سریالسریال‌ایرانی

خلاصه داستان قسمت چهاردهم سریال خاتون

سریال خاتون به نویسندگی و کارگردانی تینا پاکروان، از ششم دی‌ ماه در شبکه نمایش خانگی پخش خواهد شد. نیم‌فصل اول این سریال تابستان امسال در هشت قسمت پخش شد. در فصل اول به زندگی خاتون در گیلان پرداخته شده و حال باید ببینیم در ادامه چه بلایی بر سر او می آید…

داستان سریال خاتون خانواده‌ای را در بستر تاریخ روایت می‌کند. داستانی که از ابتدای شهریور سال ۱۳۲۰ و در دوران جنگ جهانی دوم و اشغال ایران توسط متفقین آغاز می‌شود و سرنوشت تحولات یک خانواده و یک سرزمین را به تصویر می‌کشد.

در قسمت چهاردهم سریال خاتون دیدیم که، رضا در کافه هتل نشسته است که شیرزاد به آن جا می رود تا مستر روزبه را ببیند. شیرزاد رضا را در کافه می بیند و از او کبریت می گیرد و سیگارش را روشن می کند و روی میز دیگری می نشیند.
با آمدن مستر روزبه شیرزاد با او درباره رضا که راننده اش است، حرف می زند اما با این وجود که رضا را در مقابلش می بیند او را لو نمی دهد و هیچ چی نمی گوید که وقتی شیرزاد پای جنازه را وسط می کشد و می گوید یک سرباز انگلیسی به دست یک زن کشته شده، مستر روزبه تعجب می کند و رضا فورا از آن جا می رود.
خاتون و پدرش در آشپزخانه مشغول خوردن غذا هستند که اسفندیار خان سراغ شیرزاد را از او می گیرد و خاتون دنبال بهانه می گردد که صدای در می آید و شیرزاد پشت در است و با هم به داخل می روند.
اورنگ دوست رضا به در خانه خواهر رضا رفته است تا مهدی را از آن ها بگیرد. شوهر خواهر رضا مشغول زدن مهدی است تا جای رضا را لو دهد که با شنیدن صدای در، در را باز می کند و ریحان مهدی را سریعا به دست او می سپارد و در را می بندد.

رضا به مهدی یاد داده است که روزنامه بفروشد و فقط با اورنگ و او در ارتباط باشد، مهدی مشغول فروختن روزنامه است که قرقی به سراغش می رود و ازش روزنامه می خرد و می رود.
خاتون در اتاقش نشسته است که شیرزاد از خواب بیدار می شود و به او صبح بخیر می دهد اما خاتون بی هیچ حرفی پشت پنچره می رود …
ماری در خانه اش مشغول لباس پوشیدن و آماده شدن است و با تمام شدن کارش، پرده از روی تابلویی که از چهره شیرزاد کشیده است، بر می دارد.
دایی روزبه به خانه اسفندیار خان رفته است و آن ها را برای افتتاحیه کافه اش دعوت می کند و با رفتن شیرزاد به خاتون می گوید که تو آدم کشتی و باید هر چی زودتر از این بری و حق نداری بمونی و بعدش به داخل خانه می رود تا مدتی در کنار شوهر خواهرش باشد.
خاتون از خانه بیرون رفته است که رضا و مسئول لهستانی ها او را تعقیب می کنند و از ترس‌ شیرزاد جلو نمی روند که متوجه می شوند او به بیمارستان رفته است و منتظرش می مانند.
شیرزاد به میرعظیم می گوید که اگر رضا به گاراژ برود و او متوجه نشود پایش گیر است و آزادش می کند.
یان مسئول لهستانی ها از ماشین پیاده می شود و جای خودش را به خاتون می دهد و می گوید قرار است فردا هلنا را به زندان متفقین منتقل کنند و از او درخواست کمک می کند.
رضا و خاتون درباره شرایطشان حرف می زنند و هر دو می دانند که لو رفته اند و شیرزاد به دنبالشان است رضا هر چه سعی می کند از زیر زبان خاتون بکشد که چرا به بیمارستان رفته بودی نمی گوید و برای بستن دهن رضا می گوید اگر بفهمی می روی…
میرعظیم به فرش فروشی می رود و به صاحب آن جا می گوید اگر که رضا به گاراژ برود می کشتش و بعد از آن به هتل پرشیا می رود و با مستر روزبه صحبت می کند و فکر می کند که رضا با آشنایی با او کارش به کار های سیاسی باز شده که روزبه آب پاکی را روی دستش می ریزد و می گوید پسرش رضا خود رابین هود است.
میرعظیم با حال بد به خانه می رود و سراغ گوهری را می گیرد که می گوید بیرون رفته است و او به داخل اتاق می رود. گوهر از بیرون می آید که با دیدن ماشین فکر می کند رضا رفته است با ذوق به داخل می رود و رضا را صدا می کند اما با دیدن میرعظیم وا می رود و شوکه می شود.
شیرزاد مشغول بازجویی از دوست ترسو گروه رابین هود است و دنبال نشانی از رضا می گردد که در میان حرف هایشان او می فهمد که منصور را نیز گرفته اند و حالش گرفته می شود. شیرزاد در کارش ذره ای رحم ندارد و با دیدن حال او بهش پوزخند می زند و می گوید دوستت را آوردم تا تنها نباشی و می رود.
شیرزاد در اتاقش است که ماری دختر دایی اش به آن جا می رود و می گوید چند روزی است که تنهام و پدرم به رشت رفته است. شیرزاد به ماری می گوید که ازش کمک می خواهد…
پلیس ها به روزنامه عصر ایران می روند و اورنگ را با خودشان به ژاندارمری می برند. ماری به همراه شیرزاد به اتاق بازجویی رفته و چهره ای نسبی از رضا می کشد و با تایید دوست آدم فروششان نقاشی را به شیرزاد می دهد.
شیرزاد با عکس به اتاقش که اورنگ و تمامی مدیران روزنامه هستند می رود و به آن ها دستور می دهد که در روزنامه شان عکس رضا را چاپ کنند و بنویسند که تمامی اعضای گروه رابین هود دستگیر شدند و به نظر می آید که می خواهد پرونده را ببندد اما رفتار های اورنگ توجهش را جلب می کند.
شیرزاد از اورنگ می پرسد که از کجا ماجرای رابین هود را فهمیدی و اولین بار چاپ کردی که او دست و پایش را گم می کند و می گوید خودشان به روزنامه ما زنگ زدند گفتند و ما چاپ کردیم.
خاتون در خانه نشسته است که پدرش را می بیند که حاضر شده و قصد بیرون رفتن دارد، سر صحبت را باز می کند و خاتون در حیاط می خواهد چیزی بگوید که صدای در می آید و با آمدن شیرزاد او سکوت می کند و اسفندیار خان هم می رود.
شیرزاد خاتون را مجبور می کند تا همان لباسی که برایش خریده را بپوشد و می گوید به خاطر دایی و پدرتم که شده باید راه بیای…
اسفندیار خان به کنار دوستانش رفته و با هم درباره حال و احوالشان حرف می زنند و خاطرات را زنده می کنند.
شیرزاد در حیاط خانه ایستاده است که خاتون بیرون می رود و او محو تماشایش می شود، همراه با هم سوار ماشین می شوند و شیرزاد حلقه ای که خاتون گیلان جا گذاشته بود را بهش می دهد و حرکت می کنند.
شیرزاد و خاتون با هم حرف می زنند و خاتون حالا بی رو در وایسی می گوید که اون زندگی تموم شده و من حالم ازت بهم می خورد.
یان هلنا و تینا را آماده کرده تا به کمک سرباز هندی آن ها را فراری دهد.
خاتون و شیرزاد به کافه پولونیا رسیده اند و بعد از خوش آمد گویی حسابی مستر روزبه به داخل می روند.
یان عملیات نجات هلنا را شروع می کند و با رضا با هم او را فراری می دهند. خاتون قصد بیرون رفتن از کافه را دارد که شیرزاد سمج می شود اما در نهایت به کمک دایی اش بیرون می رود که سفیر انگلیس را می بیند و منتظر درشکه نمی ماند و با ماشین او تصمیم به رفتن به جایی می گیرد که به محض سوار شدن کمیسر روسی که در گیلان به دنبالش بود را می بیند و به راننده می گوید هر چه سریع تر برود.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا