سریالسریال خارجی

خلاصه داستان قسمت ۵۲ سریال ترکی گودال | سریال گودال قسمت ۵۲ + عکس

داستان کامل قسمت ۵۲ سریال ترکی گودال Çukur به همراه جزئیات و خلاصه داستان سریال ترکی چوکور (گودال)  قسمت ۵۲ را در این مطلب بخوانید. ساخت سریال گودال از سال ۲۰۱۷ آغاز شده است. این سریال در ۳ فصل پخش می شود. بر طبق آنچه برخی از رسانه های هنری ترکیه منتشر کرده اند. سریال گودال محصول Ay Yapim است که از شبکه شو تی وی و شبکه ماه تی وی به زبان فارسی پخش می شود. این سریال محصول سال ۲۰۱۷ کشور ترکیه است و در ژانر درام و اکشن ساخته شده است. از بازیگران شاخص این سریال می توان به آرای بولوت اینملی اشاره کرد که قبلا در سریال روزی روزگاری، نفوذی و حریم سلطان ایفای نقش کرده است.

قسمت ۵۲ سریال ترکی گودال
قسمت ۵۲ سریال ترکی گودال

خلاصه داستان قسمت ۵۲ سریال ترکی گودال

ادریس رو به وارتلو می گوید: «برادرامو آزاد کن!» وارتلو می گوید: «آزادشون نمی کنم.» ادریس فریاد می زند: «وارتلو سعادتین! برادرامو آزاد می کنی.» وارتلو می گوید: «بار اول شنیدم. گفتم ولشون نمی کنم. چی کار می خوای بکنی؟» ادریس اشاره می کند و افرادش تفنگ هایشان را به طرف وارتلو نشانه می گیرند. افراد وارتلو هم بلافاصه مسلح می شوند. ادریس زیرلب چیزی می گوید. وارتلو می پرسد: «خیره ایشالا ادریس کوچوالی! یاسین می خونی؟» ادریس می گوید: «برای خودم نمی خونم آقا سعادتین. برای تو می خونم.» ادریس هفت تیرش را به طرف وارتلو نشانه می گیرد. وارتلو هم پدرش را نشانه گرفته است. در همین حین یاماچ سر می رسد و رو به روی پدرش می ایستد و می گوید: «من حلش می کنم بابا!» ادریس می گوید تا برادرانش را نگرفته از آنجا نمی رود.

سعادتین فریاد می زند و می گوید: «نمی دم!» یاماچ با عصبانیت می گوید: «باشه. منم اگه یه قدم از اینجا تکون خوردم لعنت به هفت جد و آبادم. هر کی ماشه رو نکشه بی شرفه!» ادریس تفنگش را پایین می آورد و می گوید: «یاماچ با من بیا!» از او می پرسد: «تو دردت چیه ها؟ داری چی کار می کنی؟» یاماچ پدرش را به خانه می برد و ادریس می بیند که عمو و پاشا آنجا نشسته اند و زن های خانه دارند مداوایشان می کنند. در طرف دیگر وارتلو به زیرزمین سراغ عمو و پاشا می رود تا کارشان را تمام کند اما به جای آنها جلاسون را می بیند که بیهوش بر زمین افتاده. جلاسون بعد از به هوش آمدن به وارتلو می گوید کسی از پشت به سرش ضربه زده و او دیگر نفهمیده چه اتفاقی افتاده است.

او زخم سرش را به وارتلو نشان می دهد و او را قانع می کند اما آنچه واقعا اتفاق افتاده این است که جلاسون یاماچ را آزاد کرده است. یاماچ پیش از رفتن از او می پرسد: «چرا پای مکه رو شکستی؟» جلاسون می گوید: «اگه نمی شکستم می کشتنش.» یاماچ می پرسد: «چرا جلوی داداش محی الدین رو گرفتی؟» جلاسون می گوید: «اگه نمی گرفتم کشته می شد.» و ادامه می دهد: «تو این دستو ازم گرفتی. منم برای اینکه یه روز بهت پسش بدم کنار گذاشتمش. می خواستم بگم بگیر داداش. دستم مال تو. برای گرفتن انتقام بابام آدمش شدم. گفتم بعدش میرم و به داداش یاماچ میگم. اما الان… فکرم خیلی درگیره. این آدم… معلوم نیست خوبه یا بد. به زن و بچه کاری نداره. بابامو کشته ولی…» بعد آرام به یاماچ می گوید:«وارتلو بچه گوداله. رو کمرش خالکوبی داره.» و از لبخند محو یاماچ می فهمد که او این را می داند.

ادریس بعد از رسیدگی به زخم های برادرانش از ندرت می خواهد بچه ها را با خود ببرد و می گوید: «شما خانواده منید. حالا هر کی هرچی پنهون کرده میگه. بعدش دادگاه برگزار میشه. منم حکم میدم. هرکی هر جور دلش می خواد داره زندگی می کنه. اینطوری نمیشه.» ترس توی صورت سلطان و سعادت می دود. یاماچ می گوید: «بابا بذارش به عهده من.» ادریس می گوید: «به تو هم می رسیم آقا یاماچ! کارای این حیوون از حد گذشته. وقتی برادرامو دزدیده مثل اینه که منو دزدیده. اگه قراره این آدم من رو تو محله خودم اسیر کنه، کلیدا رو بدیم و از گودال بریم. این مرد باید گودال رو ترک کنه. یا با تابوت، یا با پای خودش. اگه تو نمی تونی حلش کنی، من می کنم. گودال رو روی سرش خراب می کنم.» یاماچ به صورت وحشت زده سعادت نگاه می کند. سعادت با چشم هایش به یاماچ التماس می کند. یاماچ سعادت را به گوشه ای می برد و پیش از آنکه چیزی بگوید سعادت می گوید: «یه روز بهم وقت بده. تا فردا.»

یاماچ می گوید: «فردا نه سعادت. امروز. تصمیمش جدیه. فقط همین امروز.» یاماچ می گوید: «اگه می تونی با خودت ببرش. هر جا می خواین برین. بهش بگو انتقامی در کار نیست. بگو نمیان دنبالمون. فقط بره.» سعادت از وارتلو می خواهد به دیدن او بیاید. ادریس که نمی تواند دلشکستگی و عصبانیتش را از پنهانکاری نزدیکانش، مخفی کند به عمو و پاشا می گوید: «سی سال شونه به شونه هم جنگیدیم. با هم زخمی شدیم. زخم های همدیگه رو درمون کردیم. همه ش دروغ بوده. یه کوه پشت من بود. شما اون کوه رو نابود کردین. من سرم، شما دستای من هستین.» و رو به سلطان می گوید: «تو عقل منی. یک از دستام رفت. عقلم رفت.» پاشا می گوید: «عقل تو سی سال پبیش داشت می رفت ادریس. نمی موند اینجا.» ادریس می گوید: «واقعا می رفتی سلطان؟» سلطان می گوید: «می رفتم. تو بچه ای رو که از من نبود رو می آوردی تو خونه من. من می رفتم.»

ادریس می گوید: «می دونی چندتا زن تو گودال هست؟ زن ها اسم دختراشون رو سلطان می ذارن فقط برای اینکه شبیه تو بشن. چرا؟ تو مادر گودالی. به فقرا رسیدگی می کنه. به گرسنه ها غذا میدی. از پا افتاده رو سرپا می کنی. اما از تو کوچه انداختن یه بچه کوچیک ابایی نداری. اصلا دلت نسوخت؟ اصلا ناراحت نشدی؟» سلطان می گوید: «من کاری رو کردم که باور داشتم درسته.» ادریس با عصبانیت می گوید: «من اشتباه کردم تو هم درستش کردی آره؟» سلطان می گوید: «آره.» ادریس فریاد می زند: «اشتباه من بوده. شما چرا می خواستین اشتباه من رو درست کنین؟ شما کی هستین که می خواستین اشتباه منو درست کنین؟ من اون بچه رو اونطوری ولش نمی کردم. می آوردمش. شما هم باید قبولش می کردین. اما هیچی عوض نشده. من اون بچه رو پیدا می کنم و میارم. اون بچه میاد تو این خونه. از اون در میاد تو. فامیلی منو می گیره.

توی این خونه زندگی می کنه.» و رویش را از سلطان که با بهت به او نگاه می کند برمی گرداند و می گوید: «حالا که سی سال پیش داشتی می رفتی، حالا که نمی موندی، برو. الان برو.» سلطان بدون اینکه چیزی بگوید بلند می شود و می رود. در سال آمفی تئانر مدرسه، سادیش وارتلو را می نشاند و دست های او می گیرد و از او می خواهد چشمانش را ببندد. سعادت می پرسد: «تا حالا اربا رفتی؟» صالح می گوید:«قبلا رفتم. جای قشنگیه. سرسبزه. رودخونه داره. درخت داره. برای زندگی کردن جای قشنگیه.» سعادت می گوید: «اونجا، وسط درخت ها، درست کنار رودخونه، یه خونه کوچیک رو تصور کن. اجاقش روشنه، روش کتری داره می جوشه. بیرون برف می باره. من برات بورک درست می کنم. تو روزنامه می خونی….معلم زبان با همسرش و دو تا پسرش. خیلی خوشبختیم.» سعادت از او می خواهد چشمانش را باز کند. می گوید: «اینجا گوداله. اینجا تو سعادتین وارتلویی. منم دختر ادریسم. اینجا ممکن نیست. اینجا احتمال مرده. ولی اونجا یه احتمال دیگه هم هست صالح.» صالح اشک می ریزد.

سعادت می گوید امشب منتظر او می ماند تا بیاید. در طرف دیگر یاماچ به سلیم می گوید که یک برادر دیگر دارند. سلیم شوکه شده و هرچه یاماچ بیشتر توضیح می دهد او کمتر می فهمد. سلیم می پرسد او کیست اما یاماچ چیزی در این مورد نمی گوید. سلیم بعد از کمی سکوت می زند زیر خنده و یاماچ هم با او شروع به خندیدن می کند. سلیم میان خنده هایش تکرار می کند: «ادریس کوچوالی بزرگ…می بینی؟ این چی بود دیگه پسر؟» صدای خنده های بلند دو برادر همه جا را پر می کند. در سوی دیگر هم کاراجا با دیدن پریشانی مادرش او را به گوشه ای می برد و می گوید: «اگه بخوای بری من می تونم کاری کنم که هر دومون با هم بریم. منو می بری؟» عایشه حرف های دخترش را جدی نگرفته اما به او می گوید که حاضر است با هم فرار کنند.

 

همچنین بخوانید:

داستان قسمت اول تا آخر سریال ترکی گودال + معرفی بازیگران و نقش ها

 


⇐ برای خواندن موارد به روز شده بیشتر به لینک برچسب های سریال ترکی عاشقانه ، سریال ترکیه ای ، سریال های در حال پخش ترکیه و سریال ترکی جدید مراجعه کنید.

[تعداد: ۰   میانگین: ۰/۵]
برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن