سریالسریال خارجی

خلاصه داستان قسمت آخر سریال ترکی گودال Çukur + معرفی بازیگران

در این مطلب از خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال ترکی گودال Çukur نوشته ایم به همراه اسامی بازیگران و نقش ها در سریال ترکی گودال. ساخت سریال ترکی چوکور (گودال) از سال ۲۰۱۷ آغاز شده است. این سریال در ۳ فصل پخش می شود. بر طبق آنچه برخی از رسانه های هنری ترکیه منتشر کرده اند احتمال اینکه این سریال در فصل های دیگر نیز ادامه پیدا کند زیاد است. سریال گودال محصول Ay Yapim است که از شبکه شو تی وی و شبکه ماه تی وی به زبان فارسی پخش می شود. این سریال محصول سال ۲۰۱۷ کشور ترکیه است و در ژانر درام و اکشن ساخته شده است.

از بازیگران شاخص این سریال می توان به آرای بولوت اینملی اشاره کرد که قبلا در سریال روزی روزگاری، نفوذی و حریم سلطان ایفای نقش کرده است.

داستان قسمت اول تا آخر سریال ترکی گودال
داستان قسمت اول تا آخر سریال ترکی گودال

معرفی بازیگران و نقش ها

Aras Bulut Iynemli آراس بولوت اینملی در نقش  Yamaç Koçovali یاماک

Dilan Çiçek Deniz دیلان دنیز در نقش Sena Koçovali سنا

Erkan Kolçak Köstendil ارکان کولاک در نقش Vartolu Saadettin وارتلو

Ercan Kesal ارکان کسال در نقش Idris Koçovali ادریس

Öner Erkan اونور ارکان در نقش Selim Koçovali سلیم

erihan Savas داریهان ساواش ر نقش Sultan Koçovali سلطان

Riza Kocaoglu رضا کوچغلو در نقش Aliço الیکو

Ugur Yildiran اوگور ییلدیران  در نقش Kemal کمال

داستان قسمت اول تا آخر سریال ترکی گودال
داستان قسمت اول تا آخر سریال ترکی گودال

خلاصه داستان سریال گودال

یاماچ سال هاست گودال و خانواده اش را ترک کرده و زندگی ای را انتخاب کرده که در آن از فردایش بی خبر است. دختری جوان به نام سنا، کم و بیش شبیه او، بی پروا، زخم خورده و خطرناک اما بسیار زیبا وارد زندگی اش می شود و او ایمان دارد عشق ابدی زندگی اش را پیدا کرده است. اما خانواده یاماچ و گودال دوباره به زندگی اش برمی گردند و دیگر هیچ چیز شبیه رویاهایی که این دو برای تا ابد با هم بودن دارند، نخواهد بود. آیا زندگیِ پیش روی یاماچ در گودال و گذشته ی سنا، به آنها اجازه ساختن زندگی مشترک را می دهد؟

کچاوالی ها یک خانواده قانون شکن قدرتمند در محله ی گودال استانبول اند. ادریس کچاوالی، بزرگ خانواده است و هرچه بتواند برای حفاظت از خانواده اش و همچنین، اهالی گودال می کند. ادریس با آنان که به او احترام می گذارند مهربان است و با آنان که نه، بی رحم. ادریس کچاوالی چهار پسر درد: جومالی، قهرمان، سلیم و یاماچ. جومالی بزرگترین پسر خانواده است که در زندان است. قهرمان پسر دوم خانواده است و با موفقیت بخش مهمی از کسب و کار خانواده را اداره می کند. سلیم پسر سوم خانواده است، شخصیتی سست و شکننده دارد که به درد کارهای مافیایی نمی خورد. یاماچ، کوچکتری پسر خانواده کچاوالی است که در طول روز شیمیدان است و در شب، خواننده. همه ی اعضای خانواده کچاوالی درگیر کسب و کار مافیایی خانواده اند، ولی یاماچ علاقه ای به این چیزها ندارد.

یاماچ سال ها پیش خانواده و گودال را ترک کرده و زندگی ای به کل متفاوت از آن ها دارد. زندگی خانواده ی کچاوالی با از راه رسیدن وارتلو زیر و رو می شود. وارتلو رقیبی قدرتمند و حریص است که می خواهد مخدر بفروشد. او با پیشنهادی سراغ ادریس کچاوالی می آید: او کارش را در گودال که محله ای امن و محفوظ است و پلیس بی اجازه واردش نمی شود شروع کند و در عوض، هر هفته از پول فروش مخدر به ادریس سهم بدهد. ادریس کچاوالی پیشنهاد او را رد می کند. چون خانواده ی کچاوالی و اهالی چوکور هرچند در کسب و کارهای غیرقانونی دیگری مثل خرید و فروش اسلحه، سرقت مسلحانه و حتی روسپی گری دست دارند، ولی از هرچیزی مربوط به مخدر منع شده اند. ادریس کچاوالی پدرخوانده این جنگل آسفالت است و قونین مشخصی دارد که هیچکس حتی در قانون شکنی هایش نباید آن ها را بشکند. مهم ترین قانون ممنوعیت مخدر است. کسی در گودال حق ندارد مخدر تولید کند، مصرف کند یا بفروشد.

وارتلو از رد شدن پیشنهادش می رنجد و تصمیم می گیرد با کشتن ادریس و وارثانش گودال را فتح کند و اختیارش را در دست بگیرد. آدمکش های او سراغ دوتا از برادرهای می روند. سلیم با بی عرضگی نمی تواند از تفنگش استفاده کند و در محافظت از قهرمان ناکام می ماند و در قهرمان کشته می شود. مرگ قهرمان ادرس را به شدت متاثر می کند. ادریس سکته می کند. به سختی از سکته جان سالم به در می برد، ولی برای مدتی از اداره کسب و کار خانوادگی ناتوان می شود. خانواده کچاوالی باید راهی برای حفاظت از گودال در برابر حمله ی وارتلو بیابد.

جومالی که پسر ارشد خانواده است در زندان است و نمی تواند کار را دست بگیرد. از طرف دیگر هم سلیم، سست تر از آن است که بتواند از پس مسئولیت یک کسب و کار مافیایی بربیاید. در حالی که وارتلو خیال می کند که خانواده کچاوالی را به زانو درآورده، اتفاقی غیرمنتظره رخ می دهد. جوان ترین پسر خانواده کچاوالی به گودال باز می گردد. هرچند یاماچ یک زندگی معمولی، دور از خانواده اش می خواهد، ولی بیشتر از همیشه به عمق کسب و کار خانواده کشیده می شود. او زن زندگی اش را کاملا تصادفی پیدا کرده و می خواهد مثل آدمیزاد رابطه اش را با او پیش ببرد.

سنا دختری جوان و زیباست که هم مراقب آدم هاست و البته، هم مراقب حیوانات. این دو، در کوچه پس کوچه های استانبول به هم برمی خورند و خیلی زود جذب شخصیت یکدیگر می شوند. هرچند آن ها تازه با هم آشنا شده اند، با هم به پاریس می روند و ازدواج می کنند. آن ها می دانند که عشقی حقیقی را یافته اند. در صبح روز عروسی شان، یاماچ مادرش را پشت در اتاقش در هتل می بیند. یاماچ برای حفاظت از سنا او را بدون گفتن هیچ حرفی تنها می گذارد و رها می کند و با اکراه و خلاف میلش به استانبول، به گودالی که سال ها پیش ترکش کرده بود، باز می گردد.

یاماچ خلاف میلش به مافیا می پیوندد و می شود جزئی از چرخه ی پایان ناپذیر خشونت و بی رحمی. در همین حال، سنا خودش را در صبح روز عروسی اش در وضعیتی ناامیدکننده می یابد. او در پاریس تنهاست، آن هم بدون اینکه بداند چرا شاهزاده ی رویاهاش او را بدون هیچ توضیحی رها کرده است. در گودال، خواهید دید که چطور یاماچ با اکراه به مافیا می پیوندد و می شود جزئی از چرخ خشونت. آیا یاماچ می تواند از خانواده اش حفاظت کند و انتقام برادر و پدرش را بگیرد؟ آیا سنا می فهمد که چرا یاماچ او را رها کرد؟ آیا یاماچ و سنا می توانند دوباره دور از دردسرهای خانواده کچاوالی به هم برسند؟


داستان قسمت ۷۸ سریال ترکی گودال

سنا به خانه امراه می رود و از او می پرسد به یاماچ چه گفته است. امراه می گوید خودش پرسیده چرا سنا را نجات داده و او گفته که سنا خواهرش است. امراه می پرسد: «نباید می گفتم؟» سنا می گوید: «نه. من خواهرت نیستم. برادرا و خواهرا به هم کمک می کنن. کنار همن. تو توی زندگیت یه بار کنار من بودی؟ نه. به جاش عذابم دادی.» مادر جلاسون تصمیم گرفته در نبود سلطان و به هم خوردن اوضاع در خانه ادریس برای کمک برود. برادران کوچک جلاسون برای اینکه تنها نباشد می روند تا با او بازی کنند و خدیجه برای پختن غذا به آشپزخانه می رود. آکشین به جلاسون می گوید: «دروغ چرا؟ وقتی دم در دیدمت ترسیدم. این آخرا شبیه کسایی بودی که دختر می دزدن. خودت بهتر می دونی.» جلاسون می گوید: «همه چی رو بهت می گم. یه کم بهم فرصت بده تا خودم هم عادت کنم.» آکشین می گوید: «منو بخشیدی؟» جلاسون می گوید: «کاراجا باید ببخشه. تو خودت رو بخشیدی؟»

آکشین آهی می کشد و می گوید: «هر کاری کردم از دوست داشتن بود.» خدیجه هم برای ندرت سوپ می برد. خدیجه می خواهد با ندرت حرف بزند تا حال و هوایش عوض شود اما ندرت که بی حوصله است می گوید: «تو نمی بینی من تو چه وضعی ام؟» خدیجه می گوید: «می بینم. انقدر به انتقام شوهرت فکرکردی قلبت تاریک شده. به چه دردی خورد؟ یه بار به این دنیا میایم. نمیگم بزن و برقص. ما زنیم. همچین حقی نداریم. داشته باشیم چه فایده؟ بالاخره مادریم.  اگه بابا هم نباشه ما این آشیونه رو ساختیم. چشم بچه ها به دهن توئه. همینطوری می خوای ادامه بدی؟» ندت می گوید: «در مورد چیزهایی که نمی دونی داری حرف می زنی.» خدیجه می گوید: «از کجا می دونی نمی دونم؟ اون وارتلو فقط شوهر تو رو کشته؟» ندرت با تعجب به خدیجه خیره می شود.   در بیمارستان پزشک سلطان به ادریس می گوید: «وضعیتش ثابته. باید زودتر جراحی بشه. گلوله داره پیش روی می کنه. عملی نیست که ما بتونیم انجامش بدیم.

برای انجامش یه دستگاه خیلی بزرگ لازمه.» ادریس می گوید: «هر چی که هست می خریمش.» دکتر می گوید این تجهیزات قابل جا به جایی نیست و سلطان را باید به بیمارستانی که مجهز به آن است منتقل کنند اما مطمئن نیستند که در حین انتقال مشکلی پیش نیاید. دکتر می گوید پزشک استادی هست که می تواند این جراحی را انجام دهد اما آوردن او سخت است. ادریس می گوید: «برای ما کار سخت وجود نداره.» آنها نشانی و اسم پزشک را می گیرند. یاماچ و افرادش دکتر را از میان یک سخنرانی بیرون می برند و با او صحبت می کنند و او قبول می کند که جراحی سلطان را انجام دهد و به حاضرین می گویند هزینه سخنرانی بعدی را پرداخت خواهند کرد. سلطان در اتاق عمل است که خاله سعادت با ادریس تماس می گیرد و به او می گوید سعادت از خانه اش رفته و از او خبری ندارد. سعادت در خانه وارتلو است و وارتلو برایش میز غذا می چیند. سنا در بیمارستان با یاماچ در مورد برادرش حرف می زند و می گوید: «نمی خواستم فکر کنی ضعیفم. کی کنترل زندگیش ره دست یکی دیگه میده؟ نمی خواستم منو اینجوری بشناسی.»

یاماچ او را در آغوش می گیرد و سنا می گوید: «خوبه که هستی. اگه تو نبودی شاید از دستش خلاص نمی دم. تو همه چیز منی. بهترین اتفاقی هستی که برام افتادی. منو ببخش.» سعادت و صالح که بعد از گذراندن یک روز در کنار هم، به شادی و آرامش و فراموش کردن واقعیت هایی که وجود دارد در کنار هم نشسته اند. سعادت می گوید: «من نمی دونستم همچین چیزی تو زندگی هست. حتی اسم هم داره ولی به ذهن من نرسیده بود.» صالح می گوید: «آرامش.» سعادت می گوید: «اینم هست. اما فقط اون نیست. می دونی که تموم میشه ولی اصلا نمی خوای تموم بشه.» صالح می گوید: «شاید تموم نشه سادیش. تو اینجا می مونی. من شبها میام.» سعادت می گوید: «وقتی میری چی کار می کنی؟» صالح سکوت می کند. در همین لحظه در خانه به صدا درمی آید. ادریس پشت در است. صالح می گوید: «به زور نیاوردمش. قصد بدی نداشتم.» ادریس به سعادت می گوید: «وسایلت رو جمع کن دخترم. میریم.» صالح جلوی سعادت را می گیرد و می گوید: «سادیش نرو.» سعادت او را کنار می زند و می گوید: «رویا بود صالح. تموم شد.» حالا ادریس سعادت را هم از وارتلو گرفته و انگیزه او را برای ادامه راهش بیشتر کرده است.

او با مدد تماس می گیرد و مدد می گوید همه افرادشان را برگردانده و همه تحت امر او هستند. در بیمارستان جراحی با موفقیت به پایان رسیده و دکتر این خبر خوش را به خانواده سلطان می دهد و می گوید: «گلوله رو درآوردیم. بقیه ش به مادرتون بستگی داره.» ادریس پیش از به هوش آمدن سلطان خودش را به بیمارستان می رساند و سلطان با باز کردن چشمش او را می بیند که می خندد. سلطان می پرسد: «چی شد ادریس؟» ادریس می گوید: «یه کم گشتی و اومدی خانم.» ناظم امراه را در شرکت به کارکنانش معرفی می کند و به امراه می گوید: «یه ارتش دارم بهت می دم برادر.» همکاری رسمی امراه و ناظم شروع می شود؛ یک فعالیت کاملا قانونی برای به دست آوردن گودال. خانواده کوچوالی در اتاق سلطان جمع شده اند و سلطان با لبخند به آنها اطمینان می دهد که حالش خوب است. دکتر در هنگام معاینه سلطان متوجه می شود که پاهای او حسی ندارند و همه با ناراحتی و نگرانی به یکدیگر نگاه می کنند. افراد وارتلو در آشپزخانه تولید مخدر دست او را می بوسند. وارتلو می گوید: «مُردم، برگشتم. دیگه هم قصد مردن ندارم. از این به بعد هر چقدر نکشتیم، می کشیم. هر چقدر به دست نیاوردیم، به دست میاریم. این دنیا رو برای کسایی که نمی تونن خوشبختی ما رو ببینن جهنم می کنیم. جا زدن نداریم. هر کی می خواد ول کنه الان ول کنه و بره. هر کی وسط راه بره خودم یه تیر تو سرش خالی می کنم.»

سریال ترکی گودال قسمت ۷۸
سریال ترکی گودال قسمت ۷۸

داستان قسمت ۷۷ سریال ترکی گودال

ناظم با وارتلو تماس می گیرد و به او پیشنهاد همکاری می دهد. او می گوید: «بهت تجهیزات و مکان و پول می دم. تو هم کاری رو که خیلی خوب بلدی انجام بده. کمک به تو وظیفه منه.» وارتلو می گوید: «من خوب می دونم تو چی می خوای. می خوای نظم و نظام قبلی برقرار بشه. من با کوچوالی ها بجنگم، تو هم گودال رو کم کم به دست بگیری.» وارتلو پیشنهاد او را قبول نمی کند اما نه هم نمی گوید. وارتلو در فکر تماس ناظم است که از بیرون خانه صدای هیاهو می شنود. از مدد می خواهد بیرون نرود و خودش می رود تا ببیند چه خبر است. او رو به جمعیت می گوید: «هر کی پول می خواد بهش پول میدم، هر کی شیرینی می خواد شیرینی.» و یک دسته اسکناس روی سر آنها می ریزد. جمعیت آرام نمی شود و مدد را می خواهد. وارتلو اسلحه می کشد و می گوید به هیچ وجه مدد را تحویل نخواهد داد. اما مدد بیرون می آید و می گوید: «داداش برو تو. دیگه تموم شد.» وارتلو با عصبانیت از مدد می خواهد برگردد داخل و به طرف جمعیت که هجوم می آورند یک تیر هوایی شلیک می کند. مدد می گوید: «یه اشتباهی کردم باید تاوانش رو بدم.» و می رود که خود را تسلیم کند. وارتلو در اقدامی عجیب مدد را می گیرد و رو به جمعیت می گوید: «اگه نزدیک شین می زنمش.»

جمعیت هاج و واج نگاه می کند و نمی داند چه باید بکند و وارتلو مدد را داخل خانه می برد اما در لحظه آخر مدد او را به داخل هل می دهد و در را قفل می کند و با چشمان بسته خودش را تسلیم گلوله ها می کند. چند تیر شلیک می شود اما به او نمی خورد. یاماچ از کاری که محی الدین کرده باخبر شده و خودش را رسانده است. او می گوید: «من از شما چنین چیزی خواستم؟» محی الدین می گوید: «این آدم قهرمان رو زد. سلطان رو زد. سلیم رو زد. دیگه منتظر چی هستی؟ این باید از اینجا بره.» یاماچ با عصبانیت تفنگش را به محی الدین می دهد و می گوید: «خونه اونجاست، محله هم اونجا. حالا که تصمیم ها رو تو می گیری، بفرما. محله مال تو.» محی الدین اسلحه را پس می دهد و با جمعیت برمی گردد. مدد ماجرای تیر خوردن سلطان را تعریف می کند و  به یاماچ می گوید: «من دستم رو روی زن بلند نمی کنم چه برسه به تیر زدن. نمی دونم می بخشی یا نه ولی خیلی پشیمونم. اینو بدون.» وارتلو که در خانه را با گلوله باز کرده و بیرون آمده به یاماچ می گوید: «نجاتمون دادی. دمت گرم پسر بابام!» یاماچ می گوید: «این آخریش بود. دیگه نمی تونم نجاتت بدم. اگه عقل تو سرته از اینجا برو.» وارتلو قبول می کند و می گوید: «باشه می ریم. ولی روزی می رسه که گودال بهم التماس می کنه که برگردم. این فعلا حرف آخر من باشه.» ادریس از سنا می پرسد بین او و یاماچ چه شده است.

سنا می گوید بارها پرسیده اما یاماچ چیزی نمی گوید. او می گوید: «اگه بدونم می تونم بگم حق داره یا نه، اما اصلا حرفی نمی زنه.» ادریس می گوید: «از عصبانیتش نیست. اگه عصبانیت باشه یه جوری بالاخره بهت می فهمونه. دلش شکسته. من می شناسمش. اینجور وقت ها حرف نمی زنه. میره تو خودش.» در ادامه ادریس می گوید از سعادت ناراحت است و در مدتی که سلطان در بیمارستان بوده به مادرش سری نزده و حالش را نپرسیده است. سنا همه چیز را برای ادریس تعریف می کند و می گوید: « از ترسش نیومده. اگه بفهمه شما درکش می کنین…» ادریس فورا از نگهبانان خانه می خواهد سعادت را بیاورند اما آنها می گویند سعادت ساعت ها پیش گفته به بیمارستان می رود. ادریس نگران می شود و به سعادت زنگ می زند و وقتی می فهمد او در خانه خاله اش است. از او می خواهد چند روزی بماند و او را از حالش باخبر کند. ادریس زیرلب می گوید: «آه دختر بداقبالم!» و رو به سنا می گوید: «به من میگن از پسرت بگذر. مگه می تونم؟ به اینم میگن از عشقت بگذر. چطوری بگذره؟ ولی نمیشه دیگه. نه می تونه ببخشه نه می تونه ازش بگذره. تو برزخه.» امراه که به ماجرای مرگ پدرش مشکوک است، یکی از افراد اصلی بایکال را که بعدها با ناظم همدست شده بود می گیرد و او را تا حد مرگ کتک می زند و از او می خواهد  همه چیز را تعریف کند. مدد و وارتلو بی پول و بی هدف در جاده ها می رانند و وقتی وارتلو پول بنزینش را هم نمی تواند پرداخت کند با ناظم تماس می گیرد.

در طرف دیگر  نقشه ناظم در حال اجراست. نگهبانان گودال یکی یکی از بارها و کلاب ها بیرون می شوند و از کار بیکار. وارتلو به خانه ناظم می رود و با گرفتن پول با او توافق می کند. ناظم شرط می کند که اولین محموله در یک هفته آماده شود. سنا که از برخوردهای سرد یاماچ با خودش خسته شده دوباره و این بار با عصبانیت از او می خواهد حرف بزند. یاماچ می گوید: «چرا بهم نگفتی؟ می اومدی می گفتی این آدم برادر منه. کمکم کن. از تو باید می شنیدم. همسرم، از زنی که دوستش دارم نه از امراه.» سنا غمگین و پشیمان بر جا می ماند و یاماچ می رود. وارتلو به خاطر اتفاقاتی که در پی هم افتاده کلافه و خسته است. او دیگر جایی برای رفتن ندارد. مدد به او می گوید: «واسه یه روزم که شده وارتلو نباش. یه روز شاد باش. ما که همیشه غصه داریم. چه جایی برای رفتن داشته باشیم چه نه.» با این حرف مدد وارتلو فکر می کند شاید هنوز جایی برای رفتن داشته باشد. او به سرعت مسیرش را عوض می کند. او به خانه خاله سعادت می رود و از او می خواهد با او به جایی برود. صالح او را به خانه ای ساده و زیبا می برد. سعادت او را در آغوش می گیرد و می گوید: «ما هم حق داریم خوشبخت باشیم مگه نه؟» خبر بیکار شدن نگهبانان اهل گودال به یاماچ می رسد.

یاماچ می گوید: «تعجب نکردم. می دونستم بالاخره یکی تو کارامون سرک می کشه. اما اون کیه؟» ناظم در کابوس هاش بایکال را می بیند که در تاریکی به او خیره شده است. از خواب می پرد و امراه را می بیند که در گوشه اتاق نشسته و او را نگاه می کند. امراه می گوید: «نتونستم بخوابم. معلومه تو هم نمی تونی. یه سوال ازت دارم. اگه تشخیص بدم که راستش رو نگفتی، فردا رو نمی بینی. چرا بابامو فروختی؟» او اسلحه اش را به طرف ناظم می گیرد. ناظم می گوید: «اولش رو خوب شروع کرد. می خواست با استفاده از دیگران و پنهان کردن خودش گودال رو به دست بیاره. وقتی کارا طبق نقشه پیش نرفت عصبانی و بی دقت شد. چند بار باهاش حرف زدم. بعد که معلوم شد کیه کاملا کنترلش رو از دست داد.» بعد ماجرای شبی که وسط درگیری او را رها کرد و رفت را تعریف می کند و می گوید: «اون روز تموم شد. تو هم می دونی بیشتر از پدر بودن، بی رحم بود. تو رو کی پیدا کرد؟ چند سال بعد؟ بعد از اینکه یه کاره ای شدی. پلیس شدی. مطمئنم اینطوریه. وقتی می تونست ازت استفاده کنه و به دردش می خوردی. وقتی می تونستی یکی از مهره های بازی باشی.» امراه می گوید: «لازم نبود بکشیش.» ناظم می گوید: «باشه. بزن. ولی اگه می خوای انتقام بگیری از من نه، از یاماچ باید بگیری. از سلیم، ادریس، همه کوچوالی ها…» و در آخر می گوید: «شاید جلوی مرگ بابامو نگرفته باشم ولی معنیش این نیست که انتقامش رو نمی گیرم.»

سریال ترکی گودال قسمت ۷۷
سریال ترکی گودال قسمت ۷۷

داستان قسمت ۷۶ سریال ترکی گودال

وارتلو با آرامش و خونسردی به ندرت می گوید: «نهایتش من می میرم و میرم آبجی ندرت. تو حیف میشی. نکن.» ندرت می گوید: «تو متوجه نیستی با من چی کار کردی نه؟» وارتلو می گوید: «با کشتن من می افتی زندان.» ندرت می گوید: «الان کجام؟ فکر می کنی کجا زندگی می کنم؟ هنوز موهام سفید نشده بیوه شدم. به خاطر تو. اونم کجا؟ توی خونه ادریس کوچوالی. من یه شوهر داشتم. خوب و بد نازمو می کشید. دیگه نیست. من تا آخر عمر توی یه اتاق تنهایی زندگی می کنم. می دونی من عاشق شوهرم بودم. هنوزم هستم.» وارتلو با ناراحتی و شرمندگی ندرت را نگاه می کند و می گوید: «آبجی ندرت. نکن. توی چشمای تو یه نوری هست. چشمات برق می زنن. من می دونم معنیش چیه. وقتی انتقامت رو بگیری فکر می کنی اون درد میگذره و میره. اما نمی گذره. الان من رو می زنی. می گیرنت و می برن. یه روزی می رسه با صورتت مواجه میشی. اون قیافه رو نمی شناسی. از خودت می ترسی. نکن.» ندرت اشک می ریزد اما دوباره اسلحه را محکم در دستش به طرف وارتلو می گیرد. وارتلو می گوید: «راستش رو بگم؟ من اصلا به شما فکر نکردم.

فقط به خودم فکر کردم. گفتم میام، زخمی می کنم و می رم. حتی پشت سرم رو هم نگاه نمی کنم. آدمی که می کشم از گوشت و استخونه، زن و بچه داره؟ عزیزی داره؟ پسر بابامه؟ به اینا فکر نکردم. من قرار نبود ببینمت. اما الان رو به روی منی. آجار تو، خوب و بد، الان یه زندگی داره. تو منو بکشی، آجار چی میشه؟ دخترت چی میشه؟» وارتلو می خواهد تفنگ ندرت را بگیرد اما او شلیک می کند. مدد که نزدیک خانه است با شنیدن صدای شلیک می دود و تفنگ را به طرف ندرت می گیرد. وارتلو به او می گوید آرام باشد و کاری نکند. مدد کوتاه نمی آید. ندرت می گوید: «بزن. یا من می میرم یا صاحبت رو می کشم. عین خیالم نیست. اگه مردی بزن.» وارتلو با عصبانیت از مدد می خواهد تفنگش را پایین بیاورد. در همین گیر و دار سلطان خودش را به آنجا می رساند و گلوله ای از تفنگ مدد که سعی می کند اسلحه ندرت را از او بگیرد شلیک می شود و به سلطان می خورد. سلیم با شنیدن صدای تیر و جیغ به طرف خانه وارتلو می رود. افراد گودال به مدد حمله می کنند و وارتلو جلوی آنها را می گیرد و مدد را داخل خانه می فرستد. سلیم که وحشت کرده مادرش را در آغوش می گیرد و مدام می گوید: «مامان نرو. تنهام نذار.»

از طرف دیگر علیچو که مدد را در محله دیده و به یاد آورده که او به قهرمان شلیک کرده بود، به قهوه خانه رفته و مدام می گوید: «مرد ریشو تو محله ست.» اما هیچ کس از حرف هایش سردرنمی آورد. در محله فریاد می زنند: «مامان سلطان رو زدن. مدد مامان سلطان رو زد.» زن ها سراسیمه به طرف عمارت کوچوالی می روند. سلطان را به بیمارستان می رسانند. اهالی عصبانی اند و از سلیم می پرسند کار چه کسی بوده است. سلیم چیزی نمی گوید. ندرت به خانه می رسد و با دست های خونی و در حالی که گریه می کند به طرف سعادت حمله می کند و او را کتک می زند و می گوید: «تقصیر توئه.» سنا و عایشه به سختی او را از سعادت جدا می کنند. سعادت ماتش برده و به گوشه ای خیره شده است. در بیمارستان مردم با دیدن ادریس به او طعنه می زنند و می گویند: «کارای این سعادتین تموم نشد؟ چه پسر باارزشی داشته!» ادریس برمی گردد و می گوید :«جرات داری به خودم بگو.» او از جلاسون می خواهد آنجا بماند و نگذارد کسی داخل شود. سلیم به ادریس می گوید: «تو اتاق عمله بابا. خیلی خون از دست داده.» ادریس با فهمیدن اینکه گلوله در خانه وارتلو و از اسلحه مدد شلیک شده روی پایش می زند و از مکه می خواهد یاماچ را خبر کند.

یاماچ بعد از فهمیدن اینکه امراه برادر سناست با خشم در حال رانندگی است و باور نمی کند سنا این مساله را اینهمه مدت از او پنهان کرده است. او همه مکالماتشان با سنا را در مورد امراه مرور می کند و می داند که سنا بارها فرصت داشته حقیقت را به او بگوید اما دروغ گفته است. پاشا به او خبر زخمی شدن مادرش را می دهد و یاماچ با سرعت به سمت بیمارستان می رود. جلاسون به دستور ادریس به خانه وارتلو می رود و مدد را می خواهد. وارتلو می گوید: «بهش بگو تیر تصادفی شلیک شده. به خاطر عروسش ندرت این اتفاق افتاد.» جلاسون می گوید: «اگه تصادفی بوده دلیلی برای ترسیدن نیست. بیا مدد.» وارتلو جلوی او را می گیرد و می گوید: «اوضاع آروم تر شد خودم میارمش.» وارتلو که از خیانت جلاسون هم عصبانیست می گوید: «تا یه تیر تو مغزت خالی نکردم برو بیرون جلاسون. کلیدا رو هم بذار و برو.» یاماچ به بیمارستان می رسد و ادریس می گوید: «دکتر می گه گلوله مونده تو بدنش. معلوم نیست کجا مونده که دکتر میگه من نمی تونم درش بیارم.» سنا به بیمارستان می آید و سعی می کند به یاماچ دلداری بدهد اما از نگاه یاماچ می ترسد و معنی آن را نمی فهمد. ناظم حمله بعدی را شروع کرده است.

او می خواهد افرادی از گودال را که نگهبانان بارها و کاباره ها هستند و تعدادشان هم کم نیست از کار بیکار کند و مذاکراتش را شروع کرده است. او می گوید: «همه می خوان صاحب مکان بشن. اما مهم مکان نیست مهم صاحب درِ اون مکان شدنه. ادریس کوچوالی هم این رو خوب فهمیده. یه سوزنی فرو کنیم ببینیم چه صدایی از گودال درمیاد.» سعادت چمدان می بندد و از خانه اش می رود و وارتلو او را هنگام رفتن می بیند و بی معطلی بیرون می رود تا او را ببیند. او سر راه سعادت می ایستد و از او می پرسد که کجا می رود. سعادت می گوید: «دیگه نمی تونم تو صورت کسی نگاه کنم. می رم پیش خاله م. تو هم اینجا نمون.» وارتلو می گوید: «اگه قضیه مدد پیش نمی اومد منم باهات می اومدم.» سعادت می گوید: «کی بهت گفته می خوام پیشم باشی سعادتین وارتلو؟» وارتلو با ناراحتی راه را برای سعادت باز می کند. در بیمارستان ادریس عکس مدد را به علیچو نشان می دهد و علیچو می گوید آدم ریشویی که قهرمان را زده او بوده است. محی الدین با شنیدن این بی درنگ بلند می شود و افرادی که جلوی بیمارستان ایستاده اند را جمع می کند و به طرف خانه وارتلو می رود.

داستان قسمت ۷۶ سریال ترکی گودال

داستان قسمت ۷۵ سریال ترکی گودال

بایکال با خیال راحت از اینکه در کنار شرکایش جایش امن است وراجی می کند و با آنها خوش و بش می کند. او می گوید: «این لطفتون رو هیچ وقت فراموش نمی کنم. فقط یه خواهش دیگه هم ازتون دارم…» او به طرف ناظم که دو نفر او را نگه دشته اند می رود و کتکش می زند و رو به روس ها می گوید: «می خوام ببینم این یارو التماس می کنه که بکشینش. بعدش خودم می کشمش.» روس ها با هم پچ پچی می کنند و نماینده شان می گوید: «هنوز لیدرهامون تصمیمی نگرفتن.» الویس می گوید: «چند تا سوال ازتون داریم. اونها رو جواب بدی به خواسته ت می رسی.» اولیس می پرسد: «جز ما با کسای دیگه ای هم کار می کنی؟» بایکال می گوید: «البته که می کنم. من با همه کار می کنم. من تاجرم.» الویس می گوید: «از چه زمانی؟ » بایکال عصبانی می شود و می گوید: «چی شده آقایون؟ از من حساب پس می گیرید؟ » الویس می گوید: «یه رئیس داشتیم که خیلی جوون بود. رفت به کیمبوردو. یادته؟» بایکال می گوید: «یادمه. اون به من چه ربطی داره؟» اولیس می گوید: «یادته کی کشتش؟» بایکال از کوره درمی رود و اولیس می گوید: «آخرین سواله. کسی به اسم لاز می شناسی؟»

بایکال خودش را گم می کند. لاز را می آورند. الویس می گوید: «لاز رو بخشیدم چون حرف زد. انگشتاشو بریدم. ما به تو اعتماد کردیم. رازهامونو بهت گفتیم. اما تو چی کار کردی؟» بایکال انکار می کند و می گوید همیشه طرف شما بودم. ناظم شروع به خندیدن می کند و و می گوید: «شما رو شناختن خیلی خوب بود بابا جون.» بایکال با ناباوری می گوید: «از اول از همه چی خبر داشتی مگه نه؟» ناظم می گوید: «من که گفتم. من نمی تونم شما رو بکشم. ترسوئم. اما کسایی رو می شناسم که می خوان بکشنت. نگفتم؟ ای وای ببخشید. یادم رفت.» بایکال روی ناظم تف می اندازد و روس ها او را کشان کشان می برند در حالی که بایکال می گوید: «هنوز تموم نشده ناظم. من نمی میرم. کابوست میشم.» سعادت در خانه به نگاه حسرت باری که آن شب وارتلو پشت در به او کرده بود فکر می کند و سنا متوجه سکوت و غصه او می شود. سنا می پرسد: «داری به اون فکر می کنی مگه نه؟ » سعادت می گوید نمی خواهد فکر کند اما اشروع می کند به حرف زدن از فکرهایش. او می گوید: «به احتمالات فکر می کنم. اگه همه چیز طوری دیگه ای می شد و اون می تونست وارد این خونه بشه و از دور نگاه نکنه…»

ندرت از پشت در این حرف ها را می شنود و می فهمد که آنها در مورد وارتلو صحبت می کنند. وقتی سنا می گوید: «هنوز که آینده معلوم نیست سعادت.» ندرت نمی تواند خودش را کنترل کند از پشت در بیرون می آید و می گوید: «شما از کدوم جون حرف می زنین؟ وقتی من هر روز اینجا داشتم می مردم تا با اون شیطان ملاقات می کردی سعادت؟» سنا می خواهد از سعادت دفاع کند اما ندرت او را کنار می زند و ادامه می دهد: «تو چطور آدمی هستی سعادت؟ اینهمه مدت چطوری تو صورتمون نگاه کردی؟» سعادت دستان ندرت را می گیرد و می خواهد او را آرام کند اما ندرت می گوید این موضوع اینجا تمام نشده و می رود. او سراغ سلطان می رود و می گوید: «این سعادت خانم ما با قاتل شوهر من جیک تو جیک بوده. با قاتل پسر تو.» سلطان بهت زده به ندرت نگاه می کند و نمی تواند چیزهایی را که می شنود باور کند. او دست ندرت را می گیرد و او را روی تخت می نشاند و می گوید: «من الان از این اتاق می رم بیرون. تا برنگشتم از جات تکون نمی خوری فهمیدی؟» سلطان به خانه سعادت میرود و پیش از اینکه او بتواند چیزی بگوید به او سیلی می زند. سنا می خواهد توضیح بدهد و می گوید صالح عشق کودکی سعادت بوده است. سلطان می گوید: «تو چی دای میگی سنا. بچه من رفته. عشق بچگی نمی فهمم.» و رو به سعادت می گوید: « در حالی که داشتی زیر سقف خونه من نون سفره من رو می خوردی، چطوری این کار رو کردی سعادت؟» سعادت می گوید: «من کاری نکردم.»

سلطان می گوید: «می دونی کی جون من و تو و عروس ها و نوه هامو به خطر انداخت؟ می دونی به خاطر کی ما رو دزدیدن؟ اون شیطان بهت گفته با ما چی کار کرده؟» سعادت می گوید: «مادر…» و سلطان می گوید: «تو مادری نداری سعادت. من مادرت نیستم. از این به بعد برای من وجود نداری.» سعادت به تلخی گریه می کند. بعد از تمام شدن کار الویس با بایکال، همکارانش او را به خاطر حمله به پلیس بازخواست می کنند و الویس که احساس خطر می کند دستور می دهد افرادش برای حمله احتمالی حالت دفاعی بگیرند. سلیم، وارتلو و یاماچ سراغ روس ها می روند و آنها بعد از گفتن اینکه دیگر خصومتی بین آنها نیست لباس های بایکال را به آنها تحویل می دهند و می گویند دیگر کسی به اسم بایکال وجود ندارد. یاماچ می گوید: «به لطف من فهمیدین آدم مورد اعتمادتون یه حیوونه. در مقابل الویس رو می خوام.» روس ها می گویند که الویس دیگر تحت حمایت آنها نیست. یاماچ همه چیز را برای حمله به الویس آماده می کند و وارتلو هم می گوید با آنها خواهد رفت. اما یاماچ مانع می شود.

وارتلو سربسته می گوید: «منم به اندازه تو حق دارم انتقامم رو از اون یارو بگیرم.» یاماچ جواب می دهد: «من یه بار بهت اعتماد کردم صالح. دوباره اون اشتباه رو تکرار نمی کنم. تو نیستی!» اما در نبود سلطان، ندرت طاقت نمی آورد و سراغ کمدش می رود و از توی بقچه ای یک اسلحه بیرون می آورد. سلطان سرمی رسد و می خواهد جلوی او را بگیرد. ندرت می گوید: «می کشمش. تا حالا ساکت موندم چی شد؟ اومد تا بیخ گوشمون. بس نبود. رفت تو قلب دخترمون. از زیر هر سنگی اون درمیاد.» سلطان هفت تیر را از دست او می گیرد و می گوید: «من هرکاری لازم باشه می کنم. تو به فکر بچه هات باش.» امراه با عصبانیت به خانه پدرش می رود تا سراغ پدرش را بگیرد اما ناظم را غمگین و با لباس سیاه می بیند. ناظم می گوید: «تموم شد. دیگه بابا نداریم. بابامون مرد برادر.» امراه اشک می ریزد و ناظم با لبخندی موذیانه به او نگاه می کند. امراه می پرسد چه کسی این کار را کرده است؟ ناظم می گوید: «کوچوالی ها!» امراه می خواهد جسد پدرش را ببیند و ناظم او را با خود همراه می کند. یک اتومبیل با باند بزرگی بر رویش در حالی که موسیقی پخش می کند در عمارت الویس را می شکند و وارد می شود. یاماچ حمله کرده است. علیچو هم برگشته و از دور هدف می گیرد و می زند. الویس برای بردن معشوقه اش که زخمی است به طرف جنگل می رود و یاماچ به دنبال او.

یاماچ در حالی که می رقصد به طرف او می رود. الویس شلیک می کند اما اسلحه اش خالیست. یاماچ می گوید: «تموم شده. شمردم.» آنها درگیر می شوند و یاماچ او را زمین می زند. تفنگ را روی سرش می گذارد اما شلیک نمی کند. سلیم می رسد و می خواهد کار را تمام کند اما یاماچ می گوید: «براش نقشه های دیگه ای دارم. بهم اعتماد کن.» یاماچ الویس را به امراه تحویل می دهد و از او سوالی می پرسد. اینکه آن شب برای چه به آنها کمک کرده است و می فهمد که امراه برادر سناست. امراه می گوید: «دیگه پلیس نیستم. استعفا دادم.» و به الویس شلیک می کند. در خانه وارتلو به صدا درمی آید. او در باز می کند و پشت در ندرت را می بیند که اسلحه ای به طرف او گرفته است. ندرت در اولین فرصتی که به دست آورده کمد سلطان را شکسته و هفت تیر را برداشته است. سلطان با فهمیدن این به سرعت به سمت خانه وارتلو می رود. ندرت به وارتلو می گوید: «صلوات بفرست وارتلو. میری پیش قهرمان!»

داستان قسمت ۷۵ سریال ترکی گودال
داستان قسمت ۷۵ سریال ترکی گودال

داستان قسمت ۷۴ سریال ترکی گودال

یاماچ شب را کنار همسرش می گذراند و سعی می کند او را آرام کند. سنا می گوید: «تموم شد یاماچ، نه؟» یاماچ می گوید: «تموم شد. فقط یه چیزی ذهنم رو مشغول کرده. امراه چرا به ما کمک کرد؟» سنا یخ می زند و می گوید: «همون پلیس؟ اون کمکتون کرد؟» یاماچ می گوید: «کمک کردن کلمه درستی نیست. اون نجاتتون داد. آدم همینجوری به دشمنش کمک نمی کنه. مگه نه؟» سنا سعی می کند از لرزش صدایش جلوگیری کند و می گوید: «بالاخره پلیسه. وظیفه شو انجام داده. چیش به نظرت مشکوکه؟» یاماچ می گوید امراه پلیسی نیست که پایبند قانون باشد و گذشته از این اصلا به روی آنها نیاورده که چنین کاری کرده است. او می گوید: «حتما یه چیزی پشت این کار هست. بالاخره بوش درمیاد.» شب به گودال رسیده و هر کس حال و هوایی دیگر اما نزدیک به دیگران دارد. جلاسون در محله راه می رود و گلوله ای را که ادریس به او داده در مشتش می فشارد. وارتلو می نوشد و گردنبند پدرش را در دست گرفته و آن را روی زخمش فشار می دهد و ته مانده لیوانش را روی آتش می ریزد و آن را شعله ور می کند. سلطان در تاریکی به عکس قهرمان چشم دوخته است. ادریس او را در آغوش می گیرد.

یاماچ به این تاریکی خیره شده و فکر می کند. بیرون از گودال هم شب است. در جایی دورتر، در جنگل، علیچو آتش روشن کرده و به صدای هاله گوش می دهد. در حالی که لاز هنوز در دستش اسیر است. صبح زود همه دنبال راهی هستند تا لاز را پیدا کنند. یاماچ می داند که علیچو می تواند کمکش کند اما علیچو نیست و کسی هم از او خبر ندارد. مکه می گوید: «کسی که هاله رو زد هم تک تیرانداز بود. اصلا علیچو رفت دنبال اون. نمی دونم کجا رفت ولی همه ش می گفت لاز!» با شنیدن این همه همه جا می خورند. حالا باید دنبال علیچو بگردند. در آن سو سلیم و وارتلو سراغ ناظم رفته اند و در مورد اتفاقات روز گذشته از او حساب می کشند. ناظم می گوید: «چرا باید شما رو بکشم؟ من فقط می خوام بابام پیدا شه. مرده یا زنده!» وارتلو می گوید: «همه مکان های متعلق به بابات خالی از آب دراومد.» سلیم می گوید :«دنبال یکی به اسم لاز هستیم. چیزی می دونی؟» ناظم می گوید هیچ چیز نمی داند.

اما سلیم و وارتلو به او مشکوکند و سلیم به کنایه می گوید هنوز کاملا روی صندلی بایکال ننشسته است و جایش محکم نیست. وارتلو و سلیم مطمئنند که بایکال در دست ناظم و در همان خانه است. وارتلو به سلیم اصرار می کنند که بروند و بایکال را بگیرند اما سلیم مخالف است و می گوید: «اگه می خوای بمیری یه گلوله شلیک کن تو سرت.» وارتلو با بی قراری می گوید: «سلیم من به ادریس کوچوالی قول دادم. گفتم شیطان رو با دستای خودم برات میارم.» سلیم می گوید: «یه کم دیگه صبر می کنیم.» سلطان وقتی می فهمد اتفاق دیشب به خاطر اشتباه وارتلو بوده عصبانی می شود.بعد از اینکه ادریس ماجرا را برایش تعریف می کند سلطان می گوید: «چقد راحت میگی. انگار که پسرت وقتی داشته توپ بازی می کرده زده گلدون رو شکسته. ممکن بود بمیریم آقا ادریس! رو سر بزرگ و کوچیکمون اسلحه گذاشتن.» ادریس عصبانی می شود و می گوید: «من رو از گفتن پشیمون نکن. چی کار باید می کردیم؟ داریم حقشون رو می ذاریم کف دستشون.» سلطان می گوید: «حق قهرمان چی میشه؟ اون رو از کی پس می گیری؟» ادریس با عصبانیت از خانه می رود. یاماچ بالاخره علیچو را درست زمانی که می خواهد به تنهایی به خانه بایکال حمله کند پیدا می کند. علیچو او را پیش لاز می برد.

لاز را در جایی با طناب به یک درخت بسته است. علیچو می خواهد انتقام هاله را از او بگیرد اما یاماچ می گوید باید او را تحویل دهند و در غیر این صورت گودال وارد جنگ دیگری می شود. علیچو قبول می کند. لاز وقتی می فهمد که می خواهند او را به کسانی تحویل دهند وحشت می کند. ادریس به قهوه خانه می رود و جلاسون را می بیند که عصبانی و به هم ریخته در گوشه ای نشسته است. او می گوید جلاسون را صدا کنند و قهوه خانه را خالی می کند تا با او صحبت کند. ادریس می گوید: «تو رو با پلیس دیدن. با یکی از اکیپ امراه.» جلاسون انکار می کند. ادریس می گوید: «عصبانی نشو پسرم. گفتم شاید تحت فشار گذاشتنت. تو هنوز از دست من عصبانی هستی. می دونم. میگی خون بابات رو زمین مونده. حق با توئه. بهت گفتم خونت رو از من بگیر. دلت نیومده، گلوله هنوز تو دستته. برای انتقام بابات رفتی پیش صالح اما معلومه که خودش رو تو دلت جا کرده. اون همه وقت گذشته. حتما فرصت داشتی که بکشیش. نتونستی. همونطور که نمی تونی من رو بکشی.»

جلاسون می گوید: «ولی شما دلتون برای من نسوخت. یه پسرت بابام رو کشت، اون یکی گولم زد و ازم سواستفاده کرد.» ادریس می گوید: «همچین چیزی نیست. یاماچ دوست داره. چند بار خواستم زیر پاهام لهت کنم. نذاشته.» ادریس ادامه می دهد: «یه پیشنهاد دیگه برات دارم. حالا که پسر من پدر تو رو کشته، من پدرت باشم. تو بیا پسر من شو. نه مثل این گودال خونه مونه، ادریس بابامون. مثل پسر خودم. میراث دارم باش.» جلاسون با تعجب به ادریس نگاه می کند و اشک می ریزد. ادریس می گوید: «از این به بعد تو هم یکی از بچه هام باش. هر جا هستم تو هم باش. هر چی بلدم رو بهت یاد میدم. میگی وارتلو می خواد رئیس گودال بشه تو هم نگاش میکنی. بیا تو رئیسش شو. به این حرفم فکر کن. اگه میگی آره من پشتتم.» جلاسون بهت زده و شرمنده بلند می شود و ادریس می گوید اگر پلیس آتویی از او دارد بگوید تا کمکش کنند.

جلاسون می گوید: «نه. دست های من کثیف شد.» جلاسون گلوله را روی میز می گذارد و می گوید: «این گلوله من رو مسموم کرد. کینه و نفرت چشمامو کور کرد.» ادریس می گوید: «فهمیدم. حالا که تو پسر منی این مساله رو هم با هم حل می کنیم.» جلاسون که باورش نمی شود نمی تواند جلوی اشک هایش را بگیرد. ادریس او را در آغوش می گیرد و می گوید: «بچه ها اشتباه می کنن، پدرها هم درستش می کنن. مگه نه؟» در اداره پلیس امراه شاکی از نامه تعلیقش پیش رئیس می رود. رئیس با عصبانیت می گوید: «از مسئولیت برکنار شدی. وسایلت رو جمع کن و از استانبول برو. برمی گردی سر کار قبلیت.» امراه می گوید: «از استانبول نمیرم. استعفا میدم.» لاز را به روس ها تحویل می دهند. ناظم هم پدرش را به اولیس تحویل می دهد. علیچو معمای قتل هاله را حل کرد، انتقامش را گرفت، به کلبه اش برگشت و عکس هاله را قاب کرد و در گوشه ای گذاشت و به زندگی برگشت.

داستان قسمت ۷۴ سریال ترکی گودال
داستان قسمت ۷۴ سریال ترکی گودال

داستان قسمت ۷۳ سریال ترکی گودال

الویس با تلفنی که یاماچ در ساک او جاسازی کرده بود تماس می گیرد و از او می خواهد اگر حرف آخری دارد به زنان خانواده اش بگوید. یاماچ به آنها نگاه می کند و کار را تمام شده می بیند. در همین موقع صدای مارش ترکی موزارت به گوش می رسد؛ آهنگ مورد علاقه امراه. همه با تعجب چشم می چرخانند تا منبع صدا را پیدا کنند. امراه از راه می رسد و درگیری شروع می شود اما تا افراد الویس به امراه برسند نیروی پلیس به دستور امراه از را می رسد. امراه جلوی افرادش را می گیرد که تیراندازی نکنند و از الویس می خواهد برود اما تیری به پای معشوقه الویس می زند و او را نگه می دارد. در آن سو افراد الویس وقتی سر و صدا را می شنوند از اصطبل خارج می شوند و وارتلو از فرصت استفاده می کند و دستور حمله می دهد. ماشینی که زن ها داخل آن هستند با هدایت امراه به طرف جایی می رود که افراد گودال برای نجاتشان آمده بودند. یاماچ در ماشین را باز می کند و نفس راحتی می کشد. او داخل می شود و مادر و همسرش را در آغوش می گیرد و می گوید: «معذرت می خوام.» امراه هم از دور به مادر و خواهرش نگاه می کند و نفسی به راحتی می کشد. اما الویس برای نجات دادن معشوقش پلیس را تعقیب می کند و شروع به تیراندازی می کند، آنها را زخمی می کند و نانا را فراری می دهد.

همه به خانه می رسند و سلطان بعد از اینکه به کارها رسیدگی می کند به گوشه ای می رود و گریه می کند. او دستان لرزانش را به هم می فشارد. ادریس به ملاقات شرکای روس بایکال رفته است. او ماجرای بایکال را برای آنها تعریف می کند و می گوید: «تا جایی که می دونم تا وقتی که بایکال رو نگیرین به این کارها ادامه می دین. اما این کار اونقدری که فکر می کنین آسون نیست. الویس علیه ما کارهایی کرده که ما بی خبر بودیم. به ما با نامردی حمله کرده. ولی کارش تمومه. ما هم بیکار ننشستیم. این رو هم بدونین که بایکال دست ما نیست. اگه بود می گفتم. ولی باز تحویلتون نمی دادم. حالا اگه می گین ما این جنگ رو ادامه می دیم ما هم می جنگیم. اما تا جایی که یکی از دو طرف کارش تموم شه. یه بار دیگه بگم، ما به این راحتی ها تموم نمی شیم.» طرف روسی می گوید: «دنبال یه نفر می گردیم. پیداش نمی کنیم. اونو برامون پیدا کنین تا جنگ نشه. زن ها و بچه هامون رو کشته. قراردادی کار می کنه. تک تیراندازه. کسی اسمش رو نمی دونه. لقبش لازه.» لاز در چنگ علیچوست. علیچو عکس ناظم را به او نشان می دهد و می پرسد کسی که دستور قتل هاله را داده اوست یا نه. بعد می رود سراغ عکس بایکال و لاز می گوید دستور او بوده است. علیچو می پرسد: «چرا کشتیش؟ هاله بد نبود. چرا کشتی؟ » لاز می گوید: «تو آدم ها رو به خاطر بد بودنشون می کشی. من به خاطر پول می کشمشون.» علیچو لاز را به چرخ دستی اش می بندد و او را با خود می برد. در طرف دیگر وضعیت امراه در اداره پلیس خوب نیست و به خاطر اتفاقات امشب رئیس بازخواستش می کند. امراه می گوید: «هرکاری که لازم بود رو انجام دادم.»

رئیس می گوید: «باید در موردت تحقیق بشه. تا اون وقع کارت و اسلحه ت رو بده.» یاماچ افراد زخمی اش را برای ملاقات به بیمارستان برده است. ادریس به آنجا می آید و بعد از سرسلامتی به افرادش یاماچ را به گوشه ای می کشد و ماجرای شرط روس ها را به او می گوید. امراه با مادرش تماس می گیرد تا حال او را بپرسد. گزیده می گوید: «می دونم که تو بودی. صداتو شنیدم.» و از او می خواهد به پدرش نزدیک نشود چون به او آسیب خواهد زد. امراه آرام می گوید: «خیلی دیره.» در پایان شب مردها به خانه می روند و سعادت که در را باز کرده پشت در صالح را می بیند که چشمانش دنبال اوست و با دیدن سعادت برق می زند. با بسته شدن در وارتلو به کشتن احتمال و اینکه جایی در این خانه ندارد فکر می کند و غمگین می شود و با کلافگی به طرف خانه خودش می رود. در خانه ادریس به خانواده اش نگاه می کند و لبخند می زند. او می گوید: «خدا رو شکر گذشت. زمانه بدیه. زمانه کساییه که قانون سرشون نمیشه. اما به لطف خدا همه چیز رو پشت سر گذاشتیم. جای همه تون امنه. دیگه نگران نباشین. » همه جز یاماچ و سلیم می روند. ادریس می گوید: «اینجا خونه منه. خونه شماست. خونه قلعه آدمه. بدون اجازه ما به خونه مون اومدن. به محرممون دست درازی کردن. تو خونه کسی می ریم که تو خونه مون اومده. به الویس حرومزاده می فهمونیم که نباید با کوچوالی ها طرف بشه.» 

داستان قسمت ۷۲ سریال ترکی گودال

ناظم پشت میز شطرنج نشسته و در حالی که به رو به رویش نگاه می کند گاهی چیزی می گوید. در همین حین امراه سراسیمه می رسد و از او می پرسد شخصی به نام الویس را می شناسد یا نه. ناظم می گوید یکی از شرکای پدرشان است و آدم درستی نیست اما نمی داند کجا می تواند باشد. امراه می گوید: «برادر من، این برای من موضوع مرگ و زندگیه.» ناظم که منظور او را نمی فهمد می گوید واضح تر صحبت کند و امراه می گوید: «الویس تمام زن های کوچوالی رو دزدیده و در مقابل بابام رو می خواد.» ناظم می گوید: «به احتمال زیاد کسی که بابامو نجات داده خود الویسه. برای خلاص شدن از دست کوچوالی ها بازی ترتیب داده.» او به امراه هم لیست مکان های بایکال را می دهد. در طرف دیگر زنان کوچوالی را بالاخره کنار هم می برند و سلطان همه آنها را در آغوش می گیرد. گزیده از محبت بین آنها تعجب می کند و به سردی حال سنا را می پرسد. الویس سراغ آنها می آید و می گوید مردانشان بی عرضه اند و برای نجات جان آنها هیچ کاری نمی کنند و بعد از زنی که کنار اوست می خواهد چیزی از آنها را برای مردانشان بفرستد. یاماچ سراغ رجب می رود و می گوید باری دارد که اگر رجب آن را از مرز رد کند پول خوبی به او خواهد داد. مرد می پرسد چه باری و یاماچ جواب می دهد: «بار وجدان.» و مشتی حواله صورتش می کند.

مرد را تا زمانی که چیزی در مورد الویس و رابط خارج از کشور بگوید کتک می زنند. مرد چیزی نمی گوید تا اینکه یاماچ پیامی در گوشی او پیدا می کند و سراغ ودات فرستنده اش را می گیرد. یاماچ به محل کار ودات می رود و او با تهدید و شکنجه هم نم پس نمی دهد. متین یک ساک پر از پول گوشه دفتر او پیدا می کند و یاماچ می گوید: «مثل اینکه مسافری!» مرد می گوید: «حالا که الویس رو می شناسی می دونی که اگه به پولاش دست بزنی زنده نمی مونی.» یاماچ اسلحه را روی سر او می گذارد و محل قرارش با الویس را از او می خواهد. در قهوه خانه برای ادریس یک پاکت می آورند. درون آن یک دسته مو با یک یادداشت هست: «یه مو از سر کسی کم نشه.» وارتلو، مدد و عمو به تک تک مکان های بایکال سر می زنند اما چیزی پیدا نمی کنند. علیچو در سوی دیگر به محل قرارش با لاز می رود. لاز او را از جای دورتری نشانه گرفته اما علیچو سرش را برنمی گرداند. او به علیچو زنگ می زند و می گوید به ساختمان پشت سرش نگاه کند. علیچو می گوید به کیسه زیر پنجره نگاه کند. لاز از دورن کیسه یک آبنبات پیدا می کند و سرش را که برمی گرداند علیچو با اسلحه بالای سر اوست. علیچو او را به کلبه اش می برد. یاماچ کسی را که ساک پول را از ودات تحویل می گیرد تعقیب می کند اما آنها با یک نقشه از پیش تعیین شده وانمود می کنند جا ماندا اند تا افراد الویس مطمئن شوند که فرار کرده اند. اما یک گوشی در داخل ساک ها گذاشته اند و از طریق آن محل الویس را پیدا می کنند. متین به افراد گودال خبر می دهد تا خودشان را برسانند.

علیچو به صدای هاله در دستگاه ضبطش گوش می دهد و لاز در تاریکی در حالی که دست و دهانش بسته است به او نگاه می کند. هاله می گوید: «امروز با علیچو یه چیز عجیب رو تجربه کردم. رو به روم نشسته بود ولی انگار در یک زمان نیستیم. یا انگار در یک زمانیم ولی اون تو دنیای دیگه ایه. دنیایی که از دنیای ما ساده تر و پاک تر بود. اما خواستم بگم از چشمات می خونم که یه جایی همین طرفایی. از نگاهت به من اینو می فهمم. شاید نمی دونی عشق یعنی چی ولی من عشق رو تو چشمات می بینم. می خوام برم تو عمق چشمات و تو رو از اونجا بشکم بیرون. من امیدی دارم. شاید هم تو منو بکشونی تو اون دنیای پاکت علیچو.» علیچو گریه می کند. به ناظم خبر می دهند که کوچوالی ها در حال حمله با الویس هستند. ناظم می گوید: «عالیه. به الویس خبر بدین که کوچوالی ها دارن میان. آماده باشه.» رو به روی ناظم، پشت صفحه شطرنج، بایکال با دست و پای بسته نشسته است. ناظم یک آخرین مهره را پیش می برد و می گوید: «کیش و مات.» و بعد همه مهره ها را روی زمین می ریزد و می گوید: «بازی تموم شد باباجون. من بُردم.» با نیامدن علیچو نقشه یاماچ برای حمله به الویس به مشکل می خورد. سلیم می گوید از وارتلو کمک بگیرند. قرار بر این می شود که مدد و وارتلو نگهبانان دم در را بی سر و صدا بکشند و راه را برای افراد گودال باز کنند. وارتلو و مدد ماشینشان را خاموش می کنند و شروع به هل دادنش به سمت مکان اولیس می کنند. آنها از نگهبان ها می خواهند کمکشان کنند و به این ترتیب آنها را بیرون می کشند و بیهوششان می کنند. وارتلو علامت می دهد که یاماچ و افرادش وارد شوند. پاشا می گوید: «این اطراف یه کم بیش از حد سوت و کوره.» اما کاری نمی شود کرد. آنها داخل شده اند و ادامه می دهند. داخل اصطبل اثری از زنان نیست. آنها در تله افتاده اند و افراد الویس محاصره شان می کنند.

سریال ترکی گودال

داستان قسمت ۷۱ سریال ترکی گودال

زنان کوچوالی رو به جایی شبیه اصطبل برده اند. افراد دیگری هم در آنجا زندانی اند. سنا را از مادرش جدا می کنند و او را پیش سعادت می فرستند و مادرش گزیده را پیش سلطان. گزیده آنقدر فریاد می زند که یکی از نگهبانان گلوی او را می گیرد تا ساکتش کند و سلطان با خونسردی به مرد می گوید او را رها کند و آنجا را ترک کند. جلاسون عمو و پاشا را پیش وارتلو می برد و آنها محل بایکال از وارتلو می خواهند. او با شرمندگی می گوید نمی داند. یاماچ با عمو تماس می گیرد و خبر دزدیده شدن زن ها را به او می دهد. عمو تلفن را قطع می کند و با پریشانی خبر را به وارتلو و بقیه می دهد. وارتلو می پرسد: «سعادت چی؟» و با تایید عمو با سرعت به سمت خانه ادریس می دود  و در آنجا نگهبانان ادریس را می بیند که روی زمین افتاده اند. او فریاد می زند و مثل دیوانه ها دور خودش می چرخد.

یکی از محافظان که هنوز زنده است به وارتلو می گوید یک زن خارجی که یک سگ داشت آنها را دزدیده است. وارتلو کنترلش را از دست داده و همه با تعجب به او نگاه می کنند. عمو ناچار می شود به او سیلی بزند تا به خودش بیاید. وارتلو با درماندگی می گوید: «من چی کار کردم عمو؟» او اسلحه را روی سرش می گذارد و به سرعت پشیمان می شود. علیچو به خانه به اتاقش برمی گردد و پیغامی از لاز دریافت می کند. او گفته: «وقت تسویه حساب های قدیمی رسیده. اگه می خوای همه چی رو بدونی بیا.» علیچو در حالی که مدام آدرس محل را تکرار می کند اسلحه اش را آماده می کند. یاماچ به عمارت می رسد و به طرف وارتلو حمله می کند. عمو جلویش را می گیرد و می گوید: «حالش خرابه. با کسی که توی این وضعیته کاری نمی کنی. تو یاماچی. تو بابای گودالی.» یاماچ که به سختی خودش را کنترل کرده به وارتلو می گوید: «تو چی کار کردی پسر بابام ها؟»

وارتلو که توی خودش مچاله شده می گوید: «آخ یاماچ دارم آتیش می گیرم. کمکم کن.» در محل زندانی شدن زنان، گزیده آرام و قرار ندارد و زیر لب مدام حرف می زند. او می گوید: «گودال…گودال. بفرما سنا خانم. افتادیم تو گودال.» سلطان از دست او کلافه می شود و می گوید: «تو گفتی گودال.» گزیده و سلطان که پیش از آن همدیگر را ندیده بودند می فهند که هر دو به خاطر گودال در آنجا هستند. گزیده با عصبانیت می گوید: «پس تو از گودالی. اگه سنا از اینجا دور می موند الان من توی این گودال نمی افتادم.» سلطان می گوید: «تو سنا رو از کجا می شناسی؟» گزیده می گوید: «سنا به تو چه ربطی داره؟ » سلطان می گوید: «سنا دختر منه.» گزیده می گوید: «مامان دخترتم.» مردان در اتاق ادریس جمع شده اند تا فکری بکنند. ادریس هم سراغ ضیا رفته تا شاید از طریق او سرنخی پیدا کند.

سلیم از در وارد می شود و  در مقابل نگاه نگران  بقیه می گوید: «زن و بچه مو دزدیدن. نمی تونستم تو بیمارستان بمونم.» تنها کسی که در جمع مردان نیست جلاسون است. او به دیدن امراه رفته است. امراه می گوید: «وقتی به مشکل می خورین یاد ما می افتین؟» جلاسون می گوید: «مشکلی ندارم. اومدم بهترین فرصت شغلی عمرت رو بهت بدم. فرصت دستگیر کردن کوچوالی ها و وارتلو رو. همه با هم.» و بعد ماجرای دستگیری و گم شدن بایکال را برای امراه تعریف می کند. امراه می فهمد که مادر و خواهر او هم گروگان گرفته شده اند. جلاسون می گوید: «جنگ بزرگ شروع شده. اگه انقدر که فکر می کنی زرنگی می تونی در حال ارتکاب جرم دستگیرشون کنی.» امراه پیش از اینکه حرف جلاسون تمام شود با سرعت آنجا را ترک می کند.

او از طریق اداره پلیس اطلاعات مربوط به الویس را بررسی می کند. سنا به سعادت که گریه می کند می گوید: «نگران نباش. نجاتمون می دن.» سعادت می گوید: «از چی؟ تو شاید نجات پیدا کنی. اما من چه اینجا باشم چه تو خونه فرقی نداره.» سنا می گوید: «هنوز که چیزی تموم نشده. ببین! صالح زنده ست.» سعادت می گوید: «اون به خانواده م صدمه زد. مگه میشه بیخیال خانواده بشی؟ نمیشه. بابا ادریس و مامان سلطان همیشه پیشم بودن. داداش قهرمان خیلی به گردنم حق داره. اون به خانواده من آسیب رسوند. می دونی وقتی آدم نتونه تو صورت خانواده ش نگاه کنه یعنی چی؟ تو خوش شانسی.» سنا به یاد خانواده خودش می افتد و مادرش که هیچ وقت نفهمیده چرا او را دوست ندارد. در گوشه دیگری، صحبت سلطان و گزیده ادامه دارد. سلطان با بچه یکی از زندانیان بازی می کند و گزیده با کنایه می گوید: «معلومه بار اولتون نیست. عادت دارین.» سلطان بلند می شود و می گوید: «منم اولین بارمه. ولی کی ترس جلوی اجل رو گرفته که حالا بگیره؟ اگه قراره بمیرم حداقل این لحظات آخر یه کار مفید کرده باشم.» ندرت هم بی قراری می کند و نگران دخترش است. عایشه سعی می کند او را آرام کند اما اشک های او بند نمی آید. یکی از نگهبانان برای آوردن غذا می آید و ندرت از او می پرسد با آکشین چه کرده اند.

عایشه از آنها خواهش می کند بگویند دخترا کجا هستند و نگهبان آنها را تحقیر می کند و عایشه با عصبانیت به او حمله می کند و نگهبان سیلی محکمی به عایشه می زند. آکشین و کاراجا هم به فکر مادرهایشان هستند. آکشین می گوید: «کاراجا اگه مادرم هم بره دیگه کسی رو ندارم.» کاراجا امی گوید اتفاقی نخواهد افتاد. آکشین می گوید: «چرا می افته. نمیشه همه با هم سالم از اینجا بریم بیرون. اگه هم اتفاقی بیفته برای من می افته. بچه که بودیم وقتی چیزی رو می شکوندیم تو همیشه یه راهی پیدا می کردی و خودت رو خلاص می کردی، من سرزنش می شدم. بزرگ شدیم، تو گلوله خوردی، از خونه فرار کردی، چیزی نشد. من فقط یه بار خواستم جلاسون رو ببینم مادربزرگ موهامو قیچی کرد. حتی بابام. اون همه آدم هست. عمو سلیم، عمو جومالی، پدربزرگ…بابای من مُرد.» کاراجا دست آکشین را می گیرد و می گوید: «اتفاقی نمی افته. اگر هم بیفته من هستم. تو بی کس نیستی. من هستم.»

ادریس از دیدن ضیا برگشته و می گوید: «ضیا گفت اینا آدم می دزدن. هر کی پول داشته باشه پولش رو و هر کی نداشته باشه کلیه شو می گیرن. قاچاقچی انسانن. اینا آدم های خشن و بی وجدانی ان.» بیش از این چیزی دستگیر ادریس نشده و سرنخی ندارند. ناگهان وارتلو می گوید: «رجب توریست! کسی که جنس های ما رو می برد خارج. آخرین باری که باهاش حرف زدم گفت من دیگه آدم قاچاق می کنم. پولش بهتره.» یاماچ آدرس او را از وارتلو می گیرد و او و مدد را سراغ مکان های بایکال می فرستد.

 قسمت ۷۱ سریال ترکی گودال
قسمت ۷۱ سریال ترکی گودال

داستان قسمت ۷۰ سریال ترکی گودال

نقشه یاماچ به خوبی پیش می رود و او با یک ضربه بایکال را بیهوش می کند اما برای بیرون بردن او برنامه ای ندارد. بیرون سوله پر از افراد بایکال است. تنها راه شکافتن و رفتن است. یاماچ، کمال و متین افراد بایکال را به رگبار می بندند و وارتلو در لحظه آخر از این فرصت استفاده می کند و  بایکال را می برد و به فریادهای یاماچ هم اهمیتی نمی دهد. به ناظم خبر می دهند که همه چیز خوب پیش رفته اما یکی از افرادش به او هشدار می دهد که شرکای بایکال وارد عمل خواهند شد و این مساله به این راحتی تمام نخواهد شد. وارتلو و مدد بایکال را به جای دیگری می برند. بایکال می خندد و می گوید: «متوجه نیستی داری باعث چی میشی احمق!» بایکال از غفلت آنها استفاده می کند و یک فرستنده را فعال می کند. سیگنال به افراد بایکال که حالا برای ناظم کار می کنند می رسد. ناظم می خواهد آن را خاموش کند اما می فهمد که این سیگنال تنها برای آنها ارسال نشده است. در طرف دیگر ، در یک رستوران می بینیم که کسی را دست بسته به آشپزخانه می برند و مرد عجیبی به نام الویس او را سلاخی می کند.

سیگنال از فرستنده بایکال به الویس می رسد و محل او را نشان می دهد. الویس به سمت محلی که بایکال را نگه می دارند به راه می افتد در حالی که جز وارتلو و مدد کسی در مقابل آنها نیست. یاماچ کلافه و عصبانی به محله برمی گردد و همچنان خبری از وارتلو نیست. او از عمو و پاشا سراغ ادریس را می گیرد. ادریس در خانه جلاسون است و قهوه می نوشد و منتظر است. جلاسون در سکوت نشسته است. ادریس می گوید: «خب. فرض کنیم منو زدی، انتقامت رو گرفتی، دلت خنک شد. چی میشه؟ یا سالمت نمیذارن یا میدنت دست پلیس که بعیده. یا هم تا جایی که بتونی فرار می کنی. تا کجا می تونی؟ برادرات چی میشن؟ خانواده ت؟ این چند وقت که نبودی پرسیدی وضعشون چطوره؟ غذا دارن؟ مشکلی دارن؟ قبل از هر چیزی باید به کسایی که زیر این سقف زندگی می کنن فکر کنی.» ادریس بلند می شود و می گوید: «من جایی نمیرم. همینجام. وقتی بگی ادریس کوچوالی خونت رو می خوام من اینجام. نامردم اگه مقاومت کنم یا چیزی بگم.» او یک گلوله از تفنگش درمی آورد و به جلاسون می دهد. وارتلو بالای سر ادریس نشسته و با بلندترین صدایی که می تواند ترانه دختر نمرود را برایش می خواند. بایکال مدام می گوید بس کند و وارتلو صدایش را بالاتر می برد. در همین لحظه ناظم به او زنگ می زند و می گوید که چه اتفاقی در حال افتادن است.

وارتلو وحشت می کند. تا وارتلو و مدد بجنبند عده ای از راه می رسند و شروع به تیراندازی می کنند. بایکال با دیدن آنها شروع به داد و فریاد می کند و می گوید چیزی نمانده بود با بی دقتی به او آسیب بزنند. آنها با ضربه ای او بیهوش می کنند و فرستنده اش را از کار می اندازند. اولیس وقتی به آنجا می رسد که اثری از بایکال نیست. اما علیچو که به دنبال تک تیرانداز ناظم می گردد و حالا فهمیده نام او لاز است به سراغ مردی می رود که او را فرمانده صدا می زند. علیچو به سال ۲۰۰۵ می رود. او و لاز در حال تیراندازی به اهداف تمرینی هستند. فرمانده از علیچو می خواهد هدف ها را بزند تا لاز یاد بگیرد. بعد به سال ۲۰۱۱ می رود، به گرجستان. علیچو در جنگلی قدم می زند. او دختربچه ای را می بیند و به طرفش می رود. دخترک به او می گوید: «نزن. این رو برادرم برات فرستاد.» و یک آبنبات به طرف علیچو می گیرد. علیچو می گوید: «کدوم برادر؟» دختربچه می گوید: «لاز!» در قهوه خانه به ادریس خبر می دهند که مردی به نام ضیا که از آشنایان اوست می خواهد او را ببیند. او واسطه بین ادریس و شرکای بایکال شده است. ادریس به همراه یاماچ به یک رستوران می رود و از عمو و پاشا می خواهد وارتلو را پیدا کنند. پیش از اینکه وارد رستوران شوند، ادریس به یاماچ می گوید: «اتفاقاتی که بین تو و صالح افتاده به بقیه مربوط نیست.»

الویس در رستوران منتظر آنهاست و برای آنها میز شام چیده است. در حالی که آنها در رستوران نشسته اند، افراد الویس به خانه ادریس و سنا حمله می کنند و همه زنان را با خود می برند و الویس بعد از خوردن شامش این خبر را به آنها می دهد. یاماچ چاقویی از روی میز برمی دارد توی دست او فرو می کند و می گوید: «معلومه در مورد ما بهت گفتن، اما ناقص گفتن. کسی نمی تونه به عزیزان من آسیبی برسونه.» الویس برای اثبات حرفش فیلمی از خانواده ادریس را که در چنگ افرادش هستند نشان می دهد. وارتلو به دیدن ناظم می رود و از او می پرسد پدرش کجاست. ناظم می گوید از هیچ چیز خبر نداشته و وقتی فرستنده فعال شده او هم تازه فهمیده چه خبر است. وارتلو می گوید: «پس کی بردش؟» ناظم جوابی ندارد. اما لیستی از مکان های متعلق به پدرش را به وارتلو می دهد. وارتلو به ناظم می گوید: «اگه باهات تماس گرفت بهم خبر بده فرزند صالح! باشه؟» ناظم می گوید: «این دفعه کارت رو تموم کن وارتلو واگرنه هیشکی نمی تونه نجاتمون بده.»  عمو و پاشا هم برای پیدا کردن وارتلو سراغ جلاسون می روند و از او می خواهند با وارتلو تماس بگیرد.

سریال ترکی گودال

داستان قسمت ۶۹ سریال ترکی گودال

جلاسون که حالا به محله برگشته، به سلمانی محی الدین می رود و هنگام بیرون آمد، ادریس را جلوی قهوه خانه می بیند و به او سلام می دهد. ادریس می گوید: «به سن سلام دادن رسیدی؟» جلاسون می گوید: «دفعه قبل تهدیدم کرده بودی، چی شد؟» ادریس می گوید: «چی میگی تو پسر؟» جلاسون می گوید: «از پسرت بپرس اون بهت میگه. از کدوم پسرت، خودت میدونی.» ادریس با عصبانیت می گوید: «چطور جرات میکنی با من اینطوری صحبت کنی؟» جلاسون می گوید: «من جلاسونم. بابام دقیقا همینجا مُرد. پسر تو کشتش. چی شد؟ کوچوالی ها نمی ذاشتن خون کسی رو زمین بمونه! خون من رو زمین مونده.» ادریس سکوت می کند. جلاسون به یک مامور پلیس اسم و آدرسش را می دهد و می گوید فرمانده شان او را پیدا کند چون چیزهایی برای گفتن دارد. یاماچ بعد از ماه ها، بالاخره سراغ رئیس آزمایشگاهی که در آن کار می کرد می رود و طبق قرارشان با دادن پول، گیتارش را از او پس می گیرد. او به یک دیسکوی خالی می رود  و روی صحنه شروع به نواختن می کند. ناظم به پدرش می گوید سلیم برای همکاری علیه بایکال و تله گذاشتن برایش به او نزدیک شده است. بایکال در فکر این خبر است که خبر خوب دیگری هم به او می رسد. افراد او در تعقیب وارتلو هستند. بایکال به ناظم و امراه می گوید: «نشونشون میدیم بایکال و پسراش کی هستن.» ناظم از بایکال می خواهد او به مساله وارتلو رسیدگی کند و بایکال قبول می کند و می گوید: «همه شونو یکی یکی از پا درمیاریم.

وارتلو، سلیم، یاماچ و در آخر ادریس کوچوالی. گودال مال میشه.» امراه با آوردن نیروی پلیس به خانه بایکال، افراد گودال را از آنجا فراری می دهد. علیچو که از لحظه مرگ هاله لحظه ای آرام و قرار ندارد و خون او هنوز روی دست و صورتش است، بعد از جستجوهای زیاد، یک آبنبات چوبی از محل تیراندازی به هاله پیدا می کند و با دیدن آن می گوید: «لاز…لاز!» او سپس به اتاقش می رود و یک اسلحه تک تیرانداز برمی دارد. یاماچ با چشمان بسته روی صحنه ترانه می خواند و وقتی چشمانش را باز می کند وارتلو را می بیند که با لبخند به او نگاه می کند. یاماچ خنده اش می گیرد و می گوید: «چی می خوای؟» وارتلو بعد از کمی مقدمه چینی می گوید: «ببین پسر بابام! تو آدم خوبی هستی. انقدر مهربونی که روی مزار مادر دشمنت سنگ می ذاری. تو توی اتفاقاتی که افتاده هیچ تقصیری نداری. خودتو خرج نکن. اگه گناهکاری هست، اون منم. آدم بده این داستان منم.» یاماچ می گوید: «تموم شد؟ بگرد به محله ت.» وارتلو می گوید: «نه تموم نشده. ببین من بدم، تو خوبی. ولی توی قلبم من یه جای خیلی کوچیک هست که خوبه. منم برای اون دختر روزنامه نگار و کسی که جای من مرده ناراحتم. توی قلب تو هم یه جای کوچیکی هست که بده. وقتی کسی به عزیزانت آسیب می رسونه خودش رو نشون میده.» یاماچ که معنی حرف های وارتلو را نمی فهمد می گوید: «چی می خوای بگی؟» وارتلو می گوید: «بیا بدیهامون رو یکی کنیم.

در مقابل آقای محترم. بعدش هرکی برمیگرده تو آشغالدونی خودش، به دعوامون ادامه می دیم.» شب ادریس به خانه جلاسون می رود و مادر و برادرانش را با همراهانش برای خوردن شام بیرون می فرستد تا با او صحبت کند. ادریس می گوید: «بابای من رو هم جلوی چشمام کشتن. از تو کوچیک تر بودم. بچه نبودم ولی. می دونی وقتی مرد چی کار کردم؟» جلاسون می گوید: «انتقامت رو از همه شون گرفتی. تو ادریس کوچوالی بزرگی.» ادریس لبخندی می زند و می گوید: «فرار کردم. بدون اینکه پشت سرم رو نگاه کنم. تو زندگیم اونطوری فرار نکردم.» جلاسون با تعجب می گوید: «بعدش چطوری خودت رو بخشیدی؟» ادریس می گوید: «چه بخشیدنی پسرجون؟ بخشیدن لوکسه. اول باید زنده بمونی، بعد عزیزانت رو زنده نگه میداری، از خودت محافظت می کنی، سیر میشی و خیلی چیزای دیگه. من وقتی به مساله بخشیدن فکرکردم از تو بزرگ تر بودم.» جلاسون می پرسد: «برنگشتی سراغ قاتل پدرت؟» ادریس می گوید: «برگشتم. آدمی نمونده بود که ازش انتقام بگیرم. یکی شون زمین گیر شده بود، یکی کور. پدربزرگ شده بودن. پدربزرگ ها رو میکشی؟ من نمی کشم.نکشتم هم.» ادریس ادامه می دهد: «تو حق داری. یاماچ هم حق داره. تو باشی برادرت رو میکشی؟ اینجا یه نفر ناحقه. اون هم صالحه.» ادریس تفنگش را درمی آورد و جلوی جلاسون می گذارد و می گوید: «اون هم پسر منه. اما اشتباه اون هم از خطای من ریشه گرفته. مسئول مرگ پدرت منم. باید من رو بکشی. نمی ذارم به پسرام دست بزنی.» افراد بایکال وارتلو را می گیرند و با خود می برند. افراد نقاب دار وارتلو را بیهوش به یک سوله می برند.

وارتلو را به یک اتاقک شیشه ای می برند و بایکال می گوید: «اینجا رو یادت میاد؟ بهت گفته بودم اگه چیزی رو ازم مخفی کنی با دست های خودم می کشمت. آخر و عاقبتت می تونست اینجا نباشه. تو احمقی!» بایکال دکمه ای را فشار می دهد و گاز در اتاق پخش می شود. وارتلو کمی بعد روی زمین می افتد و دست و پا می زند. بایکال با لذت به جان دادن او نگاه می کند. کمی بعد پاهای وارتلو شروع به تکان خوردن می کند و او جلوی چشمان متعجب بایکال با خنده از جا می پرد و می گوید: «چه گاز خوبی بود!» وارتلو اشاره می کند و یکی از نقاب داران هدفونی در گوش بایکال می گذارد و موسیقی پخش می شود. یکی از افراد بایکال نقابش را پایین می کشد. او یاماچ است و با خنده شروع به رقصیدن می کند. نفر بعدی هم مدد است. بایکال چیزی را که می بیند باور نمی کند. همه اینها نقشه سلیم است. او با همکاری ناظم، بایکال را با گفتن اینکه سلیم برای آنها نقشه کشیده گمراه کرده و با پیش بینی اینکه آنها وارتلو را خواهند برد از او خواسته از یاماچ کمک بگیرد. وارتلو خودش را به راحتی در اختیار افراد بایکال می گذارد و یاماچ پیش از حرکت اتومبیل از راه می رسد و با گرفتن افراد بایکال و با پوشیدن لباس آنها وارتلو را به انبار می برد.

داستان قسمت ۶۸ سریال ترکی گودال

در بیمارستان، جمیل که از توجه و رسیدگی عایشه به سلیم کلافه شده به او یادآوری می کند که وسایلش در خانه جمیل است و عایشه عصبانی می شود. عایشه که می بیند جمیل می خواهد خود را به او نزدیک کند، از او می خواهد خواهر صدایش کند. در همین هنگام،  وارتلو به همراه مدد از راه می رسد. عایشه با دیدن مدد به سمتش هجوم می برد. وارتلو جلوی او را می گیرد و می گوید: «اول مدد همه چیز رو برات توضیح بده بعد خواستی فحش بده، خواستی بزن، خواستی بکش. من دخالت نمی کنم.» وارتلو وارد اتاق سلیم می شود و سلیم با دیدن او جا می خورد و می فهمد که کار کار یاماچ است. وارتلو به او می گوید: «سلیم ما برادریم.» سلیم خنده اش می گیرد و با دیدن صورت جدی وارتلو متوجه می شود که این واقعیت دارد و می گوید: «صالح تویی؟» وارتلو می گوید: «صالح منم.» وارتلو به سلیم توضیح می دهد که علت سوقصد مدد چه بوده و سلیم هم می گوید او بایکال را برای کشتن وارتلو تحریک کرده است. وارتلو به سلیم اطمینان می دهد که ادریس از ارتباط او با بایکال خبر ندارد و می گوید: «این مساله تا توی قبر پیش من می مونه.» سلیم بین حرف هایشان ناگهان سکوت می کند و با ناراحتی رو به وارتلو می گوید: «چرا قهرمان رو کشتی وارتلو؟ وقتی می دونستی برادرته؟» وارتلو سرش را پایین می اندازد و می گوید: «تو وقتی با شیطان هم دست می شدی می دونستی می زندت؟ از اتفاقاتی که قرار بود بیافته خبر داشتی؟ اینطوریه دیگه.»

در سوی دیگر خبر به ندرت هم رسیده و او با عصبانیت به قهوه خانه می رود. عمو از قهوه خانه بیرون می رود تا با او صحبت کند. او می گوید: «بابا هم خبر نداشته. برای چیزی که شده چاره ای نیست. قهرمان عزیز همه مون بود. ولی الان همه چی عوض شده. الان چی کار کنه؟ چی بگه؟ چاره ای نداره.» ندرت می گوید: «وقتی قهرمان مُرد همه داد می زدن انتقام انتقام. صدام دراومد؟ انتقام چی؟ مُرده رفته. نتونستی ازش محافظت کنی. دیگه چه انتقامی؟ گفتن نمیشه. باید از اینجا بره. اومد شد همسایه مون. گاهی نگاه می کنم می بینم نشسته تو بالکنش چای می خوره حیوون. میگه من شوهرتو کشتم ولی اینجام، چاییمو می خورم. بعد گفتن مُرده. درد من مردنش نیست. از اینجا بره. پسرم نبیندش. حالا فهمیدیم پسرش بوده، خب؟ من به پسرم چی بگم؟ به آکشین چی بگم؟ بگم باباتون مُرد، غصه نخورین، حالا دیگه یه عموی جدید دارین؟» ادریس افرادش را در قهوه خانه جمع کرده و به آنها می گوید: «فرزندانم! قضیه رو می دونین. از خودتونم می پرسین چی کار باید بکنین. .چیزی عوض نشده. هر کاری که تا امروز می کردین، همون کار رو می کنین. از محله تون محافظت می کنین. اگه این آدم کوچک ترین آسیبی به اهالی برسونه بهش حمله می کنین.» جلاسون به خانه اش برمی گردد و به مادرش می گوید برای انتقام از وارتلو به او ملحق شده و حالا که معلوم شده او پسر ادریس است نتوانسته وارتلو را بکشد و برگشته است. او در آغوش مادرش گریه می کند و می پرسد که حالا باید چه کند.

مادرش می گوید: «با مُرده نمیر پسرم. انتقام یعنی این. تو زندگی کن ولی نه با تفنگ.» جلاسون می گوید: «من راه دیگه ای بلد نیستم مادر.» مادرش جواب می دهد: «بابات هم همینو می گفت. نتیجه ش چی شد؟» علیچو با کمک مکه، که یاماچ او را برای مراقبت از علیچو فرستاده، یک تخته ی بزرگ در اتاقش می گذارد و تمام سرنخ های مربوط به مرگ هاله را روی آن می چسباند و مشغول بررسی اشیای به جا مانده از هاله می شود. بایکال سرخوش از کشتن هاله و پیغامی که با این کار برای یاماچ فرستاده، در خانه اش نشسته که سلیم با ناظم تماس می گیرد و می گوید: «به آقای محترم بگو وارتلو نمرده. اگه هنوز هم اصرار داره که با کسی درگیر بشه ، با دوست سابقش دربیافته.» سلیم در ادامه به او می گوید که وارتلو برادر آنهاست. ناظم همه اینها را به بایکال می گوید و بایکال با عصبانیت دستور می دهد که او را بیاورند تا جلوی او زانو بزند. ناظم می گوید: «بابا، وارتلو یه طرفه، یاماچ طرف دیگه. جبهه هاشون با هم فرق داره. کار درستی نیست.» بایکال می گوید: «هرکاری رو که میگم انجام بده.» از طرف دیگر امراه هم پس از چند روز غیبت در حالی که هنوز هم تردید دارد به پدرش می پیوندد. او به یاد کودکی اش می افتد و خاطره ای که هنوز هم آزارش می دهد. او پیانو می نواخت و پدرش هر بار به خاطر نقص هایی که داشت او را آزار می داد و تهدیدش می کرد که تنهایش می گذارد. بایکال با دیدن او از اینکه تنهایش گذاشته گلایه می کند و امراه می گوید: «تو هم من رو ول کردی.» بایکال می گوید: «من ولت نکردم. افتادم زندان و تو رو دادن به گزیده.» بایکال که می داند چطور او را نگه دارد می گوید: «برو امراه. اینجا به درد تو نمی خوره.» امراه جلوی او روی زمین می نشیند و می گوید: «هیچ جا نمیرم. اینجام. منتظرم یه کلمه به زبون بیاری تا انجامش بدم.» بایکال دو برادر را به هم معرفی می کند.

داستان قسمت ۶۷ سریال ترکی گودال

خبر زنده بودن وارتلو در تمام محله می پیچد. عده ای از اهالی جلوی از روی پشت بام ها وارتلو را صدا می زنند و می گویند: «گودال خونه مون، یاماچ بابامون!» وارتلو لبخندی می زند و عبور می کند. در حالی که این اتفاقات در محله می افتد، یاماچ پریشان و به هم ریخته جلوی خانه بایکال نشسته و به دستانش نگاه می کند و با به یاد آوردن هاله، آنها را خون آلود می بیند. وارتلو به خانه می رود و همه چیز را برای جلاسون و مدد که هنوز درست نفهمیده چه شده، تعریف می کند. جلاسون شوکه می شود و می فهمد چرا یاماچ به او گفته بود دست نگه دارد و وارتلو را نکشد. او حالا احساس می کند یاماچ خون پدر او را به خاطر برادرش پایمال کرده است. مدد هم نمی داند با موقعیتی که پیش آمده و هویت جدید برادرش چه کند. وارتلو کمی با او از گذشته ها صحبت می کند و مدد با خوشحالی می گوید: «تو برای من وارتلو سعادتین هستی. برای دیگران هی چی هستی، مهم نیست.»

مادر سنا از او می خواهد با یاماچ صحبت کند و به او بگوید امراه برادرش است. سنا می گوید: «می ترسی یاماچ بکشتش؟ می خوای از پسرت محافظت کنی؟» گزیده می گوید: «دارم سعی می کنم از شوهرت در مقابل امراه محافظت کنم.» سنا می گوید: «شوهر من به محافظت کسی نیاز نداره.»گزیده به یاد گذشته می افتد. زمانی که به دیدن پسرش می رفت و بایکال مانع ملاقات آنها می شد. گزیده او را تهدید به شکایت و زندان کرده بود اما بایکال گفته بود باز هم پسرش را به او نخواهد داد. او گفته بود: «مادر امراه، بتول، سال پیش مُرده. تو شناسنامه ش اینو نوشتن. اگه من بیفتم زندان امراه تنها می مونه. به تو هم نمی دنش چون مادرش نیستی. میره یتیم خونه.» گزیده می گوید: «بره یتیم خونه بهتر از اینه که پیش شیطانی مثل تو بزرگ بشه.» بایکال او را تهدید به مرگ می کند و گزیده می گوید پرونده های دیگری از او را به دوستان مورد اعتمادش سپرده است.

ادریس به بیمارستان می رود و همه چیز را در مورد وارتلو به سلطان می گوید. چیزی که سلطان سی سال سعی در پنهان کردنش داشت حالا برگشته ، پسرش را از او گرفته و کمر به نابودی او خانواده اش بسته است. سلطان مثل همیشه در مقابل ادریس خم به ابرو نمی آورد و می گوید اتفاقی است که افتاده، اما قلبش هم مانند آنچه در اطرافش می گذرد آشوب و به هم ریخته است. پاشا خبر مرگ هاله را به ادریس می دهد و او که سخت متاثر شده با اشاره پاشا دوباره به یاد شباهت هاله به ملیحا می افتد. در سوی دیگر علیچو که به خانه هاله رفته، عکسی از ملیحا را لای کتاب او پیدا می کند و به خیال اینکه عکس هاله است آن را برمی دارد. مدد به خواست وارتلو به خانه ادریس می رود و سعادت را با خود به خانه وارتلو می آورد و سعادت که از زنده بودن وارتلو بی خبر است با او همراه می شود. سعادت با دیدن زالزالک روی میز به تلخی گریه می کند اما کمی بعد صالح را پشت در می بیند و گریه اش به گریه خوشحالی تبدیل می شود.

صالح دست های او را می گیرد و روی صورتش می گذارد. سعادت گردنبند صالح را به او پس می دهد و بدون اینکه چیزی بگوید می رود. جلاسون جلوی یاماچ را می گیرد و چاقو را روی گردن او می گذارد و می گوید: «تو به من چی گفتی؟ گفتی انتقام می گیریم. اول باید نجاتش بدیم بعد. پرسیدم چرا ولی جواب ندادی. می دونستی که برادرته. دو روز دیگه هم ازدواج می کنه شاهد عقدش میشی. من چی کار می کنم؟ بابامو کشته.» یاماچ می گوید: «فروکن پسر. بیشتر فرو کن. من کارم تمومه. من آبنبات درست می کردم. ترانه می خوندم، گیتار می زدم. حالا از جلوم هر روز جنازه می برن. خون از دستام پاک نمیشه. فرو کن و کار رو تموم کن.» جلاسون با گریه او را رها می کند و می رود. عمو در قهوه خانه از ادریس می پرسد: «این قضیه صالح…» ادریس می گوید: «اون وارتلوئه.»

عمو می گوید: «هیشکی نمی دونه چطور باید رفتار کنه. همه گیج شدن. چی کار باید کنیم؟» ادریس می گوید همه را جمع کنند تا با آنها صحبت کند. علیچو برای پیدا کردن قاتل هاله به محل کشته شدن او برگشته و همه چیز را مو به مو بررسی می کند. او به محل تیراندازی می رود و در آنجا یک گلوله پیدا می کند.

سریال ترکی گودال قسمت ۶۷
سریال ترکی گودال

داستان قسمت ۶۶ سریال ترکی گودال

ادریس در پایان گفتگوی طولانی اش با وارتلو می گوید: «یاماچ رو ببین. فقط چند ماهه که اومده. بچه پیر شد. رو دوشش یه تن باره. سخته. اونم تنهایی. اونم بدون توافق با شیطان. شیطانی که قصد جون تو رو کرد.» وارتلو بلند می شود و می گوید: «اگه اون شیطان رو نابود کنم؟» ادریس می گوید: «بکنم، می کنم، من اینا رو نمی فهمم. بیا و به من بگو کردم.» ادریس در را باز می کند و می گوید: «این رو هم بدون. من قاضی نیستم. قاضی گوداله. حالا برو بیرون. از گودال هم برو. روزای عید بیا، دستمو ببوس شاید منم نوازشت کردم. یه پیاله هم با هم می نوشیم، شاید. اما اگه میگی می مونم، پادشاه میشم، جای من پیش یاماچه. بهت نمیگم پسرم. نمی تونی پسر من باشی.» محی الدین یاماچ را صدا می زند و می گوید: «چی کار داری می کنی؟ بذار هرکس خودش بارشو ببره. هرکس تاوان گناه خودش رو بده.»

یاماچ می گوید: «خیلی سخته. اونجوری که فکر می کنی نیست. تو یه دستم آتیشه، تو یه دستم باروت. دارم از بین مین ها می گذرم. اگه اون تعادل رو پیدا نکنم همه مون می ترکیم.» محی الدین می گوید: «بهت چی گفتم؟ گفتم از ته بزن. بذار منفجر بشه، دوباره جمع و جور میشه. آخر دنیا که نیست.» یاماچ می گوید: «نیست واقعا؟» هاله پیش علیچو می رود و می گوید نمی تواند یاماچ را پیدا کند. در همین هنگام بایکال با او تماس می گیرد و می گوید می خواهد او را ببیند و می گوید: «دیر نمی کنی. بهت نزدیکه.» هاله از علیچو می خواهد به او کمک کند. علیچو یک هفت تیر پر می کند و همراه هاله می رود. بایکال پس از آن به یاماچ زنگ می زند و به او آدرس محل قرارش با هاله را می دهد و می گوید: «یه دختر روزنامه نگاری هست. اسمش چی بود؟ هاله….» یاماچ به سرعت به طرف آدرس می رود. علیچو بی قرار است و مدام می گوید: «اینجا خوب نیست. بریم.» هاله می خواهد منتظر بماند.

ناگهان به یاد می آورد که بایکال به او گفته محل قرار از او دور نیست و از اینکه جای او را می دانسته وحشت می کند. او اطرف را نگاه می کند و مردی را می بیند که در بالای ساختمانی او را نشانه گرفته است. او علیچو را صدا می زند و پیش از آنکه او بتواند کاری کند هاله تیر می خورد. علیچو فریاد می زند و به طرف هاله می دود. یاماچ وقتی می رسد که علیچو بدن بی جان هاله را در آغوش گرفته و با صدای بلند گریه می کند. یاماچ کنار او می نشیند و اشک می ریزد. در بیمارستان، یکی از پرستاران برای سلیم لپتاپی آورد و می گوید: «آقای محترم سلام می رسونن.» تصویر بایکال روی صفحه ظاهر می شود. او برای سلیم دست تکان می دهد و می گوید: «خدا بد نده سلیم جون!» او فیلم کشته شدن جمال به دست سلیم را پخش می کند. سلیم به سختی خودش را کنترل می کند و می گوید: «خب؟» بایکال می گوید: «سعی نکن زمان بخری.  اگه برادرت اینو ببینه چی میشه؟ شر اون برادرتو از سر من کم کن.» سلیم در حالی که دندان هایش را روی هم فشار می دهد می گوید: «جلوی یاماچ رو می گیرم آقای محترم.»

اما او به شبی که ناظم به دیدنش آمد فکر می کند و تصمیم دیگری گرفته است. یاماچ پریشان و به هم ریخته با اسلحه ای به خانه بایکال می رود. متین و کمال و افرادش که هنوز آنجا هستند،  به سختی جلوی او را می گیرند. وارتلو از آن دخمه بیرون می آید. دسته گلی می خرد و به مزار مادرش می رود. برای قبر مادرش سنگی گذاشته اند. وارتلو با دیدنش متاثر می شود و می گوید: «آخ یاماچ! آخ داداش! آخ پسر بابام!» وارتلو قبر خودش را هم می بیند و به سمت آن می رود و شاخه زالزالک روی آن را برمی دارد و می فهمد که سعادت آنجا بوده است. او چند زالزالک از روی شاخه برمی دارد و در جیبش می گذارد بعد به خانه اش می رود. جلاسون که از زنده بودن او خبر داشت سعی می کند خود را متعجب نشان دهد. وارتلو با خوشحالی پیش مدد می رود و می گوید: «ببین. داداشت اومده.» مدد با بی تفاوتی نگاهش می کند و می گوید: «پاشو گم شو برو از اینجا.» مدد که باور نمی کند برادرش برگشته باشد از اینکه یک نفر خود را وارتلو جا زده عصبانیست و اسلحه اش را بیرون می آورد و چند تیر هوایی شلیک می کند. سعادتین به طبقه بالا می رود.

کت و شلوار و پیراهن سرخش را می پوشد. مثل همیشه موهاش را با آب لیمو به عقب شانه می کند. زنجیر طلایش را به دست می گیرد و ساعت طلایی اش را می بندد و از خانه بیرون می رود و مدد را صدا می زند. مدد این بار باور می کند که وارتلو سعادتین واقعا زنده است و او را در آغوش می گیرد. چشمان جلاسون هم با دیدن آنها پر از اشک می شود و از احساسات خودش کلافه می شود. اما وارتلو فرصتی به احساساتشان نمی دهد و فورا به مدد می گوید با او به محله برود. وارتلو و مدد با یک بلندگو روی پشت بام سلمانی ایستاده اند. وارتلو سرفه ای می کند و می گوید: «سلام بر جماعت مسلمان محله!» مردم جمع می شوند و با تعجب به او نگاه می کنند. وارتلو می گوید: «من وارتلو سعادتین، اما در اصل صالح به گودال برگشتم. من توی گودال بزرگ شدم. من پسر ادریس کوچوالی ام. نمردم. زنده ام. اینجام. قصد هم ندارم برم.» ادریس با خشم به او نگاه می کند.

سریال گودال قسمت ۶۶
سریال ترکی گودال قسمت ۶۶

داستان قسمت ۶۵ سریال ترکی گودال

وارتلو به سیزده سالگی اش رسیده است. با یک گروه قاچاقچی همراه شده است. ته مانده غذاهایشان را می خورد و در کنار قاطرهایشان می خوابد. هنگام قاچاق از مسیرهای مین گذاری شده، او و قاطرها را جلوتر می فرستند تا اگر مین سر راهشان بود زیر پای آنها منفجر شود. یک شب پای قاطر روی مین می رود و او را نیمه جان به خانه می برند تا اگر پیدایش کردند به پلیس چیزی نگوید. فردا او را برای دفن کردن بیرون می برند. اما می بینند نفس می کشد. دامپزشکی که برای رسیدگی به قاطرها آمده را بالای سرش می برند. وارتلو می گوید: «گفت اگه بمیره تعجب نمی کنم. اما نمردم. می دونی چرا؟ خیال مادرم به کمکم اومد. نوازشم کرد و گفت پسرم، این روزها می گذره، تحمل کن. تا اون روز صالح بودم. حتی با اینکه پدربزرگم اسمم رو سعادتین گذاشته بود. به خودم گفتم خسته نشدی از صالح بودن؟ چند بار مُردی؟ فکر می کنی وقتی بابات اسمت رو بگه همه نشونت میدن و میگن صالح اونجاست؟ گفتم به خودت بیا.

بابات دنبال تو نیست. به حرف پدربزرگت گوش کن. سعادتین باش. از اونایی که عذابت دادن و اذیتت کردن انتقام بگیر. صالح مُرد. انتقام صالح رو بگیر.» وارتلو تا هفده سالگی صبر می کند. با پول هایی که از راه خرده فروشیِ موادی که از قاچاقچی ها دزدیده، پولی درمی آورد و با آن اسلحه می خرد و در یک روز همه را به رگبار می بندد. وارتلو می گوید: «از اون روز به بعد انتقامم رو از هر کی که اذیتم کرده بود گرفتم.» ادریس می گوید: «فقط من موندم.» وارتلو می گوید: «تو لقمه گنده ای بودی. پادشاه گودال، ادریس کوچوالی. تو منو پیدا نکردی ولی من گشتم و پیدات کردم. می خواستم بگم ببین! زنده ام. تو رو از تختت پایین کشیدم. الان روی زمینی و من روی تختت نشستم. چون تو منو از گودال بیرون کردی. مگه من چی کارت کرده بودم بابا؟» ادریس به آرامی می گوید: «من از وجودت خبر نداشتم.» وارتلو می خندد و می گوید: «بی خیال این بازی ها بشید آقا ادریس. همه چیزو به اسم من بکنین و کنار بکشین.

من گول این بازی ها رو نمی خورم. اسم من…» وارتلو نمی تواند نامش را به زبان بیاورد. بهت زده به چهره آرام پدرش نگاه می کند و نفسش می گیرد. روی زمین می نشیند و می گوید: «تو از وجود من خبر نداشتی؟» ادریس سرش را تکان می دهد و می گوید نه. مادر سنا به دیدن پسرش امراه رفته. او از امراه می پرسد: «به دیدن پدرت رفتی؟ اون هم تو استانبوله.» امراه می گوید: «نه. تو گفتی نبینش منم ندیدم.» گزیده با امراه مثل یک کودک رفتار می کند و مدام در حال ناز و نوازش و قربان صدقه رفتن اوست. او بعد از خداحافظی با امراه پیش سنا می آید و می گوید: «دست نگه میداره. قول داد. اون اگه به من قول بده بهش عمل می کنه.» سنا کنار مادرش می نشیند و با گریه می گوید: «من دخترتم مامان. چرا من رو دوست نداشتی و اون رو انقدر دوست داری؟» گزیده با بی حوصلگی می گوید: «چیزایی هست که نمی دونی سنا.» سنا می گوید: «خب بهم بگو.»

گزیده با طعنه می گوید: «چیز که می خواستی شد. عقب کشید. یه پیروزی تو یه روز برات کافی نیست؟» متین خانه ای را که بایکال در آن پنهان شده را پیدا کرده و یاماچ را به آنجا می برد. او از جایی دورتر با دوربین خانه را نگاه می کند. به بایکال خبر می دهند که خانه را زیر نظر دارند. او به بالکن می رود و با دوربینش یاماچ را می بیند و به او زنگ می زند و می گوید: «آفرین که من رو پیدا کردی. حالا دیگه رو بازی می کنیم. من بساطمو دورت چیدم. متوجه نیستی ولی به وقتش می فهمی.» یاماچ می گوید: «یه چیز رو فراموش کردی. تو توی اون خونه موندی و اسباب بازی هات بیرون موندن. تو اون تویی ولی من بیرونم. وقتی تو نیستی با اسباب بازی هات من بازی می کنم. تلفنتو روشن نگه دار. امروز خیلی زنگ می خوره حرومزاده.» بایکال دستور می دهد که همه جای خانه محافظ بگذارند. در همین گیرودار خبر می دهند که گزیده به دیدن بایکال آمده است.

گزیده می گوید: «پسرمو راحت بذار.» بایکال می گوید: «به چه جراتی با من اینجوری حرف می زنی؟ زنگ بزنم شوهرت بیاد؟ همه چی رو بهش بگم؟ بگم زنت پسر خودش رو به عنوان پسرخونده وارد خانواده ت کرده؟می خوای بقیه زندگیت رو تنهایی بگذرونی؟ کاری کنم که تنهات بذارن؟ یا بدتر از این. به پسرت بگم اون مادری که تو بچگی ترکت کرده، همون مامان گزیده ته؟ » گزیده می گوید: «گودال پسرم رو نابود می کنه. به خاطر تو پسرم رو از دست میدم. دست بردار.» گزیده هنگام رفتن می گوید: «این غرور و خودخواهی تو رو به کشتن میده. خواهی دید.» افراد یاماچ به رستوران ها، برج ها و نمایشگاه های بایکال حمله می کنند و آنها را به هم می ریزند. خبرها به بایکال می رسد و او را شوکه می کنند. در حالی که یاماچ و افرادش در حوالی خانه او منتظرند که او کار غیرعاقلانه ای بکند تا کارش را تمام کنند بایکال با هاله تماس می گیرد و با او قراری می گذارد.

هاله که در این هنگام در دفتر کار ناظم است، از نبود او استفاده می کند و اتاقش را می گردد و لای کتابی به نام «پدران و پسرانشان» عکسی از ناظم و بایکال را پیدا می کند. در گودال، در سلول تاریک وارتلو، نوبت حرف زدن ادریس رسیده است. او ماجرای خودش و مهربان را تعریف می کند. او می گوید: «یه دوستی داشتم به اسم غنچه. همیشه به من می گفت چرا من رو دوست نداری ادریس؟ من تو رو خیلی دوست دارم. چی بهش می گفتم؟ نمی تونستم دروغ بگم. دروغ گفتن بلد نیستم. همون موقع ها یه اشتباهی کردم و رفتم زندان. بعد هم اونجا چاقو خوردم. درگیر خودم بودم. یاد غنچه نمی افتادم. بالاخره اومدم بیرون. شنیدم غنچه مُرده. فقط اینو شنیدم. همه چیزی که می دونستم این بود. سی سال ازش گذشته. بعد سی سال بهم گفتن اسمش غنچه نبوده ،مهربان بوده. مهربان از تو باردار بوده. ما پسر تو رو ازت پنهون کردیم. اسم پسرت صالح بوده. اینجا زندگی می کرده…» وارتلو سرش را بین دستهایش می گیرد و می لرزد. ادریس می گوید: «من اگه از وجود تو خبر داشتم ولت نمی کردم. هیچ کدوم از اینایی که گفتی رو تجربه نمی کردی. می آوردمت پیش خودم. برادرت رو هم نمی کشتی.» ادریس سرش را به میله ها می کوبد و وارتلو گریه می کند. ادریس ادامه می دهد: «من پادشاه گودال نیستم. تخت ندارم. یه صندلی خشک و خالی تو قهوه خونه دارم. من بابای گودالم. پادشاه شدن آسونه. چیزی که سخته بابا شدنه. اگه می خوای پادشاه بشی نمی ذارم. بمیرم هم نمی ذارم. یا تو می میری یا من. اما این بار واقعا می میری. نامردم اگه از چشمام یه قطره اشک بریزه. ولی اگه میگی بابای گودال می شم،بفرما. امتحان کن. این گوی و این میدان.»

سریال ترکی گودال قسمت ۶۵

داستان قسمت ۶۴ سریال ترکی گودال

یاماچ که می داند تک تیراندازهای بایکال کمین کرده اند مدام راه می رود تا نتوانند او را نشانه بگیرند. اما علیچو هم در گوشه ای بایکال را نشانه گرفته است. یاماچ به بایکال می گوید: «اگه کسی می اومد و تو روم بهم فحش می داد من تحمل نمی کردم. تو چطوری تونستی؟» حالا بایکال می داند که یاماچ فهمیده او کیست. یاماچ هدفونش را توی گوشش می گذارد و حمله آغاز می شود. افراد یاماچ داخل می شوند و شروع به تیراندازی می کنند. اوضاع پس از مدتی برای افراد بایکال بد می شود و ناظم یک قایق می آورد تا بایکال را فراری بدهد. بایکال سوار می شود اما اجازه سوار شدن ناظم را نمی دهد و می گوید: «از ما محافظت کن.» ناظم می گوید: «بابا منو اینجا ول نکن.» اما بایکال اهمیتی نمی دهد.

افراد یاماچ ناظم را تعقیب می کنند و او در نهایت مجبور می شود از روی پل درون یک کامیون بپرد. در طرف دیگر ادریس وارد سلول وارتلو می شود و در را قفل می کند. رو به روی او می ایستد و او را به نام صالح صدا می زند. وارتلو به پدرش خیره می شود. ادریس می گوید: «ما رو به کجاها کشوندی صالح؟» و ادامه می دهد: «می اومدی. من بهت می گفتم پسرم. همه ش همین. تو چی کار کردی؟ ما رو به چه روزی انداختی؟» ادریس در حالی که چشمانش از اشک پر شده می گوید: «پسرمو چرا کشتی؟ مگه چی کار کرده بود؟» وارتلو با صدایی آهسته  می گوید: «من نمی دونستم قراره اینجوری رو به روی هم وایسیم. حرف بزنیم. نمی دونستم قراره بفهمی.» ادریس می گوید: «می خواستی من رو هم بکشی. این خشم از چیه؟ من چی کارت کردم؟» وارتلو با عصبانیت می گوید: «تو من رو سعادتین وارتلو کردی، تو.» ادریس می گوید: «تعریف کن. مگه منتظر همین روز نبودی؟ بگو.» وارتلو از روزی که او را نزد پدربزرگش برده اند شروع می کند.

از آزار و اذیت های او می گوید تا روزی که او می میرد و روزهای وحشتناک او شروع می شود. از روزهایی که گرسنگی کشیده و شب هایی که در سرما خوابیده. او می گوید: «منتظر بودم بابام بیاد و منو ببره. مامانم گفته بود بابات پیدات می کنه. بابام نیومد ولی کسای دیگه ای اومدن. فرار کردم.» او از آزار و اذیت های مردم شهر فرار می کند و آواره کوه و بیابان می شود. می گوید: «آدم ها بی رحمن اما حیوانات دلشون می سوزه. دلشون برام سوخت. من می دونم. دیدم. تو جنگل رفتم تو یه غار. یه سگ دلش به رحم اومد. برام یه کبک آورد. منم تا استخوناشو خوردم. تو نبودی.» ادریس گریه می کند. وارتلو می گوید: «بازم بگم؟» ادریس با سر تایید می کند. ناظم با سلیم تماس می گیرد تا او را ببیند. سلیم با او قرار می گذارد و از جمیل می خواهد او را به جایی امن در بیمارستان ببرد.

از طرفی هم یاماچ سراغ پاشا می رود و می گوید: «سردسته، اونی که بهش می گفتن آقای محترم، بایکال از آب دراومد. از دستم فرار کرد. تو این یارو رو از کجا می شناسی؟» پاشا می گوید: «یه زمان با هم کار کرده بودیم. قبل از اینکه بره تو کار ساختمون سازی.» پاشا با گفتن این می فهمد که بایکال برای چه دنبال گرفتن گودال است. یاماچ می گوید: «من با این یارو سر یه میز نشستم و بهش گفتم داداش. جونش رو نجات دادم. وقتی تو چشمام نگاه می کرد داشت از پشت خنجر می زد.» پاشا هم به یاد می آورد که بایکال با زنگ زدن به او به بهانه احوالپرسی، خودش را به آنها نزدیک کرده بود. یاماچ می پرسد: «این یارو کسی رو نداره؟ نوه، دختر، مادر، زن…» پاشا می گوید: «نه. تنهاست.» یاماچ می گوید: «باید ازش سردربیارم. طرف همه چیز رو درباره ما می دونه. ما هیچی. دارم دیوونه می شم.» ناظم به دیدن سلیم می آید و سلیم با دیدن سر و وضع او جا می خورد و می پرسد: «چی شده؟» ناظم می گوید: «بایکال می خواست یاماچ رو بکشه. این نتیجه شه. بهم کمک می کنی؟ نتونستم برم خونه. اینجا به فکرم رسید. گفتم اگه نزدیکشون باشم پیدام نمی کنن. حداقل تا یه مدت.» سلیم بایکال را می پرسد و ناظم می گوید: «عالیه.»

سلیم می گوید: «تو رو اونجا ول کرد و در رفت، نه؟» ناظم تایید می کند و می گوید: «مردنم براش اهمیتی نداشت.» سلیم می گوید: «به جمعمون خوش اومدی. هرکسی یه روزی طعم غذای بایکال رو می چشه.» بایکال در همین موقع به ناظم زنگ می زند و سلیم می گوید: «جوابش رو نده. بابات اصلا تو رو نمی بینه. متوجه هستی؟ حتی اگه جونت رو براش فدا کنی. کی می خوای ازش بگذری؟» ناظم از اینکه سلیم از رابطه واقعی او و بایکال خبر دارد تعجب می کند و سلیم می گوید: «از روز اولی که شما رو با هم دیدم فهمیدم. برای شنیدن یه حرف خوب از دهنش توی چشماش نگاه می کردی. سگ سگ رو از دمش می شناسه.» ناظم می نشیند و سلیم ادامه می دهد: «باباهامون ما رو دوست ندارن. ماها جوجه اردک زشتیم. کاریش نمیشه کرد.» ناظم با گریه می گوید: «یه بار، فقط یه بار…» او نمی تواند حرفش را ادامه دهد. سلیم دست او را می گیرد و ناظم به تلخی گریه می کند. سلیم می گوید: «منتظر نباش. این اتفاق نمی افته.» ناظم می پرسد پدر سلیم هم همینطور است یا نه. سلیم می گوید: «نه اون گاهی دوستم داره. از اینکه تیر نخوردم عصبانی میشه. اگه تیر بخورم آفرین میگه.»

سریال ترکی گودال قسمت ۶۴

داستان قسمت ۶۳ سریال ترکی گودال

ادریس به ملاقات سلیم می رود و پیشانی او را می بوسد و می گوید: «بلا به دور باشه شیرمردم.. » و بعد هم می گوید: «برادر اگه لازم باشه برای اون یکی خودشو فدا میکنه… تو چیکار کردی؟ یه داداشتو نتونستی نجات بدی گفتی اقلا این یکیو نجات بدم. باید همینطوری باشه. آفرین بهت. قربونت بشم… » بعد هم خم می شود و دست سلیم را می بوسد. سلیم خیلی آرام اشک می ریزد. ادریس از اتاق خارج می شود و به یاماچ هم سفارش هایی می کند. یاماچ از او می پرسد: «بابا تو حالت خوب نبود چیشد؟ » ادریس لبخندی می زند و می گوید: «من به این راحتیا از پا درنمیام.. ولی این از قدرت من نیست. من از مادرت نیرو می گیرم. ستون خونه منم، ستون منم مادرته. بهش تکیه دادم و بلند شدم… » یاماچ به دیدن سلیم می رود و به او می گوید:« همش اشتباه من بود. من بهت اعتماد نکردم خواستم با روش های مسخره تورو آزمایش کنم. میتونی منو ببخشی؟ »

سلیم که به سختی می تواند حرف بزند می گوید: «تو کار درستو انجام دادی… » امراه بعد از موحی الدین سراغ متین و بعد هم کمال می رود و ریزترین جزئیات زندگیشان را برایشان می گوید و بعد هم تهدیدشان می کند. کمال و متین سراغ یاماچ می روند و قضیه را به او می گویند. یاماچ می گوید: «عمدا این کارو میکنه. گرفتمون ولی اثری نداشت حالا میخواد یکیمونو دیوونه کنه. ما باید آروم باشیم و خودمونو کنترل کنیم. » جلاسون از یاماچ می خواهد که به خانه وارتلو بیاید و بعد هم به او می گوید: «اونجوری که فکر میکنی نیست. اول به مدد گوش کن بعدش هرکاری خواستی بکن. » یاماچ سعی می کند آرام باشد و مدد شروع به تعریف کردن می کند: «ادمای تو منو گرفتن. منو تموم کردن.. سر و وضعمو میبینی؟ اگه اون ادم نبود الان مرده بودم. من میخواستم پاشا و عمو را نابود کنم. ولی اون یارو گفت مشکل تو یاماچه. حرف درستیم زد. »

و بعد هم زیر گریه می زند و می گوید:« بدون داداش من هیچیم. داداش رفت، من صفرم. » یاماچ به او می گوید: «کار منو ادمام نبوده.. هرکسی که نجاتت داده کار همونه کتک زدنا. اون خود شیطانه. » یاماج از او می پرسد: «چجور آدمی بود اون طرف؟ » مدد می گوید: «همسن بابات بود. » و وقتی یاماچ می پرسد که آیا ویژگی خاصی در ظاهرش داشته تا بگوید؟ مدد در مورد خط ریش بایکال و فاصله ی دندان جلویی اش می گوید. یاماچ می فهمد که طرف بایکال است. یاماچ به بایکال زنگ می زند و می گوید که هرطور شده امشب همدیگر را ببینند چون کار مهمی دارد. بایکال قبول می کند و به ناظم می گوید: «بگو تک تیراندازمون بیاد. یاماچ امشب زنده از اینجا بیرون نمیره! » به خواست سنا، مادرش سراغ امره می رود تا با او حرف بزند.

امره وقتی مادرش گزیده را می بیند خیلی خوشحال می شود و او را به خانه اش می برد. گزیده او را نوازش می کند و می گوید: «یادته بار اولی که اومدی خونه ما چی بهت گفتم؟ » امره جواب میدهد: «اینجا خونه جدیده… اگه بهت فرزند ناخونده گفتن، نذار بگن. » گزیده به او می گوید: «چرا اومدی استانبول امراه ؟ » امراه می گوید: «وظیفه ست مادر.. » گزیده به او می گوید: «اگه حقی بهت دارم از اونجا فاصله بگیر پسرم. تورو یه بار از دست دادم دیگه نمی تونم از دستت بدم… » امراه که خیلی مادرش را دوست دارد قبول می کند. یاماچ به دیدن بایکال می رود و از انجایی که مطمئن است حتما جایی تک تیراندازی را گذاشته یکجا واینمیسد و مدام در حرکت است و از طرفی هم  ازعلیچو خواسته تا به عنوان تک تیرانداز جایی بایستد و تک تیرانداز بایکال را به محض دیدن بکشد.

یاماچ با کنایه به بایکال می گوید:« اگه کسی جلو روم می نشست و بهم مرتیکه میگفت نمیتونستم تحمل کنم. تو چطور تحمل کردی داداش؟! »بایکال تازه می فهمد که یاماچ همه چیز را فهمیده است. از طرفی عمو که به دیدن سلیم به بیمارستان رفته و ادریس را هم می بیند. ادریس به او به خاطر اینکه کم پیدا شده مشکوک شده و بعد از این که عمو از بیمارستان خارج می شود دنبالش می رود و به انباری که وارتلو را در آن مخفی کرده اند می رسد و منتظر می ماند و وقتی مکه از انجا خارج شد از او می خواهد که او را به داخل ببرد. مکه به ناچار قبول می کند. ادریس به میله هایی که وارتلو پشت ان زندانی است نزدیک می شود و چشم در چشم وارتلو می دوزد. وارتلو فورا چشم از او می گیرد. ادریس کلید زندان را از عمو می گیرد و وارد زندان می شود و بعد هم در زندان را به روی خودش  و وارتلو قفل می کند و او را صالح صدا می کند. وارتلو با چشمان پر از اشک به او خیره می شود.

سریال ترکی گودال قسمت ۶۳

داستان قسمت ۶۲ سریال ترکی گودال

یاماچ اسلحه را پایین می اورد اما می گوید: «خطر هنوز رد نشده… » و به وارتلو خیره می شود. یاماچ از مکه می خواهد هرجور شده مدد را پیدا کند تا قصد او از این کار را بفهمند. سنا به دیدن پدر و مادرش رفته و از پدرش می خواهد هرطور شده کاری کند تا امراه از استانبول برود. پدرش بعد از کمی پرس و جو به سنا می گوید: «یکی این وسط هست که درجه ش بالاس و از دست کسی کاری برنمیاد» کمی بعد سنا به کنار مادرش می رود و به او می گوید: «الان بین کسایی هستم که دوستم دارن. فقط چون پسرت میخواد نمی خوام اینو از دست بدم. قبلا که نتونستی جلوشو بگیری. الان مجبوری تا جلوشو بگیری وگرنه همراه خودم پسرتم میسوزونم! » امراه از دستیارش می خواهد تا هر اطلاعاتی که درمورد افراد محله گودال می تواند پیدا کند و برایش بیاورد. ناظم به بایکال خبر می دهد کسی که تیر خورده یاماچ نیست و سلیم است و حتی مدد را هم افراد محله گرفته اند . بایکال جا می خورد و می گوید: «این اصلا خوب نشد. » و حسابی از دست سلیم عصبانی می شود. بعد هم به یاماچ زنگ می زند تا اطلاعاتی از او به دست بیاورد اما یاماچ می گوید که بعدا در فرصت مناسب صحبت خواهند کرد. بایکال با وجود مخالفت ناظم به او می گوید که هرطور شده مدد را پیدا کند. یاماچ سراغ پاشا می رود و از او می پرسد که از کجا قضیه وارتلو را فهمیده است؟ پاشا جواب میدهد قاسم و بعد هم زیر گریه می زند و می گوید: «خدا لعنتم کنه. بخدا نمیدونستم اینجوری میشه.. »

مکه طبق دستور یاماچ مدد را از دست موحی الدین می گیرد تا به خانه وارتلو ببرد و منتظر یاماچ بمانند. در همین لحظه امراه به همراه چند ماشین پلیس به محله می آید و موحی الدین را به خاطر کاری که دفعه پیش با او کرد تهدید می کند که دیگر به دنبالش نیاید و دردسری برایش درست نکند. یاماچ به قبرستان می رود و ادریس را به خانه می آورد و دست پای خاکی او را تمیز می کند. ادریس  با گریه از یاماچ هم می خواهد که او را ببخشد. ادریس می گوید: «یاماچ من چیکار کردم… پسرم، پسرمو کشت. » یاماچ می گوید: «تو گناهی نداشتی بابا… » ادریس یاماچ را در آغوش می گیرد و بیشتر گریه می کند و از خدا عمر طولانی برای پسرانش می خواهد و می گوید: «اینو دیگه نمیتونم تحمل کنم.. شماها زنده بمونین وگرنه میفتم و دیگه نمیتونم بلند شم. » پنج روز قبل که عمو مراقبت وارتلو است و به او می گوید که میداند کیست. در همین حین و گفت و گوها وارتلو متوجه می شود کسی که مقصر همه این بلاها بوده پاشا است. عمو می گوید: «مگه پاشا چیکارت کرده که اینجور ناراحتت کرده؟ » وارتلو می گوید:: «بهت نمیگم. بذار ادریس بیاد به اون میگم. » عمو میگوید: «ادریس هیچ وقت اینجا نمیاد. تو مردی. »

حالا سلطان به خواست یاماچ به خانه برگشته است و یاماچ از او می خواهد آرام باشد و بعد هم قضیه گلوله خوردن سلیم را به او می گوید. سلطان شوکه می شود و از او می خواهد آرام باشد چون خطر رد شده و است و کسی هم در خانه چیزی نمی داند. بعد هم از او می خواهد به ادریس برسد چون حالش بد است و وقتی سلطان دلیلش را می خواهد یاماچ می گوید: «قول میدم بهت بگم. اما بعدا… » سلطان قبول می کند و بعد هم به اتاق ادریس می رود و او را ناراحت و گریان می بیند و در آغوش می گیرد و می گوید: «به من نگاه کن… تو کی هستی؟ من این ادمو نمیشناسم. بابا ادریس، گودال کجاست؟ تا به امروز هرجوری که اومده بعد اینم همونه… من اومدم رو شونه تو گریه کنم، تو رو شونه من گریه میکنی؟ استوار بمون.. ما بهت تکیه می کنیم… » ادریس از حرف حرف های سلطان می فهمد که چیزی شده است و وقتی سلطان اسم سلیم را می آورد، ادریس باز هم چشمانش پر می شود. یاماچ به دیدن سلیم که بیهوش است رفته و دستان او را در دست دارد و گریه می کند. کمی بعد سلیم چشمانش را باز می کند و دستان یاماچ را میفشارد. یاماچ از خوشحالی باز هم گریه می کند. ادریس و به همراه سلطان به بیمارستان می آید و با خوشحالی می گوید: «سلیم نمیمیره مثل من ۹تا جون داره! »

سریال ترکی گودال قسمت ۶۲

داستان قسمت ۶۱ سریال ترکی گودال

سلیم بعد از گلوله ای که از طرف مدد به او اصابت کرد حال خوبی ندارد و تحت عمل جراحی قرار می گیرد. یاماچ از این موضوع بسیار ناراحت است و با سرعت خود  را به مکانی که تمام مدت توسط مکه و عمو محافظت میشد می رساند و اسلحه اش را رو به کسی می گیرد و می گوید: «یکی از داداشامو تو گرفتی و اون یکی هم داره میمیره. اگه سلیم بمیره نمیذارم زنده بمونی. » مشخص می شود که تمام این مدت یاماچ به کمک مکه، وارتلو را از همه پنهان کرده بود. وارتلو جواب می دهد: «پس بکش منو! مگه تا الانم جون به لبم نکردی؟ » پنج روز پیش از این قضایا و قبل از روز حادثه یاماچ همه چیز را برنامه ریزی کرده است. او به دیدن جلاسون می رود و از  او هم کمک می خواهد. جلاسون ابتدا جا می خورد و می گوید: «داداش این آدم بابای منو کشت. برادر تورم کشت.

بعد اومدی به من میگی که باید فراریش بدیم؟! » یاماچ فقط نگاهش می کند. بعد هم مکه را صدا می زند و مکه رو به جلاسون می گوید: «تو هنوزم داداش منی؟ » آن دو به هم لبخند می زنند و محکم هم را در آغوش می گیرند. یاماچ رو به ان دو می گوید: «مکه تو تو محله منتظر ماشین وارتلو میمونی. جلاسون تو مکان مورد نظرو دیدی. تا ما حمله کردیم وارتلو رو از باغچه پشتی فراری بده. » جلاسون قبول می کند و یاماچ ادامه می دهد: «قبل از این که ماشینو روشن کنه فورا تو سرش بزن و سوار ماشین خودت بکنش و برو. منم از قبل یه آدم بی کس و کار و پیدا کردم تا به جای وارتلو پشت فرمون بشینه و از اونجا تا محله برونه و بعدشم وقتی مکه رو دید سریع بدون این که کسی ببینش بره صندوق عقب. » … اما چیزی که یاماچ پیش بینی نکرده بود حمله کردن آدم های بایکال به ماشین وارتلو و کشته شدن آن شخص بود. بعد هم طبق نقشه وارتلوی بیهوش را به جایی که فقط جلاسون و مکه و بعد هم عمو خبردارند می برند و زندانی می کنند.

کمی بعد وارتلو به هوش می آید و بعد از کمی غز زدن از مکه جویای حال مدد و جلاسون می شود. کمی بعد یاماچ به سراغ وارتلو می آید و با عصبانیت به او می گوید: «به خاطر نجات دادن تو باعث مرگ یه بچه معصوم شدم. میدونی که بهش شلیک کرد؟ همون آقای محترمت که خیلی بهش اعتماد داری! » وارتلو از این حرف شوکه می شود. کمی بعد می گوید: «پس الان من مردم؟ » یاماچ می گوید: «آره. جنازه تم دفن کردن. خدا رحمتت کنه! » وارتلو با کمی مکث می گوید: «بابات از من خبر داره؟ » یاماچ جواب میدهد: «نه. کسی که پسرشو کشته، مرده. » وارتلو می گوید: «حالا نمیدونی باید با من چیکار کنی نه؟ » یاماچ سکوت می کند و وارتلو با صدای بلند می گوید: «من تو قبرستون بهت گفتم من برای مردن آماده م. » یاماچ می گوید: «من به خاطر تو نکردم به خاطر بابام کردم. » وارتلو با پوزخندی می گوید: «بابات از کجا میخواد بفهمه یه بچه ای به اسم صالح هست؟! » چشمان یاماچ پر از اشک می شود و سکوت می کند.

وارتلو می فهمد که قاسم از قبل همه چیز را به ادریس گفته است. وارتلو از کوره در می رود و می گوید: «تو چرا نمیفهمی پسر؟ من برای انتقامم اینجا اومدم! قرار بود من پاشا و عمو رو بکشم تو هم منو میکشتی تموم میشد. » یاماچ هم با صدای بلندتری رو به او می گوید: «من به خاطر بابام این کارو کردم. یه پسرش رو از دست داد. برای این که این یکی نمیره این کارو کردم… » وارتلو دچار احساسات ضد و نقیضی می شود و می گوید: «پسر بابام… تو چجور آدمی هستی… » ادریس بعد از شنیدن همه چیز از زبان پاشا حالش بد می شود و برای آرام گرفتن سراغ علیچو می رود و به او می گوید: « کمکم کن…» بعد هم در آغوش او با صدای بلندی می گوید: «چرا؟ چر…؟ » بعد هم کمی گریه می کند و از علیچو می خواهد او را سر قبر قهرمان ببرد. او گریه می کند و بالای مزار قهرمان می گوید: «باید من جای تو میمردم پسرم.. ببخش منو پسرم… ببخش. »

حالا وارتلو یاماچ را تحریک می کند تا ماشه را بکشد. عمو از راه می رسد و رو به یاماچ می گوید: «اینکارو نکن پسرم. سلیم عملش خوب بوده. همه زحمتامون به باد میره… تو خواستی زنده بمونه… نکن. » یاماچ بعد از مطمئن شدن از وضعیت سلیم اسلحه را پایین می آورد.

سریال ترکی گودال قسمت ۶۱

داستان قسمت ۶۰ سریال ترکی گودال

در اداره پلیس، رئیس که از اوضاع به هم ریخته محله و اداره درمانده شده، امراه را صدا می زند و به او در مورد کارها و رفتارهایش تذکر می دهد و هشدار می دهد که در صورت ادامه چنین رفتارهایی زیاد در اداره او دوام نمی آورد. بعد رئیس کلانتری به بازداشتگاه می رود. ادریس می گوید: «اگه خطایی از ما سر زده گردنمون از مو باریک تره ولی، وضعیت رو که می بینی.» رئیس می گوید یک سوتفاهم رخ داده و می گوید آنها آزادند و می توانند بروند. امراه به دیدن کسی می رود. مردی در ساحل منتظر اوست. امراه او را بابا صدا می زند و مرد برمی گردد. او بایکال است. بایکال می گوید: «پسرم خوش اومدی.» و امراه را در آغوش می گیرد. امراه از وضعیتش در اداره پلیس شاکی است و می گوید دست و پاش را بسته اند و نمی تواند کاری از پیش ببرد. او می گوید: «من به خاطر تو اومدم استانبول. اومدم  کاری رو که می خوای انجام بدم. ولی اگه اینجوری پیش بره با یاماچ می شینم تو قهوه خونه بازی می کنیم.» بایکال می گوید همه چیز را حل خواهد کرد و می گوید: «فعلا یه کم فاصله بگیر و منتظر فرصت باش.» بعد امراه را بغل می کند و می گوید: «از هفت سالگی پیش من نیستی ولی انگار یه روز هم ازم جدا نشدی. شاید من بزرگت نکرده باشم اما پسر منی. بهت افتحار می کنم. من گودال رو می خوام بگیرم برای اینکه به تو هدیه ش کنم. پس برو و هدیه ت رو بگیر.» سنا به یاماچ می گوید حال پدرش خوب نیست و به ازمیر می رود. او می خواهد در مورد آمدن امراه و تهدید او برای گودال، با خانواده اش صحبت کند. یاماچ احساس می کند سنا چیزی را از او مخفی می کند اما سنا به او اطمینان می دهد که اتفاقی نیفتاده است.

جلاسون به یاماچ خبر می دهد که مدد گم شده است. مدد همچنان زیر شکنجه افرادی است که می گویند از طرف یاماچ هستند. او آنقدر وحشیانه کتک خورده که هوش و حواسی برایش نمانده است. شکنجه گرها با یکی از افراد بایکال تماس می گیرند و به او خبر می دهند که آماده اند. سلیم که فهمیده بایکال  نقشه جدید و خطرناکی برای خانواده اش دارد به دفتر او می رود و می گوید: «من هرچی که باید می گفتم گفتم، ولی تو نفهمیدی.» بایکال بلند می شود و به او یکی سیلی می زند و می گوید: «به زودی به خاطر این سیلی ای که زدم ازم تشکر می کنی. الان محافظت رو بردار و برو خارج از شهر.» سلیم جواب منفی به او می دهد و بایکال می گوید: «من بهت حق انتخاب ندادم. کاری رو که می خوام انجام میدی. هر وقت خیال کردی داری دست و پاتو تکون میدی یادت بیفته نخ ها تو دست منه. من دارم بازیت میدم.» سلیم با عصبانیت از دفتر او خارج می شود و با عجله خود را به محله می رساند. ادریس با فهمیدن خبر سکته پاشا فورا خود را به بیمارستان می رساند. پاشا می گوید: «من اون زمان فکر کردم کار درست رو انجام دادم و از خانواده م حفاظت کردم. اما اینجوری نبوده. تو یه سنگ کوچیک می اندازی توی آب، خیال می کنی چیزی نیست. اما حرومزاده موجش میاد به خودت می رسه. اگه می دونستم اینطوری میشه ، نمی کردم ادریس. یه تیر خالی می کردم تو سرم ولی نمی کردم.» ادریس می گوید: «من بچه نیستم پاشا. حرف رو نپیچون. هرچی می خوای بگی رو رک و راست بگو.»

پاشا می گوید: «من نتونستم پسرت رو پیدا کنم. دیشب قاسم اومد انبار. فهمیده پسرت کیه. وقتی گفت قلبم ترکید. می ترسم طوریت بشه ادریس.» ادریس می گوید: «زنمی یا مادرم؟ به تو چه؟ بگو ببینم.» پاشا می گوید: «سعادتین.» ادریس می گوید: «اون چی شده؟ اون مرده. عقلتو از دست دادی؟» پاشا می گوید: «قاسم مهربانو کشت. من پسره رو فرستادم پیش خانواده ش، بدون اینکه بدونم کجان. اون پسر صالح بوده. بعد هر چی شده و هر اتفاقی براش افتاده، شده سعادتین وارتلو. سعادتین وارتلو پسر تو بوده.» ادریس با ناباوری به پاشا نگاه می کند. تسبیحش پاره می شود و دانه های آن روی زمین می ریزند. ادریس بلند می شود و در حالی که سوت ممتدی در گوشش صدا می کند بیرون می رود. او به یاد شبی می افتد که وارتلو گفته بود برایش داستانی تعریف کند، و به یاد شبی که قهرمان کشته شد. حالا یک پسر دیگرش کشته شده، این بار به دست خودش. او بی آنکه بداند کجاست، در کوچه پس کوچه های گودال قدم می زند و خودش را جلوی کلبه علیچو می یابد. علیچو را صدا می زند و می گوید :«کمکم کن.» و از پا می افتد و روی زانو می نشیند و فریاد می زند: «چرا؟» علیچو او را در آغوش می گیرد. بایکال سراغ مدد می رود و وانمود می کند که برای نجات دادن او آمده است.

او به مدد نیمه هشیار می گوید: «وارتلو دوست من بود. تو داداش اون به حساب میای، داداش منم هستی. اون یاماچ وارتلو رو کشت اما بسش نبود. تو رو هم گرفته. ما انتقامشو می گیریم.» بایکال اسلحه ای به دست مدد می دهد و او را به گودال می برد. مدد پابرهنه، با لباس های پاره و در حالی که به سختی راه می رود به طرف قهوه خانه می رود. سلیم خودش را به برادرش می رسند و از دور مدد را می بیند که یاماچ را نشانه گرفته است. سلیم یاماچ را هل می دهد و خودش را جلوی او می اندازد و تیر می خورد. یاماچ سلیم را بغل می کند و فریاد می زند با مددکاری نداشته باشند. سلیم را به بیمارستان می رسانند و به اتاق عمل می برند. دکتر می گوید وضعیت او وخیم است. یاماچ با عصبانیت بیمارستان را ترک می کند و به جایی می رود که عمو و مکه چند روز است در آن نگهبانی می دهند. او اسلحه اش را به سمت کسی می گیرد و می گوید: «مدد سلیم رو زد. سلیم داره می میره. یه برادرمو گرفتی اون یکی هم داره میره. اگه سلیم بمیره زنده ت نمی ذارم.» وارتلو از پس تاریکی بیرون می آید و به یاماچ چشم می دوزد. قلب سلیم می ایستد و به او شوک می دهند. وارتلو پیشانی اش را به هفت تیر یاماچ می چسباند و می گوید: «بکش. من که مُردم.»

سریال ترکی گودال قسمت ۶۰

داستان قسمت ۵۹ سریال ترکی گودال

سلیم در رستورانی هنگام خوردن صبحانه، جمیل را تماشا می کند. جمیل که متوجه نگاه او شده از طرز غذا خوردنش خجالت می کشد و می گوید: «از دوره سربازی تو سرم مونده. درستش می کنم.» سلیم کمی هول می شود و می گوید متوجه نگاه کردنش نشده و توی فکر بوده. جمیل می پرسد به چه فکر می کرده و سلیم می گوید: «چرا یکی رو دوست داریم؟» جمیل می گوید تا به حال عاشق نشده و نمی داند چیست اما حدس می زند شبیه حس مالکیت باشد. سلیم می پرسد: «اگه نتونی کنارت داشته باشیش چی؟» جمیل می گوید: «اون وقت میشه لیلا و مجنون. یا مثلا عشق ممنوعه.» سلیم با شنیدن این حرف لبخندی می زند و به جمیل می گوید امروز با او کاری ندارد و ماشین را در اختیار او می گذارد. بعد از رفتن جمیل، بایکال وارد رستوران می شود و سلیم مضطرب می شود. بایکال می گوید خبر دستگیری پدرش را شنیده و خیلی خوشحال است. سلیم می پرسد آمدن امراه کار بایکال است یا نه؟ بایکال جواب منفی می دهد. اما در ادامه می گوید: «ولی کارا رو دقیقا به نقطه ای که می خواستم رسوند. همه چی در بهترین حالت خودشه. اگه بخوای می تونم بابات رو توی زندان نگه دارم. یاماچ میره. تو رئیس میشی.» سلیم که با تردید به او نگاه می کند می پرسد برای چه گودال اینقدر برایش مهم است. بایکال می گوید: «از پتانسیل هایی که هدر میرن متنفرم. تو گودال چند میلیارد دلار الکی خوابیده.»

سلیم که قانع نشده دوباره سوالش را تکرار می کند و می گوید: «درد شما پول نیست.» بایکال می گوید: «ببین لازم نیست هر چیزی یه داستانی پشتت داشته باشه که تو ازش سردربیاری. تو فکر کردی گودال رو فقط من می خوام؟ چشم همه اطرافیانم دنبال گوداله. همه اونجا رو می خوان. اما فقط یه نفر صاحب اونجا میشه اونم منم. یا با تو، یا بدون تو. تصمیمتو بگیر.» جمیل به خانه برمی گردد و عایشه را در حال تمیز کردن خانه اش می بیند. عایشه برای جمیل صبحانه حاضر می کند. او از جمیل می پرسد: «سلیم چیزی از من نمیگه؟» جمیل می گوید: «ذهنش مشغوله. باباشو گرفتن.» او که حس می کند عایشه معذب است می گوید: «ببین اینجا خونه خودته. کسی بهت کاری نداره. اگه حوصله ت سر میره برو بیرون، بگرد.» عایشه دست سلیم را می گیرد و می گوید: «فرصت کردی با سلیم حرف بزن. من اینجوری نمی تونم. هر چی بگه قبوله.» جمیل که از لمس دستان عایشه جا خورده، حرف های او را نمی شنود و تنها نگاهش می کند. یاماچ و سلیم به اداره پلیس می روند و مردی جلوی آنها را می گیرد و می گوید: «ادریس بابای من هم هست.» یاماچ و سلیم با تعجب به او نگاه می کنند و مرد می گوید: «من وکیلم. بابا ادریس خرج زندگی و درس خوندن من رو داده. خیلی کمکمون کرده. حالا من اومدم جبران کنم.»

هر دو برادر بغض کرده اند و رویشان را برمی گردانند تا کسی گریه کردنشان را نبیند. وکیل اجازه ملاقات برای یاماچ و سلیم می گیرد. آنها وارد بازداشتگاه می شوند و بازداشتی های گودال را در حال رقصیدن و ادریس را در حال دست زدن و خندیدن می بینند. سلیم می گوید: «داریم سعی می کنیم طرف رو راضی کنیم که آزادتون کنه.» امراه در اداره جلوی یاماچ و سلیم را می گیرد. یاماچ می گوید: «پیامت رو دریافت کردیم. دیگه آزادشون کن.» امراه می گوید: «دریافت نکردی. من اومدم گودال رو پاکسازی کنم. کلراید می پاشم از بالا تا پایینش رو.» در همین گیرودار یک ون می رسد و بار وسایل دزدی اش را جلوی چشمان امراه خالی می کند و می رود. یاماچ به او می گوید: «فکر کردی کوچوالی ها رو می گیری و گودال رو از بین می بری. تو نفهمیدی ما کی هستیم. تو فکر می کنی گودال فقط یه محله ست، این ناراحتم می کنه فرمانده! گودال فقط یه محله نیست. خونه ست. خانواده توش زندگی می کنه. با هر عضو بی مصرف و دزد و مست و آدم فروش و فراریش. آره، خانواده دیوونه ای هستیم. ولی خانواده ایم.» در راه بازگشت، سلیم از یاماچ جدا می شود و به بایکال زنگ می زند و می گوید: «آقای محترم! خوب به حرفام گوش کنین. به یاماچ نزدیک نمی شین، فهمیدیدن؟ بهش آسیبی نمی رسونین.»

بایکال بعد از قطع کردن تلفن می گوید: «تو نمی خوای وارد بازی بشی ولی من می دونم چطوری تو رو به زور وارد کنم.» امراه برای اصلاح به یک سلمانی می رود. آرایشگر هنگام تراشیدن ریشش صورتش را زخمی می کند. امراه چشمانش را باز می کند و پشت سرش محی الدین را می بیند که در خیابان ایستاده و او را تماشا می کند. امراه دست آرایشگر را می گیرد و علامت گودال را روی مچ دستش می بیند و از آنجا می رود. سنا سراغ ییلدیز می رود و در مورد برادرش از او کمک می خواهد. او می گوید: «برادرم جنون کنترل داره. تا ۱۷ سالگی اینجوری بود. فقط چون اون می خواست از پنجره پریدم پایین و پام شکست. تو خونه کسی نبود. بعد بهم گفت تا وقتی اجازه ندادم گریه نمی کنی. منم از شدت درد از هوش رفتم.» سنا با امراه قرار می گذارد و ییلدیز پیش از او در محل قرار حاضر می شود و از دور او را می پاید. امراه متوجه نگاه او می شود و با چند دقیقه نگاه کردن به او همه چیز را در مورد زندگی اش می گوید و او را تحقیر می کند.ییلدیز با گریه آنجا را ترک می کند و به سنا می گوید: «سنا نرو. این خیلی آدم بدیه.» سنا می گوید: «بچگی من با این گذشته. نگران نباش.» سنا به دیدن برادرش می رود و امراه می گوید: «اگه نتونم باهات آشتی کنم با بابا و مامان هم نمی تونم آشتی کنم.

به خاطر تو اونا رو نمی تونم ببینم.» سنا می گوید: «به گودال نزدیک نشو. تو خانواده مو ازم گرفتی ولی من حالا سه تا خانواده دارم. هیچ کدوم هم ناتنی نیستن. خانواده پرجمعیتی دارم. باهاشون درگیر نشو. برو از اینجا. هر دومونو نجات بده.» ناظم در شرکت به مناسبت تولد بایکال،  برای پدرش یک هدیه گران قیمت خریده و نام و فامیل آن را روی جعبه اش حک کرده است. کمی بعد منشی وارد می شود و یک کیک برای بایکال می آورد و تولدش را تبریک می گوید. بایکال منشی را بیرون می کند و به ناظم می گوید: «تو احمقی؟ هیشکی چیزی در مورد زندگی من نمی دونه. برای چی منو بابا صدا می زنی؟ ببین از زور زدن برای باز کردن این در بگذر. از اونجا نمی تونی وارد شی. من بچه ای ندارم. من بایکالم نه چیز دیگه.» و بعد کیک را جلوی چشمان ناظم در سطل زباله می اندازد. هاله برای باخبر شدن از وضعیت ادریس پیش یاماچ می رود و یاماچ ماجرای ناظم و سواستفاده اش از هاله را می گوید. هاله که از شنیدن این عصبانی شده می گوید این کار ناظم را بی حواب نمی گذارد. یاماچ به او هشدار می دهد که دخالت نکند و هاله را به دیدن علیچو می برد و به او می گوید: «هاله بد نیست علیچو. نمی دونست داره چی کار می کنه.» علیچو از خوشحالی شروع به رقصیدن می کند.

سریال ترکی گودال
سریال ترکی گودال قسمت ۵۹

 

داستان قسمت ۵۸ سریال ترکی گودال

ادریس را در مقابل چشمان خشمگین یاماچ دست بسته، به همراه بقیه افرادش سوار اتوبوسی می کنند و به اداره پلیس می برند. ادریس پیش از سوار شدن،  با دستش یاماچ را به آرامش دعوت می کند. امراه عمدا ادریس و همراهانش را مقابل خبرنگاران از اتوبوس پیاده می کند تا مساله را رسانه ای کند. با پخش شدن خبر دستگیری ادریس، اهالی گودال در سراسر استانبول کارهایشان را رها می کنند. در حالی که یاماچ در قهوه خانه نشسته و به فکر یافتن راه حلی برای دردسر جدید است، به او خبر می دهند که پاشا سکته قلبی کرده است . در این بین یاماچ با مکه از محلی حرف می زند که عمو و مکه در آنجا نگهبانی می دهند و از مکه می خواهد به آنجا برود و به عمو خبر سکته کردن پاشا را بدهد. در بازداشتگاه همه را در یک طرف و کمال را در طرف دیگر زندانی کرده اند. ادریس با متین در مورد ساختمان جدید بازداشتگاه و این که بهتر از قبل شده صحبت می کنند. ادریس سرحال است و سعی می کند با حرف زدن و شوخی کردن با بقیه روحیه شان را حفظ کند. در همین هنگام امراه می رسد و چند نفر  را به سلول کمال می فرستد. ادریس از او می پرسد: «مشکل چیه؟ برای چی ما رو گرفتین؟ چه مدرکی دارین؟» امراه به جای جواب دادن از ادریس می پرسد که موسیقی کلاسیک دوست دارد یا نه؟ ادریس با تعجب به او نگاه می کند.

امراه ادامه می دهد: «پسرت گوش می کنه. دیدنش تو قهوه خونه گریه می کنه. می گفته بابام کجاست؟» ادریس می گوید: «بگو. من تا صبح گوش میدم.» امراه می گوید: «ادریس کوچوالی فکر می کنه اینجاها رو می شناسه.» بعد همکارانش را مرخص می کند و به افراد داخل سلول کمال اشاره می کند که شروع کنند. آنها به کمال حمله می کنند و شروع می کنند به کتک زدنش. افراد ادریس از سلول کناری شروع به فریاد زدن می کنند. ادریس که می داند امراه منتظر کوچک ترین خطایی از طرف آنهاست از افرادش می خواهد ساکت باشند و به کمال می گوید دست نگه دارد. کمال دستش را به نشانه تسلیم بالا می برد و بدون هیچ مقاومتی کتک می خورد. ادریس می گوید: «فرمانده! معلومه که نمی دونی. کتک برای ما مثل شیر مادره. خوردنشم بلدیم، وقتش که برسه زدنش رو هم.» امراه می گوید: «تهدیدم می کنی؟»  ادریس می گوید: «حرفایی که باید می زدم زدم. تموم شد.» با پشت کردن ادریس به امراه، همه افراد رو برمی گردانند. امراه می گوید: «عالیه. خیلی از این محله خوشم اومد. خوب می فهمیم همو.» کمال که در گوشه سلول افتاده با صدای ادریس به سختی از جایش بلند می شود و می گوید: «خوبم.» و اولین کاری که می کند درست کردن موهایش است. سنا بعد از دیدن برادرش، به هم ریخته و سلطان که متوجه پریشانی او شده کنارش می رود و به او می گوید: «سنا تو یه چیزیت شده. بهم بگو. منم مادر تو حساب میشم.» بغض سنا با شنیدن این حرف می ترکد و به آغوش سلطان می رود.

بعد از اینکه کمی آرام می شود از او می پرسد: «تا حالا تو زندگیتون کسی بوده که برای خوردن و خوابیدن و لباس پوشیدنتون…فقط اینا نه، اینکه کی از جاتون بلند شین، یه لیوان آب رو تو چند نفس بنوشین…» سلطان می گوید: «اگه ادریس رو میگی، نه. اگه چنین آدمی بود من یک ثانیه هم پیشش نمی موندم. اگه کسی هست که این کار رو باهات می کنه، یک ثانیه هم کنارش نمون. حتی اگه اون آدم یاماچه.» عمو به بیماستان می رسد و قبل از اینکه از خوب بودن حال پاشا نفس راحتی بکشد می فهمد که ادریس دستگیر شده است. از او می خواهند کنار پاشا بماند اما او می گوید: «پاشا اگه به هوش بیاد از وضعیت ادریس با خبر بشه و ببینه من اینجا نشستم عصبانی میشه. تف می کنه تو صورتم. نمیشه. بگید چی کار کنم.» مدد در جایی بیهوش روی زمین افتاده و دو نفر بالای سرش هستند. او از آنها می پرسد که کی هستند و آنها به سرهای تراشیده شان اشاره می کنند و می گویند: «داداش یاماچ گفته بدتر از مرگ سرت بیاریم. ما هم همین کار رو می کنیم. تو کی هستی که بخوای پاشا رو بکشی؟» و دوباره او را به باد کتک می گیرند. یاماچ به همراه سلیم و عمو به اداره پلیس می رود. امراه می گوید: «لازم نبود تا اینجا بیای یاماچ جون. بابات امشب مهمون منه. فردا میاد.» یاماچ می گوید: «به خاطر بابام نیومدم. اومدم تو رو ببینم. تازه اومدی. استانبول رو نمی شناسی.

مشخصه. اگه بهم خبر میداری می بردمت شهر ور نشونت می دادم. نیازی به این کارا نبود.» امراه می گوید: «می خواستم خودم کشفش کنم.» یاماچ می گوید: «باشه. خوددانی.» و می رود. امراه صدایش می زند و می گوید: «من پلیسم. می دونی که؟» یاماچ می گوید: «تو فقط پلیس نیستی. تو فرمانده امراهی.» نیمه شب سنا روی سقف نور قرمزی می بیند و به سمت پنجره می رود. کسی آن پایین نیست اما سنا که می داند کار چه کسی است زیر لب می گوید: «خدا لعنتت کنه!» او با ترس و در حالی که گریه می کند مثل کودکی به تختش پناه می برد. آن شب همه اهالی گودال، هر کاری می توانند می کنند تا محله تحت حفاظت پلیس را به هم بریزند. همه بارها و کاباره ها به هم می ریزند، به خانه های زیادی دستبرد می زنند و خانه امراه توسط دوستان علیچو شناسایی می شود. صبح جلوی خانه او یک ماشین اشیای دزدی خالی شده و روی دیوار علامت گودال حک شده است. در اداره پلیس و بازداشتگاه جا برای سوزن انداختن نیست و اوضاع به هم ریخته است. سنا به صبح پیش یاماچ می رود و می گوید می خواهد با او صحبت کند. او می خواهد در مورد آمدن برادرش به یاماچ بگوید اما پیش از آنکه حرفی بزند یاماچ از دردسر جدیدش می گوید و می گوید کسی به نام امراه به محله آمده و همه را دستگیر کرده است. زبان سنا بند می آید و با عجله آنجا را ترک می کند.

سریال ترکی گودال
سریال ترکی گودال قسمت ۵۸

داستان قسمت ۵۷ سریال ترکی گودال

پاشا به دنبال ردی از پسر گم شده ادریس است. او شخصی به اسم میتن را ملاقات می کند که حدس می زند چیزهایی از گذشته بداند. متین می گوید: «یادمه. بچه رو دست من سپردن. منم بردمش و ولش کردم تو کارتال. ماچی. برا سه چهار سال پیشه. » پاشا از حرف های او چیزی سر در نمیاورد و می رود. هاله باز هم با سوال های جدیدی سراغ ادریس آمده است. و همچین می گوید که نوشتن کتاب جدیدی در مورد ادریس و زندگی اش را به او سپرده اند و از این بابت خیلی خوشحال است. ادریس هم قول می دهد که به او کمک کند. علیچو فورا خود را به گودال می رساند تا این که هاله را همراه ناظم دیده را به یاماچ بگوید. او حسابی ترسیده و ناراحت است و همه چیز را درهم برای یاماچ تعریف می کند اما فورا می رود. کاراجا مته را می بیند که با او علامت می دهد تا پایین بیاید. کاراجا می رود و مته با صورت زخمی می گوید: «خواهر معذرت میخوام. جلاسون هیچ گناهی نداره. ببخشید. »

گوشی جلاسون زنگ می خورد و کاراجا می فهمد که جلاسون هم همان اطراف است. لبخند می زند و می رود. متین و کمال و یاماچ در ماشین هستند و کمال و متین برای این که کمی از ناراحتی یاماچ بکاهند به او پیشنهاد می دهند که مسابقه فوتبالی بدهند. سر مسیر امراه جلوی انها را می گیرد. امراه کمی با او حرف می زند و از او خوشش می آید بعد هم می گوید: «تو تو این محله ی لعنتی چیکار داری؟ » یاماچ جا می خورد و از او می پرسد که کیست؟ امراه به دستیارش می گوید که جواب یاماچ را بدهد و او می گوید فرمانده امراه! امراه رو به یاماچ می گوید: «ببین بین بابای تو و باباهای من یه توافقی بوده. در اصل نبوده. چون که پلیس با آدم هایی مثل شما توافق نمیکنه اما شماها شورشو دراوردین. منم اونیم که توافق رو بهم میزنه. از این به بعد هم پلیس وارد گودال میشه و هم من. » یاماچ به او می گوید: «هرکاری از دستت برمیاد رو دریغ نکن فرمانده! » بعد هم به همراه متین و کمال از انجا می رود و سراغ ادریس می رود و از او می خواهد پرس و جو کند که ببیند امراه کیست.

ادریس بعد از کمی پرس و جو کردن می گوید: «آدم شریه و چون از رده بالا فرستادن صداش رو در نمیارن! اختیارات بی حد و مرز داره! طرف میگف که از حد ما خارجه یعنی خودت فکرشو بکن! » جلاسون سراغ مدد می رود و می گوید که بیخیال تولید مواد بشود چون پلیس مکانشان را منفجر کرده است. مدد با لجاجت قبول نمی کند. مدد حتی همچنان قاسم را زندانی کرده و آزادش نمی کند اما جلاسون سراغ قاسم می رود و به او می گوید که می تواند برود. قاسم سراغ پاشا می رود و پاشا با دیدن او تعجب می کند و می گوید: «تو چرا نمیمری؟ زندگی منو نابود کردی. » قاسم می گوید: «چیزی هست که نمیدونی.. اون بچه ای که فرستادی پیش فامیلاش الان بزرگ شده و برای خودش مردی شده پاشا. اما دیگه نمیتونی پیداش کنی. مرده. شما کشتیدش!

ادریس پسر خودش رو کشته… صالح رو! » پاشا از شنیدن این خبر شوکه می شود و سکته می کند. از طرفی مدد هم خودش را اماده کرده تا به انباری پاشا برود و او را بکشد اما همان دم در افرادی او را می گیرند و با خود می برند. امراه به گودال حمله می کند و بدون این که چیزی هم پیدا کند ادریس و کمال و متین و همگی را می گیرد و با خود به آگاهی می برد. یاماچ این صحنه را می بیند اما کاری از دستش برنمی آید. سنا به همراه درن در کافه ی همیشگی شان نشسته اند. او آهنگ آشنایی را می شنود و امراه را می بیند. امراه هم به او خیره می شود. چشمان سنا پر از اشک می شود و وقتی درن از او می پرسد که او کیست؟ سنا با گریه جواب میدهد: «داداشمه … »

سریال ترکی گودال
سریال ترکی گودال قسمت ۵۷

داستان قسمت ۵۶ سریال ترکی گودال

جلاسون آکشین را در جای همیشگی ملاقات می کند و از او می پرسد: «من هیچ بدی ای به کاراجا نکردم اما اون ازم متنفره. تو میدونی! چرا؟! » آکشین همه چیز را برای او تعریف می کند. جلاسون که از آکشین انتظار همچین کاری را ندارد با تعجب نگاهش می کند. آکشین می گوید: «اما اون بود که باعث جدایی ما شد. » جلاسون می گوید: «کار اون نبود. مامانت بود که گفت آدمی که اسلحه دستش میگیره رو نمی خوام. » آکشین با شنیدن این حرف ناراحت و می شود و جلاسون را تنها می گذارد. .. جلاسون کمی فکر می کند و می فهمد که اکشین با کمک مته عکس های کاراجا را گرفته است. او به مته حمله می کند و به شدت او را کتک می زند و بعد هم می گوید که فردا باید برود و از کاراجا معذرت خواهی بکند. آکشین که از کرده خود پشیمان است بدون هیچ حرفی کاراجا را در آغوش می گیرد و گریه می کند. جمیل که به عایشه علاقه دارد بعد از رفتار سلیم با عایشه می رود و کلید خانه برادرش را به او می دهد تا هروقت که دلش خواست آنجا بماند. یاماچ خانه سنا می رود و به مادرش می گوید امده است تا او را به خانه برگرداند. سلطان که دلش حسابی شکسته قاطعانه جواب منفی می دهد. کمی بعد یاماچ، سنا را به بالکن خانه می برد و به او می گوید: «به تو گفته بودم کارای من دخالت نکن و خودتو به خاطر من تو خطر ننداز.

حالا اسم اون کسی که باعث شد اون روز به من زنگ بزنی و اسم جاسوسو بگی و بگو تموم شه بره. » سنا چیزی نمی گوید و یاماج را بیشتر عصبی می کند. یاماچ فورا از خانه می رود. درن به دنبال او می رود و اسم ناظم را به او می دهد. یاماچ به سراغ علیچو می رود و از او می خواهد که ناظم را زیر نظر بگیرد. شخصی به اسم امراه به محل تولید موادی می رود و به تنهایی و با خونسردی همه را می کشد. بعد هم آنجا را آتش می زند. بعد هم سراغ نگهبانی می رود و به او می گوید: «برو به داداشت بگو. یه ادمی به نام امراه اومده استانبول و دیگه اینجا محل اونه. شما دیگه نمی تونید از اینجور کارها بکنید. فهمیدی؟ » نگهبان که به شدت زخمی شده قبول می کند. افراد پلیس از راه می رسند اما به امراه کاری ندارند و مشخص می شود که او خودش هم از افراد کله گنده پلیس است. ادریس به خانه می رود و اکشین را می بیند که روی پاهای ندرت دراز کشیده.

کمی با او با مهربانی حرف می زند و بعد هم موهایش را از ته دل بو می کند سپس همه شب را به عکس های قهرمان نگاه می کند و گریه می کند. صبح به همراه یاماچ و برای اولین بار به مزار قهرمان می رود. یاماچ با دیدن قبر قهرمان یاد شبی که یا وارتلو آنجا دعوا کرده بودند می افتد. ادریس با بغض می گوید: «میدونی یه پسر کی برای باباش میمیره؟ منم نمیدونستم. اما تقدیره دیگه.. ای کاش نمی فهمیدم. وقتی یه بابا عطر تن پسرشو فراموش کنه، پسرش میمیره… داداش قهرمانت اصلا نمرده… میدونی چرا؟ چون دیشب موهای آکشینو بو کردم… » بعد هم یاماچ را بو می کند و می گوید: «همتون بوی عطر تن قهرمانو میدین… » و زیر گریه می زند. یاماچ هم همراه او به آرامی گریه می کند. علیچو ناظم را زیر نظر دارد. او کمی بعد هاله را می بیند که به دفتر کار ناظم می رود.

سریال ترکی گودال قسمت 56
سریال ترکی گودال قسمت ۵۶

داستان قسمت ۵۵ سریال ترکی گودال

ماشینی که وارتلو در آن بود در مقابل چشم همه آتش می گیرد. مدد با بهت به ماشین در حال سوختن نگاه می کند. خبر مرگ وارتلو در محله می پیچد. وقتی خبر به سعادت می رسد او لباس یکدست سیاه به تن کرده و آرام اشک می ریزد. ادریس خوشحال از این پیروزی پسرانش را کنار خود می نشاند و بعد هم به یاماچ می گوید: «تو الان سرشو زدی ترکوندی. اما ریشه اش هنوز تو زمینه. ریشه کنش نکنی، دوباره رشد می کنه. » کمی بعد افراد وارتلو می خواهند که جنازه را پس بگیرند و در قبرستان محله دفنش کنند. ادریس قبول نمی کند اما یاماچ با جدیت این اجازه را می دهد. مدد جلاسون را صدا کرده و با عصبانیت اسلحه را به طرفش می گیرد و می گوید: « تو باید از آقا محافظت میکردی! » جلاسون می گوید: «تو هم اونجا بودی و دیدی چیشد.. اگه منم تو اون ماشین بودم با هم میمردیم. اگه کاری بود که اون لحظه می تونستم انجام بدم و ندادم پس منو بکش. » مدد کمی به او خیره می شود و بعد هم می رود. یاماچ عمو را گوشه ای می برد و به او می گوید: «کمکم کن… یادت میاد بهم گفتی منو یه چاه بی انتها بدون؟ » عمو تایید می کند و یاماچ هرچه را که شده برای او تعریف می کند. از چهره ی عمو بهت و حیرت مشخص است. سعادت بعد از این که افراد وارتلو او را خاک کردند و او هم در خفا به مزار او رفت به خانه برمی گردد و با نامه ای در زیر بالشش مواجه می شود. نامه از طرف وارتلو است. او نوشته: سادیش اگه اینو میخونی من رفتم.. با صدای چایی توی کلبه ی جنگلی برای پسرم داستان میخونم.

تو همیشه اینجوری منو یادت بمونه باشه؟ میدونم تو فراموشم نکردی و نخواهی کرد. اگه پسردار شدی اسمشو صالح نذار بختش مثل من نشه. ولی اگه این هدیه کوچولومو بهش بدی خوشحالم کردی… سعادت از داخل پاکت نامه گردنبندی که وارتلو همیشه به گردن داشت را پیدا می کند و به گردن خودش می اندازد و از ته دل گریه می کند. افراد وارتلو بلاتکلیف مانده اند. مدد به انها می گوید: «ما همیشه چه کاری انجام میدادیم؟ کار ما پودره! به همین کار هم ادامه میدیم. » بعد هم به جلاسون می گوید: «برو به کوچوالی ها بگو همه چیزمونو از محله میبریم فقط اجازه بدن دو هفته اینجا بمونیم. » وقتی جلاسون این خبر را به ادریس و یاماچ می دهد. یاماچ می گوید: «دو هفته زیاده. یک هفته بعد گودالو ترک میکنن. » ادریس رو به جلاسون می گوید: «تو هم همراهشون میری. » جلاسون با تعجب به ادریس و یاماچ خیره می شود. یاماچ از ادریس می خواهد که کمی با جلاسون تنهایشان بگذارد. یاماچ در مورد اوضاع و احوال خانه وارتلو و افرادش می پرسد و به جلاسون می گوید: «تو این یه هفته بالا سرشون وامیسی. وقتی رفتن تو هم برمیگردی. » از انجایی که وارتلو قبل از مردن به مدد سپرده بود هرطور شده عمو و پاشا را بکشد. مدد عزمش را جزم کرده تا کار آنها را تمام کند. پاشا هم به ادریس قول میدهد هرطور شده پسر گم شده اش را برایش پیدا کند.

بایکال با سلیم صمیمی تر شده و به او می گوید: «یادته یه شرایطی داشتیم که نباید به خانواده ها صدمه ای بزنیم؟ حالا که وارتلو مرده شرایط هم عوض میشه. آدم گاهی مجبور میشه چیزهایی رو که دوست داره رو از دست بده. » سلیم کمی او را با بغض نگاه می کند و چیزی نمی گوید و می رود. عایشه با جمیل صمیمی تر شده و بگوبخند می کند. ناگهان سلیم از راه می رسد و با عصبانیت کاراجا را با خود می برد و به عایشه هم می گوید: «تو بودی که از وارتلو خواستی تا فراریت بده. ولی دیگه وارتلویی نیست. » بعد هم همه طلاهای او را می گیرد و می گوید: «الان فرار کن برو ببینم کجا میتونی بری. »

داستان قسمت ۵۴ سریال ترکی گودال
قسمت اول تا آخر سریال ترکی گودال

داستان قسمت ۵۴ سریال ترکی گودال

سلیم که در تعقیب خانواده اش است بالاخره آنها را در حالی که بیهوش توی ماشین، کنار جاده اند پیدا می کند. او آنها را به هتل می برد و دکتر خبر می کند و از جمیل می خواهد کنار آنها در هتل بماند و خودش می رود. جمیل گاه و بیگاه به صورت عایشه خیره می ماند. نیمه شب، ادریس به یاماچ که پشت میزش نشسته و فکر می کند سری می زند. او می گوید: «کسی که سالهاست زن منه برای اولین بار تو اتاقش و توی تختش نیست.» یاماچ حرفی را که چند شب از پدرش شنیده بود، به طعنه به خودش می گوید. «این حرف که یه عمر باهات می مونم، حرف سنگینیه…من از پسش برنیومدم پسرم!»ادریس می گوید: «تو به کار خودت برس. این یارو هنوز اونجا تو خونه شه.» یاماچ از روی صندلی بلند می شود و می گوید: «بیا. بفرما بشین. اگه نه، به عهده من بذار. یه تُن رو یه شونه مه، یه تُن رو یه شونه دیگه م. قسم می خورم از این راهی که من گذشتم تو نگذشتی. چهل سال روی این صندلی نشستی اما از این جهنم رد نشدی.» ادریس بلند می شود و می گوید: «تا فردا ظهر این کار تموم میشه.» بعد از رفتن ادریس، سلیم سراسیمه خود را توی اتاق می اندازد و یک اسلحه برمی دارد. یاماچ از او می پرسد چه شده و سلیم دیوانه وار فریاد می زند: «وارتلو رو می کشم. برو کنار…» یاماچ او را در آغوش می گیرد و آرامش می کند. وارتلو، سلیم را هم از دست داده است.

وراتلو، باز هم به دیدن مادرش رفته و زیر لب شعری کودکانه می خواند. او که نمی داند فرصت خواهد داشت تا سنگی بر مزار مادرش بگذارد یا نه، تلاش می کند سنگ های دور قبر را مرتب کند و به آن شکلی بدهد. یاماچ سر می رسد و می گوید: «داری چی کار می کنی؟ عمو، پاشا، کاراجا، عایشه!» واتلو با بی حوصلگی می گوید: «چیزایی هست که ازشون خبر نداری یاماچ. دخالت نکن.» یاماچ می گوید: «چطور دخالت نکنم؟ داشتی می دزدیدیشون!» وارتلو می گوید: «من ندزدیدم. خودشون خواستن فرار کنن. من نتونستم برن. گفتم حداقل به اونا کمک کنم.» یاماچ می گوید: «یه زن، وقتی میگه بریم، باید رفت.» وارتلو می گوید: «تو هم نتونستی بری.» یاماچ می گوید: «نتونستم برم. وضعیت من فرق داره.» وارتلو می گوید: «نه بابا! چه فرقی؟» یاماچ جواب می دهد: «من محافظت می کنم چون تو حمله می کنی.» وارتلو می پرسد که سعادت به یاماچ چه گفته و یاماچ می گوید: «همه چیزو. حتی درخت های گیلاس. چطور تونستی از همچین رویایی بگذری؟» وارتلو می گوید: «میشه گذشت. هنوز خیلی کارا اینجا دارم.» صحبت آرام و همدلانه آنها رفته رفته رنگ خشونت به خود می گیرد.  وارتلو می گوید: «من به خاطر سعادت به اینجا نیومدم. به خاطر اونم نمیرم. اون فقط قلبمو، روحمو، ذهنمو به هم ریخت.» یاماچ می گوید: «ترسیدی! از اینکه خوشبخت بشی، آرامش داشته باشی ترسیدی» وارتلو می گوید: «ساکت شو یاماچ!»یاماچ می گوید: «تو که از این چیزا سردرنمیاری! خانواده، خونه، احترام…از اینکه زخمهات خوب بشن ترسیدی. فکر می کنی زخمهات تو رو به اینجا رسوندن. مگه نه؟ فکر می کنی به زخمهات بدهکاری.» وارتلو می خواهد برود اما برمی گردد و به یاماچ حمله می کند. یاماچ می گوید: «برو وارتلو. برو. خیلی از این بازی خسته شدم.» وارتلو می گوید: «تا حقم رو نگیرم نمیرم. ببین! این قبر مادر منه.

حتی سنگ قبر نداره. من اومدم از کسایی که نذاشتن مادرم سنگ قبر داشته باشه انتقام بگیرم. تو هیچی نمی دونی.» یاماچ در میان درگیری وارتلو را در آغوش می گیرد و فریا می زند: «می دونم. می دونم صالح. می دونم پسرِ بابام.» وارتلو سست می شود و بهت زده به یاماچ نگاه می کند. وارتلو با بغض می گوید: «حالا که می دونی پس اینم بدون. من گودالو می گیرم. پادشاهشم میشم. به پسرام هم می دمش. چون من هرکاری می کنم یاماچ. تو نمی تونی. من هر کثافت کاری ای می کنم. تو نمی تونی.» یاماچ او را کشان کشان تا مزار قهرمان می برد و می گوید: «ببین. تا وقتی این قبر اینجاست نمی تونی صاحب گودال بشی. چه من باشم چه نباشم. تو فقط گودال رو به دست میاری. به اجبار جلوت سر خم می کنن. اما هیچ وقت، هیچ وقت نمی گن گودال خونه مون، صالح بابامون.» یاماچ او را روی زمین می اندازد و سنگی بالا می آورد و می گوید: «از اینجا برو. می میری.» وارتلو می گوید: «نمیرم. اگه زورت میرسه بکش. من تو گودال می میرم. حرف آخرم اینه. روی سنگ قبرم بنویس. بکش منو برادر. بکش منو پسر بابام.» یاماچ سنگ را بالای سرش می برد و آن را روی زمین می اندازد. او می گوید: «نگران نباش. تو گودال می میری.» و می رود. سلیم با بایکال قرار می گذارد و به او می گوید وارتلو از کنترل خارج شده است. بایکال حرف او را تایید می کند و می گوید مدتی است متوجه این مساله شده. سلیم می گوید: «ما فرادا بهش حمله می کنیم.

اگر کاری نمی خواید بکنید می تونید منتظر ما بمونید.» سلیم به بایکال می فهماند که فردا افرادش را حاضر کند تا اگر وارتلو از دست آنها فرار کرد، گیرش بیندازند. شب وارتلو به مدد و جلاسون می گوید: «همه رو جمع کنین. فردا از این خونه میریم. باید یه خونه مثل قلعه برام پیدا کنی جلاسون. چند تا ورودی و خروجی داشته باشه. فردا روز مرگ و زندگیه.» او که می داند فردا گودال با همه توانش به او حمله خواهد کرد می خواهد موضعش محکم و از بالا باشد تا شانس پیروزی داشته باشد. یاماچ هم برای فردا آماده می شود. او از علیچو می خواهد یکی از دوستانش که هیچ کس را ندارد برای او پیدا کند. علیچو می گوید: «هیچکدوم کسی رو ندارن.» یاماچ می گوید: «یکی رو لازم دارم. برای یه کار خطرناک.». بعد از آن با مکه در قهوه خانه قرار می گذارد از او می خواهد فردا هنگام حمله او در گودال بماند و برای او کاری بکند. وارتلو در بالکن خانه اش ایستاده و به پنجره اتاق روشن سعادت نگاه می کند. در خیالش پرده را کنار می زند و روی سعادت را به خواب رفته می پوشاند و گونه اش را می بوسد. دو حریف اسلحه هایشان را برای فردا آماده می کنند. یاماچ تفنگ قهرمان را پر می کند و تسبیح او را در جیبش می گذارد و وارتلو اسلحه اش را با دستمال سرخش برق می اندازد. در انتهای شب یاماچ و وارتلو از دور برای هم سری تکان می دهند. صبح روز بعد افراد وارتلو خانه را تخلیه می کنند. آخرین نفر جلاسون است که پیش از رفتن، صدای یاماچ را می شنود که او را صدا می زند. افراد گودال به سمت محل جدید وارتلو به راه می افتند.

در ابتدای صف ادریس، یاماچ و سلیم ایستاده اند. حمله آغاز می شود و بعد از کمی درگیری اوضاع برای وارتلو بد می شود. جلاسون از او می خواهد همراهش بیاید تا او را از در پشتی فراری دهد. وارتلو مردد است. بعد از اصرار جلاسون،  با نگرانی به مدد نگاه می کند و می گوید: «نمیر مرتیکه!» و می رود. به یاماچ خبر می دهند که وارتلو در حال فرار است و او به طرف پشت ساختمان حرکت می کند. جلاسون وارتلو را به ماشینش می رساند و می گوید: «برو داداش. حلالم کن.» وارتلو با بغض می گوید: «تو حلالم کن پسر!» یاماچ به مکه زنگ می زند و می گوید: «آماده باش. داره میاد.» یکی از افراد گودال سعی دارد وارتلو را در هنگام فرار بکشد. یاماچ او را زخمی می کند. افراد بایکال، پشت دری هستند که وارتلو از آن خارج می شود و اتومبیل او را به رگبار می بندند. اتومبیل منفجر می شود.

سریال ترکی گودال
قسمت اول تا آخر سریال ترکی گودال

داستان قسمت ۵۳ سریال ترکی گودال

قسمت ۵۳ سریال ترکی گودال
قسمت ۵۳ سریال ترکی گودال

داستان قسمت ۵۲ سریال ترکی گودال

قسمت ۵۲ سریال ترکی گودال
قسمت ۵۲ سریال ترکی گودال

داستان قسمت ۵۱ سریال ترکی گودال

قسمت ۵۱ سریال ترکی گودال
قسمت ۵۱ سریال ترکی گودال

داستان قسمت ۵۰ سریال ترکی گودال

قسمت ۵۰ سریال ترکی گودال
قسمت ۵۰ سریال ترکی گودال

داستان قسمت ۴۹ سریال ترکی گودال

قسمت ۴۹ سریال ترکی گودال
قسمت ۴۹ سریال ترکی گودال

داستان قسمت ۴۸ سریال ترکی گودال

قسمت ۴۸ سریال ترکی گودال
قسمت ۴۸ سریال ترکی گودال

داستان قسمت ۴۷ سریال ترکی گودال

قسمت ۴۷ سریال ترکی گودال
قسمت ۴۷ سریال ترکی گودال

داستان قسمت ۴۶ سریال ترکی گودال

 

قسمت ۴۶ سریال ترکی گودال
قسمت ۴۶ سریال ترکی گودال

داستان قسمت ۴۵ سریال ترکی گودال

قسمت ۴۵ سریال ترکی گودال
قسمت ۴۵ سریال ترکی گودال

داستان قسمت ۴۴ سریال ترکی گودال

داستان قسمت ۴۳ سریال ترکی گودال

داستان قسمت ۴۲ سریال ترکی گودال

داستان قسمت ۴۱ سریال ترکی گودال

داستان قسمت ۴۰ سریال ترکی گودال

داستان قسمت ۲۳ سریال ترکی گودال

داستان قسمت ۲۲ سریال ترکی گودال

داستان قسمت ۲۱ سریال ترکی گودال

داستان قسمت ۲۰ سریال ترکی گودال

داستان قسمت ۱۹ سریال ترکی گودال

داستان قسمت ۱۸ سریال ترکی گودال

داستان قسمت ۱۶ سریال ترکی گودال

داستان قسمت ۱۵ سریال ترکی گودال

 

داستان قسمت ۱۴ سریال ترکی گودال

 

داستان قسمت ۱۳ سریال ترکی گودال

 

داستان قسمت ۱۲ سریال ترکی گودال

 

داستان قسمت ۱۱ سریال ترکی گودال

 

داستان قسمت ۱۰ سریال ترکی گودال

 

داستان قسمت ۹ سریال ترکی گودال

 

داستان قسمت ۸ سریال ترکی گودال

 

داستان قسمت ۷ سریال ترکی گودال

 

داستان قسمت ۶ سریال ترکی گودال

 

داستان قسمت ۵ سریال ترکی گودال

 

داستان قسمت ۴ سریال ترکی گوال

 

خلاصه داستان قسمت ۳ سریال ترکی گوال

 

داستان قسمت اول تا آخر سریال ترکی گودال
داستان قسمت اول تا آخر سریال ترکی گودال

داستان قسمت ۲ سریال ترکی گودال

صبح، سنا چشمش به کیف پول یاماچ می افتد، آن را برمی دارد و از خانه بیرون می رود. وقتی یاماچ از خواب بیدار می شود، در اتاق را می زند و سنا را صدا می کند تا قفل را باز کند، اما خبری از سنا نیست. یاماچ عصبی می شود و صدایش را بالا می برد و با خود می گوید: «آخه به تو چه هان؟! به تو چه؟ میذاشتی هر بلایی سرش میومد. به تو چه؟! » او شیشه ی در را می شکند و در همین موقع سنا که برای صبحانه خرید کرده از راه می رسد. یاماچ از پشت شیشه ی شکسته سنا را می بیند، در را باز می کند و می پرسد که کجا بوده است؟ سنا حق به جانب و مثل همیشه طلب کار رو به او می گوید: «واسه آقا، بوآ چایِ داغ خریدم. خوبیم نیومده. »

او به سمت آشپزخانه می رود و یاماچ که خیلی شرمنده شده دو بار معذرت خواهی می کند اما ناگهان فکری به سرش می رسد و می پرسد: «یه لحظه… تو که پول نداشتی! پس اینارو چطوری خریدی؟! » سنا کیف پول خود یاماچ را به او می دهد و جواب می دهد: «با پول تو! » سپس چند قدم عقب می رود، لباس های جدیدی که آنها را هم با پول یاماچ خریده نشان می دهد و می پرسد: «چطوره؟؟ خوشگل شدم؟ » چشمان یاماچ از تعجب گشاد می شوند. او حتی حرفی برای اعتراض کردن هم ندارد و فقط لبخند می زند. یاماچ وقتی دلیل بی خانمان شدن سنا را می فهمد به همراه او پیش صاحب خانه اش می رود. صاحب خانه که چند روز پیش سنا را بیرون کرده و حسابی از دست او عصبانی است برای یاماچ توضیح می دهد: «پسرم! تو خیابون هرچی میبینه میارتش خونه! گربه میبینه میاره خونه، گربه ی وحشی میبینه میاره خونه. »

سنا از خودش دفاع می کند و در حالی که برای صاحب خانه قیافه گرفته می گوید: «وحشی بود ولی داروهاشو دادم و درمانش کردم و فرستادمش بیرون. » یاماچ از او می خواهد که آرام باشد. صاحب خانه ادامه می دهد: «دزد با خودش میاره، با خودش معتاد میاره. آخرین بار هم یه خانواده ی سوریه ای رو با خودش آورده بود. » سنا رو به یاماچ می گوید: «نصفه شب مونده بودن تو خیابون. تو بودی چیکار میکردی؟ » یاماچ تحت تاثیر مهربانی سنا قرار می گیرد. صاحب خانه می گوید که اجاره ی شش ماه را هم نگرفته. یاماچ با کلی چرب زبانی و پرداخت اجاره ی شش ماه بالاخره صاحب خانه را راضی می کند و سنا را به خانه اش برمی گرداند. آنها وارد خانه نقلی و مرتب سنا می شوند. یاماچ نگاهی به وسایل خانه می اندازد و سنا که حسابی از برگشتن به خانه اش ذوق دارد می گوید: «تو یه شوالیه واقعی هستی! میدونستی؟ تو توی داستانایی که بابام واسم تعریف میکرد بودی. اسمتم ژامپار دایان بود. »

یاماچ از این حرف خوشش می آید. سنا روبروی یاماچ می ایستد و می گوید: «الان انقدر خوشحالم که میتونم ببوسمت. » سپس لب های او را می بوسد. یاماچ ابتدا جا می خورد و بعد خودش دوباره سنا را می بوسد و او را به سمت مبل می کشاند و به بوسیدنش ادامه می دهد اما ناگهان منصرف می شود. سنا دلیل تردید او را می پرسد. یاماچ می گوید: «تو به من شوالیه گفتی. منم میخوام مثل شوالیه ها رفتار کنم. البته اگه تو بخوای. » سنا قبول می کند اما از یاماچ می خواهد که در خانه اش بماند و جایی نرود. آنها چند روز اصلا از خانه بیرون نمی روند و فقط با هم وقت می گذرانند. تلویزیون تماشا می کنند، پازل درست می کنند، تخته نرد بازی می کنند و حتی با هم می رقصند.

یک شب وقتی سنا روی کاناپه در آغوش یاماچ دراز کشیده، یاماچ درمورد احساسی که دارد به او می گوید: «فرض کن ۵۴کیلو شکلاتو بخوری، چه حالی بهت دست میده؟ من الان تو همین حالم. من خیلی شدید عاشقت شدم. من و تو بقیه زندگیمونو با هم میگذرونیم. خیلی خوشبخت میشیم. هیچ کس و هیچ چیز نمی تونه مانع خوشبختی ما بشه. » یاماچ همان شب و در همان لحظه به سرش می زند که سنا را به یکی از زیباترین مکان های استانبول ببرد. آنها بالای یک فانوس دریایی می روند و منتظر طلوع خورشید می مانند. سنا انقدر خوشحال و هیجان زده است که دلشوره گرفته. او به یاماچ می گوید: «اگه مشکلی چیزی داری از حالا بگو که خودمو آماده کنم. مثلا چه میدونم اگه قاتلی، دزدی یا از دست پلیس فرار میکنی.

شایدم امروز آخرین روز قبل از رفتنت به زندانه… حتما یه چیزی هست. همه چی نمی تونه انقدر عالی باشه. » یاماچ جوری که انگار می خواهد به موضوع خیلی مهم و وحشتناکی اعتراف کند رو به سنا با استرس می گوید: «باشه میگم. نیم ساعت قبل از آشنایی با تو با یه دختری دوست شده بودم. ولی قبل از تو بود. یعنی نمی دونستم تو توی راهم قرار میگیری. ولی از این به بعد اصلا اتفاق نمیفته. » سنا دستش را روی صورت یاماچ می گذارد، نوازشش می کند و می پرسد: «تو واقعی هستی؟ » یاماچ می گوید که واقعی واقعی است و او را در آغوش می گیرد.

ماشین وارتولو وارد گودال می شود. اولین نفری که ماشین او را می بیند پسر بچه ی ۱۰، ۹ ساله ای است که بلافاصله بعد از دیدنش سوت بلندی می کشد و همه جوانان محله را متوجه حضور یک غریبه می کند. پسرهای جوان پرچم محله را تکان می دهند و از روی کوچه ها و پشت بام ها می دوند و گروه گروه در اطراف ماشین وارتولو پخش می شوند تا برای او شاخه و شانه بکشند و اتحادشان را نشان دهند. قبل از این که ماشین وارتولو به محل قرارش در قهوه خانه برسد، خبر آمدنش به ادریس می رسد. ادریس و دو نفر از ریش سفیدان محله به عنوان مشاورهایش و سلیم و قهرمان در قهوه خانه هستند. وارتولو وارد قهوه خانه می شود و به ادریس سلام می دهد و از همان ابتدای گفت و گو شروع به چاپلوسی می کند تا برای پیشنهاد کاری اش زمینه سازی کند. او ادعا می کند که در کار تولید مواد مخدر بوده اما پلیس ها وسایل کارشان را از بین برده اند و محل درآمدشان را نابود کرده اند.

و از آنجایی که می داند گودال محل امنی است و حتی پلیس ها پیش از ورود به آنجا به ادریس خبر می دهند، پیشنهاد می دهد که دو سه مکان برایش جور کنند تا در عوض هر هفته با چمدان های پر از پول جبران کند. ادریس بعد از این که با دقت به حرف های گوش می دهد می گوید: «وارتولو! اینجا محله ماست. افراد محله پشت مان، و مارو حمایت میکنن. دستشون درد نکنه. این کارشون فقط یه دلیل داره. دلیلشم اینه که من از جان و مال اونا محافظت میکنم. اونا هم همچنین. تو محله ما… » وارتولو حرف او را قطع می کند و می گوید: «من اینجا نمی فروشم. حتی قرار نیست تو ترکیه بفروشم. مستقیم میفرستم اروپا. » ادریس ادامه می دهد: «توی محله ما سلاح فروخته میشه درسته، افرادی هم پیدا میشن که میرن محله های لوکس برای دزدی. شبا تو خیابونا افرادی هم هستن که میرن بدن و جسمشونو بفروشن. اما همشون وقتی برمیگردن خونه میدونن که جاشون امنه. مسئله فروختن یا نفروختن تو نیست. این کار مناسب ما نیست. » وارتولو وانمود می کند که از این موضوع ناراحت نشده. او آخرین چاپلوسی هایش را هم می کند و از آنجا می رود.

ادریس نظر مشاورهایش را می پرسد. آنها هم با او هم عقیده هستند. پاشا مطمئن است وارتولو دست بردار نخواهد بود. ادریس هم حرص و طمع را در چشمان وارتولو دیده و به همه می گوید که از این به بعد باید بیشتر چشم و گوششان را باز کنند. قهرمان از این که با وارتولو به توافق نرسیده اند ناراحت است. او به پدرش می گوید: «پول داغ نیاز داریم. پول داغ برنمی گرده بابا. » ادریس می گوید: «چه سرد و چه گرم، اون پولی که از اونجا میاد میخوام که نباشه. » سلیم هم نظرِ قهرمان است، می خواهد دهن باز کند که ادریس رو به او می گوید: «تو ساکت باش. نمیخواد حرف بزنی. دو ماهه یک قرون هم از بارها نمیاد. من باید برم و ازشون پول بگیرم بیام؟! » او رو به قهرمان ادامه می دهد: «مگه پول گرم نمی خوای؟ از داداشت بگیر.

درست کار نمیکنه تو هم گوششو نمیکشی. » ادریس تصمیم نهایی اش را گرفته. او نظرش را تغییر نمی دهد و با وارتولو شریک نمی شود. وارتولو بعد از این که پیشنهادش از طرف ادریس رد می شود با ناراحتی سوار ماشینش می شود. او مصمم است که دوباره تلاشش را برای راضی کردن ادریس به همکاری بکند و درباره ادریس به یکی از افرادش می گوید: «چشم های بابا ادریس باالاخره وا میشه و درخشش درون مارو میبینه. اما چه فایده که ندید. راه دیگه واسه وارتولو نذاشتن. پس اون وقت به آدما زنگ بزن تا همه جارو به هم بزنن. » یاماچ روزها در آزمایشگاهی مشغول کار می شود. رئیسش که پیرمرد خوش اخلاق و مهربانی است او را به دفترش صدا می زند و ابتدا به خاطر غیبت چند روزه اش گله می کند. سپس می گوید که کلکسیون گیتار دارد و می خواهد گیتار خاص یاماچ را بخرد. او دست چک اش را روی میز می گذارد تا یاماچ خودش برای فروش گیتار قیمت بدهد.

یاماچ می گوید: «میدونی اون گیتار مال کیه؟ نمیفروشم. » رئیس اصرار می کند و از صد هزار دلار شروع می کند و قیمت را به دویست هزارتا می رساند. اما هربار یاماچ با خنده نه می گوید و در آخر دست رئیس را می بوسد و می گوید: «هیچ قدرتی نمی تونه منو مجبور کنه که گیتارو بفروشم. » یاماچ در خانه همراه دوستش با موادی که از انبار آزمایشگاه دزدیده ماده ای تولید می کند و آن را بو می کشد و ذوق زده و از خود بیخود می شود. در همین حین سنا به خانه یاماچ می آید و او را در آن حالت می بیند و با ناراحتی می گوید: «باورم نمیشه. میدونستم یه گندی هست. » سنا عصبانی و دلخور از خانه بیرون می رود و به یاماچ فرصت توضیح نمی دهد.

یاماچ در حیاط خانه جلوی او را می گیرد و می گوید که سوتفاهم شده است اما سنا باور نمی کند و با دلسوزی می پرسد: «از کی داری اینو مصرف میکنی؟ » دوست یاماچ خنده اش می گیرد و یاماچ با چهره ای جدی می گوید: «از بچگی! نمی تونم جلوی خودمو بگیرم. » سپس می خندد و برای سنا توضیح می دهد که در واقع یک نوع شکر خوراکی تولید می کند که در دهان می ترکد. سنا وارد خانه می شود و وقتی از آن شکر می خورد به اشتباهش پی می برد. او کنجکاو است که اتاق یاماچ را ببیند. یاماچ سنا را به اتاقش می برد و گیتار با ارزشی که در قابی روی دیوار نگهداری می شود را نشانش می دهد. سپس یک فیلم قدیمی برای او می گذارد که ثابت می کند خواننده معروفی به نام ارکین کورای از همان گیتار استفاده میکرده.

سنا تعجب می کند و یاماچ می گوید که گیتار را در یک شرط بندی برده است. یک روز وقتی یاماچ و سنا با هم قرار می گذارند حرف از رویاهایشان می شود. یاماچ در جواب به این که آرزویی درمورد آینده اش دارد می گوید: «سه تا بچه! اولی دختر، دومی پسر، سومی بازم دختر. اگه از پسره خوشم نیاد از خونه میندازمش بیرون. با دخترام هم میریم دور دنیا رو می گردیم. » او از رویاهای سنا می پرسد. سنا می گوید که رویایی ندارد اما وقتی یاماچ اصرار می کند می گوید: «تو پاریس توی یه رستوران وقتی داریم ساندویچ میخوریم یکی بهم پیشنهاد ازدواج بده. » شب، ادریس از قهوه خانه بیرون می آید و قدم زنان به طرف خانه حرکت می کند. بعضی از مردم دور او جمع می شوند. هم سلام و علیک می کنند و هم سوالاتشان را می پرسند.

مرد ناشناسی ادریس را زیر نظر دارد و او را تعقیب می کند. آن مرد دستش را زیر کتش می برد تا تفنگش را بیرون بکشد. صدای تیراندازی بلند می شود. دور و بری های ادریس بلافاصله خود را سپر او می کنند. تیراندازی از طرف جوانان محله است. کمی بعد اوضاع آرام می شود و مردی که ادریس را تعقیب می کرد وضعیت را مناسب نمی بیند و سرش را پایین می اندازد و راهش را کج می کند. یاماچ در یک کلوپ شبانه روی صحنه گیتار می زند و می خواند. سنا هم بین جمعیت است و با افتخار به او نگاه می کند. در این بین پسری سعی می کند مخ سنا را بزند. سنا به او رو نمی دهد اما آن پسر که می خواهد خودش را به سنا تحمیل کند باعث آزار او می شود. سنا عصبی شده و ضربه ای به او می زند. آن پسر هم دستش را بالا می برد تا سنا را کتک بزند.

یاماچ که این صحنه را دیده گیتارش را به گوشه ای پرتاب می کند، از روی سن شیرجه ی بلندی می زند و دست او را روی هوا می گیرد و با مشت به جانش می افتد. کلوپ به هم می ریزد و بادیگاردها به زور موفق می شوند یاماچ را از آنجا بیرون بکشند. جلوی در کلوپ یاماچ روی دستش کیسه ی یخ می گذارد سنا به خاطر خشونت زیاد او را سرزنش می کند. یاماچ می گوید: «کسی نمی تونه به عزیزانم آسیب برسونه. هیچ کس! » او هنوز هم دلش خنک نشده و می خواهد دوباره سراغ همان پسر مزاحم برود و حسابش را برسد. اما سنا تهدید می کند که اگر این کار را کند ترکش خواهد کرد. در همین موقع صاحب کلوپ پیش یاماچ می آید و به او می گوید: «مردم منتظرن. برو تو دیگه. اگه نتونستی گیتار نزن. حتی نخون. همین که اونجا وایسی برای دخترا کافیه. » سنا از این حرف حرصش می گیرد و می خواهد صاحب کلوپ را بزند. یاماچ او را در آغوش می گیرد و می گوید: «من چشمم جز تو کسیو نمیبینه! »

جزئیات قسمت اول تا آخر سریال ترکی گودال
جزئیات قسمت اول تا آخر سریال ترکی گودال

داستان کامل قسمت اول

به جای پول آدمارو پس انداز کن” «هرکس تو این دنیا یه خونه و آشیونه ای داره، آشیونه ی ما هم گوداله، چشممونو تو گودال باز می کنیم، آخرین نفسمونو تو گودال میدیم بیرون. اگه بیرون از اینجا تو دردسر بیفتیم خودمونو میندازیم تو گودال. هرکجا که باشیم باز به گودال برمی گردیم. حتی اگه همدیگرو نشناسیم، همدیگرو به جا میاریم.» ادریس صبح ها، محله حال و هوای دیگری دارد. پارچه های بزرگ سفید رنگی به عنوان سایبان بین هردو ساختمانی که روبروی هم قرار گرفته اند روی کوچه های باریک بسته شده اند. زیر سایبان ها هرکس بساطی پهن کرده، بازارچه ای شکل گرفته و مردم سرگرم خرید و فروش هستند.

زنی سر قیمت پرتقال ها با مرد مو سفید کرده ی میوه فروش که بساط بزرگی دارد، چانه می زند. مرد، منصفانه با او به توافق می رسد. او، ادریس است. لابلای چانه زدن های زن، دختر جوان خبرنگاری که درباره ادریس زیاد شنیده برای مصاحبه سراغ او می آید. چهره ی مهربان دختر به نظر ادریس آشنا می آید. او آن دختر را شبیه یکی از نزدیکانش که سال ها پیش از دست داده می بیند. همین موضوع باعث می شود که کیسه پرتقال ها از دستش رها شود. دختر خبرنگار میوه ها را جمع می کند. ادریس از او معذرت خواهی می کند و پیش از شروع مصاحبه می گوید که اگر سوالی به کارش نیاید آن را نمی شنود! ادریس اجازه ضبط کردن صدایش را هم نمی دهد و به دختر می گوید که هرچه در ذهنش باقی ماند همان را بنویسد.

آنها کنار بساط می نشینند و ادریس توضیح می دهد: «سر شب که بازار تعطیل میشه فقیر فقرا میان میوه ها و سبزی هایی که زمین افتاده رو جمع می کنن. نمیذارم فقرا افتاده هارو جمع کنن. بساط باز می کنم که هرکی نیاز داشته باشه برداره. من رزق و روزیمو درآورده باشم بقیه ش مال اوناس. مگه نه؟ چهل و دو ساله من حتی یه روز هم میوه سالم نبردم خونه. بچه های من یه روز هم میوه سالم نخوردن. » ادریس سه پسر دارد که یکی یکی آنها را معرفی می کند. پسر بزرگ او جومالی نام دارد که در زندان است. پسر دومش قهرمان به کارهای پدر رسیدگی می کند و پسر سوم یعنی سلیم، در همان بازارچه مشغول کار است ولی اصلا دل به کار نمی دهد و مدام از بازاری شدنش گله دارد و غر می زند.

قهرمان مردی میانسال در انبار به کمک دو نفر از نوچه هایش پسری که چشم چرانی می کرده را تنبیه می کند. او روی صورت آن پسر حوله ای می اندازد و سپس با میله ی فلزی آن قدر روی صورتش می کوبد که رنگ حوله سفید، قرمز شود. او که می زند، قهرمان است. ساعتی بعد قهرمان لباس ورزشی می پوشد و تیمی از بچه های محله جمع می کند تا در زمین خاکی فوتبال بازی کنند. وارتُلو که مدت ها برای ملاقات با قهرمان تلاش کرده، فرصت مناسبی پیدا می کند و به او پیشنهاد شراکت در کاری را می دهد. او از بچه های محله گودال نیست اما چون درباره خانواده ی ادریس تحقیق کرده و از نفوذ آنها با خبر است سعی دارد به قهرمان نزدیک شود.

سلیم پسری که از صورتش پیداست جوانی اش دارد تمام می شود، توی بازار سر همان بساط میوه فروشی ادریس نشسته و با گوشی تلفنش ور می رود. پیرزنی می آید و از تازگی توت فرنگی هایش می پرسد. پسر جوان بی که چشم از تلفن بردارد، می گوید: «نه، تازه نیستند». زن جا می خورد، به اعتراض می پرسد: «خب اگه تازه نیستند، واسه چی میفروشینش؟» دست دراز می کند به برداشتن یک توت فرنگی که چندتا را می اندازد روی زمین. جوان کفری می شود. با غیض صدا بلند می کند و می گوید: «چیکار داری؟ اگه میگیری بگیر، اگه نمیگیری برو». زن، حاضر به جواب، می گوید: «همه ی اینهارو به بابات میگم». جوان، با اعتنایی، به طعنه، می گوید: «برو بگو، از طرف من هم بهش سلام برسون». پیرزن راهش را می کشد به رفتن.

ولی همین که کمی دور می شود، مرد جوان یک پاکت میدهد به یکی از زیردست هایش و می گوید: «بیا اینو برای زنی که الان رفت، پر کن بگو از طرف سلیمه» و بعد، کلافه، دستور می دهد: «بساط رو جمع کنید و بین فقیر فقرا تقسیم کنید» او، سلیم است. در محله، ادریس تسبیح به دست و درحالی که کت و شلوار تمیز و مرتبی پوشیده، کنار خبرنگار قدم می زند و بیشتر برایش توضیح می دهد: «به این محله میگن گودال. وقتی محله بزرگتر شد شهرداری خواست روش اسم بذاره. اهالی محله هم دستشون درد نکنه جمع شدن و گفتن اسمش کوچوا باشه وگرنه من نمیگم به کسی این اسم رو بذارید یا اون اسمو. »

چشم دختر خبرنگار به شعار های روی دیوار می افتد که نوشته ” گودال خونمونه، ادریس بابامونه” او می پرسد: «یعنی هرکس تو این محله زندگی میکنه یعنی همشهری یا فامیل شماست؟ » ادریس جواب می دهد: «تو فرض کن که اینطور نباشه، این مردم گیر کنن میان سراغ من. منم کاری از دستم بربیاد انجام میدم. البته منم جایی گیر کنم میرم سراغ اونا. » دختر می گوید: «شما صاحب نصف خونه های این محله هستین. برای نصف دیگه هم شریک هستین. قیمتش بالای یک میلیارد لیره تخمین زده میشه. وقتی صاحب چنین ثروت بزرگی هستید چرا هنوز هم تو بازار کار میکنین؟ » ادریس متواضعانه جواب می دهد: «بابای خدا بیامرزم همیشه می گفت به جای پول آدمارو پس انداز کن.

میگفت وقتی یه مشکلی داری و کسی سراغت نمیاد داشتن پول چه ارزشی داره. » در آن سو، وارتُلو برای قانع کردن قهرمان می گوید: «خلاصه ی کلام می خوام درمورد شراکت حرف بزنم. شما از من محافظت می کنید منم از سود به شما سهم میدم. » قهرمان به او اعتماد ندارد و می خواهد نه بیاورد. وارتُلو می گوید: «آقا قهرمان صاحب گودال شما هستید. رو صندوق هزینه نشستید. اگه صندوقتو باز نکنی نمی تونی طلاها و جواهرات توش رو به دست بیاری. وقتی نمی تونی برای دخترها خرج کنی، صندوق فقط صندوقه. » علی چو که شغلش جمع آوری زباله های بازیافتی است از پشت گاری اش قهرمان و وارتُلو را زیر نظر دارد. دختر خبرنگار از ادریس می پرسد: «یه شایعاتی هست که میگه حتی وقتی پلیس می خواد بیاد گودال، به شما خبر میده. »

ادریس به او می فهماند که دیگر سوال های خطرناک نپرسد. او رو به اهل بازار می گوید: «جمع کنید کافیه دیگه. » بساط ها پر میوه است. دختر از این کار او تعجب می کند اما ادریس می گوید: «هرکی پول داشت خرید. خدا بده برکت. اونایی که نداشتن از دور دیدن حق اوناست. » ادریس دختر خبرنگار را هم سوار ماشین می کند تا او را به خانه برساند. در مسیر ماشین یک عده پسر جوان و بی ادب که خلاف حرکت می کنند با ماشین ادریس رو در رو می شوند. ادریس به راننده تذکر می دهد که خلاف جهت حرکت نکند اما راننده که نامش عثمان است با پررویی می گوید: «کشش نده رئیس! بذار ما رد بشیم بعد تو رد میشی. » ادریس کوتاه می آید و از راننده اش می خواهد که عقب بکشد. یکی از پسرها بعد از عبور از کنار ماشین ادریس، با تمسخر رو به او می گوید: «آفرین رئیس! اینجوری میزنیمت کنار. »

ادریس که دیگر تحمل این گستاخی را ندارد از ماشین پیاده می شود و سوت بلندی می زند. پسرهای سر کوچه که منتظر یک اشاره برای دعوا کردن هستند، جلوی ماشین عثمان را می گیرند و کینه توزانه به او نگاه می کنند. ادریس به سمت ماشین عثمان حرکت می کند و دستش را روی گردن او که حسابی ترسیده می گذارد و به آرامی می گوید: «اون بقالی رو میبینی؟ الان میری و واسه خودت و دوستات نوشابه میخری! اگه پول خواست بگو عمو ادریس میده. نوشابه رو بخر و تو ماشین منتظر من باش. » ادریس دختر خبرنگار را سوار تاکسی می کند تا بقیه مسیر را خودش برود. او درباره ی رفتار متمدنانه ای که با عثمان داشته به دختر می گوید: «تو منو اشتباه شناختی. ما آدم خوار که نیستیم. تو میتونی بازم به اینجا سر بزنی. » ادریس بعد از دست به سر کردن خبرنگاره با حرص به سمت عثمان می رود، او را از ماشین پیاده می کند و سکه ای در دستانش می گذارد و می گوید: «شیر یا خط بلدی؟ اگه بردی دستمو میبوسی و میری.

اگه من ببرم اون وقت میبینیم چی میشه! شیر یا خط؟! » عثمان نفسش بند آمده و خط را انتخاب می کند و سکه را بالا می اندازد. قبل از این که سکه به دستانش برسد ادریس سیلی محکمی در گوشش می زند و می گوید: «دیگه واسه کسی که نمیشناسی شاخ بازی درنمیاری… گمشو! » عثمان که به تازگی از محله ی دیگری به گودال آمده و ادریس را نمیشناخته معذرت خواهی می کند و می رود. علی چو به خانه کوچک و معمولی ادریس می رود و آمار قهرمان را با جزئیات و دقیقِ دقیق به او می دهد. کمی بعد خود قهرمان هم پیش پدرش می رود و پیشنهاد شراکت وارتُلو را تعریف می کند. ادریس ابتدا قهرمان را سوال پیچ می کند و بعد با مشورت او حاضر می شود که وارتُلو را ملاقات کند و از کار و نیت او بیشتر بداند.

یاماچ پسری در میانه های جوانی، در یک کلوب کوچک می خواند. او با صدای و نوازندگی اش همه را کیفور کرده. کار او نیمه شب تمام می شود. او، یاماچ است. سنا هوا تاریک است و دختر جوان که از گرسنگی بی حال شده به دکه نان فروشی می رود و با آخرین پول هایی که در جیبش مانده نان می خرد. او سِناست. ماشینی جلویش می ایستد و راننده از او قیمت می پرسد. سنا به قیمت نان که به شیشه نان فروشی چسبانده شده اشاره می کند. راننده خنده اش می گیرد و با تعجب به بغل دستی اش می گوید: «پسرا! داره قیمت نون رو نشون میده! » در همین موقع یاماچ به سنا نزدیک می شود و می گوید: «زندگیم منتظرت که نذاشتم؟ » سنا جا می خورد و کمی عصبی می شود. یاماچ به آرامی ادامه می دهد: «جای اشتباهی وایسادی اینجا جای دخترای خرابه. تورو با اونا اشتباه گرفتن. » یاماچ بار دیگر به راننده می گوید که سنا دوست دخترش است. سنا با عصبانیت سر یاماچ فریاد می زند و می گوید: «چه دوست دختری؟ دیوونه شدی؟! » راننده از ماشین پیاده می شود، یقه ی یاماچ را می گیرد و می گوید: «برو! ما داشتیم معامله میکردیم. » سنا که تازه متوجه موضوع شده ظرف نان را به صورت راننده می کوبد. یاماچ هم مجبور می شود با راننده و دوستش درگیر شود و کتکشان بزند.

او دست سنا را می گیرد و با هم از آنجا فرار می کنند و وارد خانه یاماچ که در حیاطش باز مانده می شوند. یاماچ وقتی می فهمد که سنا گرسنه است از او دعوت می کند که به خانه بیاید و چیزی بخورد. سنا که دیگر تحمل گرسنگی را ندارد وارد خانه او می شود و دولپی نیمرو می خورد. یاماچ از سنا می پرسد که چرا در کوچه ها می پلکد و گرسنه است؟ سنا جواب می دهد: «نمی تونم بگم. هنوز بهت اعتماد ندارم. » یاماچ می خواهد برای سنا حوله و لباس جدید بیاورد. سنا به او می گوید: «من تو خونه ی تو حموم نمیرم. » یاماچ رک و رو راست می گوید: «پس توروخدا برو. نمیدونم متوجهی یا نه ولی بوی مرده هارو میدی! » سنا از این حرف جا می خورد و کمی به فکر فرو می رود بعد زیر لب با خودش می گوید: «اما من بو نمیدم که! » او بالاخره به حمام می رود اما چون یادش رفته شلواری که یاماچ به او داده را با خود ببرد، از پشت دیوار سرش را بیرون می آورد و از یاماچ شلوار می خواهد.

یاماچ هم که مشغول بازی با پلی استیشن است از جا بلند می شود و بدون این که نگاهش کند شلوار را به او می دهد. سنا شب بخیر می گوید و به طرف اتاق یاماچ می رود اما یاماچ به کاناپه اشاره می کند و می گوید: «کجا؟! من اینجارو واست آماده کردم! اون اتاق منه. » سنا می گوید: «متاسفم برات! با مهمون اینجوری رفتار میکنن؟؟ » در نهایت سنا راضی می شود که روی کاناپه بخوابد اما وقتی یاماچ به سمت اتاقش می رود، پشت سر او راه می افتد زیرا می خواهد در را به روی یاماچ قفل کند. یاماچ تعجب می کند و می پرسد: «شوخیه؟! » سنا می گوید: «از کجا معلوم شب نمیای که منو بکشی! اگه آدم خوبی بودی رو مبل می خوابیدی. » یاماچ در حالی که از پررویی سنا خنده اش گرفته وارد اتاق می شود و سنا در را به رویش قفل می کند.

ادریس در یک رستوران خالی با زن خواننده ای که از قبل با او آشناست شام می خورد و از این که آن زن رویش را زمین نینداخته و برای خوانندگی افتخار داده و آمده تشکر می کند. گروه نوازندگی شروع به نواختن می کنند و خواننده به طور اختصاصی برای ادریس آهنگ سوزناک و عاشقانه ای می خواند. ادریس در حالی که عکس دختر جوانی را رو به رویش گذاشته به ترانه گوش می دهد و گوشه ی چشمانش خیس می شود. در آخر، خواننده که بغض گلویش را گرفته رو به ادریس می گوید: «آه ادریس، عشق تو… عشق تو… » ادریس و پسرش سلیم همزمان به خانه می رسند.

سلیم زیر لب به شانس بدش لعنت می فرستد و ادریس وقتی ماشین رو باز سلیم را می بیند از او می پرسد که آن را از کجا آورده است. سلیم می گوید که بعد از عمری برای خودش چیزی خریده و قصد پس دادنش را ندارد. ادریس می گوید: «پسرم من بهت چی گفتم؟ کوچو آلی ها نمایش نمیدن. حالا می خوای سوار این ماشین بشی و تو گودال نمایش بدی؟ پشت سرت نمیگن سلیم جوگیر شده؟ » این حرف ها در سلیم بی تاثیر است. ادریس این بار صدایش را بالا می برد و از سلیم می خواهد که همان شب ماشین را برگرداند. سلیم پایش به خانه نرسیده مستقیم به سمت ماشین می رود تا آن را پیش فروشنده ببرد

قسمت اول تا آخر سریال ترکی گودال 1
قسمت اول تا آخر سریال ترکی گودال ۱

قسمت اول تا آخر سریال ترکی گودال / قسمت اول تا آخر سریال ترکی گودال / قسمت اول تا آخر سریال ترکی گودال / قسمت اول تا آخر سریال ترکی گودال


برای خواندن موارد به روز شده بیشتر به لینک برچسب های سریال ترکیه ای ، سریال های در حال پخش ترکیه و سریال ترکی جدید مراجعه کنید.

[تعداد: ۱   میانگین: ۵/۵]
برچسب ها

نوشته های مشابه