خلاصه داستان قسمت ۳۲ سریال بچه مهندس ۳ از شبکه دو + عکس

در این مطلب خلاصه داستان قسمت ۳۲ سریال بچه مهندس ۳ را که از شبکه ۲ سیما پخش می شود، مطالعه می فرمایید. نقش کودکی جواد جوادی (فصل اول) را یونا تدین ایفا کرد، مانی رحمانی نقش نوجوانی جواد جوادی (فصل دوم) را ایفا کرد و در فصل سوم سریال بچه مهندس، روزبه حصاری نقش جوانی جواد جوادی را بر عهده گرفت.

خلاصه داستان فصل سوم سریال بچه مهندس
«جواد جوادی» در این فصل پا به دانشگاه امیر کبیر می گذارد. در همان بدو ورود طی اتفاق غیر مترقبه ای با مسعود و سپس قاسم که از اهالی بیرجند است آشنا می شود. گرچه دوستی جواد با این دو کمی با چاشنی چالش بوده اما رفته رفته ، رفیق و غمخوار یکدیگر می شوند. هر سه دوست با هم پیمان می بندند که با سخت کوشی و تحصیل ، نخبه ای شده و به راحتی جذب دانشگاه پورتلند آمریکا که محل سکونت مژگان عباسی است بشوند. آنها در مقطع فوق لیسانس برای آزمایش پروژه خود وارد حریم ممنوعه امنیتی شده و برایشان مشکلات عدیده ای پیش می آورد. مشکلاتی که موجب می شود جواد به آینده اش و رسیدن به پورتلند نگران شوند.در ادامه دامنه خطرهای زیادتری دامن جواد و مسعود و قاسم را میگیرد.
آنها در این فصل برای رهایی از موانع به نوبه خود اقدام میکنند. تیم جهت برای رسیدن به هدف بزرگشلن در چند جبهه میجنگند . جنگ با رقبای دانشگاه ، درگیری با بازار کار و تبعیض ها ، جنگ برای اثبات خود به مدیران و مسئولین و صاحب صنایع ، مرافعه با رییس سخت گیر و مقرراتی دانشگاه آقای توفیقی ، تلاش برای بر طرف کردن سوئ ظنی که سرگرد خوشنام به آنها دارد باعث شده تا این فصل با فراز و فرودهای دیدنی مواجه شود . بخصوص در میانه نبرد هر سه دوست در گیر مسئل عاطفی هستند و یا می شوند که راه را برایرسیدن به پورتلند دشوار تر می کند…
قسمت سی و دوم سریال بچه مهندس ۳
جواد با گروه دکتر توفیقی در خانه مهر در حال انجام پروژه و ساختن کوادکوپتر می باشند که نگهبان پرورشگاه به جواد میگوید یکی از بچه های خانه مهر جلو در نشسته قهر کرده تو نمیاد جواد با مرضیه به دم در می روند و با آن بچه صحبت میکنند و با وعده گرفتن تولد برایش و ساختن یک جای بزرگتر ان را نرم میکنند و به داخل میبرند. جواد و مرضیه روی قولشان میمانن و برای آن تولد میگیرند در زمان انجام مراسم تولد زنگ در خانه مهر می خورد و مسعود می رود و میفهمد که آقای عباسی است. عباسی با مسعود حرف میزند و میگوید که همسرش فوت کرده و با دخترش مژگان به ایران برگشته.
مسعود به جواد میگوید و فردای آن روز جواد دسته گل به دست با مسعود به بهشت زهرا می روند برای مراسم ختم. جواد مژگان را میبیند و به سمتش می رود و صداش میکند پژگان سرش را بالا میاورد ولی نمیشناسد جواد خودش را معرفی میکند و مژگان میگوید چقدر عوض شدی و دستش را دراز میکند تا باهاش دست بدهد اما جواد به جای دست دادن دسته گل را به دستش میدهد …
دریافت لینک کوتاه این نوشته:
| کپی شد! |



