خلاصه داستان قسمت دوازدهم سریال خاتون

سریال خاتون به نویسندگی و کارگردانی تینا پاکروان، از ششم دی ماه در شبکه نمایش خانگی پخش خواهد شد. نیمفصل اول این سریال تابستان امسال در هشت قسمت پخش شد. در فصل اول به زندگی خاتون در گیلان پرداخته شده و حال باید ببینیم در ادامه چه بلایی بر سر او می آید…
داستان سریال خاتون خانوادهای را در بستر تاریخ روایت میکند. داستانی که از ابتدای شهریور سال ۱۳۲۰ و در دوران جنگ جهانی دوم و اشغال ایران توسط متفقین آغاز میشود و سرنوشت تحولات یک خانواده و یک سرزمین را به تصویر میکشد.
در قسمت دوازهم سریال خاتون دیدیم که، خاتون، شیرزاد را در پله های سفارت می بیند و قدم هایش را تند می کند تا بتواند از دستش فرار کند. بیرون از سفارت دایی شیرزاد را می بیند و به سمت ماشین رضا می دود.
شیرزاد به دایی اش می گوید حس کردم خاتون را دیدم و می رود.
رضا که حسابی روی خاتون حساس شده است، توی ماشین با او بحث می کند و بهش می گوید که باید بهش جواب پس بدهد و خاتون از ماشینش پیاده می شود و می گوید او به هیچ کس تا به حال جواب پس نداده و می رود.
شب هنگام خاتون به هتل پرشیا و اتاقش بر می گردد.
ماری دختر دایی شیرزاد خواب می بیند و در تراس با پدرش حرف می زند و شیرزاد گمان می کند که او می خواهد خودش را بکشد و به بالا می رود.
شیرزاد و دایی اش با هم حرف می زنند. شیرزاد به او می گوید که بعضیرفتن ها هیچ برگشتی ندارند و دایی اش حرف ازدواج او و ماری را پیش می کشد که شیرزاد بدون این که به خوردن ادامه دهد می رود. ماری که از دور حرف های آن ها را می شنود با دیدن رفتار شیرزاد دلش می گیرد و به داخل می رود.
خاتون خوابیده است و خواب می بیند که شیرزاد در اتاق او است و باهاش حرف می زند و می گوید که این یکی بچه شان دختر است، جلو رفتن شیرزاد باعث ترس بی اندازه خاتون می شود و از خواب می پرد.
با انتقالی شیرزاد به تهران موافقت شده است و او معاون رکن دو پایگاه تهران می شود و بعد از سلام نظامی می رود.
خاتون به عطاری رفته است تا داریی پیدا کند و بچه اش را سقط کند با خودش می گوید به دنیا بیاید که چه…
عطار باشی به او می گوید که شیطان را لعنت بفرستد اما اصرار های خاتون باعث می شود که او بگوید سنگین کاری کند و چای زعفرون بخورد.
رضا با بچه ها بحث می کند که گوهر از راه می رسد و شروع به کل کل با رضا می کند، گوهر سعی می کند جلوی رفتن مهدی را بگیرد اما او که حسابی از تنبه هاش خسته شده با رضا می رود و گوهر هم برای این که دل مهدی را بسوزاند، کار را تعطیل می کند و با بچه ها برای صبحانه خوردن به اتاق می رود.
رضا به خانه می رود و مهدی را به خواهرش ریحان می سپارد و به دنبال کار هایش می رود.
آقای روزبه به هتل رفته است و با موسیو درباره خاتون حرف می زنند و او می گوید اصلا به حرفش گوش نمی دهد و هر کاری که دلش می خواهد انجام می دهد.
دایی خاتون در بار نشسته که شیرزاد به مقابلش می رود و می خواهد که سراغ خاتون را از او بگیرد اما آقای روزبه با جدیت مقابلش می ایستد و می گوید خاتون خواهر زاده اش است و حتی اگر ازش خبر هم داشته باشد نمی گوید.
خاتون به هتل می رود که با سفیر انگلیسی ها برخورد می کند و به کافه هتل می رود که شیرزاد را آن جا می بیند و بدون این که هیچ حرفی بزند به سرعت از آن جا می رود و توی راه پله ها گریه می کند.
خاتون به اتاقش می رود، دایی اش به کنارش می رود و می گوید شیرزاد تا یک قدمی او آمده است و بهتر است با رضا به ایزه برود که او اعلام بی خبری می کند، اما دایی اش بهش می گوید که او از طریق ویلسون مجوز رفت و آمدش را درست می کند تا هر چه زودتر یا قطار برود.
با رفتن دایی اش خاتون شروع به جا به جا کردن وسایل می کند و هر چیز سنگین که در اتاق است را بلند می کند.
موسیو به اتاق او می رود و علت این همه سر و صدا را می پرسد که خاتون راه فرار هتل را از او می پرسد و با رفتنش به آن جا می رود تا مسیر را کامل ببیند و یاد بگیرد.
ریحان با مهدی و بچه های خودش در حیاط صبحانه می خورد که شوهرش از اتاق بیرون می آید و به زنش می گوید که تو سه تا زاییدی و ما خبر نداریم که در آخر بحثشان می شود و می رود.
مستر روزبه برای انتخاب نیرو های کافه اش به کمپ لهستانی ها رفته است که النا از رفتن به آن جا سر باز می زند و حرف های روزبه نظرش را عوض نمی کند.
رضا از پنجره هتل به قرقی یک گل می دهد تا آن را به خاتون برساند و او بعد از آن که گل را پشت در می گذارد در می زند و می رود.
شیرزاد سربازی که برای گروه رابین هود قطار انگلیسی ها را آماده کرده بود را بازداشت کرده و از او بازجویی می کند.
ماریا در تراس اتاقش ایستاده و شیرزاد در طبقه پایین همان جا سیگار می کشد.
موسیو به پشت در اتاق خاتون رفته است و او را تماشا می کند.
خبر به گوش رضا و دوستانش رسیده است که غفور را گرفته اند و رضا در به در دنبال راه نجات است و به هر جا که می رود، کسی که می خواهد نیست.
رضا به انبار می رود تا برای لهستانی ها آذوقه ببرد که تصمیم مستر روزبه را می فهمد و مسئول لهستانی ها به او می گوید که النا را به زندان انداخته اند.
دایی خاتون خبر دار می شود و دنبال راهی است تا او را نجات دهد و از خاتون می خواهد که خودش نیز زودتر از تهران برود.
خاتون برای سقط بچه اش پیش دکتر رفته که با جواب نه او رو به رو می شود.
با برگشت رضا به گاراژ میرعظیم از او حساب می کشد و می گوید کمی با او نرم تر شود و با دلش راه برود.
رضا به هتل می رود تا خاتون را ببیند که با موسیو بحثش می شود و به کافه می رود و منتظر می ماند.
خاتون در خانه پدرش طلا های مادرش را برای سقط بچه بر می دارد و در را باز می کند که خانه بیرون برود اما شیرزاد را می بیند که مقابلش ایستاده است.
دریافت لینک کوتاه این نوشته:
| کپی شد! |



