سریالسریال ایرانی

خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال دل

سریال دل به کارگردانی منوچهرهادی و تهیه‌کنندگی جواد فرحانی چهارشنبه ۱۳ آذر ماه در شبکه نمایش خانگی توزیع شد شد.

خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال دل

حامد بهداد، ساره بیات، یکتا ناصر، کوروش تهامی باحضور سعید راد، بیژن امکانیان، افسانه بایگان، نسرین مقانلو، مهدی کوشکی، علی سخنگو باهنرمندی مهراوه شریفی نیا، لیلا زارع و بهرام افشاری، حمیدرضا نعیمی، تینو صالحی، سارا نجفی، حسین عرب، محمد حسن معینی و مریم سعادت در این سریال حضور دارند.

پس از پخش هر قسمت از سریال دل خلاصه داستان آن قسمت در این پست منتشر می شود.

قسمت اول سریال دل: آرش نامزدش رستا را به خانه ی شیک و زیبایی که با گلبرگهای سرخ تزیین شده می برد و کلید خانه را به او می دهد و می گوید که آنجا خانه شان خواهد بود. رستا هیجان زده می شود و جا می خورد و می گوید:« مگه می شه؟! مگه نگفتی یه آپارتمان اجاره می کنی؟» آرش می گوید:« یه دروغ عاشقانه گفتم!» سپس با ذوق و شوق همه جای خانه را به او نشان می دهد. در همین موقع پیام ناشناسی برای رستا فرستاده می شود که در آن نوشته شده:”باید باهات حرف بزنم رستا… خواهش می کنم…دارم دیوونه می شم.” رستا ناراحت و کمی هول می شود و سعی می کند نگرانی اش را از آرش پنهان کند.
روز عروسی است و آرش رستا را به آرایشگاه می رساند. آنها در ماشین با هم صحبت می کنند و رستا می گوید که بخاطر نارضایتی پدر و مادر و خانواده ی آرش ناراحت است. آرش می گوید:« پدرم دیگه الان رضایت کامل داره و مادرم هم فقط بخاطر اون سکوت کرده بود. اگه منظورت دخترخالمه، وقتی یکی تمومه دیگه تمومه.»
آرش پس از بردن رستا به آرایشگاه، به خانه ی پدرش می رود و با او صحبت می کند و مودبانه خواهش می کند که دیگر مخالفتی با ازدواجش نداشته باشد. هم چنین می گوید که رستا و خانواده اش را با هم می خواهد و دوست دارد که مشکلات بینشان حل شود. آقای سپنتا می گوید:« کسی که فاصله بینمون انداخت داره می شه عروس این خونه. هنوز یادم نرفته که چطور وارد زندگیت شد.» آرش می گوید:« شما خوب می دونید که اون نمی تونست انتخاب من باشه، حتی اگه رستا وارد زندگیم نمی شد.» و در ادامه توضیح می دهد:« باور کنید رستا به مال و اموال ما چشم ندوخته نشونش هم همون یه سکهییه که مهرشه و پیشنهاد خودشم بود.» سپنتا می گوید:« اگه اون ثابت کرد قلبا تو رو دوست داره منم می تونم قلبا دوسش داشته باشم. ولی فعلا می تونم واست آرزوی خوشبختی کنم.» او قبول می کند که گردن بندی را به عنون کادوی عروسی به رستا هدیه کند و ادامه می دهد:« شاید رستا بهترین دختر دنیا باشه اما از خانوادش دوری کن. مخصوصا از پدرش.»
مهمانها یکی یکی وارد تالار بزرگ و مجلل عروسی می شوند. پدر رستا خسرو، به طور ناگهانی صحنه ی اعدام شدن خود را در ذهن مرور می کند و آشفته می شود. همسرش ناهید با دیدن حال گرفته ی او می گوید:« چت شده؟ تو همچین وضعیتی عذاب وجدان اومد سراغت؟ .. لطفا امشب اگه آقای سپنتا حرفی زد عصبانی نشو. بذار بگذره.» آنها در لابه لای صحبتهایشان می گویند که رستا امانتی مادر مرحومش است و خسرو از ناهید بخاطر زحماتی که برای دخترش کشیده تشکر می کند. خسرو نگران و مضطرب است زیرا صبح همان روز پسر مردی که به دست او کشته شده بود به محل کار او رفته و جلوی کارگرهایش داد و بیداد کرده و قصد باج گرفتن داشته است و چون تمام پولی که می خواسته را نگرفته او را تهدید کرده و گفته:« امشب عروسیه دخترته یا تمام پولو امشب می یاری یا عروسیشو عزا می کنم.» مادر آرش توران، با خوشرویی به ناهید و خسرو خوش آمد گرمی می گوید.
ساعاتی قبل و صبح همان روز، توران در حال غذا دادن به پدر پیر و بیمارش به او می گوید:« شنیدن صدات شده حسرت زندگیم. هر مشکلی رو حل می کردی. کی می تونست رو حرفت حرف بزنه. فراموش کردم مثل تو بشم تنها امیدم به آرش بود که اونم مثل باباش خوب یاد گرفت آدمو نا امید کنه. انگار به دنیا اومدم که همه ی آرزوهام به باد بره.» همسرش که چند دقیقه پیش با تلفن با کسی بگو و بخند می کرد وارد اتاق می شود و توران به همین دلیل به او متلک می گوید. بحث ازدواج آرش پیش می آید و سپنتا می گوید:« از اول هم تو مخالف بودی نه من. ولی همیشه تو آدم خوبه شدی و من آدم بده.» توران با حرص می گوید:« اگه جلوی بقیه عزیزم و جانم صدات می کنم فکر نکن کسی شدی، واسه اینه که آدم حسابت کنن و تف سر بالا نشی. وای به حالت اگه دهن باز کنی. مو به مو چیزایی که بهت گفتمو به آرش می گی.»
در آرایشگاه شماره ی ناشناسی به گوشی رستا زنگ می زند. خواهر رستا نگران می شود و به او می گوید:« نکنه باز مهرانه و داره اذیتت می کنه؟» رستا چیزی نمی گوید اما به یاد می آورد که صبح وقتی به آرایشگاه آمده مهران جلوی او را گرفته و گفته:« من کلی حرف باهات دارم. نمی خوام یه روز حسرت بخورم که چرا اینا رو بهت نگفتم…من پشیمونم. یه دانشگاه به عشق ما حسادت می کرد.» رستا او را تحویل نگرفته و جواب داده:« یه دانشگاه به ما حسودی نمی کرد. تو یه آدم دیوونه ی روان پریش بودی.» همچنین گفته که برای این حرفها خیلی دیر شده و به پلیس زنگ خواهد زد اما مهران با بی خیالی همانجا روی پله ها نشسته و گفته بوده که اجازه نمی دهد عروسی ای سر بگیرد.

قسمت دوم سریال دل: در آرایشگاه، رستا ماجرای مزاحمت ها و تهدیدهای مهران را برای خواهرش آوا تعریف می کند اما می گوید که هنوز در این باره چیزی به آرش نگفته است.

خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال دل

از طرفی جشن عروسی در تالار برپاست و میهمانها منتظرعروس و داماد هستند. در این میان پدر آرش اتابک، هنگام غذا دادن به پدرزن پیر و بیمارش به یاد می آورد که ساعاتی قبل هنگام پوشاندن لباسهای پیرمرد، درحالی که کراوات او را به شکل طناب دار دور گردنش انداخته بوده به آرامی در گوش او گفته:« نترس. خیلی مراقبتم که زنده بمونی. پدرزن، دخترتو خوب تربیت نکردی. مجبورم خودم آدمش کنم و تو هم باید اینو ببینی. قبل مردنت خیلی چیزا مونده که ببینی!»
آوا جلوی آسانسور با رستا که هنوز نگران و مضطرب است خداحافظی می کند و او را در آغوش می گیرد. سپس با آرش که جلوی ساختمان است تماس می گیرد و زمان پایین آمدن عروس را برای فیلمبرداری هماهنگ می کند. رستا به تنهایی وارد آسانسور می شود. آرش با خوشحالی دسته گلی به دست گرفته و در طبقه ی پایین منتظر رستا است و فیلمبردارها از او و آن صحنه فیلم می گیرند. اما وقتی در آسانسور باز می شود کسی در آن نیست. سری بعد هم آوا از آسانسور بیرون می آید و با تعجب می پرسد:« اِ…پس چرا نرفتین؟!!» آرش جا می خورد و در این خیال است که آوا با او شوخی می کند اما مدتی بعد هر دو متوجه بیخ دار بودن ماجرا می شوند و شروع به گشتن می کنند. آنها چندمرتبه از پله ها بالا و پایین می روند و طبقات را زیر و رو می کنند و حتی به تک تک واحد ها سر می زنند اما خبری از رستا نیست و گوشی اش هم خاموش است. آرش که نمی داند خبر ناپدید شدن رستا را چگونه به دیگران بدهد از آوا می خواهد که به هیچ تماسی پاسخ ندهد. مدت زیادی می گذرد و میهمانها منتظر عروس و داماد هستند. توران از این وضعیت عصبی شده و مدام سر اتابک غر می زند و پسرش را از او صحیح و سالم می خواهد. عاقد مراسم را ترک می کند و بعضی میهمانها دلخور می شوند و بعضی شروع به غیبت کردن می کنند.
یکی از اطرافیان آرش به بقیه ی دوستانش می گوید:« من حدس می زنم عروس فرار کرده باشه. دفعه ی پیشم که قرار بود با آرش ازدواج کنه، پیچیده بود به بازی.» مرد جوانی که از آشناهای خسرو است این حرف را می شنود و با عصبانیت به دوست آرش تذکر می دهد و می گوید:« یه بار دیگه راجبه عروس حرف بزنی همینجا دهنتو گل می گیرم.» او برای گرم کردن مجلس وسط صحنه می رود و می رقصد و مردم را به رقصیدن تشویق می کند. میهمانها هم مدتی با او سرگرم می شوند. خانواده ی رستا هرکدام گوشی ای در دست گرفته و پی در پی تماس می گیرند اما کسی جوابشان را نمی دهد.
اتابک در این فکر است که شاید رستا مثل دفعه ی قبل عروسی را به هم زده باشد. او در باغ سیگاری روشن می کند و در همین موقع زن جوانی به سیگار او چپ چپ نگاه می کند و می گوید:« مگه قول نداده بودی؟!» آنها با هم به گوشه ای می روند و بعد از کمی گفت و گو اتابک می گوید:« تو شرایط سختی که تو زندگیمون پیش اومده خوشبختانه تو سهمی نداری.» آن زن می گوید:« پس تو چی؟ تو سهم منی!» اتابک می گوید:« حتی اگه این عروسی سر نگیره من سر قولم هستم. به زودی آزاد می شم.»
آرش و آوا درمانده و سردرگم شده اند و نمی دانند چه باید کنند. آوا ماجرای مزاحمت های مهران را پنهان می کند. هوا کاملا تاریک می شود و آنها دیگر از جست و جو در ساختمان دست می کشند. آرش آشفته و غمگین در ماشینش می نشیند و به آوا می گوید:« یه خواهشی ازت دارم… من دیگه نمی خوام با کسی روبه رو بشم، دیگه نمی تونم.»
آوا که قرار است اتفاقی که افتاده را برای دیگران تعریف کند تک و تنها به محوطه ی بزرگ و خلوت تالار می رود و به مادرش زنگ می زند و با صدایی لرزان می گوید:« تو محوطه ی تالارم….بیا بیرون.» او بعد از این تماس دو، سه قدمی راه می رود و سپس از حال رفته و روی زمین می افتد.

امتیاز کاربران: ۳.۶۵ ( ۱ رای)
برچسب ها

وبگردی

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن