سریالسریال ایرانی

خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال ستایش ۳

سریال ستایش ۳ به کارگردانی سعید سلطانی از بیست و سوم شهریور ماه از شبکه سه سیما در حال پخش است. هر شب پس از پخش خلاصه جزئی و مهم هر قسمت از سریال در این پست قرار داده می شود.

خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال ستایش ۳

 

خلاصه داستان تمام قسمت های سریال ستایش ۳

خلاصه قسمت اول: فردوس به دنبال وکیل برای بازپس‌گیری اموالش است و..

در قسمت اول فصل سوم سریال ستایش حشمت فردوس که تمامی مال و منال اش را توسط پسر بزرگش صابر و عروس اش از دست داده است، به دنبال وکیل زبر دستی است تا بتواند اموالش را پس بگیرد.

خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال ستایش ۳

محمد نوه او، پسر طاهر نیز در این راه با او همراه است تا پدر بزرگش تنها نباشد. ماه ثنا یا همان ستایش نیز با گرفتن خانه در تهران قصد جا به جایی دارد و قرار است از رامسر به تهران بیاید.

 

خلاصه قسمت دوم: حشمت فردوس به دنبال ایجاد کسب و کار جدید در میدان است…

خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال ستایش ۳

درقسمت دوم فصل سوم از فیلم ستایش حشمت فردوس هرروز به یاد کودکی خود در پارکی که قبلا درآن مکان کار می کرد می نشست؛ماه ثنا یا همان ستایش برای فروختن وسایل خانه اش با محمد پسرش راهی رامسر شد بعد از فروخت وسایل وبرگشتن حشمت فردوس به محمد که نوه اش میشد تماس گرفت و به اون گفت که برای خرید محصول به باغ در رامسر می رود که انجا متوجه می شود صابر پسر بزرگ او همه محصول باغ را خریده…

 

خلاصه قسمت سوم: حشمت فردوس و محمد که برای خرید محصول پرتقال به رامسر رفته بودند متوجه شدند که صابر به همراه پدر زن خود که قبلا نوچه حشمت فردوس بوده است تمامی محصول باغ های اطراف را خریده اند؛

محمد به همراه حشمت برای خوردن غذا به رستورانی می رود آنها درحال خوردن غذا خود بودند که نوچه قبلی حشمت فردوس یا همان پدر زن صابر وارد می شود و با حشمت فروس وارد بحث می شود و از اذیت هایی که قبلا حشمت به ان وارد کرده بود صحبت کرد و گفت من همه محصول رامسر را خریده ام و کاری از دست شما بر نمی اید .حشمت فردوس عصبانی همراه محمد سوار تاکسی شدند و درحال برگشت به تهران بودند که ناگهان یک کارگر (علی مراد)که قبلا برای حشمت فردوس کار می کرد است، ماشین را نگه داشت و حشمت و محمد را به زور برای شام به خانه خودش برد و در راه به حشمت فردوس گفت که من پرتقال باغم را نفروخته ام حشمت که گفت بی فایدس تنها یک باغ ؛ علی مراد به حشمت گفت که موقعه شام صحبت می کنند؛موقع شام عده ای از انها که محصول باغ خود را نفروخته بودند دور هم جمع کرد و حشمت فردوس خوشحال به تهران برگشت در پی گشتن سردخانه برای محصول خود بود که شاکی از چک برگشتی که صابر به اسم حشمت داده بود برگشت می خورد و پلیس برای دستگیری حشمت؛حشمت را بازداشت کردند .دادگستری بعد از بازپرسی برای حشمت بازداشت می نویسد ؛حشمت بعد از خواهش از مامورین انجا به علی مراد زنگ می زند و داستان را برایش تعریف می کند و از علی مراد می خواهد که محصول خودش و بقیه را به هرکی که میخواهد بفروشد؛اما علی مراد اصرار میک ند که سند را به زندان می اورد تا محصول را به حشمت بفروشد…

 

خلاصه قسمت چهارم: حشمت فردوس که در زندان به سر می برد محمد را مسئول بستن قرارداد تحویل و فروش مرکبات می نماید.

خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال ستایش ۳

حشمت فردوس که به زندان افتاده است …پری سیما همسر صابر در دفتر خود نشسته بود که مردی ب اجبار وارد اتاق کار او می شود، مرد برادر اسناد رسمی بود که قبلا صابر و پری سیما سر حشمت فردوس کلاه گزاشته بودند . پری سیما که لحن بدی داشت او را به بیرون راهنمایی کرد ولی مرد صدای ضبط شده قبلا صابر و همسرش را در گوشیش داشت و طلب پول کرد. پری سیما با لحن بد به اون گفت که تو اخاذ هستی و این صدا صدای من نیست ولی مرد شماره خود را گذاشت و گفت ۳روز فرصت داری بهش فکر کنی وگرنه صدا را برای حشمت فردوس می برم؛ محمد به دنبال چاره ای است که پول پدر بزرگ را از همکارا و دوستان خود حشمت بگیرد و چک حشمت را تصویه کند تا از زندان بیرون اید. دوست فردوس به زندان برای ملاقات و گره گشایی کار حشمت فردوس رفته است؛ او به حشمت فردوس پیشنهاد گلریزان برای پاس شدن چک هایش داد، حشمت فردوس عصبانی پیشنهاد او را رد می کند و میگوید: موندن تو زندان برای من گوارا تر است… محمد که به خانه آمد همه داستان را برای مادرش تعریف کرد در همان حین بودند که علی مراد به گوشی حشمت که دست محمد بود تماس می گیرد و به تهران می آید؛ محمد سند قرار به زندان می برد حشمت فردوس خوشحال از کاری که علی مراد کرده است، محمد دنبال انبار برای کمک به پدربزرگ خود است،روی ماشین جدید صابر فحش نوشته بودند..

 

خلاصه قسمت پنجم: عروس حشمت فردوس کسی را که علیه او مدرک داشت، با دادنِ خانه و ماشین اجیر می کند تا صابر فردوس را بکشد و…

خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال ستایش ۳

پری سیما به آن مرد که صدای ضبط شده اش را داشت تماس گرفته است و از او خواست که فردا برای صحبت به خانه او بیاید؛ عمه پری سیما یا همان زن سابق صابر با خدمنکار او در آشپزخانه در حال صبحانه دادن به او بود پری سیما خدمتکار را برای نظافت و از سر خود باز کردن او را به جای دیگه خانه فرستاد. وقتی که مرد به خانه پیش پری سیما آمد باهم صحبت کردند و مرد گفت: که در قبال ضبط صدا من به اندازه خرید یک ماشین از شما پول می خواهم ؛پری سیما که نقشه های دیگری در سر داشت به او می گوید من در قبال کشتن صابر به او ماشین و خونه می دهد. در همین حین زن اول صابر (سیما تیرانداز) صدای پری سیما و آن مرد را می شنود در حین برگشتن با ویلچر بود که ویلچر گیر می کند و برادر او پدر پری سیما کمکش می کند و در اشپزخانه درباره گذشته صحبت می کند و به خواهرش می گوید دلت برای صابر و حشمت نسوزد ، ستایش یا همان ماه ثنا درحال پخت آش نذری برای آزادی حشمت فردوس بود که زنگ در می خورد و خانوم همسایه با کاشه شله زرد نذری وارد می شود. ماه ثنا هم برای برگرداندن کاسه برای آنها آش نذری خود را درآن ریخت و برای خانوم مظفری یا همان همسایه اش برد بعد از خوردن آش به خانه ماه ثنا آمد و ماه ثنا به خانم مظفری گفت که قبلا آشپزخانه داشته است خانوم مظفری به اصرار ماه ثنا را تا مسجد محل میبرد…

 

خلاصه قسمت ششم: ماه صنا بابت پخت و پز غذای نذری به عنوان آشپز به مسجد محل معرفی می شود.

خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال ستایش ۳

ستایش بوسیله همسایه اش خانم مظفری به مسجد محل برای آشپزی برای نذری یا مراسم در مسجد معرفی شد. خانوم مظفری در خانه خود مراسم روضه برپا کرده بود و از ستایش خواست که برای آشپزی و برای معرفی کار و آشپزی آن به بقیه برای روضه غذا درست کند. محمد برای بازدید سردخانه پیش حاجی(دوست حشمت فردوس)رفته است .وقتی حاجی برای محمد از سختی های کار مرکبات توضیح داد محمد عصبانی شد که من این کارها رو بلد نیستم و سر در نمی آورم. خانوم مظفری یک پسر دارد که هنوز ازدواج نکرده است .وقتی ستایش از در خارج می شد تا به خانه برود با پسر خانوم مظفری رو برو می شود حرف های او ستایش را یاد طاهر انداخت؛ محمد به زندان می رود تا به حشمت بگوید که از پس کار بر نمی آید اما حشمت فردوس به او می گوید که از پسش بر می آید و در قبال ضرر اگر یاد بگیرد عیبی ندارد، خانوم مظفری همراه با دختر برادرش به دنبال ستایش آمده اند تا برای نذری مسجد آن را ببرند، وقتی ستایش پیاده می شود خانوم مظفری به دختر برادرش میگه که آیا زن خوبی است برای داداشم یا همان پدر تو …ستایش ب مسجد می رود و با کمک آشپزها آشنا می شود که قرار است برای ۳۰۰نفر نذری درست کند .حاجی به محمد گفته است که بهتر است خودت به رامسر بروی برای دادن قرارداد به علی مراد…

 

خلاصه قسمت هفتم: محمد راهی رامسر می شود و ماه ثنا پشتش اب میریزد. ماه ثنا درحال کشیدن نذری برای مسجد بود که خانوم مظفری آمد و گفت دوتا غذا به او بدهد و به ستایش گفت که برایش خواب ها دیده است.

 

ماه ثنا که یه مدت است حال دل آرامی ندارد بیشتر مواقع با عکس طاهر صحبت می کند .محمد که هنوز به رامسر نرسیده است با تلفن حاجی خودش را سریع به تهران می رساند. محمد به میوه و تره بار تزد حاجی می رود.طلبکارهای آقای فردوس پیش حاجی آمده اند.حاجی چک آنها را گرفته و پول انها را به آنها پس داده است و از هر کدام از آنها رضایت نامه می گیرد .آقای کسمایی همان است که حشمت را به زندان انداخته است که در رامسر است و قرار است فردا به تهران بیاید. حاجی به محمد می گوید که به زندان برود و خبر آزادی را به حشمت بدهد . پدر پری سیما از موضوع چک ها با خبر شده است و به پری سیما گفت و او خیلی نگران و مضطرب تر از قبل شده است. پری سیما نگران این است که صابر از برگشتن حشمت فردوس با خبر شود. محمد به زندان می رود و خبر را به حشمت می دهد و حشمت به محمد می گوید که من کار حاجی را تلافی می کنم و زیر دین کسی نمی مانم. پری سیما با مرد قاتل در پارک قرار می گذارد و به او می گوید که همین امشب باید صابر را بکشد. امشب تولد صابر است پری سیما برای تولد صابر به ساعت فروشی می رود و در صحبت با صابر به او می گوید که باید به یک انبار سر بزند که در خارج از تهران است .پری سیما که می بیند هوا تاریک شده است با صابر تماس می گیرد و می گوید که در انجا گیر افتاده است هرچه همسر قبلی داد می زند که صابر نرود فایده ندارد و صابر سوار ماشین می شود و به سمت خارج تهران می رود و مرد او را با ضربات چاقو می کشد و بعد از آن با پری سیما تماس می گیرد  حاجی برای آزادی حشمت به زندان آمده است و بعد از حرف زدن با محمد به او میگوید که صابر را کشته اند و از او میخواهد که مراقب حشمت فردوس باشد. حشمت آزاد شد و با حاجی و محمد به خانه رفت…

 

خلاصه قسمت هشتم: حشمت فردوس از زندان آزاد می شود ولی با خبر می شود که صابر کشته شده است…

حاجی و حشمت فردوس و محمد بعد از آزادی در رستوران درحال خوردن غذا هستند حاجی به محمد اشاره می کند که بحث صابر را نگوید. حشمت که از صابر داشت بد می گفت حاجی اصرار می کرد که از صابر بد نگوید و از این داستان خود حشمت متوجه مردن پسرش می شود. او از همان جا به کلانتری می آید تا متوجه شود که داستان از چه قرار است. در خانه حشمت ختم برای صابر گرفته اند و پلیس برای سوال های بیشتر به خانه آنها آمده است و پری سیما خودش را به حال بد زده است. محمد داستان مرگ صابر را به ماه ثنا گفته است و حال او هم بد است. حالا پلیس برای پرس و جو های بیشتر پیش حشمت فردوس هم آمده است .در مراسم خاکسپاری صابر حشمت فردوس بالای سر خاک پسرش حاضر می شود. ماه ثنا به مسافرخانه رفته تا حشمت فردوس را راضی کند تا به خانه آنها بیاید…

 

خلاصه قسمت نهم: پلیس با تحقیقات در پی کشف قاتل صابر است.

ستایش به مسافرخانه که حشمت فردوس و محمد بود رفته است تا حشمت را به خانه خود بیاورد.با حرفهای که بین انها گذشت ستایش متوجه این شد که محمد دیگر بزگ شده و مردی شده است.حشمت به کلانتری رفته است تا اطلاعات درباره مرگ پسرش را بداند و به سرگرد بگوید که دشمن اصلی صابر زنش است(پری سیما). خانوم مضفری از ستایش خاسته است که به خانه او برود وقتی ستایش به خانه مضفری میرود برادر و دختر برادر خانوم مضفری در انجا بود بعد از تعریف کردن از ستایش،ستایش برای اشپزی باید به خانه یکی دیگه از همسایها برود که در راهرو باز با مهدی پسر خانوم مضفری روبرو میشود و باز یاد طاهر میکند.جناب سرگرد به خانه صابر امده برای پرس وجوی بیشتر و نشان دادن پرینت تماسهای پری سیما.جناب سرگرد پری سیمارا برای پرس و جوی بیشتر به کلانتری میخاند

 

خلاصه قسمت دهم: پس از قتل صابر فردوس، پلیس، عروس فردوس و مردی را که عامل اصلی قتل بود، جلب می‌کند و آنان را مورد بازپرسی قرار می دهد…

خلاصه قسمت یازدهم: دادگاه به نوه‌های حشمت فردوس اختیار می ‌دهد که در منزل پریی سیما زندگی کنند…

خلاصه قسمت دوازدهم: مشخص می شود که ۴۰۰ میلیون بدهی حشمت فردوس را ستایش پرداخت کرده است…

خلاصه قسمت سیزدهم: حشمت به منزل ستایش می رود و پس از گلایه کردن، با صحبت‌های او آرام می شود و…

خلاصه قسمت چهاردهم: خانم مظفری از ستایش برای برادرش خواستگاری می ‌کند و…

خلاصه قسمت پانزدهم:‌ نازگل با رضایت فردوس عقد می کند…

خلاصه قسمت شانزدهم:‌ حشمت فردوس به فکر تجارت جدیدی است..

 خلاصه قسمت هفدهم:صفایی در می یابد که پری سیما به دختر خواهرش مواد مخدر می رساند

خلاصه قسمت هجدهم : در قسمت هجدهم سریال ستایش حشمت فردوس به همراه محمد به رامسر می روند و تعداد کمی پرتقال از باغ خانم بزرگ می آورند که برای نمونه به ابو خالد تاجر عرب نشان دهند.

حشمت فردوس پرتقال را در جعبه تزئینی می گذارد و به هتلی که ابوخالد برای تفریح و تعطیلات به ایران آمده است می برد. ابوخالد با آنها دیدار می کند و می گوید فقط برای تفریح آمده ام و اصلا معامله نمی کنم. حشمت فردوس می گوید من که برای معامله نیامده ام فقط برای شما هدیه آورده ام. ابو خالد با کلی تعجب و دلهره جعبه را باز می کند و پرتقال را می بیند و می گوید این چیست؟ فردوس پرتقال را پوست می کند . ابو خالد وقتی پرتقال را می خورد می گوید هر چی از این پرتقال ها هست من میخرم و…

فردوس و محمد باز هم راهی رامسر می شوند اما داماد خانم بزرگ می گوید او با هیچکس دیدار نمی کند و حشمت فردوس می گوید خودت خواستی من را وارد قضیه ای کنی که دلم نمی خواهد و رو به داماد خانم مظفری می گوید اگرد دلت نمیخواهد بادها خبر برای همسرت ببرند که چه کارهایی پنهانی انجام می دهی پس یک قرار بگذار که خانم بزرگ را ببینم و…

داماد از ترس لو رفتن کارهایش مقدمات دیدار حشمت فردوس با خانم بزرگ را فراهم می کند.

خلاصه قسمت نوزدهم : در قسمت نودهم سریال ستایش حشمت فردوس با خانم بزرگ (اکرم محمدی) دیدار کرد در ابتدای دیدار این دو با هم بحث کردند و فردوس با روش همیشگی کاری کرد که خانم بزرگ رضایت دهد و پرتقال ها را به او بفروشد.

در سکانسی دیگر از سریال غلومی مواد فروش به خانه حمید راننده پری سیما آمد و از او طلب پول کرد که چرا شما داشته یاشید و من نداشته باشم

غلومی که اینطور دید شماره فردوس را از یکی از کارگران میوه فروشی گرفت و با فردوس تماس گرفت که ماجرای برادر حمید که در دفتر خانه کار میکرده و.. لو دهد اما فردوس راضی به صحبت با او نشد.

پارت دیگر از سریال اختصاص داشت به کلاس گفتار درمانی برای انیس. برادر انیس برای خواهرش استاد گرفته بود که خواهرش بتواند باز هم صحبت کند. پری سیما دستور قتل غلومی را به حمید داد و وعده آپارتمان ۱۰۰ متری و همچنین اگر انیس زبان کند او را نیز بکشد تا ماجراهای رخ داده را لو ندهد.

خلاصه قسمت بیستم : غلومی توسط راننده پری سیما کشته می شود…

خلاصه قسمت بیست و یکم: در این قسمت حشمت فردوس به همراه محمد به اداره آگاهی رفتند و فردوس نیز تحت بازجویی قرار گرفت و سوالاتی در خصوص غلومی از وی پرسیده شد. پس از پاسخ سوالات رئیس اداره آگاهی به سرگرد گفت حرفایش به نظر درست می آمد ولی اگر یکی از حرف هایش دروغ باشد و… باید فردوس را تحت نظر بگیری.ممکن است نفر بعدی که به لیست کشته شدگان اضافه شود انیس باشد.

فردوس پس از پاسخگویی به سوالات با محمد به سمت بندر رفتند و قرار شد با لنج پرتقال ها را به دبی و به دست ابوخالد برسانند اما دریا طوفانی شد و در معرض غرق شدن قرار گرفتند و ناخدا دستور داد پرتقال ها را به دریا بریزند.

محمد و فردوس به تهران بازگشتند و ستایش یک چک به فردوس داد که به خانم بزرگ بدهد.

باز هم محمد و فردوس راهی رامسر و خانه خانم بزرگ شدند که خانم بزرگ رقم چک را دید تعجب کرد و گفت سودم چه می شود که فردوس گفت پرتقال ها نرسید. خانم بزرگ چک را به آنها بازگرداند و فردوس گفت همانطور که من در سود سهیم بودم در ضرر هم باید باشم

به آنها گفت به هتل بروند و استراحت کنند و سپس بازگردند که با آنها دوباره همکاری کند…

خلاصه قسمت بیست و دوم: در این قسمت حشمت فردوس با خانم بزرگ دیدار می کند و قرار می شود خانم بزرگ اینبار ۲ تن پرتقال به حشمت فردوس بفروشد و به خارج از کشور صادر کنند.

خلاصه قسمت بیست و سوم: در این قسمت رعنا از درد اعتیاد به خود می پیچد و همراه مادرش به پارک می رود و دنبال ساقی می گردد که در این حین از فردی که مواد خرید توسط ماموران دستگیر می شود و انیس نیز زبان باز می کند و می گوید مواد برای من است و به اداره آگاهی می روند و صفایی می آید وثیقه می گذارد تا روز دادگاه رعنا آزاد باشد. به خانه باز می گردند پری سیما وقتی می بیند انیس زبان باز کرده است تصمیم به قتل او می گیرد و به حمید می گوید باید انیس را به قتل برساند وگرنه همه چیز لو می رود.

خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال ستایش ۳

حمید به سراغ دوستان قدیمی اش در زندان می رود و به آنها می گوید می توانند وسایل خانه را بدزند و در ازای آن انیس را در خواب خفه کنند…

خلاصه قسمت بیست و چهارم: در این قسمت صفایی با اسلحه ای کمری وارد خانه شد و به دخترش که با حمید در حال نقشه کشیدن برای قتل انیس بود، گفت: انیس خط قرمز من است اگر او را به قتل برسانی با همین اسلحه جلوی چشمانت خودم را می کشم

پری سیما که موضوع را اینگونه دید به حمید گفت چند روز دست نگه دار. پری سیما پیش انیس رفت و گفت پدرم گفته تو خط قرمزش هستی و به این دلیل نمی توانم تو را به قتل برسانم ولی اگر بخواهی کلامی به پلیس از جریان قتل صابر بگویی دخترهایت را می کشم. صفایی نیز به انیس گفت اگر حرفی به پلیس بزند خودش را جلوی انیس با اسلحه می کشد…

خلاصه قسمت بیست و پنجم: در این قسمت خانم مظفری اصرار دارد که پسرش با دختر برادرش ( آهو) ازدواج کند و مهدی (پسرش) به مادرش می گوید به خاطر اینکه اشک هایت را نبینم قبول می کنم اما دل من، آینده من و… بیخیال
آهو به خانه خانم مظفری می آید و می گوید پدرم از محضر برای عقد وقت گرفته است…
نامزد ستایش در سکانسی دیگر از حشمت فردوس می خواهد که وکالتش را به او و نازگل دهد تا بتواند اموالش را بزگرداند.
خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال ستایش ۳
ستایش نیز در حال جمع کردن وسایل خانه است و می خواهد از آن محله برود.
خانم مظفری در خانه ستایش می آید و ستایش را با عصبانیت به خانه خودشان می برد و تابلویی از تصویر ستایش را که پسرش کشیده به او نشان می دهد و می گوید چند ساعت اینجا بودی که پسرم تابلوی تو را نقاشی کشیده، این تهمت خانم مظفری منجر می شود که ستایش با گریه های سوزناک به پسر خانم مظفری بگوید تو من را با کارت نابود کردی و این کار تو باعث می شود مادرت آبروی من را همه جا ببرد…

خلاصه قسمت بیست و ششم:‌ مهدی و آهو آماده می شوند که خطبه عقد خوانده شود که در این هنگام مهدی درخواست می کند قبل از عقد چن دقیقه ای با آهو صحبت کند مهدی به آهو می گوید من فقط به خاطر مادرم با شما ازدوج می کنم و زمانی که بازهم می خواهد خطبه عقد را جاری کنند آهو به پدرش می گوید من و مهدی احساسی به هم نداریم و فقط به خاطر شما و عمه ازدواج می کنیم که مراسم عقد همانجا به هم می خورد.

مهدی وسایلش را از خانه جمع می کند و پیش دوستش می رود و به مادرش می گوید این خانه امنیت ندارد چرا به وسایل و تابلویی که کشیدم دست زدی خانم مظفری عصبنی می شود و دوباره پیش ستایش می رود و می گوید چرا به پسرم گفتی و…

خانم مظفری ساکت نمی ماند اینبار پیش حاج آقای مسجد می رود و این تهمت ناروا را به ستایش می زند. حاج آقا نیز کار ستایش را به ردی دیگر می سپارد.

خلاصه قسمت بیست و هفتم: خانم مظفری پیش حاج آقای مسجد می رود و با گریه و زاری می گوید طاقت دوری پسرم را ندارم حاج آقا شما با مهدی حرف بزنید برگردد حاج نیز قبول می کند و به نمایشگاه عکس مهدی می رود و با کنایه به او می گوید این تابلوها را با مدل زنده کشیده ای؟ می گوید بله و هردو در با هم به گفتگو می نشینند . حاج آقا از مهدی درخواست می کند به خانه و پیش مادرش برود و از او دلجویی کند. حاج آقا طوری برخورد می کند که باور نمی کنم عکس خانم نادری را خیالی کشیده باشی و به خاطر این کارت که خانم نادری را به خانه آورده بودی و تصویرش را کشیدی دلم شکست و…

از مهدی قول می گیرد با دسته گل فردا به مسجد بیاید و به اتفاق هم به منزل مادرش برای عذرخواهی بروند. مهدی نیز قبول می کند و حاج آقا این نوید را به خانم مظفری می دهد که فردا پسرش بر میگردد. مهدی روز بعد با یک تابلوی نقاشی به مسجد می رود و به حاج آقا می گوید برای شما یک هدیه آوردم

تابلو را به حاج آقا نشان می دهد و آن تابلو نقاشی حاج آقاست. و آنجاست که حاج آقا پشیمان و شرمسار می شود که چرا به خانم نادری تهمت زده است. حاج آقا از این قضاوتش بسار اندوهگین می شود و به خانه خانم نادری می رود که در حال اسباب کشی هستند و آنجا از خانم نادری عذرخواهی می کند. ستایش نیز می گوید شما مثل پدرم هستید و می پذیرم  و…

ستایش به آژانس معاملات می رود که کلید خانه قبلی را تحویل و کلید خانه جدید را بگیرد که در این هنگام چند نفر در حال گفتگو درباره تابلوهای مهدی مظفری هستند و درباره عکس یک زن حرف می زنند و… که ستایش با عصبانیت پیش مهدی می رود و…

خلاصه قسمت بیست و هشتم: ستایش به آتلیه نقاشی مهدی رفته و به او می گوید که فکر نمی‌کردم هنرمندان اینگونه باشند مهدی ستایش را برده و تابلو را نشانش داده است و ستایش پشیمان به خانه بر میگردد حشمت به رامسر رفته است تا از مسافربری کامیون برای بارهای پرتغالش کرایه کند’ اما چون کارکنانش را سری پیش از تهران به بندرعباس فرستاده بود شاکی بوده و بهش می گوید که ماشین ندارد حشمت اما از طریق آشنایت وارد عمل می شود او به حشمت میگوید که ماشین را فقط برای ۱روز بهش میدهد حشمت به علی مراد میگوید که کارکنان را زیاد کند تا یک روزه پرتقالها را بسته بندی کنند شب در کنار اتش حشمت نشسته بود که خانوم بزرگ پیش او امد تا با هم صحبت کنند اما اخرش با هم دیگر دعوایشان میشود و حشمت به خانوم میگوید که بداخلاق و لوس است و خانوم هم به آن می گوید که خودخواه است و قهر می کند می رود.
حشمت فردوس پس از بسته بندی و بار زدن محصولات همراه با کامیون ها با محمد راهی بندر عباس می شوند.

پس از آنکه محمد پسر طاهر فردوس، با پدربزرگش آشنا می شود، کم کم علاقه خاصی بین او و پدربزرگش شکل می گیرد. در فصل سوم حشمت فردوس به همراه نوه اش در پی ساختن دوباره زندگیش می افتد.

خلاصه قسمت بیست و نهم: فردوس و محمد سوار بر لنج وسط دریا هستند و فردوس هنوز هم به خاطر دعوایی که با خانم بزرگ داشته است غر می زند و در این فکر است که چه کسی دعوا را شروع کرده بود. آنها وارد کابین می شوند و فردوس با خیال آسوده از هوای خوب دریا تعریف می کند. در همین موقع هوا طوفانی می شود و باران به شدت می وزد! فردوس که دیگر تحمل شکست برایش سخت شده رو به آسمان فریاد می زند: «خودت گفتی هوامو داری. خودت گفتی. نگفتی؟! مگه من چیکار کردم؟ زندگیمو می خوای؟ جعبه هامو؟ همش مال تو. همه رو بریز تو دریا.

خلاصه قسمت سی ام: در این قسمت حشمت فردوس همراه محمد به خانه خانم بزرگ در رامسر می رود و با خانم بزرگ در خصوص سود میوه ها صحبت می کند. و هدیه ای که برای خانم بزرگ تهیه کرده به او می دهد خانم بزرگ با شوق و ذوق هدیه را باز می کند و می گوید سالهاست از کسی هدیه نگرفته. جعبه را که می گشاید یکه ظرف شیشه ای می بیند و به حشمت فردوس می گوید این چیست؟ فردوس پاسخ می دهد ترشی انبه. و ادامه می دهد برای خریدن این ترشی دو روز بازار را گشتم. فردوس اصرار می کند خانم بزرگ یک قاشق ترشی بچشد.

شب نیز فردوس به همراه محمد و فلاحتی با خانم بزرگ قرار شام دارند که فلاحتی موقع شام به آنها می گوسد شام کنسل است و خانم بزرگ حال و روز خوبی ندارد.

با اصرار فردوس، فلاحتی می گوید خانم بزرگ به ترشی حساسیت داشته و صورتش کهیر زده است.

فردوس برای عذرخواهی پیش خانم بزرگ می رود و از او عذرخواهی می کند و… از خانم بزرگ می خواهد صورتش را که پوشانده مشاهده نماید خانم بزرگ روسری را بر می دارد و می گوید صورتم مثل مس شده که فردوس می گوید صورت مثل مس شما از هر طلایی با ارزش تر است.

مهدی نیز از روحانی محل می خواهد پیش مادرش برود و بگوید تهمت زده و ستایش را نیز خواستگاری کند.

در این قسمت فرمند به پریسیما خبر می دهد که وکلای فردوس خواسته اند که وکالتی که حشمت فردوس به صابر داده است را باطل کندو…

پریسیما نگران می شود و می گوید حتما مدرک محکمی علیه آنها پیدا کرده اند.

پریسیما از حمید می پرسد آیا نسخه دیگری از صدای ضبط شده دست کسی دیگر نیفتاده که حمید اطمینان خاطر می دهد که جای گوشی امن است.

حمید به پری سیما می گوید علاقه ام به شما فقط به عنوان رئیس نیست. پری سیما نیز به حمید می گوید احساس من هم نسبت به شما فقط در حد کارمند و راننده نیست ولی الان وقتش نیست.

پری سیما از انیس می خواهد تا دخترهایش را راضی کند که اموالشان را بفروشند تا حشمت فرودس مال اموال را از چنگشان در نیاورده است و..اما انیس سکوت می کند.

حمید برای اینکه اتفاقی برای پری سیما نیفتد گوشی را از بین می برد…

خلاصه قسمت سی و یکم:  حاج آقا در این قسمت به خانم مظفری می گوید شما اشتباه کرده اید و به خانم نادری تهمت ناروا زده اید و اینکه در حق پسرتان مادری کنید و خانم نادری را برای پسرتان خواستگاری کنید.

خانم مظفری در جواب حاج آقا می گوید داشتم باور می کردم که به خانم نادری تهمت زده ام اما انگار این دختر با پسرم حر هایی زده است که او را فریب داده و…

حاج آقا از خانه خانم مظفری به مسجد می رود و در اتاقش به مهدی می گوید مادرت نپذیرفت و….

مهدی اصرار می کند حاج آقا به خواستگاری خانم نادری برود چرا که او کسی را ندارد.

از حاج آقا انکار و از مهدی اصرار که حاج آقا می گوید باید فکر کنم.

حاج آقا در حیاط منزلش نشسته و به فکر فرو رفته که همسرش نزد او می آید و به همسرش می گوید اگر فکر می کنی برایت قند و شکر می آورم که با چای میل کنید سخت در اشتباهید چرا که قندتان بالاست. حاج آقا به همسرش می گوید فکرم جای دیگر است. همسرش به او می گوید به نتیجه ای هم رسیده ای که حاج آقا می گوید خیر.

حاج آقا بهبودی به همسرش می گوید من بعد از نماز صبح استخاره کردم و جوابش خوب بود. که قرار می شود به اتفاق همسرش به خواستگاری ستایش بروند.

آنها آدرس را از آژانس معاملات می گیرند و با گل و شیرینی به منزل خانم نادری می روند.

ستایش از آنها پذیرایی می کند و آنها می گویند برای خواستگاری آمده اند. ستایش با چهره ای متعجب می گوید خواستگاری!!!

آنها می گویند برای مهدی مظفری آمده ایم از شما خواستگاری کنیم و…

که ستایش جواب نه می دهد و اصرارهای آنها فایده ای ندارد و…

تا اینکه مهدی غمگین پیش دوستش سامان می رود که سامان می گوید باید خودت تماس بگیری.

مهدی موقع شام زمانی که ستایش و اعضای خانواده و داماد و آقای فردوس دور هم جمع شده اند با ستایش تماس می گیرد که ستایش می گوید به خانم والده سلام برسانید و من دیگر آن محل نیستم و راهم دور است و…

که مهدی می گوید موقعی بدی زنگ زدم که ستایش می گوید: بله.

پس از قطع کردن فردوس به ستایش می گوید چرا خانم والده تماس نگرفتند که ستایش در پاسخ می گوید نمی دانم.

سامان به مهدی می گوید فردا ساعت ۱۱ صبح با خانم نادری تماس بگیر و…

 

خلاصه داستان قسمت سی و دوم: در این قسمت نازگل پیش مهدی مظفری می رود و به او می گوید برای مادرم مزاحمت ایجاد نکن و… نازگل حاضر نیست به حرف های مهدی را بشنود و می رود.

ستایش برای خرید میوه به میوه فروشی می رود که مهدی مظفری نیز ستایش را می بیند و خودش روبروی میوه فروشی می ایستد و با ستایش تماس می گیرد. ستایش میوه را حساب و از مغازه بیرون می آید که مهدی می گوید می خواهد چند دقیقه با او صحبت کند که ستایش نمی پذیرد و می گوید می خواهی آبرویم را در این محل ببری و ادامه می دهد نه خودم می خواهم ببینمت نه می توانم. ستایش تلفن را قطع می کند که در حین رفتن پایش در یک چاله گیر می کند و مهدی به سمت ستایش می رود که وسط خیابان تصادف می ند و نقش بر زمین می شود.

ستایش با رنگ و روی پریده به سوی مهدی می رود و او را صدا می زند و افرادی که دور مهدی جمع شده اند از او می خواهند به صحبتش با مهدی ادامه دهد. ستایش نیز مهدی را صدا می زند و او چشم هایش را باز می کند.

او به ستایش می گوید اگر خوب شدم با من ازدواج می کنی؟ ستایش می گوید چیزی نشنیدم دوباره تکرار کن که مهدی می گوید چرا شنیدی.

مهدی به بیمارستان منتقل می شود و ستایش نیز در بیمارستان با حاج آقا بهبودی تماس می گیرد و به منزل می رود.

ستایش بارها با بیمارستان تماس می گیرد و جویای احوال مهدی می شود.

موقع شام فرا می رسد و ستایش سر میز به اعضای خانواده می گوید بعد از شام حرفایی هست که باید به همه شما بگویم. در این حین حشمت فردوس می گوید هرچی قرار است به من بگویی همین الان بگو.

ستایش به فردوس می گوید: من اشتباه کردم که بچه ا را از بچگی برداشتم و فرار کردم شما پدربزرگ خوبی هستین و… فردوس نیز به خود می بالد

و حرف بعدی ستایش در خصوص ازدواجش است به حشمت فردوس می گوید من خواستگار دارم و می خواهم ازدواج کنم البته اگر خوب شود. محمد با صدای بلند بر سر مادرش فریاد می زند معلومه چه می گویی؟

حشمت فردوس به محمد می گوید صدایت را روی کسی که حرف زدن به تو یاد داده بلند نکن حتی اگر آن فرد بی معرفت باشد. همه اعضای خنواده میز شام را ترک می کنند و می روند…

حاج آقا بهبودی با ستایش تماس می گیرد و به او می گوید مهدی به هوش آمده است و ستایش نیز خدا را شکرگزاری می کند.

خلاصه داستان قسمت سی و سوم: حشمت فردوس در ین قسمت با خانم بزرگ در خصوص ازدواج ستایش صحبت کرد. خانم بزرگ گفت چه اشکالی داره عروس شما ۲۰ سال پس از مرگ همسرش ازدوج نکرده است و…

حشمت فردوس با عصبانیت فقط می گفت این کار کثیف است  و من نمی پذیرم. هرچه خانم بزرگ برای او دلیل و استدلال آورد حشمت فردوس قانع نشد و با عصبانیت خانه خانم بزرگ را ترک کرد و گفت خودت تنهایی شام بخور.

در بخش دیگری از سریال مهدی مظفری با ستایش ماس گرفت و گفت قبل از بی هوشی از شما یک سوال پرسیدم جوابش را می خواهم ستایش به او پاسخ مثبت داد. مهدی مظفری گفت دوست دارم حضوری این پاسخ را به من بدهی. روز بعد از مکالمه، ستایش به بیمارستان رفت و مهدی قرار عقد گذاشت خانم مظفری هم به بیمارستان آمد و آن دو رو با هم دید و با ناراحتی به ستایش گفت تو بردی.

ستایش با نازگل تماس گرفت و قرار عقد را با او در میان گذاشت.

 

خلاصه داستان قسمت سی و چهارمدر این قسمت حاج آقا بهبودی، سامان و مهدی مظفری در محضر نشسه اند و منتظرند که ستایش بیاید که بالاخره ستایش هم می رسد. قرار می شود که خطبه عقد را بخوانند اما ستایش می گوید دخترم خانه اش دوره و توی ترافیک مانده است کمی منتظر بمانیم هر چقدر منتظر می مانند نازگل نمی آید ولی تا می خواهند خطبه را باز هم آغاز کنند نازگل زنگ می زند و می گوید برایت گل گرفته ام روی میز گذاشته ام و این تنها کاری است که می توانم بایت انجام دهم. در همین حین خانم مظفری از راه می رسد و به او یک هدیه می دهد و حلقه خودش را در انگشت ستایش می اندازد و بالاخره خطبه خوانده می شود.

محسن به نازگل می گوید در حق مادرت بد کردی نزگل هم به محضر می رود اما زمانی می رسد که آنها رفته اند.

نازگل به خانه می رود و خانم مظفری و ستایش را با هم می بیند.

در بخشی دیگر از قصه فردوس و محمد کارشان در شمال تمام می شود و از علی مراد خداحافظی می کنند.

محمد ناراحت یک جا نشسته که فردوس به او می گوید که برای مشکلت فقط یکبار ناراحت باش مادرت گفته بود که ازدواج می کند.

 

خلاصه داستان قسمت سی و پنجم: فردوس تمام فکر و ذکرش پیش خانم بزرگ است وی از اینکه با خانم بزرگ درگیر شد بسیار پریشان و آشفته حال است. قرار است محمد و حشمت فردوس به تهران بازگردند که حشمت فردوس می گوید من می روم که از خانم بزرگ خداحافظی کنم. به محمد می گوید باید گربه را در حجله کشت.

به خانه خانم بزرگ می رسند و حشمت فردوس به فلاحتی می گوید به خانم بزرگ بگو از این به بعد شراکت ما تمام می شود و هیچ کاری دیگر با هم نخواهیم داشت و سریع جوابش را بیاور که فلاحتی خبر را می رساند و باز می گردد پیش محمد و فردوس و می گوید خانم بزرگ گفت موفق باشید. حشمت فردوس با ناراحتی آن مکان را ترک می کند.

محمد و فردوس در مسافرخانه تهران اتاقی را اجاره می کنند اما فردوس خواب ندارد و مدام به خانم بزرگ فکر می کند.

محمد هرچقدر دلیل بی خوابی پدربزرگش را جویا می شود به جایی نمی رسد. فردوس می گوید باید پیش نازگل برویم و وکالت نامه ام را پاره کنم.

به دفتر وکالت نازگل و محسن می روند که نازگل و محسن فردوس را قانع می کنند که ما مراحل آخر کار را سپری می کنیم و اموال شما را باز می گردانیم که فردوس قبول می کند.

فردوس به محمد می گوید باید برای خانم بزرگ تحفه ای بخرم و از دلخوری خانم بزرگ را از دلش بیرون بیاورم و هر دو به بازار می روند و فردوس یک انگشتر طلا برای خانم بزرگ میخرد.

کت و شلوار نیز میخرد که محمد می گوید شبیه داماد شدی که فردوس ذوق می کند.

محمد به پدربزرگش می گوید اگر کاری نداری من امشب به سینما بروم.

محمد لباس های تازه خریداری شده اش را می پوشد و به سمت خانه مادرش میرود. که صدای دست و شادی را می شنود و همان زمان مهدی و سامان از راه می رسند و ماه صنا در را برای مهدی باز می کند و محمد نیز با چهره ای بغض آلود از دور این قضایا را نگاه می کند.

 

خلاصه داستان قسمت سی و ششم: در این قسمت از سریال محمد با غصه و ناراحتی و از دور نظاره گر ماه ثنا و همسر جدید مادرش است با خودش کلنجار می رود که پیش مادرش برود اما نمی تواند و با دلخوری از آنجا می رود. به مسافرخانه که می رود احوال پدربزرگش را می پرسد که مسئول مسافرخانه می گوید که پدربزرگش پیش بلال فروش رفته و به او کمک می کند.

محمد به پدربزرگش می گوید پدربزرگ اگر شما با خانم بزرگ ازدواج کنید من باید فکر یک اتاقی باشم که فردوس این اطمینان را به او می دهد اگر بهشت را به من بدهند بدون تو نمی روم و محمد در آغوش پدربزرگش گریه می کند.

پدربزرگ کت و شلوار می پوشد و با ظاهری آراسته به دیدن خانم بزرگ می رود.

خانم بزرگ می گوید بر طبق صحبت شما کل میوه های باغ را فروخته ام و فردوس می گوید من برای میوه نیامده ام. و خانم بزرگ او را دعوت می کند که روی صندلی بنشیند و حشمت فردوس بدون هیچ مقدمه ای به او حلقه ای که خریداری کرده را می دهد که خانم بزرگ با تعجب می پرسد این برای چیست؟ که فردوس می گوید خواستگاری.

این صحبت فردوس به خانم بزرگ بر می خورد و به او می گوید مگر می خواهی کنیز بگیری که حشمت فردوس قاطی می کند و…

خانم بزرگ به او می گوید شما باید از من بپرسی قصد ازدواج داری؟ آیا من می خواهم با شما ازدواج کنم و…

که فردوس می پرسد قصد ازدواج داری که خانم بزرگ می گوید بله. فردوس ذوق زده شده و می پرسد با من ازدواج می کنی؟ خانم بزرگ می گوید خیر…

فردوس با عصبانیت علت را جویا می شود؟ که خانم بزرگ به او می گوید تو بی ادب ترین، خودخواه ترین و …. آدمی هستی که من دیدم

فردوس حلقه را بر می دارد و با عصبانیت می رود. فلاحتی به خانم بزرگ می گوید فردوس با این عصبانیت که رفت فکر نکنم که دیگر بازگردد که خانم بزرگ با اطمینان می گوید باز می گردد این از آن مردها نیست که دیگر نیاید و…

در سکانسی دیگر از سریال ابلاغیه ای به دست وکیل پری سیما می رد که وکلای حشمت فردوس درخواست تامین خواسته داده اند و.. و او نمی تواند اموال را تا مشخص شدن شکایت بفروشد.

پریسیما با چهره ای که غمگین به حمید ماجرا را می گوید حمید نیز از جایی که به پری سیما علاقمند شده می گوید من خانه و… نمی خواهم فقط نمی خواهم ناراحتی شما را ببینم. پری سیما می گوید اینبار نوبت حشمت فردوس است. حمید به پری سیما قول می دهد او را از صحنه روزگار حذف کند و بکشد.

 

خلاصه داستان قسمت سی و هفتم: حمید به خانه دوستان و هم بندی های قدیم خود رفت و گفت فردی مزاحم رئیسم که خاطرخواهشم هستم می شود و باید او را از سر راه بردارید.


آنها نیز در قبال پول پذیرفتند. پری سیما با نیرنگ و مظلوم نمایی به انیس گفت که فردوس هنوز از او به خاطر قتل طاهر نفرت دارد و او را مسئول قتل پسرش می داند. پری سیما به انیس وعده داد که با چند پزشک صحبت کرده که از مکزیک بیایند برای درمان انیس که بتواند باز هم سلامت خود را به دست آورد. پری سیما با چرب زبانی برای به دست آوردن اموال دختران انیس به او گفت باید زودتر سهم خود را بفروشیم وگرنه حشمت فردوس ما را آواره خیابان ها خواهد کرد.
پری سیما حمید را پیش زنی به نام زیور کارگر قدیمی خانواده حشمت فردوس فرستاد که پیش او آید. زیور با حمید به منزل آمدند چرا که پری سیما قصد دارد از طریق زیور حشمت فردوس را به مکانی فرا خواند که دوستان حمید او را به قتل برسانند.

خلاصه داستان قسمت سی و هشتم: زیور وقتی ماجرای زنگ زدن به حشمت فردوس را شنید گفت من الان یک جیب بر حرفه ای شده ام و حاضر نیستم با ۲۰ میلیون تومان این کار را انجام دهم من در برای این تماس ۲۰۰ میلیون تومان می گیرم.

خلاصه داستان قسمت سی و هشتم ستایش 3

رعنا به انیس می گفت: مادر من احساس می کنم در این خانه اتفاقات ناخوشایندی خواهد افتاد چرا زیور بعد سالها اینجا آمده، چرا حمید امشب نرفته و داخل ماشین توی حیاط است و… در این هنگام انیس به بچه هایش گفت شما حواستان به کار خودتان باشد  و به چیزی کار نداشته باشید.

حمید زن و بچه اش را به شام دعوت کرد و بعد از شام به خانم خود گفت وکالت محضری خانه را به تو می دهم و طلاقت می دهم خانمش ضجه می زد که من را طلاق نده من دنبال اموال نیستم مگر من چه تقصیری دارم و…

حمید گفت تو تقصیری نداری و من دلم لرزیده است.

در سکانسی دیگر از این قسمت زیور با گریه و زاری به حشمت فردوس زنگ زد و گفت قاتلان صابر من را می خواهند بکشند و من از پنجره خانه فرار کرده ام و آواره کوچه و خیابان شده ام و یک خانم کشان کشان من را که حال روز خوبی نداشتم به داخل کارخانه برده است و به من پناه داده و می گوید باید از اینجا بروی و…

زیور ادامه می دهد: آقای فردوس تنها بیایید قاتلان صابر آدم های خطرناکی هستند و پای من هم این وسط گیر است نباید پلیس بیاید

فردوس به زیور اطمینان خاطر داد که ظرف ۲۴ ساعت خود را به او خواهد رساند.

خلاصه داستان قسمت سی و نهم ستایش ۳: حشمت فردوس با حرفهای زیور کاملا به هم ریخت و قرار شد او را نجات دهد. پری سیما چک ۵۰ میلیونی زیور را به حمید داد و قرار شد هر زمان با حشمت فردوس سر قرار حاضر شد حمید چک را به او بدهد و ۱۵۰ میلیون باقیمانده را بعد از قتل فردوس به صورت نقدی پرداخت خواهد شد.

خلاصه داستان قسمت سی و نهم ستایش 3

رعنا پیش انیس آمد وگفت: مامان خواب پدربزرگ را دیدم صورتش خونی بود و به من توی خواب گفت تو همیشه دخترم هستی…

انیس با شنیدن این حرف رعنا آشفته شد و به رعنا گفت شماره پدربزرگت را بگیر می خواهم با او صحبت کنم . رعنا شماره حشمت فردوس را گرفت و گوشی را به انیس داد.

انیس با صدایی لرزان با حشمت فردوس صحبت کرد اول حشمت فردوس باور نکرد و فکر کرد کسی قصد دارد ادای انیس را در بیاورد و مزاحم است که انیس حرف هایی که در گذشته بین او و فردوس رد و بدل شده بود را بازگو کرد که فردوس باورش شد. به فردوس گفت سر قرار فردا نروی می خواهند تو را بکشند… و گوشی از دست انیس افتاد و قطع شد. صدای انیس و زیور هر لحظه در گوش حشمت فردوس می پیچید نمیدانست کدام یک را باور کند. حشمت فردوس و محمد که به زندان رسیدند، به حمد گفت برو مسارخانه من کار دارم ، محمد اصرار داشت که من هم می آیم که پدربزرگ قبول نکرد و تنها به دفتر وکالت محسن و نازگل رفت.

فردوس ماجرا را بری آنها تعریف کرد و گفت تنها به سر قرار می روم . اصرارهای نازگل و محسن فایده نداشت و او تنها به مکانی که زیور او را فرا خوانده بود رفت…

خلاصه داستان قسمت ۴۰ ستایش ۳ : حشمت فردوس در حال رانندگی و رفتن سر قرار با زیور است. او زنجیر به دست سر قرار رفت و زیور را دید و به زیور گفت بیا برویم که زیور حرف نمیزد و فردوس نگران وارد کارخانه شد که درها توسط آدم های حمید بسته شد. و دو نفر چاقو به دست دور حشمت فردوس جمع شدند.

خلاصه داستان قسمت 40 ستایش ۳

فردوس به زیور گفت: زیور چرا آخه و ادامه شما دو نفر صابر من را کشتید؟ که حمید پیش حشمت فردوس آمد و زنجیری را که در دستان او او دید گفت آنقدره هم هالو نیستی و ادامه داد من صابر تو را کشتم و…

فردوس با زنجیر به حمید حمله کرد که آدمهای حمید او را گرفتند که با چاقو بکشند که پلیس ها سر رسیدند و توسط پلیس دستگیر شدند. حمید نیز به گوشه ای گریخت و با پری سیما تماس گرفت و ماجرا را تعریف کرد و در این هنگام دستگیر شد.

پریسیما با عصبانیت پیش انیس رفت و گفت تو لو دادی؟ که انیس تایید کرد و او گردن انیس را گرفت و در حال خفه کردنش بود که صفایی هر چقدر پریسیما را صدا زد جواب نداد و یک تیر شلیک کرد که پری سیما بترسد اما تیر به قلب پری سیما خورد و کشته شد.

حمید در اداره آگاهیی در حال بازجویی بود و حرفی نمیزد که سرگرد به او عکس های پری سیما را که کشته شده بود را نشان داد اول باور نمیکرد و به حمید گفت او تو را دوست نداشت و تو را بازی داده بود. و این حرفای صفایی پدر پری سیماست … آنجا بود که حمید همه جریان را تعریف کرد. و گفت بیرون از در کسی منتظر توست و آن کسی نبود عزت همسر حمید با چشمانی گریان.

جناب سروان به فردوس گفت شما می توانید به دادسرا شکایت کنید برای این اتفاق ها که فردوس گفت من شکایتی ندارم از هیچکس فقط خیلی خسته ام.

نازگل بیرون از در منتظر پدربزرگ بود که به او وکالت دهد برای شکایت و…

فردوس گفت من از هیچکس شکایت ندارم فقط ختم دختر صفایی هر زمان بود به من اطلاع دهید.

در قسمت آخر ستایش ۳ چه گذشت؟

خلاصه داستان قسمت ۴۱ ستایش ۳ : در قسمت پایانی حشمت فردوس و محمد به بهشت زهرا می روند و آنجا ستایش و مهدی مظفری را می بینند و آنجا با هم روبرو می شوند. حشمت فردوس که مهدی را با پای شکسته می بیند به او می گوید پای تو مادر زادی اینجوری است؟ که او در پاسخ می گوید خیر، تصادف کرده ام. حشمت فردوس به محمد می گوید با آقای مظفری جایی بنشینید من با مادرت کار دارم، فردوس به ستایش می گوید نمی دانم چرا هیچکس من را دوست ندارد. ستایش می گوید شما ظاهر و باطنتان یکی است فقط کمی زبانتان تلخ می شود.
ستایش و محمد به خواستگاری خانم بزرگ می روند خانم بزرگ به آنها می گوید چرا آقای فردوس خودش نیامده است. محمد کلی در مراسم از پدربزرگش تعریف می کند و ستایش از محمد می خواهد به دنبال پدربزرگش که خانه علی مراد است برود. بین راه محمد به پدربزرگ می گوید کاری کند که دعوایشان نشود با خام بزرگ. فردوس می گوید سخت است ولی خوب رفتار می کنم، فردوس و محمد وارد خانه می شوند خانم بزرگ می گوید دفعه قبل پرسیدی قصد ازدواج دارم؟ گفتم بله ولی قصد ازدواج با شما را ندارم ولی الان می گویم بله قصد ازدواج با شما را دارم چون با خانواده تشریف آوردی. فردوس گفت تموم شد دیگه؟ خانم بزرگ گفت خیر شر و شرط دارم، دیگر نمیخواهم کار کنید باید بازنشسته شوید و کار را به محمد بسپارید، فردوس با شرط اینکه مادرش روی سر کارها باشد قبول کرد. و شرط آخر خانم بزرگ جشن عروسی بود کهفردوس ابتدا قاطی کرد و بعد گفت اگر دیگر شرطی ندارید قبول می کنم، در سکانس آخر فردوس به میدان بار رفت و محمد را دید که با مشتری ها در حال صحبت است، بعد به دفتر پیش ستایش رفت که با نماینده بانک برای وام ۴۰ وانت صحبت می کرد برای پیاده کردن ایده محمد، به ستایش گفت من به مغازه حاج یوسف می روم کارت تمام شد برویم خانه، ستایش گفت خانم بزرگ را آورده ای؟ گفت بله خانه پیش انیس در حال اختلاط است. مستایش بعد از اتمام کارش پیش آقای فردوس رفت که در این هنگام شنید که او در حال صحبت راجع به صادرات میوه است . ستایش سوار ماشین فردوس شد و به حشمت فردوس گفت شما قول دادین به خانم بزرگ، که بازنشسته شوید، فردوس گفت قول ندادم و…. ستایش گفت به خانم بزرگ میگم و فردوس میگفت شما چیز نمی گویید و…‌ستایش گفت میگم….

امتیاز کاربران: ۲.۹۹ ( ۹ رای)
برچسب ها

وبگردی

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن