلطان جلو می آید و می گوید: «دخترت اینجا نیست. میران او را با خود برده و ما از آنها خبری نداریم. » گوشی هازار زنگ می خورد و خدمتکارشان به او خبر می دهد که عزیزه و افرادش وارد عمارت شده و آنها را تهدید کرده اند. هازار که مطمئن می شود ریان آنجا نیست سریع برمی گردد.

عزیزه به نصوخ می گوید: «همین الان الیف را به ما بدهید وگرنه عمارت را روی سرتان خراب می کنم. » نصوخ متعجب می پرسد که الیف کیست؟ عزیزه که متوجه اشتباهش می شود نگاهی به حنیفه می اندازد و افرادش را از عمارت خارج می کند.

گونول همراه آزاد به سوی خانه باغی که میران و ریان آنجا هستند در حرکت است. در خانه باغ، میران به ریان می گوید: «اینجا جایی است که به من شلیک کردی و دوباره برگشتی و نجاتم دادی. » ریان با خشم می گوید: «نجاتت دادم که بیشتر از من درد بکشی. » میران چراغ نفتی را روشن می کند و هیزم می آورد و آتش روشن می کند. میران می گوید: « مدتی اینجا بمانیم. باید با هم حرف بزنیم. » این خانه احساس خوبی به ریان می دهد و وقتی میران از او می پرسد که دیگر از پیش من نمی روی؟ ریان می گوید: «امروز کنار آن تاب آسمانی پشیمانی را در چشمان تو دیدم. اگرچه تو چیزی به زبان نیاوردی. » میران از حرف او امیدوار می شود ولی همه چیز آن طور که می خواهند نیست.

گونول و آزاد در خانه باغ پنهان شده اند و منتظر هستند میران از خانه خارج بشود و ریان تنها بماند. میران برای خرید از خانه بیرون می رود ولی به محض خروج از خانه گونول داخل ساختمان می شود. ریان صدای او را میشناسد و در را باز می کند. گونول داخل اتاق می شود و می گوید: «میران رفته. تو آزادی میتوانی بروی. » ریان می گوید که من جایی جز در کنار میران ندارم. گونول با خشم می گوید: «مگر تو کی هستی؟ اصلا میدانی من کی هستم؟ من زن میران هستم. زن عقدی میران! » و عکس عروسی خودش و میران را به دست ریان می دهد. ریان با ناباوری به عکس خیره می شود. گونول او را به خود می آورد و می گوید که آزاد بیرون منتظر اوست. در همین هنگام آزاد جلوی در ظاهر می شود و با چشمانی که عشق از آن می بارد به ریان خیره می شود.

خلاصه قسمت بیست و پنجم سریال هرجایی: جهان، الیف را به خانه شان می رساند و متوجه می شود که او وارد خانه اصلان بی شد. او از ترس مادربزرگش به اتاقش پناه می برد.

جهان، الیف را به خانه شان می رساند و متوجه می شود که او وارد خانه اصلان بی شد. او از ترس مادربزرگش به اتاقش پناه می برد.میران با وسایل خریداری شده به خانه باغ می رسد و از فکر این که ریان در خانه منتظر است احساس خوبی دارد. اما به محض ورود متوجه اوضاع وخیم آنجا می شود. داخل می رود و گونول را زخمی و افتاده روی زمین می بیند. میران از گونول، ریان را می پرسد و او با حال نزار می گوید: «سعی کردم مانعشان شوم ولی آزاد ریان را برد و ریان موقع فرار چاقو را در پهلوی من فرو کرد. » میران او را به بیمارستان می برد.آزاد به ریان می گوید: «نترس. تا من هستم کسی به تو آسیب نمی رساند. » ریان می گوید که باید با میران صحبت کند تا از زبان خودش بشنود ولی آزاد قبول نمی کند. ریان فرمان ماشین را می چسبد و کنترل از دست آزاد خارج می شود و ماشین به کنار جاده برخورد می کند و هردو بیهوش می شوند.میران در فکر ریان است و با خود می گوید: «ریان من را رها نمی کند. » فورا با میران تماس می گیرد و ماجرا را توضیح می دهد. میران به فیرات  با پریشان حالی می گوید که هرطور شده ریان را پیدا کند. او ادامه می دهد: «نمی دانم چطور از جای ما باخبر شدند. کسی نمی دانست ما به خانه باغ رفتیم. » فیرات کمی فکر می کند و می فهمد که همه چیز زیر سر یارن است.عزیزه از الیف در مورد غیبتش می پرسد و الیف می گوید که او را مردی مهربان به اسم جهان به خانه رساند. عزیزه از شنیدن اسم جهان وحشت می کند. سپس با دیدن سلطان به او می گوید: «دخترت باز دردسر درست کرده است. ریان را فراری داده و خودش در بیمارستان زخمی افتاده است. » سلطان ناله کنان به سمت بیمارستان به راه می افتد.آمبولانس می آید و ریان را را که بیهوش است و هذیان می گوید و اسم میران را صدا می زند با خود می برد. آزاد از شنیدن نام میران از زبان ریان دلش می گیرد. کمی بعد هاندان به پسرش زنگ می زند و آزاد به او می گوید که با ریان است و از آنها می خواهد دنبالشان نگردند و گوشی را قطع می کند. هاندان که می داند همه چیز زیر سر یارن است به اتاق او می رود و شروع به کتک زدنش می کند یارن گریه می کند و می گوید که چیزی نمی داند و فقط کمکشان کرده است. هاندان دوباره او را در اتاق زندانی می کند و می رود.

سلطان به بیمارستان می رسد و سر میران فریاد می زند و می گوید: «این انتقام بیشتر از همه من و دخترم را سوزاند. »

خلاصه قسمت بیست و ششم سریال هرجایی: در بیمارستان گونول به هوش می آید و با ناله و زاری به سلطان می گوید: «ریان با آزاد فرار کرد. خواستم مانعشان شوم ولی ریان چاقویی را در پهلویم فرو کرد. » سلطان با عصبانیت می گوید: «هرکس که این کار را کرده جگرش را درمی آورم! » گونول لبخند شیطنت آمیزی می زند و خودش هم خوب می داند ریان کسی نیست که بتواند به کسی آسیبی بزند.

در همان بیمارستان، در گوشه ای دیگر حال ریان بهتر شده و هنوز صدای گونول در سرش می چرخد. و به آزاد می گوید: «باید واقعیت را از زبان خود میران بشنوم. » آزاد دوباره عکس عروسی میران و گونول را نشانش می دهد و می گوید: «بفهم! با آن همه بلا که سرت آورد هنوز هم دنبالشی. » ریان به شدت گریه می کند. آزاد او را در آغوش گرفته و می گوید: «آن مرد یک دروغگو است. دیگر فکرش را نکن. » ریان که همه ی آرزوهایش را باز هم برباد رفته می بیند برای هوا خوردن به بیرون می رود. او در آن بیمارستان فقط چند قدم با میران بی قرار فاصله دارد.

هاندان به جهان خبر می دهد که آزاد رفته و ریان را فراری داده و یارن هم به آزاد کمک کرده است. جهان می گوید: «می دانم که یارن میدانسته قرار است خانواده ی اصلان بی این بلاها را بیاورند و سکوت کرده. یارن باعث این مصیبت است. »

آزاد صبح به ریان می گوید: «بیا از اینجا با هم برویم و از همه دور بشویم. » اما ریان می گوید: «من جایی جز خانه مان ندارم و به آنجا برمی گردیم. » سپس عکس عروسی گونول و میران را با خشم در مشتش می فشارد و باخود می گوید: «باید این را همیشه پیش خودم نگه دارم تا یادم نرود. »

میران پیش گونول می رود و او را سوال پیچ می کند. گونول می گوید: «تو دو روزه عاشق شدی ولی آخرش هم او تو را ترک کرد و رفت و حالا حال من را درک میکنی. » میران می گوید: «من به تو امیدی ندادم. تو انتخاب خودت را کردی و من هم می خواهم زندگی خودم را بکنم. » میران باز هم می خواهد از همه چیز سر دربیاورد اما سلطان مانع او می شود و او را از اتاق بیرون می کند.

ریان و آزاد با هم به طرف خانه می روند و در راه ریان به جایی که میران برایش تابی ساخته بود و به او امید داده بود می رود و شال خود را به تاب می بندد و به پیشنهاد ازدواج آزاد جواب مثبت می دهد و می گوید: «به شرطی که در عمارت کنارخا نواده ام زندگی کنیم و این که دیگر هرگز به من دست نزنی. » آزاد با خوشحالی شرط او را می پذیرد و می گوید: «آینده ات من خواهم بود و فقط کنارت باشم برایت کافی است. »

میران که به ندای قلبش گوش می دهد مطمئن است که ریان در کنار آن تاب منتظر اوست..

خلاصه قسمت بیست و هفتم سریال هرجایی: میران که مطمئن است ریان بالای بلندی منتظر اوست به آنجا می رسد. اما ریانی در کار نیست. ولی چشمش به پارچه ای می افتد که ریان موهایش را با آن بسته بود. امید تازه ای پیدا می کند و می گوید: «پیدایت میکنم. » و با عجله به دنبال ریاان می رود.

در عمارت شاداغلو هاندان بالاخره یارن را آزاد می کند. فیرات با یارن تماس می گیرد و جای آزاد را از او می پرسد. یارن می گوید خبر ندارد ولی به محض این که بفهمد به او خواهد گفت.

در این بین هاندان با شهریار که به عنوان خبرچین به خانه ی اصلان بی فرستاده تماس می گیرد و او می گوید: «آنها دختری به نام الیف دارند که او را به عنوان دختر اسما جا زده اند. » هاندان از او می خواهد که اتاق عزیزه را بگردد و چیز ارزشمندی برایش پیدا کند.

ریان و آزاد به خانه می رسند. ریان از برگشتن به خانه نگران است. آزاد می گوید که نگران هیچ چیز نباش. تو تحت حمایت من به خانه می روی. آزاد با صدای بلند همه را در حیاط جمع می کند و می گوید: «از این به بعد خانه ی ریان اینجاست. هرکسی قصد جان او را بکند با من طرف است. او زن من خواهد شد. » نصوخ فریاد می کشد: «دختری را که دامنش لکه دار شده زن خودت میکنی؟ » آزاد می گوید: «من تصمیمم را گرفتم. ریان تقصیری ندارد. او قربانی شد. از نظر من او پاک و تمیز است. » میران با شنیدن حرف های آزاد تحملش تمام می شود و سعی می کند داخل عمارت شود. ولی فیرات به موقع مانع او می شود و می گوید: «با این کارت ریان را به خطر می اندازی. » میران مثل دیوانه ها می گوید: «آن آزاد عوضی دستش را گرفت. » فیرات او را آرام می کند و به او قول می دهد راهی برای بیرون آوردن ریان پیدا می کند و بالاخره میران را با خود میبرد. میران می گوید: «مجبورش کرده اند وگرنه این کار را با من نمی کند. »

نصوخ اسلحه را به طرف ریان می گیرد و می گوید: «من راضی به این ازدواج نیستم. » هازار جلوی او می ایستد و می گوید: «من هم راضی نیستم. خانواده ام را برمی دارم و می روم. » زهرا کنار شوهرش می ایستد. گل خانم به پدربزرگ می گوید: «اگر خواهرم را اذیت کنی دیگر پدربزرگ من نیستی. » نصوخ تسلیم می شود.

در عمارت اصلان بی، عزیزه به دیدن گونول که هنوز زخمش خوب نشده می رود. گونول گله می کند و عزیزه می گوید: «می دانستم چیز مهمی نیست. چون چاقو را خودت زدی! اگر میران این موضوع را بفهمد من هم نمی توانم کاری برایت بکنم! » و می رود. سلطان که باورش نمی شود گونول خودش این کار را کرده است، با تردید به دخترش نگاه می کند. گونول سعی می کند مادرش را قانع کند ولی چشم هایش دروغ می گویند.

خلاصه قسمت بیست و هشتم سریال هرجایی: هازار و زهرا به ریان می گویند که از ازدواج با آزاد منصرف شود و مجبور نیست با کسی که علاقه ندارد ازدواج کند. اما ریان می گوید که قول داده است و دیگر تصمیمش را گرفته. او با گریه ادامه می دهد: «من دیگر سوختم و نابود شدم. میران زن داشته است. » و وقتی از قیافه پدرو مادرش می فهمد که آنها خبر داشته اند بیشتردلش می شکند. هازار کنار او می نشیند و می گوید که از ترس نصوخ او را مجبور شد به میران بسپرد. ریان پدرش را در آغوش می گیرد و می گوید که می داند بعد ادمه می دهد: «دل میران از کینه و نفرت نسبت به تو پر است و می گوید که پدر و مادرش را تو کشته ای. من نگران خودم نیستم، نگران تو هستم. » هازار قسم می خورد که به کسی آسیبی نرسانده است. ریان به روی او لبخندی می زند و می گوید که می داند.

در اتاقی خانواده ی جهان جمع شده اند و هاندان می گوید که نباید این ازدواج سر بگیرد ولی جهان همه را به آرامش دعوت می کند و رو به آزاد می گوید: «حق داری که دنبال عشقت بروی. بدان من همیشه حمایتت خواهم کرد. » آزاد پدرش را با خوشحالی در آغوش می گیرد و می رود. هاندان با خشم به شوهرش نگاه می کند اما جهان می گوید: «فقط اعتمادش را جلب کردم. امشب ریان را می فرستیم برود. » هاندان به میران زنگ می زند و می گوید که امشب ریان را پیش او خواهند فرستاد.

یارن به خواست فیرات به دیدن او می رود و فیرات از او می پرسد که آیا جای میران و ریان را او به گونول گفته است؟ یارن با قیافه ای حق به جانب به او می توپد و می رود. فیرات با بی تفاوتی نگاهش می کند و در دل می گوید: «ولی چشم هایت دروغ می گویند یارن. »

الیف به اتاق گونول می رود و می گوید که او را با چند نفر دیده است و می خواهد بداند آنها کی هستند. گونول جا می خورد و با خشم می گوید به او مربوط نیست. در همین حال میران وارد اتاق می شود و می گوید: «تو از کجا از جای ما خبر داشتی؟ » گونول باز حرف های قبلش را می زند و می گوید که از روی حدس خانه را پیدا کرده است. میران باور نمی کند و می گوید: «می دانم از پشت این قضیه هم اسم تو به میان می آید ولی آن روزی که بفهمم مطمئن باش طلاقت می دهم. » سلطان این حرف ها را می شنود و فورا پیش عزیزه می رود و می گوید: «تو زن عاقلی هستی. میران می خواهد گونول را طلاق بدهد بیا با هم مانع شان بشویم. » عزیزه با تکبر می گوید: «شیرها با شغال ها مشورت نمی کنند. » این حرف سلطان را به خشم می آورد و می گوید: «کاری نکن به میران بگویم که مادرش را در طویله زندانی می کردی و شکنجه اش میدادی. » عزیزه دچار تنگی نفس می شود و به اسما می گوید: «حالا میفهمم تصمیمی که در گذشته گرفته ام چقدر درست بوده است. آن روزها دلم به حال سلطان می سوخت ولی او الان من را تهدید می کند. خبر ندارد که اگر دهان باز کنم تمام عمرش تبدیل به خاکستر می شود. »

خلاصه قسمت بیست و نهم سریال هرجایی: در عمارت شاداغلوها، هازار به اتاق پدرش وارد می شود و می گوید: «آمده ام تصمیمم را به اطلاعت برسانم. من و خانواده ام از اینجا می رویم. » نصوخ فریاد می زند: «به خاطر دختری که اسم ما را لکه دار کرد می خواهی خانواده ات را رها کنی؟ » هازار می گوید: «تو تا حالا نفهمیدی اگر ریان از خون من نباشد، جان من است؟ خودت برای کسی که از خون تو بود پدری نکردی. من اجازه نمی دهم خانواده ام از هم بپاشد. » بعد از رفتن هازار، نصوخ به اتاق زهرا می رود و می گوید: «حالا که پسرم را گول زدی و داری از من جدا می کنی من هم دروغی را که سالها ریان را با آن بزرگ کرده ای برملا می کنم. تو هم دخترت را از دست خواهی داد. »

ریان به ایوان می رود و به ستاره ها چشم می دوزد. یارن با نیشخندی کنارش می آید و می گوید: «گفته بودم خون گریه خواهی کرد. حالا با کسی که دوستش نداری ازدواج میکنی و این برای تو مثل مرگ است. من فقط حقم را می خواهم. »

میران در کنار تابی که برای ریان ساخته بود در انتظار ریان است و امیدوار است هاندان به قولش عمل کند. فیرات به او می گوید: «برو و عشقت را اعتراف کن. » میران می گوید: «من عاشق نیستم. فقط نمی خواهم داستان من را کس دیگری تمام کند. » فیرات لبخند معناداری می زند و می رود. میران یاد اولین روزی که ریان را دیده بود و همان دم عاشقش شده بود می افتد و حتی گلسر او را که از سرش افتاده بود را یادگاری پیش خودش نگه داشته بود. ولی همان موقع فیرات به او گفته بود این همان دختر شاداغلوها است که باید انتقامت را از او بگیری.

خدمتکار نصوخ به دستور جهان نصفه شب به اتاق ریان می رود و او را می دزدد و به محلی که میران در آنجا است می برد. آزاد از راه می رسد و با خوشحالی به طرف اتاق ریان می رود و می خواهد حلقه ازدواجشان را نشانش دهد. اما خبری از ریان نیست. او با نگرانی به دنبالش می گردد اما صدای پدر و مادرش را می شنود که از سپردن ریان به میران می گویند. آزاد با عجله راه می افتد تا به ریان برسد.

میران با دیدن ریان لبخندی می زند و می گوید که دیگر نگران نباشد چون باهم می روند. ریان با خشم به او نگاه می کند و می گوید: «تو کی هستی که من بخواهم با او به جایی بروم؟ » سپس با بی رحمی ادامه می دهد: «من به خواست خودم با آزاد ازدواج می کنم و با او خوشبخت خواهم شد. » میران با چشمانی ملتمس به ریان خیره می شود. همین لحظه آزاد از راه می رسد و ریان را صدا می زند. ریان انگشتانش را به معنای سکوت روی لب های میران قرار می دهد و می گوید: «همه چیز همین جا دفن خواهد شد. داستان ما همینجا به پایان رسید. » سپس به سمت آزاد می رود و دست او را می گیرد و با هم به راه می افتند. میران اسم او را پشت سر هم فریاد می زند و چنان بلند که حتی کوه زیر پایش می لرزد ولی انگار ریان قلب او را با خود کند و برد.

خلاصه قسمت سی ام سریال هرجایی: میران هنوز در کنار تابی که برای ریان ساخته بود نشسته است و به خود می گوید: «چطور میتوانم دوباره اعتماد ریان را جلب کنم. » فیرات با عجله به او می رسد. میران می گوید: «دست آزاد را گرفت و رفت. » فیرات می گوید: «تو را به خدا کار احمقانه ای نکن. » میران می گوید: «من مجبورش کردم این کار را بکند. دیوانه خواهم شد. » و نفسش بند می آید.

در عمارت شاداغلو، هاندان با فکر این که ریان با میران رفته است با خیال راحت قهوه می نوشد. حنیفه می گوید: «ریان و آزاد برای کارهای عقد بیرون رفته اند. »

آزاد و ریان از راه می رسند و آزاد می گوید: «آماده شوید برای فردا وقت عقد گرفته ایم. » جهان دخالت می کند. آزاد می گوید: «بعد از کاری که دیشب با ریان کردید حق دخالت ندارید.

ریان به اتاقش می رود. زهرا می گوید: «اگر می خواهی فردا ازدواج کنی چرا ناراحتی؟ » ریان می گوید: «من تصمیمم را گرفته ام فردا با داداش آزاد ازدواج میکنم. »

در عمارت اصلان بی، گونول با خوشحالی به مادربزرگش صبح بخیر می گوید و ادامه می دهد: «نوه ات زرنگ از آب درآمد. کاری که تو نتوانستی من انجام دادم. آزاد و ریان فردا عقد می کنند و میران هم پیش من برخواهد گشت. » عزیزه می گوید:: «امیدوارم این حرف ها برایت دردسر نشود. »

میران هنوز با فیرات در آن بلندی نشسته و فریادهایش به زمزمه تبدیل شده: «برای ریان جایی برای رفتن نگذاشته اند. اگر پیش من باشد نمی شود، اگر به خانه پدرش هم برگردد نمی شود. از روی بیچارگی دارد با آزاد ازدواج می کند. این ازدواج را برای زندگی خودش که نه، برای زندگی و راحتی خانواده اش انجام می دهد و من را هم مجازات می کند. ولی می دانم که آزاد را دوست ندارد. من را دوست دارد. » از جایش بلند می شود و برای بهتر شدن حالش سر مزار مادرش می رود.

