سریالسریال‌ایرانی

خلاصه داستان قسمت ۷ سریال از سرنوشت ۳ + عکس

در این مطلب از پایگاه خبری کولاک نیوز، خلاصه داستان قسمت هفتم سریال از سرنوشت ۳ را مطالعه می کنید. سریال از سرنوشت به کارگردانی محمدرضا خردمندان و علیرضا بذرافشان و تهیه کنندگی علی اکبر تحویلیان از شبکه دو سیما پخش می شود که هرشب ساعت ۲۱:۳۰ دقیقه بر روی آنتن این شبکه می رود.

قسمت هفتم سریال از سرنوشت ۳

سهراب وقتی به خانه برمی گردد موبایلش را روی میز پرتاب میکند و هاشم دلیل عصبانیتش را می پرسد که سهراب بهش میگه از این به بعد اگه یکبار دیگه اسم آرزو آوردم یا خواستم برم سمتش بزنم تو دهنم نزار برم اگه اینکارو نکنی دیگه نه من نه تو که هاشم دلیلشو میپرسه که سهراب میگه هنوز عوض نشده. فردای آن روز تو کارگاه الهام میاد تا با سهراب صحبت کند که سهراب قایم میشود و هاشم را میفرستد. الهام به هاشم میگه که دیروز یه اتفاقی افتاده که سهراب اشتباه متوجه شده فکر کرده هنوز با نوید در ارتباطه در صورتیکه اینجوری نیست. بعد از رفتن الهام هاشم پیش سهراب میره و حرفهای الهامو بهش میزنه و میگه اونجوری که تو فکر میکنی نیست الهام گفت از اونموقع که اومده اصلا نویدو ندیده حتی شماره تلفنشو عوض کرده که پیداش نکنه خودش شمارشو پیدا کرده که سهراب میگه چقد تو ساده ای خودم اونجا بودم که داشت به نوید میگفت برگردیم سرخونه زندگیمون که هاشم میگه یه ماجرای دیگه داره اون. سهراب در حال پیاده روی بود که آرزو با ماشین دنبالش میافتد و ازش میخواد تا باهم صحبت کنند که آرزو به سهراب پیام نویدو نشان میدهد و میگه میخواست خودکشی کنه فقط میخواستم بلایی سر خودش نیاره الانم حرفامو زدم برو به پیاده رویت برس. سهراب تا شب چند بار به ارزو پیام میدهد ولی جوابی دریافت نمیکند واسه همین به دم در خانه شان می رود و ازش میخواد تا بیاد پایین و باهم به بام تهران میروند.

آنجا آرزو به سهراب میگه باید از هم جدا بشیم تو نمیتونی خاطرات بدی که از من داریو فراموش کنی و همچنین طرز فکرتو نسبت به من، سهراب میگه من نمیتونم و بهش ساعتی که قبلا برای هم خریده بودن را میدهد ک میگه قول میدم دیگه از گذشته حرف نزنم. اسماعیل به کارگاه هاشم و سهراب میاد و آنجا مشغول به کار میشود و هاشم به همکارش میسپارد تا اسماعیلو زیر نظر داشته باشه. سهراب به دفتر مهندسی پدر آرزو میرود تا ازش اجازه بگیرد و برای خواستگاری آرزو بیاید که پدرش مخالفت میکند و میگه از هیچ نظر شبیه هم نیستین و همینا کافیه تا بفهمم شما به درد هم نمیخورین و نمیتونین خوشبخت بشین. سهراب عصبی میشه و به سمت ماشینش میرود و وقتی به خانه برمیگردد به هاشم میگه پدرش ۱۰ هیچ از ما جلوتره و اجازه ازدواج به ما نمیده که هاشم میگه همین که از صبح پیدات نیست آرزو ۳بار به من ۳بار به نغمه زنگ زده ازت خبر گرفته یعنی تو ۱۰ هیچ از پدرش جلوتری. طبیعیه پدرش به راحتی دخترشو بهت نده. پدر آرزو بهش میگه وسایلتو جمع کن هفته دیگه قراره بریم مسافرت و از طرفی مادرش میگه میخوایم بریم هند همونجایی که همیشه دوست داشتی بری و ببینی که آرزو میگه خیلی خوبه ولی الان خیلی کار دارم کلی کار ترجمه دارم باید انجام بدم. پدرش بهش میگه امروز اون پسر اومده بود پیشم میدونستی؟ که آرزو میگه آره خوب چیشد؟ که میگه ردش کردم که ارزو میگه نباید نظر منم میپرسیدین احیانا؟ که پدرش میگه تو که جوابتو ۴سال پیش بهم داده بودی که آرزو میگه از ۴سال پیش تا الان هیچی تغییر نکرده؟؟ و عصبی میشه و به اتاقش میره…

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا