سریالسریال‌ایرانی

خلاصه داستان قسمت سیزدهم سریال خاتون

سریال خاتون به نویسندگی و کارگردانی تینا پاکروان، از ششم دی‌ ماه در شبکه نمایش خانگی پخش خواهد شد. نیم‌فصل اول این سریال تابستان امسال در هشت قسمت پخش شد. در فصل اول به زندگی خاتون در گیلان پرداخته شده و حال باید ببینیم در ادامه چه بلایی بر سر او می آید…

داستان سریال خاتون خانواده‌ای را در بستر تاریخ روایت می‌کند. داستانی که از ابتدای شهریور سال ۱۳۲۰ و در دوران جنگ جهانی دوم و اشغال ایران توسط متفقین آغاز می‌شود و سرنوشت تحولات یک خانواده و یک سرزمین را به تصویر می‌کشد.

در قسمت سیزدهم سریال خاتون دیدیم که، شیرزاد در خانه پدری خاتون نشسته است و از روزی که او را خاستگاری کرده تا الان را به خاطر می آورد و از خاتون درخواست چای می کند.
شیرزاد به زیر زمین می رود و با خاتون صحبت می کند و با دیدن کثیفی آن جا او را بی حوصله و شلخته خطاب می کند و ازش می خواهد که دوباره با هم ازدواج کنند و از آشپزخونه بیرون می رود تا سیگار بکشد که خاتون عق می زند.
بعد از آماده شدن چای، یک استکان چای می برد برایش که شیرزاد می گوید فردا وقت محضر گرفته تا دوباره عقد کنند که صدای در می آید و شیرزاد خاتون را می کشد و پشت ستون قایم می شوند که بعد از چند ثانیه می فهمند پدر خاتون آمده است و هر دو به استقبالش می روند.
خاتون به آشپزخانه می رود تا برای پدرش چای بریزد که استکان از دستش می افتد و شیرزاد به کمکش می رود و می گوید فعلا چیزی به پدر نمی گیم و از او می خواهد که آرام باشد.
همه دور هم می نشینند و پدرش سراغ امیرعلی را می گیرد و شیرزاد می گوید او پیش مادرش است و خاتون از شوکه شدن یهویی دیدنش می گوید.
شیرزاد عزم رفتن می کند و به حیاط می رود. خاتون پدرش که خسته است را تا اتاقش همراهی می کند و به او می گوید بدون شما خیلی بی کس بودم و می رود.
خاتون، شیرزاد را در حیاط می بیند و بهش تیکه می اندازد و می گوید او هنوز عوض نشده است و وقتی متوجه می شود که خاتون دوستش ندارد تهدیدش می کند اگر پایش را از خانه بیرون بگذارد، دستگیرش می کند.
با آمدن رضا به خانه، ریحان خواهرش به کنارش می رود و می گوید مهدی را پیش بچه های خودم خوابانده ام و وقتی از خوب بودن رضا مطمئن می شود برای خواب به پایین می رود.
دوست رضا بهش می گوید که یکی از هم دستاشون فرار کرده است و می خواهد آن ها هم فرار کنند.
غفور هم چنان دوستانش را لو نداده است و می گوید از چیزی خبر ندارم که بگویم اما شیرزاد مقابلش می نشیند و آدرس گاراژ میرعظیم را می خواهد که باعث شوکه شدن او می شود.
روزبه در کمپ لهستانی ها تمام تلاشش را می کند تا به آن ها کمک کند و می گوید دوستام هلنا بدون هلنا نمی روند و روزبه به دیدن هلنا می رود تا راضیش کند و می گوید او سفارش شده خاتون است.
هلنا با شنیدن حرف های روزبه باربارا را راضی به رفتن می کند و مسئول لهستانی ها به رضا می گوید که کمک می خواهم و اسم خاتون را می آورد که او می گوید شوهرش آمده و نیست که او توضیح می دهد سرهنگ ملک شوهرش نیست و ما او را از دستش فراری داده ایم و به سرعت با هم می روند.
خاتون برای دیدن دایی اش به هتل رفته است که موسیو می گوید او آن جا نیست و مشغول افتتاح کافه اش می باشد و سر اتاق با هم بحث می کنند و خاتون می گوید آن جا می خواهم و به کافه دایی اش می رود.
خاتون تمام ماجرای دیشب را برای دایی اش تعریف می کند و مستر روزبه می گوید که بهتر است با شیرزاد سازش کند و خودش را بیشتر از این عذاب ندهد که خانم های لهستانی از راه می رسند و دایی اش می گوید عاشق هلنا شده ام و بحث به کل عوض می شود.
رضا از موسیو آدرس خاتون را می گیرد و با مسئول لهستانی ها به کافه دایی اش می رود و رضا به او می گوید که عاشقش شده است و هر کاری که لازم باشد برایش انجام می دهد و خاتون بدون هیچ حرفی از آن جا می رود.
رضا به سمت گاراژ می رود که ماشین پلیس ها را آن جا می بیند و فرار می کند که راننده شان می گوید یکی آمد و متواری شد. شیرزاد، میرعظیم را نیز با خودش می برد و آدرس رضا و منصور را می گیرد و به خانه شان می رود.
شیرزاد شوهر خواهر رضا را با خودش می برد و به سربازش دستور می دهد که میرعظیم و او را بعد از ۲۴ ساعت با تعهد آزاد کنند و دوست آدم فروش آن ها را نیز به انفرادی می برد.
اسفندیار خان با دوستش مهربان خونه است که خاتون از راه می رسد و برای چای ریختن به آشپزخانه می رود که مهربان می رود و آن دو پدر دختری با هم حرف می زنند.
رضا با حاجی و اورنگ حرف می زنند و همه آن ها از شرایط پیش آمده در ترس و هراس هستند و رضا که عاشق شده است زیر بار رفتن از این شهر نمی رود.
شیرزاد و دار و دسته اش اول از همه منصور را دستگیر می کنند و بعد از آن به انبار آذوقه می رود و با آمدن اسم روزبه شکش بیشتر می شود.
رضا به هتل رفته تا مستر روزبه را ببیند و بعد از درگیری با موسیو به کافه می رود که شیرزاد مقابلش سبز می شود.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا