خلاصه داستان قسمت ۴۵ سریال برف بی صدا می بارد

در این مطلب از سایت مجله اینترنتی کولاک داستان کامل قسمت ۴۵ سریال برف بی صدا می بارد به کارگردانی پوریا آذربایجانی و تهیه کنندگی محمدرضا شفیعی از نظرتان می گذرد.
سهیلا به عیادت عمه رفته است و جویای حالش می شود و بعد از آن که خیالش راحت می شود خوب است می رود تا خوراکی برایش بخرد.
بلور و امروز هم برای سونوگرافی به بیمارستان رفته اند و دکتر به بچه رو بهشون نشان می دهد که کلی ذوق می کنند.
سهیلا به کنار عمه بر می گردد و می گوید که هیچی در بیمارستان نداشتند که همان لحظه نسرین از راه می رسد و سهیلا او را برای حرف زدن به حیاط بیمارستان می برد و ماجرای پیشنهاد کاری شاهرخ به خودش را برای او تعریف می کند. نسرین به او می گوید که مانعش نمی شود اما هر چیزی قاعده قانون و آداب و رسوم دارد. سهیلا از نسرین می خواهد که با احمد صحبت کند و ماجرا را به سیمین نیز بگوید. سهیلا از نسرین قول می گیرد که بلور و امروز را نیز به خانه برگرداند.
نسرین هم متقابلا از سهیلا قول می گیرد که رابطه اش با سیمین را بهتر کند و او می گوید تلاشش را می کند.
پرویز به بیمارستانی که عمه گوهر بستری است، می رود. به محض ورودش به بیمارستان گذشته را به خاطرش می آورد و غرق در آن روز ها می شود.
پرویز با حال بد خودش را به اتاق گوهر می رساند و تنها برای لحظاتی او را از دور نگاه می کند، گوهر با دیدنش جا می خورد و از جایش بلند می شود اما او بدون هیچ حرفی می رود.
سهیلا و ناهید به تولد رفته اند، دوست او بهش تبریک می گوید که ناهید می گوید مجبور شدم بهش بگویم و بعد از آن حرفشان را عوض می کنند و درباره مهاجرت دوستشان حرف می زنند و ناهید مدام از لفظ زن داداش برای سهیلا استفاده می کند.
سیمین به سر ساختمان شاهرخ برادر ناهید رفته است و دنبال او می گردد تا ببینتش که می گویند او آن جا نیستی و بایستی به دفتر برود.
سیمین سوار ماشینش می شود و خودش را به دفتر می رساند تا او را ببیند.
شاهرخ او را به نشستن دعوت می کند و برایش چای می آورد که سیمین نمی پذیرد و می گوید اومدم حرف بزنم و قصد ماندن ندارم. سیمین قصد دارد که اوضاع آرام باشد و با روی خوش شروع به صحبت با شاهرخ می کند و از او بابت پیشنهاد کاری اش به سهیلا تشکر می کند.
شاهرخ او را با استعداد خطاب می کند و می گوید منم نیاز به یک همکار دارد و این بهترین فرصت برای کسب تجربه است. سیمین ازش می خواهد که اجازه بدهد خواهرش درس بخواند و اگر این کار انقدر خوب است را با با خواهر خودش کار نمی کند. شاهرخ به او می گوید که شما دچار سوءتفاهم شده اید. سیمین که کم کم از حرف های شاهرخ عصبی شده است، شروع به بحث و پرخاشگری با او می کند. شاهرخ به سیمین می گوید که من قصد دارم با خانواده برای خاستگاری بیام و بهش علاقه مند شده ام. سیمین حسابی عصبی می شود و می گوید خانواده و بزرگتر سهیلا منم و اجازه نمی دهم ازش سوء استفاده کنید و دیگر نه خودت و نه خواهرت اجازه بودن کنار خواهر منو ندارید و می رود.
سهیلا در جشن تولد دوستش است و همگی مشغول شادی هستند.
احمد به محل کار منصور رفته است که صاحب کارش می گوید او رفته است و احمد با دروغ که آبروی منصور نرود آدرسش را ازش می گیرد.
منصور در خانه با صاحب خانه اش بحث می کند و دنبال مهلت گرفتن از صاحب خانه اش است که در میان بحث احمد از راه می رسد و منصور شوکه می شود.
منصور احمد را به داخل دعوت می کند و با او حرف می زند.
احمد با روی خوش با منصور حرف می زند و می گوید بابت تشکر از عکاسی مراسم حاج عطا آمده ام و ازت کمک می خواهم.
احمد به او می گوید می دانم که تو دوست صمیمی حبیب هستی و قرار بوده است که با خواهرش ازدواج کنی و داماد خانواده شوی. منصور در شوک حرف های او است اما ظاهرش را حفظ می کند و می گوید منتظر است بشنود که احمد چه کمی ازش می خواهد. احمد مستقیما به سر اصل مطلب می رود و ماجرای خسروی را تعریف می کند و می گوید با وجود کلاهبرداری از ما، حبیب با کمکی عجیب غریب ما رو نجات داد و تمام سرمایه خانواده و طلا های مادرش را برای نجات سیمین خانم داد.
احمد بهش می گوید که من سر افکنده هستم اما سوءظن ندارم ولی با خودم فکر کردم که ممکن است ربطی بین حبیب و خسروی و این ماجرا ها باشد.
از او مشورت می خواهد و می گوید ماه هیچ وقت پشت ابر نمی ماند و کلاه بردار واقعی دستش رو می شود…
احمد که حسابی باهوش است، حرف را بر می گرداند و می گوید من می خواهم لطف حبیب را جبران کنم و آدرس او را ازت می خواهم. منصور می گوید که آن ها خیلی وقت است خانه شان را عوض کرده اند و آدرس جدیدش را ندارم.
احمد شماره خودش را به او می دهد و می گوید منتظر شما می مانم.
پرویز در تراس خانه ایستاده و بیرون را تماشا می کند که ماه رخ، مادرش به کنارش می رود و با هم حرف می زنند.
پرویز می گوید اگر زودتر رسیده بودم شاید احمد را می دیدم. به مادرش می گوید که ممکن بود آن ها پسم بزنند و ماه رخ نیز حرفش را تایید می کند. او می گوید آن ها مسبب مرگ پدرت و از بین رفتن مال و منال ما هستند و وصله ما نیستند. پرویز حسابی دلش پر است و می گوید همان دستگاهی که پدر خودم توش بود باعث از بین رفتن من و زندگی من شد اما من دلبسته پسرم هستم و دوست دارم او را ببینم.
مادرش می گوید احمد پدر شهید دارد و منتظر تو پدر گناه کارش نیست و آن ها امثال تو را به خاطر وابستگی به رژیم تحویل این دولت می دهند.
بلور در خانه نسرین است و کار می کند که نسرین جلویش را می گیرد و می گوید دکتر گفته نباید سنگین کاری کنی و ظرف میوه را ازش می گیرد.
احمد در حیاط بساط کباب را آماده کرده است و به نسرین اطمینان می دهد که سیمین هم می آید و به محض گفتن این حرف صدای در می آید و آن ها می آیند.
هر کس مشغول کاری است و سیمین خانه را می بیند.
نسرین به احمد سفارش می کند که کباب را نسوزاند که سیمین لب نمی زند.
سهیلا از نسرین درباره شاهرخ می پرسد و او می گوید احمد آدرس مادر و پدرشان را تحقیق می خواهد.
سیمین به حیاط می رود و با احمد حرف می زند و بهش می گوید من راضی نبودم که عمه خانه اش را بفروشد که احمد با جدیت می گوید اما این کار را کرد و حالا من نگران آینده شما و تصمیم های آقای کیانی برای شرکت هستم و طبق معمول باز هم با هم کل کل می کنند.
همه دور هم غذا می خورند و سیمین با عمه حرف فروش خانه را می زند و عمه می گوید این تصمیم شخصی من بود و به کسی ربطی ندارد. نسرین به میان حرف هایشان می پرد و از دلخوری اش بابت حضور کیانی می گوید که سیمین جواب سر بالا می دهد و جویای ماجرای فروش خانه و آمدن بنگاهی می شود. نسرین جواب می دهد که من این کار رو کردم و به پول سهمم نیاز دارم. عمه سعی می کند آن ها را آرام کند که می گویند بهتر است سکوت کنند اما سهیلا هم ادامه می دهد و می گوید حقم را می خواهم سیمین قهر می کند و می خواهد برود که عمه جلویشان را می گیرد و می گوید آن خانه ارث پدری شما است و حق فروشش را ندارید.
نسرین می گوید من می خواهم خودم سختی بکشم اما خواهر و برادر هایم در رفاه باشند و این کار را کردم تا سیمین بفهمد چقد کار هایش بد است و ما چه حالی می شویم.
بلور که از حرف های آن ها فهمیده قوری دوباره شکسته است از امروز می پرسد چرا بهش نگفته و حالش حسابی گرفته می شود.
دریافت لینک کوتاه این نوشته:
| کپی شد! |