هازار هم بر سر مزار دلشاه، مادر میران نشسته و اشک می ریزد و از او طلب بخشش می کند و می گوید: «ای کاش من هم با تو مرده بودم. نمی دانستم تاوان عشق ما را تو با خون خودت خواهی داد. » میران با دیدن هازار اسلحه اش را به طرف هازار می گیرد و فریاد می زند: «به چه حقی بر سر خاک مادر من امده ای؟ » هازار می گوید: «از اول هم باید از من انتقام میگرفتی نه از دخترم. » میران فریاد می زند: «کاری را که تو با مادرم کردی من با دختر تو کردم. » هازار با فریاد می گوید: «تنها گناه من دوست داشتن مادرت بود. فقط عاشق بودم. وقتی آنها مردند من هم زخمی و بیهوش بودم. » میران دستانش شل می شود و فریاد می کشد: «تو دروغگوی بزرگی هستی. » هازار می گوید: «تو به دختر معصومی ظلم کردی و تاوان گناهت را خواهی داد. اگر انتقامت اینجا تمام می شود من را بکش ولی از دختر و خانواده ی من فاصله بگیر. » میران اسلحه را رو به بالا شلیک می کند و بر سر قبر مادرش به تلخی گریه می کند.

یارن لباس عروسی ای را که برای ریان خریده اند را روی تخت او می گذارد و با نیشخند عکس های عروسی او و میران را جلویش می اندازد و دور می شود. ریان نگاهی به عکس ها می اندازد و آنها را پاره می کند. ولی دلش طاقت نمی آورد و تصویر میران را نوازش می کند و عکس پاره شده را به هم می چسباند.

میران به فیرات می گوید: «هازار ذهنم را به هم ریخته. سر مزار مادرم گریه می کرد و به من گفت عاشق مادرم بوده است. » فیرات می گوید: «می خواهد از عذاب وژدانش رهایی پیدا کند. »

هازار به پدرش می گوید: «داستان کشته شدن دلشاه و شوهرش را یا تو ناقص تعریف می کنی یا عزیزه درد دیگری دارد. » جهان می گوید: «هیچ کدام از ما راضی به ازدواج آزاد و ریان نیستیم. پسر من دیوانه شده. تو دخترت را از این خانه بفرست برود. » هازار از حرف های برادرش دلگیر می شود و می گوید:: «این ازدواج صورت نخواهد گرفت. »

ریان حرف های هاندان را می شنود که به پسرش می گوید: «اگر این ازدواج صورت بگیرد در واقع من را کشته ای. » آزاد می گوید: «با این که می دانی چقدر عاشق ریان هستم ولی او را پیش میران فرستادید. » هاندان می گوید: «هرکاری می کنم به خاطر تو است. » و گریه کنان می رود. ریان با ناامیدی به اتاقش برمی گردد.

خلاصه قسمت سی و یکم سریال هرجایی: در عمارت اصلان بی، گونول به میران می گوید: «حالا که ریان را با خودت نیاورده ای معلوم شد که خبرهایی که شنیده ایم حقیقت دارد. آزاد و ریان به زودی ازدواج می کنند. » میران با ناراحتی به اتاقش می رود و عزیزه نزد او می رود و علت ناراحتی اش را می پرسد. میران در جواب او سوال می کند که پدر و مادرش چگونه ازدواج کردند؟ آیا همدیگر را دوست داشته اند؟ عزیزه با دودلی می گوید: «آنها عاشق هم بوده اند. هازار به ناموس مادرت چشم دوخت و باعث مرگ آنها شد. » میران با خشم می گوید: «امروز او را بر سر مزار مادرم دیدم. گفت به غیر از دوست داشتن مادرم گناهی ندارد. » عزیزه به خشم می آید و می گوید: «شاداغلوها بدذات هستند. پدر و دختر فریبت دادند. تو عشق ریان را در قلبت جا دادی و او را به اینجا آوردی ولی او از پشت به تو خنجر زد! حالا نمی توانی نفس بکشی. انتقامت را فراموش کرده ای؟ » میران فریاد می کشد: «من کسی را نمی بخشم و از انتقامم دست نمی کشم. توام ساکت شو! »

در عمارت شاداغلو، هازار به زهرا می گوید: «ما نباید اجازه دهیم این وصلت صورت بگیرد. ریان علاقه ای به آزاد ندارد. جهان و زنش هم راضی نیستند. » زهرا می گوید: «ریان را از عمارت خارج می کنیم و بعد فکری به حال زندگی مان خواهیم کرد. » هازار پیش ریان می رود و می گوید: «امروز میران را دیدم و کینه ی عمیقی را که به ما دارد را درک کردم. مغزش را با دروغ پر کرده اند. باید تو را از میران دور کنیم. » ریان می گوید: «من فردا ازدواج می کنم. » هازار می گوید: «اگر می دانستم ذره ای آزاد را دوست داری موافقت می کردم ولی تو باید از اینجا بروی. »

آزاد به اتاق ریان می آید و می خواهد دست او را بگیرد ولی ریان امتناع می کند. آزاد با ناراحتی می گوید: «هنوز به آن بیشرف فکر میکنی؟ » و ملتمسانه به ریان می گوید: «شاید روزی برسد که تو هم بتوانی من را دوست داشته باشی. » و وقتی سکوت ریان را می بیند، می گوید: «بدان در هر حالی در کنارت خواهم بود. »

میران به عمارت شاداغلو می رود و در اصطبل منتظر می ماند و وقتی ریان به دیدن اسبش می رود با میران روبرو می شود. میران می گوید: «نمی دانم چرا آمده ام. می خواهم کنارم باشی. » ریان با خشم می گوید: «فردا با آزاد ازدواج می کنم! » میران به آرامی می گوید: «تو او را دوست نداری. » و به ریان نزدیک می شود. ریان سیلی ای به صورت او می زند و می گوید که از او متنفر است. هازار به دنبال دخترش به اصطبل می آید و با هم به خانه برمی گردند.

درمانده تر از قبل می شود اما فکر ریان لحظه ای رهایش نمی کند. او خواب می بیند ریان به او می گوید: «قلبم مثل آتش می سوزد. هرگز نمی بخشمت. » و دست آزاد را می گیرد و با هم می روند. و میران از خواب می پرد.

در عمارت شاداغلو هم ریان در حالی که اسم میران را صدا می زند از خواب می پرد. اشک هایش جاری می شود و می گوید: «قلبم درد گرفته. احساس می کنم هیچ وقت خانه ای نخواهم داشت و همیشه آواره خواهم بود. »

خلاصه قسمت سی و دوم سریال هرجایی: در عمارت اصلان بی عزیزه سر میز صبحانه اعلام می کندف تصمیم گرفته الیف را به لندن بفرستد. الیف با ناراحتی می گوید: «به خاطر بدی ای که در حق دیگران کردی چرا من تقاص پس بدم؟ من نمی روم. » میران هم می گوید که الیف جایی نخواهد رفت. عزیزه رو به میران می گوید: «پس می خواهی بلایی که سر دختر شاداغلوها آوردی سر الیف بیاورند؟ » میران با خشم به عزیزه می گوید: «من آن کار را نکردم. بلکه تو ۲۷ سال توی گوشم حرف از انتقام زدی و باعث آن کار شدی. من هرطور شده انتقام می گرفتم ولی نه از یک دختر معصوم. » سلطان می گوید: «شاید مادر تو هم موقع مرگش التماس کرده ولی کسی به او بچه کوچکش رحم نکرده است. » الیف کیفش را برمی دارد و از عمارت خارج می شود و با خودش می گوید: «کسی نمی تواند به زور مرا مجبور به کاری کند. » نگهبان ها رفتن الیف را به میران خبر می دهند. او و فیرات دنبال الیف می روند.

در عمارت شاداغلو، آزاد نامه ی ریان را می خواند که نوشته است: من را ببخش. نمی توانم با تو ازدواج کنم. نمی خواهم به خاطر من با پدر و مادرت درگیر شوی. به خاطر تمام فداکاری ها از تو ممنونم. آزاد نزد خانواده اش می آید و با صدای لرزان می گوید: «ریان من را رها کرده و رفته است. » و وقتی می بیند کسی از حرف او متعجب نشد فریاد می زند: «باز هم کار خودتان را کردید. » و میز صبحانه را به هم می ریزد و هاندان را مقصر می داند. بعد سمت نصوخ می رود و می گوید: «همانطور که خرابش کردی، همانطور هم درستش کن. » ولی نصوخ از چیزی خبر ندارد. آزاد اسلحه اش را برمی دارد و می گوید: «کار آن میران بی شرف است. » زهرا دست او را می گیرد و با گریه می گوید: «می دانم که قلبت آتش گرفته. هیچکس مقصر نیست. ریان با میل خودش رفت. من و عمویت او را با ملیکه فرستادیم. » آزاد با شنیدن این حرف ها دل شکسته شده و از عمارت خارج می شود.

جهان به هاندان می گوید: «من از برادرم خواستم تا ریان را بفرستد. به زودی برادرم را هم از این خانه بیرون خواهم کرد. » یارن صحبت های او را می شنود و می گوید: «همه ی کارها را برای جلب توجه پدربزرگ میکنی ولی پدربزرگ همیشه عمو هازار را به تو ترجیح می دهد. »

آزاد در کوچه ای، حلقه ازدواجش را دور می اندازد و الیف به طور اتفاقی آن را برمی دارد و به آزاد می گوید: «بعدا از این کارت پشیمان می شوی. » و می خواهد حلقه را پس بدهد که در همان لحظه میران و فیرات از راه می رسند. میران مشتی به صورت آزاد می زند و می گوید: «ریان را هم که مال خودت کردی. دیگر چه می خواهی! » آزاد نیشخندی می زند و می گوید: «فکر می کردم عصبانی تر از این حرفا باشی! فکر کردی دستت را می گیرد؟ خیال خام کردی. » میران می گوید: «تو هم بدان که یک بازنده ای. این را خودت بهتر میدانی. » میران به الیف می گوید: «او آزادِ شاداغلو است. از او فاصله بگیر. » الیف یاد ملاقات گونول با آزاد و یارن می افتد و تصمیم می گیرد همه چیز را به میران بگوید.

در حالی که ریان و ملیکه در اتوبوس عازم روستای پدربزرگ ملیکه هستند، گل از رضا می خواهد که او را به دیدن میران ببرد. رضای که ملیکه را دوست دارد و می خواهد او را برگرداند، گل را پیش میران می برد. گل به میران می گوید: «خواهرم نامه نوشته که نمی خواهد با آزاد ازدواج کند و با ملیکه به روستای آنها رفته است. » میران از شنیدن این خبر خوشحال می شود و به دنبال ریان می رود.

یارن نگران است که میران دوباره به سراغ ریان برود برای همین به گونول زنگ می زند تا همدیگر را ببینند و صحبت کنند.

خلاصه قسمت سی و سوم سریال هرجایی: عزیزه با عصبانیت به الیف هشدار می دهد که بدون اجازه بیرون نرود و بین مردم نگردد. الیف می گوید: «با آن وضعی که تو ریان را در میدان شهر رها کردی خجالت میکشم بین مردم بگردم. » الیف کمی بعد گونول را هنگام خارج شدن از خانه می بیند و می گوید: «آن روز تو را با آزاد شاداغلو دیدم. تو با انها چه کار داری؟ » گونول جواب می دهد: «هرکاری می کنم برای خوبی خانواده ام است. تو هم به کسی چیزی نگو. »

از طرفی یارن وقتی از عمارت خارج می شود جهان او را می بیند و تعقیبش می کند.

فیرات از مادرش اسما درمورد چگونگی کشته شدن پدر و مادر میران سوال می کند و اسما از جواب دادن طفره می رود.

میران با سرعت خودش را به روستایی که ملیکه و ریان در آن هستند می رساند و خوشحال است از این که انتخاب آزاد ریان نبوده. ریان هم در خیالاتش به میران و روزهایی که با هم گذراندند فکر می کند.

در عمارت اصلان بی، فیرات نزد عزیزه می رود و از او می خواهد پای قراردادی را امضا کند و عزیزه می گوید که به او اعتماد دارد پس خودش امضا کند. بعد از رفتن فیرات، سلطان می آید و می گوید: «همه اموال را به نام میران کردی؟ » عزیزه می گوید: «اموال به اسم فیرات است و به نام او هم خواهد ماند. » سلطان اعتراض می کند و می گوید: «او پسر خدمتکار است! اگر بالا بکشد ما چه خاکی بر سرمان کنیم! » عزیزه می گوید: «همه را مثل خودت میبینی! او معتمد من است. » سلطان هم از جایش بلند می شود و می گوید: «حالا که من را غریبه به جا میاوری من هم چیزهایی را که می دانم یکی یکی برملا خواهم کرد. »

یارن و گونول در کوچه پشتی قرار گذاشته اند. فیرات یارن را می بیند و یارن از او رو برمی گرداند. فیرات متوجه می شود که او باز دنبال جنجال درست کردن است. یارن به گونول می گوید: «ریان از ازدواج با آزاد منصرف شد و به روستا رفت. » گونول که می فهمد دلیل غیب شدن میران چیست سریع به عمارت برمی گردد. وقتی ریان از او جدا می شود پدرش را می بیند و جهان موهای او را چنگ می زند و کشان کشان با خود به عمارت می برد.

گونول فورا به خانه برمی گردد و به مادرش می گوید که میران به دنبال ریان رفته است و اگر ریان از کارهای او به میران حرفی بزند بدبخت خواهد شد. سلطان هم به طرف عزیزه می رود از او می خواهد کاری کند تا میران سر به راه شود وگرنه هرچه می داند را می گوید و دنیا را به هم خواهد ریخت. عزیزه به ایوان می رود و اسما بعد از کمی حرف زدن می گوید: «بهتر نیست این انتقام را تمام کنید؟ » عزیزه می گوید: «انتقام من تازه شروع شده است. سالها در آغوشم مار پرورش دادم. میران هیچ وقت نباید بفهمد هازار بی گناه است. هیچ وقت نباید بفهمد هازار پدر او است… هروقت شاداغلوها به وسیله میران با خاک یکسان شدند آن وقت میران هم از همه چیز باخبر می شود و مردم هم می گویند که میران شاداغلو باعث پایان خانواده اش شد. »

میران به دم در خانه پدربزرگ ملیکه می رسد و ملیکه در را باز می کند و وقتی او را می بیند تعجب می کند. ریان از صدای میران دم در می آید و وقتی پدربزرگ می پرسد این مرد کیست؟ میران خوشحال و مطمئن به چشم های ریان نگاه می کند و می گوید: «من شوهر این دختر هستم. آمدم زنم را ببرم. »

خلاصه قسمت سی و چهارم سریال هرجایی: ریان و میران بیرون از خانه روستایی صحبت می کنند. ریان با خشم می گوید: «چرا آمدی! » میران می گوید: «آمدم کنار تو باشم. جایی برای رفتن ندارم. تو چرا اینجایی؟ چرا از ازدواج منصرف شدی؟ » و ادامه می دهد: «تو آزاد را دوست نداری. » ریان خودش را کنار می کشد و می گوید: «دروغ هایت کم کم برملا می شوند. دروغ دیگری نداری تا آن را فاش کنی؟! » ریان می خواهد میران درمورد همسرش، گونول چیزی بگوید ولی میران سکوت را ترجیح می دهد.

در عمارت اصلان بی، اسما به عزیزه می گوید: «اگر میران متوجه شود که ریان از خانواده ی شاداغلو نیست دشمنی با آنها را تمام کرده و با اصلان بی ها دشمن خواهد شد. » عزیزه می گوید: «میران هرگز این راز را نخواهد فهمید و نخواهد فهمید که من از این راز اطلاع دارم. آن قدر مشکل برایش میتراشم که وقت نکند دنبال واقعیت برود. »در عمارت شاداغلو، جهان، یارن را به اتاق می برد و فریاد می زند: «با عروس اصلان بی چه کاری می توانی داشته باشی؟ » یارن با پررویی می گوید: «دلم می خواهد هرکاری دوست دارم بکنم! » جهان به صورت او تف می اندازد. نصوخ از سر و صدای انها وارد اتاق می شود. جهان می گوید: «از پنهان کاری این ها خسته شدم. با عروس اصلان بی نقشه می کشد. و رو به دخترش می گوید: «دیگر قابل کنترل نیستی. » نصوخ از کارهای یارن متعجب می شود. جهان به پدرش می گوید: «اگر اجازه دهی او را شوهر بدهیم. » نصوخ هم موافقت می کند.ریان و میران وارد خانه روستایی می شوند و پدربزرگ از میران می خواهد کنار سفره بنشیند و وقتی رفتار تند ریان با میران را می بیند می گوید: «درست نیست با شوهرت اینطور رفتارکنی. » ریان با ناراحتی می گوید: «او شوهر من نیست. یک عروسی قلابی برای من ترتیب داد و بعد هم رهایم کرد و رفت. » پدربزرگ با ناراحتی رو به میران می گوید: «ما فکر کردیم تو شوهر این دختر هستی. » میران می گوید: «من در خانه شما مهمان هستم ولی اگر بخواهید می روم. » پیرمرد می گوید: «مهمان حبیب خداست. » ریان می گوید: «حالا که دست از سرم برنمی داری من می روم. » و از خانه بیرون می رود. میران او را دنبال می کند. ولی بین راه ریان زمین می خورد و عقرب نیشش می زند. میران او را بغل می کند تا به بیمارستان برساند ولی پدربزرگ می گوید که پادزهر نیش عقرب را در خانه دارند. ریان را در اتاقی می خوابانند و به او دارو می خورانند. پدربزرگ می گوید که تا صبح حالش بهتر می شود.آزاد به دوستانش جریان ازدواج ریان را توضیح می دهد و جانر می گوید: «من جای ریان را به تو می گویم. » آزاد خوشحال می شود و می گوید: «بخدا اگر به چشمانم نگاه کند و بگوید نمی خواهمت برخواهم گشت. » و به طرف روستا حرکت می کند.در خانه ی روستایی، میران کنار ریان می نشیند و از او پرستاری می کند. ریان در میان تب و لرز هذیان می گوید: «میران نرو. تنهایم نگذار. » میران اشک می ریزد و انگشتر نامزدی را که خریده بود دست ریان می کند و می گوید: «تو مال منی. »در عمارت اصلان بی، عزیزه از فیرات درمورد میران می پرسد و او می گوید: «او به آرامش نیاز دارد. برای همین هتل رفته تا تنها باشد. » گونول به عزیزه می گوید: «چرا کمکم نمیکنی؟ میران رفته دختره را با خودش بیاورد. »

در خانه پدربزرگ ملیکه، میران از تماشای ریان سیر نمی شود و لحظه ای چشم از او برنمی دارد. ملیکه با دیدن رفتار او می گوید: «این پسر واقعا عاشق ریان است. »

خلاصه قسمت سی و پنجم سریال هرجایی: پدربزرگ ملیکه وقتی نگرانی میران به خاطر ریان را می بیند. کنار او می نشیند و می گوید: «شاید از ابراز کردن عشقت خجالت بکشی وولی عشق ورزیدن کار پهلوان هاست و دل و جرئت می خواهد. » ناگهان در می زنند و این بار آزاد وارد خانه می شود. میران جلو می رود و هردو با خشم به هم نگاه می کنند. آزاد می خواهد سراغ ریان برود ولی میران جلوی او را می گیرد و هردو باهم درگیر می شوند. پدربزرگ به تندی می گوید که در خانه ی او دعوا راه نیندازند! انها بیرون می روند و میران فریاد می زند:: «او تو را نمی خواهد. » آزاد می گوید: «تنها گذاشتن و فرار کردن کار تو است. من هرگز تنهایش نمی گذارم. » میران با سر به صورت او می کوبد و هردو نقش زمین می شوند. پدربزرگ انها را جدا می کند و می گوید: «حق ندارید وارد خانه بشوید. فردا ریان خودش جوابتان را خواهد داد. » آزاد و میران بیرون از خانه منتظر می نشینند. آزاد می گوید: «تو از کسی انتقام گرفتی که هیچ کس تا به حال از او بدی ای ندیده است. تو آمدی، قلب او را صاحب شدی و بد به زمین کوبیدی اش. من عاشق او هستم و نمی توانم ناراحتی او را تحمل کنم. » میران به آرامی می گوید: «نمی دانستم اینطور خواهد شد. » آزاد ادامه می دهد: «نفرین عشق دامنت را گرفت و عاشق شدی. ولی هیچ امیدی به ریان نداشته باش چون او هرگز تو را نمی بخشد. »

خلاصه قسمت سی و پنجم سریال هرجایی

صبح زود، میران به دیدن ریان می رود. ریان که حالش بهتر است از دیدار دوباره میران عصبی شده و از خانه بیرون می رود و چشمش به آزاد می افتد. آزاد جلو می رود و می گوید: «آمده ام به چشم هایم نگاه کنی و بگویی من را نمی خواهی. » ریان شرمگین می گوید: «ما خیلی عجله کردیم و تصمیم گرفتیم. اینجا آمده ام تا در تنهایی کمی فکر کنم. » میران از آن طرف می آید و با خشم فریاد می زند: «چرا نمی فهمی که ریان تو را نمی خواهد؟! » پدربزرگ به ریان می گوید: «میران اگر به تو بدی هم کرده باشد حالا به شدت پشیمان است. » ریان تلاش می کند انگشتری را که میران به دستش کرده را دربیاورد ولی موفق نمی شود.
در عمارت اصلان بی، عزیزه که فهمیده است میران برای بازگرداندن ریان رفته به خودش می گوید: «حالا که میران به حرف من توجهی ندارد من هم دوباره همه چیز را به هم خواهم ریخت. »
در عمارت شاداغلو، هازار و زهرا متوجه می شوند که گل رفتن ریان به روستا را به میران خبر داده است. هازار با نگرانی و عجبه به طرف روستا حرکت می کند.
گونول به عزیزه می گوید: «کاری کن میران آن دختر را دوباره به اینجا نیاورد. » الیف هم از آن طرف به عزیزه می گوید: «اگر من را به لندن بفرستی دیگر نوه ای به اسم الیف نخواهی داشت. » عزیزه کمی فکر می کند و می گوید: «به شرطی به لندن نمی روی که بدون اجازه من کاری انجام ندهی. » الیف می پذیرد و گونول با چشمان اشک آلود می گوید: «مادربزرگ تو فقط زورت به من می رسد. »
ملیکه به ریان می گوید:: «میران عاشق تو است. دیشب تا صبح نخوابید و فقط تماشایت کرد. » ریان می گوید: «میران برای من تمام شده و دیگر نمی خواهم او را ببینم. » سپس به نزد آزاد و میران می رود و از آنها می خواهد تنهایش بگذارند. میران می گوید: «یک بار تنهایت گذاشتم و آزاد تو را از من دزید. هم تو را از دست دادم و هم گونول چاقو خورد. » و در مقابل سوال ریان می گوید: «گونول گفت چاقو را تو به او زده ای. » ریان خشمگین فریاد می زند: «همه اصلان بی ها دروغگو هستند. حالا من چاقو زن هم شدم! برایت متاسفم. » در همین حال هازار از راه می رسد و رو به میران و آزاد فریاد می زند: «من دخترم را از دست شما دوتا فراری می دهم ولی باز رهایش نمی کنید. » و رو به میران می گوید: «تو قلب دخترم را تکه تکه کردی و جگر من را آتش زدی. بخدا دیگر صبرم لبریز شده. از دخترم فاصله بگیر. » و از ریان و ملیکه می خواهد سوار ماشین شوند. ولی میران جلوی او را می گیرد و فریاد می زند: «هیچ وقت نفهمیدم پدر و مادر داشتن چگونه است. و هرگز محبت انها را درک نکردم چون تو آنها را کشتی. حالا بگو قلب چه کسی از سنگ است؟ » هازار به او نزدیک می شود و می گوید: «من واقعیت ها را به تو گفته ام ولی نمی خواهی باور کنی. از این به بعد تو دشمن خونی من هستی. به تو هشدار می دهم به دخترم نزدیک نشو. » و همه به طرف میدیات حرکت می کنند.

خلاصه قسمت سی و ششم سریال هرجایی: هازار به زهرا می گوید: «آماده شود از این خانه برویم. » زهرا جواب می دهد: «باید صحبت کنیم. » او را به اتاقی میبرد و می گوید: «پدرت تهدید کرده اگر از اینجا برویم به ریان خواهد گفت که دختر تنی تو نیست. » هازار ناله می کند: «نمی تواند با من این کار را بکند. »
نصوخ وقتی چشمش به ریان می افتد بر سرش فریاد می کشد: «کی ما از دست تو خلاص خواهیم شد. » هازار پدرش را به اتاق می برد و به او می گوید: «حق نداری ما را تهدید کنی. » نصوخ می گوید: «اگر از اینجا بروید درمورد گذشته و دروغ هایتان به ریان خواهم گفت. » هازار با پریشانی می گوید: «با این حرف هایت قلبم را نشانه رفتی و در واقع من را از دست دادی. ولی نمی توانی مانعم بشوی. من می روم. » نصوخ می گوید: «پس از من ناراحت نشو. » و به ریان می گوید: «پدرت می خواهد موضوعی را به تو بگوید. » هازار با درماندگی جلوی دخترش می ایستد و می گوید: «وقتی به دنیا آمدی و مادرت تو را در آغوشم گذاشت عاشقت شدم. از همان موقع خواستم نفس تو باشم و همیشه کنارت بمانم. » ریان می گوید: «می دانم بابا. همه ی درد من هم شما هستید. من به خاطر شما می خواهم از این جا برویم. » هازار می گوید: «نمی توانیم برویم دخترم. » نصوخ فریاد می کشد: «ولی ریان می تواند تنهایی از اینجا برود. » هازار با خشم رو به پدرش می گوید: «اگر باز هم دخترم را به گریه بیندازید روزگارتان را سیاه خواهم کرد! » و به اصطبل می رود و به تلخی گریه می کند. از این که نمی تواند از دختر و خانواده اش مراقبت کند به خودش و زمین و زمان لعنت می فرستد.

خلاصه قسمت سی و ششم سریال هرجایی:
در عمارت اصلان بی، میران وارد عمارت می شود و با خشم گونول را صدا می کند. به محض دیدن او گلویش را می فشارد و می گوید: «انسان چقدر باید احمق باشد که بخواهد به خودش چاقو بزند؟ » سلطان بین او و دخترش قرار می گیرد و فریاد می زند: «اجازه نمی دهم رفتاری که پدرت با مادرت میکرد را با دختر من بکنی. » عزیزه فریاد می زند: «چرت و پرت نگو! » میران با تعجب به طرف مادربزرگش برمی گردد و می گوید: «همه تان دروغ می گویید. بخدا می خواهید دیوانه ام کنید. » و از در عمارت خارج می شود. فیرات به دنبال او می رود و میران با درماندگی می گوید: «انگار توی باتلاق گیر کرده ام و دارم فرو می روم. من دارم گم می شوم. اینجا همه دروغگویند. » فیرات او را آرام می کند.
گونول حق حق کنان به مادرش می گوید: «مطمئنم میران دیگر من را طلاق خواهد داد. » عزیزه به سلطان به خاطر حرف هایی که به میران زد هشدار می دهد. سلطان می گوید: «وقتی زندگی دختر من در بین باشد سکوت نمی کنم. » عزیزه به اتاقش می رود و به خاطر غصه ها و گرفتاری های گونول گریه می کند. به عکس پسرش نگاه می کند و می گوید: «قسم می خورم وقتی میران هازار را به خاک سیاه بنشاند رنگ گونول هم تمام خواهد شد. »
در عمارت شاداغلو، یارن با دیدن انگشتر میران در دست ریان می گوید: «تو انگشتر یک مرد متاهل را در دستت کرده ای. و این توهین به برادر و خانواده ی من است. » ریان او را از اتاق بیرون می کند و با خشم می گوید: «به خاطر میران همه چیزم را از دست داده ام. » و با زور انگشتر را از دستش خارج می کند و آن را در کوچه می اندازد. میران که به همراه فیرات به عمارت شاداغلو امده تا هرطور شده با ریان صحبت کند انگشتر را می بیند. فیرات با دیدن این صحنه به میران اصرار می کند: «تو را به خدا این دختر را ول کن. او تو را نمی خواهد. » ولی میران دندان هایش را روی هم فشار می دهد و با سماجت می گوید: «آنقدر اینجا می ایستم تا با او صحبت کنم. »
زهرا که می خواهد دخترش را آرام کند به او پیشنهاد می دهد که باهم بیرون بروند و هوایی بخورند. هاندان وقتی آنها را اماده رفتن می بیند می گوید: «دیروز دخترت را با لباس عروسی در میدان شهر انداختند. اگر من جای تو بودم خجالت میکشیدم. » زهرا می گوید: «ما که کاری نکرده ایم خجالت بکشیم. » در همین حین جهان به هاندان می گوید: «به یارن خبر بده امشب خواستگار می آید. » یارن با شنیدن این خبر گریه کنان از پدربزرگش می خواهد او را به زور شوهر ندهد ولی نصوخ می گوید: «با کارهایی که تو کردی دیگر از چشم من افتاده ای. عذرت پذیرفته نیست و باید ازدواج کنی. »
جانر پسر نگارآنا با شنیدن خبر خواستگاری یارن به مادرش می گوید: «من را به سربازی فرستادی تا یارن را فراموش کنم ولی نتوانستم. ولی نگران نباش. هیچ وقت درمورد چیزی که غیرممکن است حرفی نخواهم زد. » و در آغوش مادرش گریه می کند.

خلاصه قسمت سی و هفتم سریال هرجایی: میران همراه فیرات، پشت سر ریان و مادرش و گل حرکت می کنند تا میران فرصت پیدا کند با ریان حرف بزند. این فرصت را گل فراهم می کند! کاری می کند ریان تنها عازم عمارت شود و خودش با مادرش برای خرید بادکنک می رود. در یکی از کوچه های خلوت، میران خودش را به ریان می رساند و می گوید که باید حرف بزنند. خودش را به ریان نزدیکتر می کند. ریان می گوید: «آن روزها که عاشقت بودم گذشت. » میران به آرامی می گوید: «هرجا بروی تا ابد دنبالت می آیم. » و ادامه می دهد: «انگشترت را که درآوردی دستت کن! » ریان با خشم می گوید: «این را دست کسی کن که مال تو باشد. » میران دست او را می گیرد و به آرامی می گوید: «کسی که مال من است تو هستی نه کس دیگر. می دانم زخمی کردن گونول کار تو نبوده. » ریان می گوید:: «نه تو، نه هیچکس از اصلان بی ها برایم مهم نیستند. » و با عجله از میران دور می شود. ولی میران از چشم ها و نگاه های او می فهمد که ریان هنوز او را دوست دارد و به فیرات می گوید: «کمی خیالم راحت شد. خانواده ام همه دروغ می گویند. به تنها کسی که باور دارم ریان است. باید برای جلب اعتماد او کاری انجام دهم. »

خلاصه قسمت سی و هفتم سریال هرجایی
یارن به دیدن فیرات می رود و به او می گوید: «می خواهند من را شوهر دهند. کاری بکن! » فیرات با بی تفاوتی می گوید: «آنقدر دروغ گفته ای که حرفت را باور ندارم. من کاری با حقه بازها ندارم! » یارن می گوید: «روزی از رفتارت پشیمان خواهی شد! »
وکیل شاداغلوها به نصوخ خبر می دهد که اصلان بی ها مصادره ی اموال را شروع کرده اند و به شرکتشان مامور فرستاده اند. نصوخ دستش را روی قلبش می گذارد و فریاد می زند: «می کشمت ریان! » و به محض ورود ریان به خانه به دختر بیچاره هجوم می برد و موهای او را چنگ می زند، با مشت و لگد به جانش می افتد و به التماس های توجه نمی کند. هاندان سریع به هازار زنگ می زند. نصوخ فریاد می زند: «تا تو زنده ای هیچ یک از ماها آرامش نخواهیم داشت. آبروی ما را لکه دار کردی و حالا اموال ما را هم به خاطر تو مصادره می کنند. » ریان با شنیدن این حرف ساکت می شود و ناگهان اسلحه ی نصوخ را برمی دارد و به طرف شرکت اصلان بی حرکت می کندو در طول راه به حرف های میران فکر می کند و مطمئن می شود که همه ی تقصیرها به گردن اوست. می رود تا کار را یکسره کند. وارد دفتر می شود و میران که انتظار او را ندارد به طرف او می رود و با دیدن سر و صورت زخمی او می گوید: «کی با تو این کار را کرد؟ » ریان با خشم می گوید: «تو کرده ای! از زندگی ما بیرون برو. بدبخت کردن من کافی نبود حالا اموال خانواده ی من را مصادره می کنی؟ تو ما را نابود کردی. » اسلحه را به دست میران می دهد و می گوید: «کاش در رودخانه غرق می شدم. کاش من را در ان کلبه کشته بودی. به خاطر خدا من را بکش تا همه چیز تمام شود. » میران گریه اش می گیرد و او را در آغوش می کشد و می گوید: «این را بفهم اگر تو نباشی من هم نیستم. » در این هنگام هازار وارد دفتر می شود و مشت محکمی به صورت میران می کوبد و دخترش را از او جدا می کند. اسلحه را به طرف قلب میران می گیرد و آماده شلیک می کند و می گوید: «امروز صبح از تو خواستم دست از سر دخترم برداری ولی تو دست بردار نیستی. با کشتن تو به زخم های دخترم مرهم می گذارم و خانواده ام را نجات می دهم. » ریان بین پدرش و میران قرار می گیرد و به آرامی اسلحه را پایین می آورد و می گوید: «نمی توانی کسی را که نیست بکشی. » پدرش دست او را می گیرد و با هم از دفتر خارج می شوند. میران از پشت سر او را صدا می زند و در همان حال تصمیمی می گیرد.
هازار ریان را به خانه می رساند. زهرا که تازه از جریان باخبر شده گریه کنان دخترش را بغل می کند. هازار اسلحه را در دست پدرش می گذارد و با خشم می گوید: «هیچ کس با دشمنش هم اینطور رفتار نمی کند. من را بکش و راحتم کن. » در همین لحظه میران وارد عمارت می شود و همه متعجب نگاهش می کنند. جلوی نصوخ می ایستد و می گوید: «همه ی اموالتان را پس می دهم، بدهی هایتان را صاف می کنم و به این دشمنی خاتمه می دهم فقط در مقابل ریان را به من بدهید. » و چشم به ریان میدوزد. همه در بهت و سکوت به میران نگاه می کنند…

خلاصه قسمت سی و هشتم سریال هرجایی: هازار با عصبانیت به طرف میران می رود و می گوید: «می خواهی دختر من را بخری؟! » ریان می گوید: «پس دلیل مصادره کردن اموال این بود که من را بخری؟ » میران از این که منظور او را اشتباه برداشت کرده اند فقط به ریان خیره می شود. نصوخ می گوید: «ما را اشتباه گرفته ای. ما خرید و فروش نداریم. مراقبت از ریان بر عهده ی ماست. او با آزاد ازدواج خواهد کرد و عروس و دختر این خانه خواهد شد. ما او را به عنوان همخوابه به تو نمی دهیم! حالا از اینجا گم شو! » میران به سمت ریان می رود و او را تکان می دهد و می گوید: «این به خاطر تو است. یک چیزی بگو. یه کاری کن. » ریان می گوید: «من فروشی نیستم. » و چشمش به گونول می افتد که از پشت در به آنها نگاه می کند و می گوید: «با آزاد ازدواج خواهم کرد. تو هم برو به جایی که به آنجا تعلق داری. » میران با درماندگی به او خیره می شود و برمی گیردد و گونول را منتظر می بیند و با خشم او را سوار ماشین می کند و می گوید: «در کار من دخالت نکن. »

خلاصه قسمت سی و هشتم سریال هرجایی

ریان به اتاق نصوخ می رود و قصد او را از حرف هایش جویا می شود. نصوخ می گوید: «اگر ازدواج تو با آزاد باعث اتحاد خانواده شود من موافق آن هستم. می خواهم آرامش به خانواده ام برگردد. و بدان درمورد اجلت و عمرت من تصمیم می گیرم. » ننصوخ از خانه بیرون می رود و هازار از او می پرسد: «علت تصمیمش چه بوده؟ » نصوخ می گوید: «پدری که تو از قلبت بیرون انداختی دختر بدکاره ی زهرا را به دشمن نفروخت. حالا که تو من را ترک نکردی من هم می خواهم آرامش به خانواده ام برگردد. » و آن طرف تر به کسی زنگ می زند و می گوید: «وقتش که برسد باید ریان را بدزدیم و از پرتگاه پرت کنیم تا بمیرد. » هازار که حرف های او را نشنیده است به او می گوید: « تا دیروز می خواستی ریان را بکشی. امروز قرار ازدواج می دهد! اگر از این کار تو به ریان آزاری برسد من هم تلافی خواهم کرد. »
میران وارد عمارت اصلان بی می شود و مادربزرگش را با خشم صدا می کند. عزیزه که شنیده او می خواسته مصادره اموال شاداغلوها را متوقف کند سیلی ای به صورت او می زند و می گوید: «چطور می توانی خانواده ی من را تحقیر کنی؟ » میران می گوید: «به خاطر کارهای من ریان می خواهد با کسی که دوستش ندارد ازدواج کند. من باید انتقامم را از هازار می گرفتم نه از دختر بی گناهش. از حالا راهمان جدا می شود اگر ضبط اموال را متوقف نکنی. » عزیزه می گوید: «اموال من است و من تصمیم می گیرم. برو و اگر جرئت داری از مادرت طلب بخشش کن. تو از انتقام دشمنت و قاتل او دست کشیدی! » میران فریاد زنان خارج می شود.
گونول با خوشحالی می گوید: «خودم شنیدم که نصوخ قرار ازدواج آزاد و ریان را گذاشت. میران به زودی هم اشتباهات من و هم ریان را فراموش خواهد کرد. »
میران به مزار مادرش می رود و به تلخی گریه می کند و می گوید: «به یک بی گناه ظلم کردم حالا نه می توانم زندگی کنم و نه بمیرم. » و از مادرش طلب بخشش می کند.
هازار به زهرا می گوید: «ما نمی توانیم شاهد بدبختی دخترمان باشیم. باید به او بگوییم که دختر من نیست. » زهرا مخالفت می کند و می گوید: «دختر من یتیم شد. دوباره با این حرف ها یتیمش نکن. » هازار می گوید: «اگر ناراحت شود از من می شود. تو از خون او هستی و همیشه کنارت خواهد ماند. » زهرا می گوید: «وقتی ریان اخودش این شرایط را قبول می کند ما حق نداریم دخالت کنیم. » آزاد از پشت در حرف های آنها را می شنود و گریه کنان به خدا می گوید: «چرا سنگینی این بار را به دوش من گذاشتی؟ اگر بگویم، اگر نگویم در هر دو حالت ریان ناراحت خواهد شد. »
میران عکس های ریان را تماشا می کند و می گوید: «دیگر تحمل ندارم و نمی توانم نفس بکشم. »
ریان صبح زود به استخر می رود و به اسبش که مونس اوست می گوید: «پدربزرگ بالاخره پشتم درامد و از من حمایت کرد. » اسبش را برمی دارد و به دشت می رود و با خود می گوید: «ازدواج با آزاد تصمیم درستی است. آزاد من را دوست دارد و من با او خوشبخت خواهم شد. »

خلاصه قسمت سی و نهم سریال هرجایی: ریان با اسبش به طرف عمارت شاداغلو در حرکت است که میران هم از آن طرف می آید. ریان می گوید: «دنبال چه هستی و از کجا فهمیدی من بیرون آمده ام؟ » میران با چشمان پر از عشق می گوید: «قلبم به من می گوید… » ریان با خشم می گوید: «قلب تو از سنگ است. می خواستی من را با پول بخری. » میران می گوید: «قصد من خریدن تو نبود. می خواستم تو را از دست خانواده ات نجات بدهم. خواهش می کنم انقدر راحت من را از زندگی ات حذف نکن. باید حرف بزنیم. » ریان دوباره می پرسد: «در مورد واقعیت زندگی تو حرف می زنیم. چیزی هست که به من نگفته باشی؟ » و وقتی جواب منفی از میران می شنود می گوید: «دیگر حرفی برای گفتن نیست. » و می رود.

خلاصه قسمت سی و نهم سریال هرجایی

میران به فیرات می گوید: «باید ضبط اموال شاداغلو را لغو کنی. ریان از کار من اشتباه برداشت کرده. من باید کاری کنم. »
در عمارت شاداغلو، هاندان وارد مطبخ می شود و همه را خندان می بیند. سر زهرا فریاد می زند: «اگر من هم دختر دست دومم را به خان زاده می دادم خوشحال میشدم. » و با زهرا درگیر می شود.
میران وارد خانه شان می شود و در مقابل سوال عزیزه که می پرسد شب را کجا بودی؟ جوابی نمی دهد. الیف به مادربزرگش گوشزد می کند: «داری میران را از دست می دهی. قلب تو از سنگ است. » میران به اتاقش می رود و گونول را در حال خواب آنجا می بیند. گونول می گوید: «می دانم از من متنفری. » میران کنارش می نشیند و می گوید: «من خیلی دوستت دارم ولی نه به عنوان زنم. فقط به عنوان دخترعمو. » گونول گریان می گوید: «ولی من همیشه عاشقت بوده ام. دستم را نگیر، به من نگاه نکن. ولی این عشق را از من نگیر چون این تنها دارایی من است. » میران گریه می کند.
آزاد انگشتری را که برای ریان خریده به او می دهد و می گوید: «نمی دانی برای این لحظه چقدر منتظر ماندم. » ریان می گوید: «من فقط به خاطر تو ناراحتم. تو من را خیلی دوست داری ولی من فقط به خاطر پدر و مادرم با تو ازدواج می کنم. تو می توانستی با دختری که دوستت دارد ازدواج کنی. » آزاد می گوید: «من راضی و خوشحالم و خودم دانسته همه چیز را قبول کردم. »
گل به اتاق ریان می آید و می گوید: «سرم درد می کند. برویم برای من بستنی بخر. » ریان با او به طرف بقالی می رود ولی فیرات سر راه او سبز می شود. فیرات می گوید: «میران از مصادره اموال شما خبری ندارد. کار مادربزرگش بوده و تو از حرف های او بد برداشت کردی. قصد او نجات تو بوده. خیلی تو را دوست دارد. زندگی برایش تبدیل به جهنم شده. » ریان می گوید: «همه کارها و حرف های او دروغ است. من هرگز نمی توانم به او اعتماد کنم. » و می رود.
ملیکه به میران می گوید: «ریان می خواهد تو را ببیند. میران پیش ریان می رود و ریان به او می گوید: «باید جایی برویم. » آنها به آن کلبه ای که میران صبح آن روز شوم ریان را در آنجا رها کرد می روند. ریان می گوید: «اموال خانواده ی من را ضبط کنی یا نکنی چیزی عوض نمی شود. نگاه کن. ما در آن خانه تبدیل به خاکستر شدیم. فکر می کردم می توانم به تو تکیه کنم ولی تو آن روز اعتماد نکردن را به من یاد دادی و رفتی و چیزی که از ما باقی ماند خاکستر بود. » میران با بغض می پرسد: «اگر برمی گشتم من را می بخشیدی؟ » ریان گریه اش می گیرد و می گوید: «می بخشیدم ولی خیلی دیر برگشتی. حالا از زندگی من بیرون برو و دنبالم نیا. » میران می گوید: «نمی توانم. » ریان با نفرت می گوید: «ولی من می توانم. » و می رود. میران از پشت سر صدایش می زند و می گوید: «این کار را با من نکن… »
در عمارت اصلان بی، عزیزه در اتاق الیف حلقه ی نامزدی پیدا می کند. الیف می گوید: «این را اتفاقی پیدا کردم و فهمیدم مال آزاد شاداغلو است. » عزیزه از ارتباط او با دشمن عصبانی می شود و الیف می گوید: «ولی به گونول چیزی نمی گویی که با آزاد قرار ملاقات هم می گذارد! » عزیزه به گونول می گوید: «شنیده ام با آزاد ملاقات می کنی. اگر از اول به من اعتماد می کردی نمی گذاشتم عذاب بکشی. تو نور چشم من هستی و من راضی نمی شوم آسیبی به تو برسد. اگر می خواهی به آرزوهایت برسی باید به حرف من گوش کنی. » گونول تسلیم او می شود. سلطان وقتی حرف های عزیزه با دخترش را می شنود به گونول هشدار می دهد: «گول حرف های آن زن را نخور. فقط به من اعتماد کن. چون برای برای عزیزه مهم تر از همه چیز حفظ کردن قدرت و اقتدارش است. »

خلاصه قسمت ۴۰ سریال هرجایی: ریان نمی تواند انگشتری را که آزاد داده دستش کند چون دلش پیش میران است و علی رغم تلاش هایش نمی تواند میران را فراموش کند.
جهان که تحمل ازدواج پسرش با ریان را ندارد به هازار می گوید: «داری قهوه می خوری و حق داری خوشحال باشی! دخترت دارد ازدواج می کند. ولی زندگی من جهنم شده. قرار بود خانواده ات را برداری و از اینجا بروی. » نصوخ سر می رسد و می گوید: «هیچ کس حق ندارد از این خانه جایی برود. » و رو به جهان می گوید: «پسر تو با این که می داند ریان او را دوست ندارد آماده ازدواج با او است. » جهان فریاد می زند: «ریان لیاقت آزاد را ندارد. » نصوخ می گوید: «دشمن می خواهد ما از هم بپاشیم و من اجازه نمی دهم. » سپس جهان را به گوشه ای می برد و می گوید: «تو فکر می کنی که اجازه می دهم نوه ام با ان دختر هرزه ازدواج کند؟ قرار است بعد از حنابندان او را بدزدند و از پرتگاه پرتش کنند. همه فکر می کنند که ریان خودکشی کرده و همه چیز ختم به خیر خواهد شد. » جهان اعتماد کرده و سکوت می کند.

خلاصه قسمت 40 سریال هرجایی

فیرات از دیدار با ریان برای میران صحبت می کند: «این دختر را رها کن. او اعتمادی به تو ندارد. امیدی به او نیست. » میران قبول نمی کند، به اتاقش می رود و سنگی از آن خارج کرده می گوید: «اگر من با او صحبت کنم او به من اعتماد می کند. » عزیزه فیرات را به اتاقش صدا می زند و می گوید: «می دانم میران از تو خواسته مصادره اموال شاداغلوها را لغو کنی. حال او خوب نیست. او با قلبش تصمیم می گیرد و چون تو از جان و مال ما محافظت می کنی اموال همینطور به اسم تو خواهد ماند. اگر میران به تو اعتراض کرد با او مقابله کن. » فیرات می گوید: «معافم کنید. من نمی خواهم با میران درگیر شوم. » عزیزه می گوید: «این تصمیم من است. اگر سرپیچی کنی تو و مادرت را نمی بخشم. » سلطان حرف های آنها را گوش می دهد و به فیرات می گوید: «تو فقط خدمتکار هستی. حد خودت را بدان. این اموال دست تو امانت است. » فیرات می گوید: «من از عزیزه دستور می گیرم. او به گردن من و مادرم حق دارد. »
یارن، گونول را سر کوچه ملاقات می کند و به او مژده می دهد که دو روز دیگر حنابندان آزاد و ریان است و ادامه می دهد: «این تصمیم پدربزرگم است. کسی نمی تواند آن را به هم بزند. » گونول خوشحال به خانه برمی گردد.
ریان به ملیکه می گوید: «اگر میران متاهل هم نبود باز فرقی نمی کرد. زخم هایی که او به من زده قابل بخشش نیست و ربطی به ازدواج او با گونول ندارد. » در همین حال نگارآنا جعبه ای را به ریان می دهد. ریان داخل آن سنگی به همراه یادداشتی پیدا می کند که میران نوشته: سنگ ها هم حافظه دارند. اگر ما هم فراموش کنیم آنها فراموش نمی کنند. ریان یاد روزی می افتد که با میران به گردش رفته بود. این سنگ به پای ریان خورده بود و به میران گفته بود: «این سنگ را پیش خودت نگه دار چون شاهد خوشبختی ماست. اگر ما فراموش کنیم سنگ فراموش نخواهد کرد. » میران قول داده بود که تا همیشه با ریان خواهد ماند. ریان سخت متاثر می شود.
میران کنار در عمارت شاداغلو ایستاده و چشم از در برنمی دارد تا شاید لحظه ای ریان را ببیند. برایش مهم نیست که کسی او را آنجا ببیند. هازار از راه می رسد و با خشم به طرف او می رود و می گوید: «چرا دست از سر دختر من برنمی داری؟ » میران می گوید: «فقط می خواهم ببینمش. » هازار فریاد می زند: «تو ذوق دختر من را از بین بردی. اگر مادرت زنده بود هرگز تو را نمی بخشید. » میران فریاد می زند: «اسم مادر من را به زبان نیاور. » هازار می گوید: «روزی حقیقت روشن خواهد شد و تو پشیمانتر از همه خواهی بود چون نه من و نه دخترم هرگز تو را نمی بخشیم. » میران دوباره ناامید برمی گردد اما درد عشق را با تمام وجود حس می کند و از ته دل فریاد می کشد.

خلاصه قسمت ۴۱ سریال هرجایی: میران به فیرات می گوید که چند روز است نتوانسته ریان را ببیند و باید هرطور شده او را ببیند. فیرات با نگرانی به او می گوید: «خودت را از بین خواهی برد. ریان اشتباه متوجه شده است. آنقدر دروغ گفته ای که دیگر به تو اعتماد ندارد. حق هم دارد. » میران می گوید: «ولی وقتی اولین بار دیدمش و عاشقش شدم واقعی بود. قلبم به من دروغ نمی گوید. »

خلاصه قسمت ۴1 سریال هرجایی

در عمارت شاداغلو، هازار نتوانسته با ازدواج ریان و آزاد کنار بیاید. زهرا برای آرام کردن او می گوید: «آزاد انقدر آدم خوبی است که مطمئنم عشقش در قلب ریان بالاخره شکوفه می زند. » در همین لحظه برق های عمارت می رود و ریان از اتاقش بیرون می آید که ناگهان کسی او را عقب می کشد. او میران است و گل سری را که سالها پیش از موهای ریان به زمین افتاده بود و او از همان موقع عاشق ریان شده بود را در دستش می گذارد. ریان گل سر را می شناسد و میران ادامه می دهد: «من همه چیز را درست خواهم کرد و تو دوباره به من اعتماد خواهی کرد. فقد با من بیا. » ریان می گوید: «به عنوان چه کسی با تو بیایم؟ بگرد پیش زنت. » سپس عکس عروسی گونول و میران را نشانش می دهد.
میران با قدم های سنگین و حرص فراوان وارد عمارت اصلان بی می شود و به گونول می گوید: «طلاقت می دهم. بهت گفته بودم نباید حرفی درمورد ازدواجمان به ریان بزنی. » گونول به پایش می افتد و گریه کنان فریاد می زند: «به خاطر دختری که فردا حنابندانش است می خواهی من را طلاق بدهی. » میران ناباورانه او را نگاه می کند و از خانه خارج می شود. گونول فورا جلوی فیرات را می گیرد و با خواهش به او می گوید: «تنها کسی که می تواند میران را منصرف کند تو هستی. » فیرات غمگین می گوید: «ولی قلب او برای کسی دیگری است و کاری از دست من برنمی آید. »
در عمارت شاداغلو، آزاد که از شادی در پوست خود نمی گنجد درهای عمارت را باز می کند و می گوید: «امروز روز عروسی من است. همه شهر باید این را بدانند. » جهان و هاندان هردو با خشم به پسرشان نگاه می کنند. از طرفی هازار به طرف اتاق ریان می رود تا به او بگویدکه پدر واقعی اش نیست. آزاد که قصد عمویش را فهمیده به او می گوید: «خودت می دانی که چقدر ریان را دوست دارم. او مثل سابق کنار ما می ماند و دهان مردم هم از طرفی بسته می شود. » هازار او را در سکوت در آغوش می گیرد.
سلطان به عزیزه می گوید: «اگر میران گونول را طلاق بدهد من هم به او خواهم گفت که هازار بی گناه است و پدر و مادرش را نکشته است. » عزیزه جواب می دهد: «شاید طلاق به نفع دخترت باشد. »
میران با شنیدن خبر عروسی ریان باز هم به هم ریخته و حرفی نمی زند و فیرات که نگران حال او است به او قول می دهد که کمکش کند.
در عمارت شاداغلو عروسی شروع شده و آزاد به همه خوش آمد می گوید. و از طرفی هم از پدربزرگش که راضی به این ازدواج شده است تشکر می کند و به پدرش که با خشم به او نگاه می کند می گوید: «من با این ازدواج به کسی بی حرمتی نکردم و عذاب وجدان هم ندارم. » نصوخ با نگاهش به جهان می فهماند که همه چیز طبق نقشه پیش خواهد رفت.
ریان زیبا و موقر با لباس حنابندان از جلوی آزاد رد می شود و آزاد عاشقانه به او چشم می دوزد. گل دست ریان را می گیرد و او را تا دم در عمارت می برد تا چیزی نشانش دهد. میران با اسب سفیدی که عروس را با آن می برند منتظر او است. میران به محض دیدن ریان دست او را می گیرد و می گوید: «نمی توانی جزمن برای مرد دیگری به دستت حنا بزنی. » ریان می خواهد فریاد بزند که میران دستش را روی دهان او می گذارد و می گوید: «اگر آزاد یا پدرت بیایند یا آنها کشته می شوند یا من و خون و خونریزی می شود. » و او را روی دوشش می اندازد و سوار اسب می کند. ریان کمک می خواهد و فریاد می زند. ملیکه به طرف در می رود و آزاد صدای او را می شوند و با عجله خودش را می رساند ولی کار از کار گذشته و میران چهار نعل می تازد.

خلاصه قسمت ۴۲ سریال هرجایی: آزاد سریع خودش را به کوچه می رساند اما جز شال ریان که در کوچه افتاده چیزی نمی بیند و فریادی از ته دل می کشد. گل می گوید: «میران با اسبش آبجی مرا با خود برد. » آزاد با خشم فریاد می زند: «نمی گذارم ریان را مال خودش کند. »
نصوخ هم که فکر می کند ناپدید شدن ریان کار آدم های اوست به حنیفه می گوید که مهمان ها را از در پشتی راهی کند. هازار و جهان که از سرو صدای زیاد به کوچه آمده اند متوجه قضیه می شوند و هازار از ناراحتی به خودش می پیچد. نصوخ که تازه از جریان باخبر شده است از این که ریان هنوز هم زنده است حرص می خورد. جهان می گوید: «این دختر را رها کنیم برود. تا وقتی او هست خانواده ی ما آرامش نخواهد دید. » هازار با عصبانیت به او چشم می دوزد سپس سوار ماشینش می شود تا ریان را برگرداند. نصوخ و جهان و هم به دنبال او می روند. آزاد هم که تحملش تمام شده اسلحه اش را برمی دارد و به طرف عمارت اصلان بی می رود.

خلاصه قسمت ۴2 سریال هرجایی

ریان سعی می کند از دست میران فرار کند اما او نمی گذارد و با هم بحث می کنند میران هم او را به زور به داخل ماشین می فرستد سپس با فیرات تماس می گیرد و می گوید که کار تمام شد و می خواهند بروند. فیرات هم می گوید که جلوی شاداغلوها را گرفته تا نتوانند تعقیبشان کنند. اما هازار فیرات را از ماشین بیرون می کشد و جای میران را می پرسد. فیرات می گوید: «اگر از تو می ترسیدیم که این کارها را نمی کردیم. » هازار با گوشی فیرات به میران زنگ می زند و میران می گوید: «دنبال ما نگرد ما به جای دوری می رویم. » سپس گوشی اش را خاموش می کند. هازار به ناچار اسلحه را به طرف فیرات می گیرد و قسم می خورد که شلیک خواهد کرد اما نصوخ و جهان از راه می رسند و از او می خواهند که آرام باشد هازار هم به تلخی گریه می کند.
ریان در ماشین به میران می گوید: «چطور می توانی عین خیالت نباشد در حالی که دوستت در خطر است؟ » میران می گوید: «پدرت را می شناسم به خاطر تو شلیک نخواهد کرد. » ریان می گوید: «پس میدانی که پدرم نمی تواند قاتل باشد و آدم بکشد. »
آزاد وارد عمارت اصلان بی می شود و جریان را به عزیزه می گوید و ریان را می خواهد و وقتی می بیند توسط آدم های عزیزه محاصره شده گونول را گروگان می گیرد و می گوید تا ریان را ندهند گونول را پیش خودش نگه خواهد داشت. و می رود. سلطان فریاد می زند و تا عمارت شاداغلو می دود و یقه ی هاندان را می چسبد و هاندان می گوید: «پسر من به دختر تو آسیبی نخواهد زد. » و او را از عمارت بیرون می کند. زهرا به سمت سلطان می رود و می گوید: «حال تو را می دانم. می توانی خانه را بگردی اما دخترت اینجا نیست. » سلطان با ناامیدی برمی گردد.
عزیزه ناراحت و پریشان است و با خود می گوید: «اگر گونول طوریش بشود شاداغلوها را با خاک یکسان خواهم کرد. » الیف به او می گوید: «مواظب باش اگر بلایی سر آزاد بیاوری گونول به خطر خواهد افتاد. » در همین ححال فیرات نگران از راه می رسد و عزیزه از سر و صورت خونی و زخمی او می فهمد که به میران کمک کرده است و سرزنشش می کند و می گوید که هرطور شده میران را پیدا کرده و برگرداند.
آزاد گونول را در پارکینگی زندانی می کند و می گوید: «هر بلایی سر ریان آمد سر تو هم خواهد آمد تا بفهمید ریان چه کشیده است. میران باید بفهمد دختر دزدیدن یعنی چه! » گونول از ترسش به شدت جیغ می کشد.
ریان با گریه از میران گله می کند و می گوید: «از تو می ترسم و نمی دانم بلای بعدی ای که می خواهی به سرم بیاوری چه است. » میران ناراحت می شود ولی به او می گوید: «باید باورم کنی و بدانی که هرچه که توکشیدی من را هم ناراحت کرده است.

خلاصه قسمت ۴۳ سریال هرجایی: میران ماشین را نگه می دارد تا ریان هوایی تازه کند. ریان می گوید: «الان خودت هم نمی دانی می خواهی چه کار کنی! فقط به خاطر این که تو نخواسته ای چیزی تمام بشود. » میران می گوید: «هیچ چیز آنطور که فکر می کنی نیست. » و یاد مردانی می افتد که نصوخ اجیر کرده بود تا بعد از عروسی ریان او را بکشند ولی چیزی به ریان بروز نمی دهد. ریان موقع سوار شدن به ماشین می گوید: «هرجا بخواهی می توانی جسم من را بکشانی ولی قلب و روح من در آن کلبه ی خرابه جا مانده است. »

خلاصه قسمت ۴3 سریال هرجایی

آزاد شال ریان را نشان گونول می دهد و می گوید: «تنها چیزی که از ریان برایم مانده همین است. وقتی شوهرت او را برگرداند تو هم آزاد خواهی شد. » گونول همچنان گریه می کند و آزاد ادامه می دهد: «وقتی شوهرت ریان را به ان روز انداخت تو دلت به حالش سوخت؟ با میران همکاری کردی و یک بی گناه را له کردید ولی من به این انتقام شما پایان خواهم داد. »
میران به پمپ بنزین می رسد و به ریان می گوید: «به تو گفته بودم سرنوشت ما یکی شده و باید کنار هم باشیم. من همه چیز را به جان خریدم و برنمی گردم. » و ریان را مجبور می کند لباس حنابندانش را دربیاورد و لباس دیگری بپوشد و به او می گوید: «غیر از حلقه ی من نباید انگشتری در دستت باشد. » ریان را دوباره سوار ماشین می کند و می رود تا پول بنرین را حساب کند. ریان از فرصت استفاده کرده و فرار می کند و سوار کامیونی می شود که بار سبزی دارد. میران وقتی چشمش به اتومبیل خالی می افتد از مسئول آنجا می خواهد دوربین آنجا را بازبینی کند و می فهمد که ریان سوار کامیون شده و به سرعت دنبال کامیون می رود. راننده کامیون متوجه صدایی می شود و برای بررسی به پشت کامیون می رود و ریان را پیدا می کند. ریان از دست او فرار می کند اما مرد که قصد دست درازی دارد موفق می شود او را بگیرد. میران کامیون را پیدا می کند و به صدای جیغ ریان خودش را به راننده می رساند و با مشت و لگد به جان او می افتد. ریان گریه کنان مانع او می شود. میرام او را در آغوش می گیرد و می گوید: «اگر بلایی سرت می آورد چه می شد؟ به تو گفته م اگر تو نباشی من هم نیستم. » و اشک های ریان را پاک می کند و می گوید: «نمی گذارم کسی به تو صدمه بزند. »
هازار دیوانه وار همه جا را می گردد ولی خبری از میران نیست. جهان می گوید: «باید برگردیم. من نگران پسرم هستم کاری دست خودش ندهد. » و رو به هازار می گوید: «قرار بود خانواده ات را برداری و بروی و ماندی و خواستی دخترت را قالب پسرم کنی. نتیجه اش این شد! » هازار فریاد می کشد: «این چه کینه ای است که تو به من داری؟ داری جگر من را با این کینه آتش میزنی! » نصوخ مانع دعوای آنها می شود و همان موقع آزاد به هازار زنگ می زند و می گوید: «کاری کرده ام که آن میران عوضی ریان را با دستان خودش تحویل بدهد. گونول را دزدیده ام! » هازار ناباورانه می گوید: «عموجان! تو را به خدا دیوانگی نکن. » آزاد گوشی را قطع می کند و نصوخ و جهان بهت زده به هازار خیره می شوند.
آزاد از گونول می پرسد: «تو باید خبر داشته باشی که شوهرت ریان را کجا برده؟ » گونول می گوید که از چیزی خبر ندارد. و ادامه می دهد: «من اهمیتی برای او ندارم اما دختری را که دو روز پیش شناخته به من ترجیح داده است. » آزاد پوزخندی می زند و می گوید: «چه انتظاری داری وقتی برای شوهر خودت خواستگاری کردی! شما همگی دیوانه اید و من به دیوانگی این خانواده پایان خواهم داد. »

امتیاز کاربران: ۱.۳۵ ( ۱ رای)
برچسب ها

وبگردی

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن