سریالسریال خارجی

خلاصه داستان قسمت ۷۸ سریال ترکی تردید | سریال تردید Hercai قسمت ۷۸

خلاصه داستان قسمت ۷۸ سریال ترکی تردید همچنین سریال هرجایی Hercai قسمت ۷۸ به همراه جزئیات ماجرای این قسمت از سریال تردید در همین مطلب. «تردید» (هرجایی) Hercai یک سریال عاطفی و درام محصول کشور ترکیه‌ می باشد که در دو فصل ۲۵ قسمتی (هر قسمت در حدود ۱۵۰ دقیقه) تهیه و تولید شده است و هم اکنون در حال پخش است.

قسمت ۷۸ سریال ترکی تردید
قسمت ۷۸ سریال ترکی تردی

خلاصه داستان قسمت ۷۸ سریال ترکی تردید

هازار به وسیله آمبولانس به بیمارستان برده می شود. او برای چند لحظه به هوش می آید و از پرستار سراغ نامه را می گیرد و به کما می رود. او را سریع به اتاق عمل می برند. میران و فیرات به دنبال ریان و هازار به بیمارستان آمده اند. میران می گوید: «امیدوارم هازار نمیرد چون اگر اینطوری از دنیا برود در ذهن ریان مثل یک قهرمان خواهد ماند. ریان باید شاهد رذالت و پستی پدرش باشد. » میران کنار ریان که به شدت گریه می کند می رود و تلاش می کند دلداری اش دهد ولی ریان او را از خودش می راند و می گوید: «تو او را کشتی! و از انتقامت نگذشتی. آرزو کردی که زیر خاک برود. » میران می گوید: « به خاطر بدی هایی که در حق خانواده ام کرده این را خواستم. ولی باور کن من او را هل ندادم. » ریان می گوید: «از وقتی وارد زندگی ما شدی مدام به ما ضربه زدی. نمی توانم حرف هایت را باور کنم. » میران از ریان خواهش می کند که در حق او ناحقی نکند. ریان گریه می کند و می گوید: «همش تقصیر من است. من از او کمک خواستم. هزار بار از من خواست به خانه برگردم ولی من عشق تو را باور کردم و به حرفش گوش ندادم. » میران به فیرات می گوید: «نمی فهمم آن وقت شب در خانه ما چه می خواست و کی هلش داده! » حنیفه به خواهرش عزیزه که در عمارت کارس به سر می برد خبر می دهد که هازار در حال مرگ است. و عزیزه می گوید: « این اصلا خوب نیست و او باید طبق نقشه من و به دست پسرش میران به قتل برسد. » و از راننده اش محمود می خواهد که او را به میدیات برگرداند. خانواده شاداغلو پریشان و سراسیمه وارد بیمارستان می شوند. ریان با دیدن آنها می گوید که به عمارت اصلان بی امده بود و از پله ها سقوط کرده و الان در اتاق عمل است و چیزی بیشتری نمی دانم. آزاد با دیدن میران به سمت او می رود و می گوید: «اگر اتفاقی برای عمویم بیفتد خودت را مرده فرض کن. »

و نصوخ داد می زند: «اگر پسرم بمیرد تو را زنده نمیگذارم. » میران به ریان نگاه می کند و می گوید که کار او نبوده. حراست بیمارستان آنها را از هم جدا می کند. در این بین زهرا از استرس زیاد بیهوش می شود و ریان متوجه می شود که مادرش حامله است. زهرا وقتی به هوش می آید و چشمش به میران می افتد می گوید: «موفق شدی همه ما را نابود کنی. با مرگ هازار همه ما در حال مردن هستیم. » میران با ناامیدی به فیرات می گوید: «دارم ریان را از دست میدهم چگونه خودم را ثابت کنم. » فیرات کنار او می نشیند و می گوید: «کمی زمان احتیاج داری. » میران او را در آغوش می گیرد و می گوید: «من دل تو را شکستم و تو هنوز کنارم هستی و از من حمایت میکنی. » نصوخ جلوی ریان می ایستد و می گوید: «نمی خواهم چشمم به تو بیفتد. هرچه می کشیم از نحسی تو میکشیم. » و دستش را بالا می برد تا ریان را بزند. ریان دست او را می گیرد و می گوید: «به خاطر پدرم اینجا هستم. اگر او به هوش بیاید و بگوید برو من میروم ولی با حرف تو من جایی نمیروم. » ریان به خواست عمویش جهان به حیاط بیمارستان می رود. در این میان پرستار به آنها خبر می دهد که هازار به خون نیاز دارد و جهان و آزاد به دنبال پیدا کردن خون می روند ولی میران که می بیند او و هازار هم خون هستند به انتقال خون می رود و علی رغم انتقامش به خاطر ریان با نام مستعار به هازار خون می دهد و او را از مرگ حتمی نجات می دهد.

یارن در بیمارستان با فیرات روبرو می شود و برای نزدیک شدن به او خودش را گریه کنان در آغوش او می اندازد و می پرسد: «کی عموی من را هل داده؟ » فیرات می گوید: «شاید خودش افتاده باشد. » یارن دوباره با بغض ساختگی می گوید: «کاش این دشمنی وجود نداشت و ما می توانستیم مثل همه با هم صحبت کنیم. » در عمارت اصلان بی، همه نگران میران و فیرات هستند. و اسما به خاطر هازار گریه می کند ولی الیف حالش بد است و در سکوت فقط می لرزد. اسما او را به اتاقش می برد و می خواباند. سلطان نگران می شود که نکند الیف چیزی از تصادف در کودکی اش را به خاطر آورده باشد. الیف پدر و مادرش را در سانحه ای از دست داده و سلطان او را بغل کرده و از صحنه تصادف دور می کند ولی وقتی شوهرش احمد که در ماشین گیر کرده از او کمک می خواهد نسبت به او بی توجهی می کند و احمد در انفجار اتومبیل جانش را از دست می دهد و الیف شاهد این جریان بوده است. سلطان به الیف می گوید: «چرا باید برای کسی که نمیشناسی انقدر ناراحت باشی؟ » الیف می گوید: «این اتفاق نباید می افتاد. » آزاد، ریان را که بی قرار است در آغوش می گیرد و دلداری می دهد و میران که از انتقال خون تازه بیرون آمده آنها را می بیند و فیرات از چسب دست او متوجه می شود که به هازار خون داده است و از کار او متعجب می شود.

 

خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال ترکی تردید Hercai

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا